بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱مرداد

کلا ۳ بار برای تفریح با خونواده شمال رفتم. بار اولش دادامون خیلی کوچیک بود با ماشین دایی کوچیکه رفتیم. ۳ روزه بود و به شدت گرم. حتی با دایی کوچیکه دعوام شد.

بار دوم سال ۹۴ رفتیم. سفرنامه شو تو وبلاگ نوشتم. قسمت شهریور۹۴. نمی تونم با گوشی لینک بدم. اون سفر خیلی بهم چسبید. انگار اولین بار بود چشمم به دریا می افتاد. اون سفر هم ۳ روزه بود و با مریضی اخوی جان و یه بارون مشدی به اتمام رسید.

بین سفر شیراز که عید لود و سفر شمال، شیراز خیلی بیشتر به دلم نشست با وجودی که این سفر شمال برای ما خیلی لاکچری تر بود نسبت به شیراز.

مقصد ما بندر انزلی بود که عکس های اسکله ی زیباشو تو پست قبل گذاشتم. من عاشق اسکله ام. وافعا دوست داشتم روی یکی از اون کشتی ها و یدک کش ها کار می کردم. 

جامون تو انزلی خیلی دوست داشتنی  بود و همون روز اول یه تن حسابی به دریا زدم. عالی بود ولی حیف که شنا بلد نیستم. اصلا این شنا بلد نبودن مثل یه خار رفته به چشمم. حتما باید یه فکری بکنم.

صبح روز بعد به امید دیدن طلوع از خونه زدم بیرون. کلی گشتم تا مسیر رسیدن به ساحل پیدا کردم. دیگه افتاب دراومده بود ولی هنوز یه چیزایی از پشت ابرا معلوم بود. با خودم گفتم فردا حتما به طلوع می رسم ولی فردا راس ۵ صبح با صدای چنان بارونی بیدار شدم که بیا و ببین. 

عاشق بارون های این فصل شمالم. گرم و با دونه های درشت و البته عینهو دوش حموم میریزه رو سرت. خیلی حال می ده خدایی.

خلاصه چون می دونستم هوا ابریه و احتمالا خورشید خانم معلوم نیست بی خیال طلوع شدم و تخت خوابیدم. 

غروب انزلی خیلی به من نچسبید. دوست داشتم خورشید بیفته وسط دریا ولی اونجایی که ما بودیم خورشید میفتاد سمت چپ و نزدیک ساحل و خلاصه منظره دلخواهم شکل نگرفت.

اما خب حیفه عکس اون طلوع نیمه کاره رو نبینید:


به امید دیدن یه اسکله دیگه به سمت آستارا رفتیم اما دریغ که اجازه ورود به اسکله رو به عموم نمی دن و حتی مثل انزلی نمی شد از دور اسکله رو واضح دید یا می شد و ما نمی دونستیم. اما یه مارک ساحلی خیلی زیبا داشت با آلاچیق های خیلی خوشگل برای شب مانی و چادر زدن. نن که عاشق اون آلاچیق ها شدم و دوست دارم حتما یه شب کنار دریا و توی اون آلاچیق ها بخوابم.

از آلاچیقا عکسی نگرفتم.

احساس می کنم تمام کادر بندی هام تکراریه. چیزی اون زمان به ذهنم نمی رسید. شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

قبل از آستارا و حدودا ۲۰کیلومتری تالش یه جاده فرعی به سمت ساحل گیسوم هست.

و اونحا بود که برای اولین بار توی حنگل قدم زدم. هرچند به خاطر احداث جاده ر.ی.د.ه بودن به جنگل به اون زیبایی ولی راه رفتن توی اون جنگل بارون خورده و سرسبز حس معرکه ای بود. با خودم عهد کردم حتما یه بار برای دیدن جنگلهای گرگان برم. جنگل های گرگان خیلی دوست دارم.

و البته مسیر اسالم به خلخال هم از بس گفتن قشنگه، دیدنش جزو آرزوهامه.


ساحل گیسوم خوب بود ولی نه به خوبی و تمیزی انزلی. امتیاز ویژه اش مسیر جنگلیش بود و سکوهای سیمانی که برای نشستن و چادر زدن کنار دریا تعبیه شده بود. 

گردنه حیران هم یکی از جاهایی بود که به خاطر تعریف هایی که شنیده بودم میل زیادی به دیدنش داشتم. خونواده خیلی از دیدنش لذت بردن به خصوص که تقریبا هم سطح ابرها بودیم ولی از نظر من فقط یه منظره معمولی بود. اینم از مضرات کوهنورد بودنه 😁


بعد از اردبیل یه سری هم به سرعین و چشمه های گرمش زدیم. بابا می گفت تصورم از چشمه آب گرم یه چاله بوده که قل قل از زمین می جوشه و دورشو حصار چوبی زدن و میشه دیدش عافل از این که داستان چیز دیگری ست😁

اینجا هم شنا بلد نبودنم خاری بود در چشمم. 

این که خیابونای سرعین به جای آسفالت، سنگ فرش بودن، بدجوری چشممو گرفت. خوشمان آمد و نمردیم و مایو ۵هزار تومانی هم دیدیم 😂😂

از سرعین رفتیم زنجان.

و حانم برایتان بگوید از حسینیه اعظم زنجان

خداییش دوست داشتم یه روزی تاسوعا و عاشورا اینجا رو می دیدم ولی همین طوری هم مو به تن من سیخ می کرد


ببخشید برعکس آپلود شده




و در پایان باید بگم گرما رو تو شهر خودم هم در مسیر رفت و هم مسیر برگشت به شدت حس کردم در حالی که همه جاهایی که رفتیم به خصوص زنجان و اردبیل فوق العاده خنک بود. من الان دوست دارم زنجانی باشم. نمیشه؟

و این هم حسن ختام



گمـــــــشده :)
۲۸مرداد

به نظرم یکی از بهترین و پرکار بردترین و زیبا ترین ساخته های دست بشر کشتی ها، قایق ها و یدک کش ها هستن.

خیلی ملوان ها رو دوست دارم. نمی دونم چرا

حتی یه زمانی دوست داشتم تو نیرو دریایی کار کنم. منتها چون دختر بودم زیاد بهش فکر نکردم.


نوجوون بودیم یه کارتون می داد که شخصیت های اصلیش قایق های یدک کش بودند. خیلی از اون کارتون بدم میومد😁


گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

پرده اول: 

ف اوایل دوران دانشجوییش عاشق میشه. کار به خواستگاری میرسه ولی پدر موافقت نمی کنه. اونم به یه دلیل کاملا نامربوط. مدتی با هم دوست می مونن اما در نهایت پسر می ره دنبال زندگیش و ف همچنان داره به زندگی لبخند می زنه. من چند سال بعد از پشت سر گذاشتن این بحران دیدمش. از من کوچکتره و شدیدا بهش غبطه می خورم چون با هیچی خوشحاله. 

غم دنیا رو نمی خوره با وجودی که وضعش به مراتب خیلی بدتر از منه.

آرامش خاصی داره و برخلاف من که در برابر ناملایمات بدجوری تند میشم بسیار آرامه و همین آرامشش و تواناییش برای حرف زدن برگ برنده شه.

یه روز ازش پرسیدم: پدرتو بخشیدی؟

گفت: آره. اوایل خیلی ازش متنفر بودم. نمی تونستم ببینمش. اما وقتی فهمیدم پسره الان از پس یه زندگی به خوبی برنمیاد حالم بهتره. جالبش اینه بعد از من پدرم با ازدواج خواهرم و پسرعمه ام که دوازده سال منتظر رضایت خونواده ما بودن راضی شد و من به تبع باید بیشتر ازش متنفر میشدم. گاهی فکر می کنم اگه ما با هم ازدواج کرده بودیم احتمالا می تونستیم یه زندگی موفق داشته باشیم.

پرده دوم:

ن توی یه خانواده متوسط الدرآمد زندگی می کنه. کارشناسی شو که گرفت پدرش فوت کرد. برای فرار از وضعیت ت.خ.م.ی.ش و جلوگیری از افسردگی حاد و بهبود شرایطش دوباره شروع کرد به درس خوندن و این بار توی آزمون ارشد رتبه ۳۰ رو تصاحب کرد. و بعدش می دونین چی شد؟ 

خونواده اش اجازه ندادن بره!

خواهر نون ده سال پیش جزو رتبه های برتر بود و به راحتی تو رشته حقوق پذیرفته میشد اما فقط چون باید به یه شهر دیگه می رفت و خونواده قبول نمی کردن به ادبیات رضایت داد و مدت هاست داره با چندرغاز پول حاصل از تدریس تو نهضت سواد آموزی روزگار میگذرونه!

نمی دونم درک می کنین یا نه اما یکی از فاجعه های زندگی هرکسی اینه که از چیزی یا کسی که دوستش داره جداش کنن. 

قبلا به نون که زنگ می زدم جزو واژه "بی خیال" حرفی نداشتم بهش بگم. الان که درکش می کنم فقط می تونم سکوت کنم و بی صدا به حال عقب ماندگی جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم اشک بریزم.

بعضی چیزها ارتباطی با قسمت ندارن و چیزی جز جهل نیستن. جهل ناشی از تعصب

تعصب ناشی از برداشت غلط از دین

دینی که خودش داره میگه سخت نگیرین

پرده سوم:

بچه های گروه رفتن دماوند. دیروز رفتن. و من یه هفته اس انگار یه چیزی گم کردم. عینهو مرغ سرکنده که کله شو جدا کردن و بال بال می زنه!

صرفا نرفتن به دماوند و جاماندن از گروه باعث القای حس ناامیدی بهم نشده. چیزی که داره نابودم می کنه اینه: مردها هنوزم فکر می کنن مالک زن ها و دخترانشون هستن.

تا امروز درک نمی کردم فمنیسم ها چرا و برای چی دارن مبارزه می کنن اما الان دارم می فهمم.

احساسم نسبت به مردها دقیقا مثل احساسیه که شخصیت های کتاب هری پاتر به دیوانه سازها داشتن‌. کسانی که به هر دلیلی با یک بوسه تمام شادی وجودت رو می مکن. فقط کافیه بهت شک کنن با احساس کنن خیلی خوشحالی و زیادی داری پیشرفت می کنن. 

از شنیدن جمله قسمت نبود متنفرم.

ف می تونست به مرد مورد علاقه اش برسه و الان احتمالا داشت برای دختر و یا پسرش مادری می کرد و تلاش می کرد با همسرش پیشرفت کنه نه این که به چندرغاز حقوق و جر و بحث های رییس ابله ام قناعت کنه!

ن و خواهرش می تونستن تحصیلات بهتر و به تبع موقعیت های بهتری برای زندگی داشته باشن...

من می تونستم الان در دامنه دماوند باشم اگه ....

اینا و صدها مورد دیگه ربطی به قسمت ندارن...جهل محض هستند

جاهل نباشید


گمـــــــشده :)
۲۲مرداد

این روزا تا دلتون بخواد فیلم می بینم. بد نیست شما هم لیستشون ببینید.

۱) انواع و اقسام فیلم های هندی شاهرخ خان دیدم. نه همه شو البته. اون خوباشو😁. اگه تو گوگل اسم شاهرخ خان سرچ کنین و صفحه ویکی پدیا رو باز کنید علاوه بر لیست فیلم هاش پرفروش ترین ها و بهترین ها هم توی جدول فیلم ها مشخص کرده. من خوباشو از اون لیست برداشت کردم و راستش خوشم هم اومد. به نظرم هر چند فیلم هندی دوست داشتن از نگاه عرف جامعه خزه و این صحبتا ولی خب من دوست دارم. گور بابای جامعه ما که به هر چیزی کار داره و حتی کلاس فیلم دیدن افرادش هم مشخص می کنه. به قراری باید ر...د به همچین جامعه ای. 

کابیل هم قشنگ بود. هرتیک روشن توش بازی می کرد البته به پای خنده های دلبرانه شاهرخ خان نمی رسید.

رییس هم قشنگ بود. در حد فیلم های بالیوود خوب بودن.

دیگه جونم براتون بگه که:

۲) اینک آخر الزمان

پوچی جنگ و اثراتش رو به خوبی نشون می ده. هم ببینید و هم حواشیش رو بخونید.

۳)دهتر میلیون دلاری

درباره اتا نازیه. تلاش های این دختر برام ستودنی بود و البته عزت نفسش اینقدر قشنگه که به نظرم ارزش دیدن داره. من که خوشحالم از دیدنش.

۴) بابل

به زیبایی تمام تفاوت بین کشورهای توسعه یافته و جهان سوم رو نشون داده بود. خدا وکیلی فکر نکنم‌ بهتر از این می شد این اختلاف به تصویر کشید.

۵)فعلا این تعداد یادمه😁 باقیشو تو پست های قبل معرفی کردم 😉

گمـــــــشده :)
۲۰مرداد


از زمانی که یادم می آید کوه ها برای من پر از سرِّ نهفته بودند.  از جاده که رد می شدیم با حسرت نگاهشان می کردم و عمیقا می خواستم بدانم آن بالا چه خبر است!

هر جا که اطراق می کردیم تا بقیه سرگرم می شدند، من از دامنه تپه ی کناری بالا می رفتم، انقدر می رفتم تا با داد و فریاد و تهدید مجبور به پایین آمدنم کنند . هربار برای ترساندنم دست گریبان یک چیز می شدند: سگ ها و خرس ها و مار ها، دزد های احتمالی اسلحه به دست که در کوه مخفی شده اند و منتظر طعمه هستند، قاتل های زنجیره ای که بعد از کشتن چند نفر الان در کوه پنهان شده اند و از کشتن یک دختر تنها هم ابایی ندارند.

اما راستش همه این ها به نظرم خنده دار می آمد. تنها چیزی هم که باعث پایین آمدنم از نیمه راه بود نگاه سنگین و نگران پدر بود و لاغیر. اما باز هم در اخر هفته ی بعد که پدر جان کنار تپه ای یا کوهی اطراق می کرد، تا چشمشان را دور می دیدم می زدم به دامن کوه، تا پدر به خودش بیاید و اخم ها را در هم فرو کند من به نیمه راه می رسیدم. 

شاید آن روزها که با حسرت به قله ها چشم می دوختم و در اولین فرصت نفس نفس زنان خود را به دامنه شان می رساندم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بتوانم بر بلندای همان قله ها بایستم و اطراف را ببینم. اصلا خوابش را هم نمی دیدم که روزی بر بلندای بام ایران قدم بزنم و بخندم. یا نگاه های اشک آلودم به پرآو از خیابان های شهر به نظاره کردن شهر از فراز پرآو برسد.

این روزها افکار زیادی به ذهنم هجوم می آورند اما می دانم روزی فرا می رسد که آرزوهای الانم داشته های فردایم خواهند بود فقط باید صبور باشم. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می افتد.


گمـــــــشده :)
۱۸مرداد

۱) چند وقت پیش برادر جانمان با سری افکنده و سرم و حیا زبان به سخن گشود که:"آجی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟"

من هم در کالبد یک روانشناس فرو رفته و گفتم:"ناراحت بشم یا نه تو به هر حال حرفتو بزن. اگه نگی رو دلت می مونه!"

باز هم بی توجه به کالبد روانشناسانه خواهر بزرگترش پرسید:"نه واقعا ناراحت نمی شی؟ قول می دی به کسی نگی؟"

دیدم اگر در همان کالبد روانشناسانه بمانم تا صبح این سوال را می پرسد. برای همین هم بی خیال تز های روانشناسی شدم و گفتم:"نه داداشم. بگو."

با همان سر افکنده گفت:"اگه پسر خوبی باشم و کارای خوب بکنم خدا بهم یه داداش کوچولو می ده؟"

با آن همه خجالتی که بچه برای گفتن  این یک جمله داشت به شک افتادم که شاید از من توقع بکرزایی دارد 😐

والا به همین سوی گوشی قسم

دوباره در کالبد روانشناسی خودم فرو رفتم و خیلی قاطع گفتم:"نه پسرم. نمیشه. دیگه نمیشه مامان و بابا بچه دار بشن. سنشون زیاد شده. با دعا هم چیزی درست نمیشه."

این را که گفتم بچه گرخید و شروع کرد به انکار که مامان گفته اگه پسر خوبی باشم خدا دعاهامو برآورده می کنه.

گفتم:"عزیزم سن آدما که بالا می ره دیگه نمی تونن بچه دار بشن. بچه شون مریض به دنیا میاد. 

می گفت: نه من قبول دارم مریض هم باشه می بریم دکتر خوب میشه.

و خلاصه در این کشاکش نمیشود من و می شود او، الی جانمان که گذرش به آن قسمت از خانه افتاده بود حرف هایمان را شنید و کعنهو یک چیزی عنان از کف داد و خطاب به برادر جان فرمود:"آخه الدنگ اوضاع همین طوری پیش بره از گرسنگی هم می میریم بعد تو داداش کوچولو میخوای! الان هر سه تا مون تو این خونه اضافه ایم بعد داری یکی دیگه هم دعوت می کنی؟

و خلاصه که اخوی جانمان بیش از پیش سر در گریبان فرو برد و سکوت اختیار کرد اما همچنان امیدوار است اگر پسر خوبی باشد خدا دعایش را برآورده می کند و صاحب یک داداش کوچولو می شود😐

یک چیزی که در گذر سال ها در مورد برادر جان فهمیدم این است که هر قدر هم انواع و اقسام امکانات و اسباب بازی ها را برایش فراهم کنیم از زندگی اش لذت نمی برد مگر این که یک همبازی هم سن و سال خودش کنارش باشد که ۱بح و طهر و شب با او آتیش بسوزاند و شیطنت کند و رسم زندگی بیاموزد. و چقدر متاسفم که پیش از به دنیا آمدنش و اصرار برای بودنش در این دنیا فکر اینجایش را نکرده بودم.

اف بر من باد!

حالا من فکرش را نکرده بودم و از روی احساسات دلم یک برادر کوچک تر می خواست. مامی و ددی چرا اینجای قصه را ندیدند؟😐

گمـــــــشده :)
۰۱مرداد

۱. همین طور با هم حرف می زدند. ساکت بود. فقط میشنید. یکدفعه نمی دانم چه شد که او حرف بدی زد. حرفش را که شنیدم، دانستم که طوفان رسید. نگاهش کردم. بدنش می لرزید. گریه می کرد. از همان گریه هایی که با دیدنشان تمام بدنم ریش می شود و دلم می خواهد توان داشتم تا دنیا را به پایش بریزم فقط اشک هایش را نبینم. 

مثل همیشه نمی توانستم کاری بکنم. بغلش کردم و با هم گریه کردیم.

۲. این روزها تا دلتان بخواهد فیلم می بینم. هتل روآندا عالی بود. خط باریک سرخ عالی تر. شکست ناپذیر خیلی به دلم چسبید. کاش من هم یک الهام بخش مثل ماندلا کنارم داشتم. عجیب دلم خواست. 

هتل روآندا را از همان سالی که روی پرده رفت دوست داشتم ببینم. ندیدم تا به الان. موقع دیدن تلاش پائول برای حفظ جان خانواده اش از کشتار دست جمعی یکهو زمین زیرم لرزید. بدجوری هم لرزید. قیافه ام آن لحظه خیلی دیدنی بود. 

دکتر میم یک پستی در وبلاگش درباره نسل کشی رواندا نوشته. خیلی به درد می خورد. بخوانیدش. همین اوایل آرشیو ش است.

۳. این روزها تمام وقتم را پر کرده ام با ورزش و ورزش و ورزش. 

یک روز حس ناامیدی عجیبی همه وجودم را می گیرد و برای شکست دادنش مدام بالا و پایین می پرم شاید بهتر شوم.

۴. از ته ته دلم می گویم لعنت به مسئولانمان به خاطر حرف های صد من یک غازشان. حاضرم همه شان را از دم تیغ بگذرانم.

گمـــــــشده :)