بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۶ارديبهشت

اقا امروز صبح که بیدار شدم، دیدم دو تا جوش رو گونه راستم زدم. بسیار زشت. یک دانه باوِگ دارش (همون پدردار)هم روی گونه ی سمت چپ. این سمت چپیه به راحت یه بند انگشت زیر پوست ریشه داره😂😂بعد گفتم بزار یه امروز بدون آرایش برم بلکه جوش هام حساس نشن و به تبعش از این که هستم فرشته رو تر بِشم. من که تنهام به هر حال. مهم نیست. چشم مبارکتان روز بد نبینه از صبح هی دارن کرور کرور میان. از رییس گرفته تا ایل و تبارش.خخخخخ....ارباب رجوع که دیگه بماند.

این جانب هم با اعتماد به نفس بدون این که به روی مبارکم بیارم با دو گونه کاملا سرخ (از التهاب جوش البته) کارها رو انجام می دادم.

باشد که رستگار شویم.

:))

2)این روزا عکاسی به دلم نمی شینه. یعنی راستش اینقدر از ارتفاع میشه مناظر بکر و خارق العاده دید که دیگه دلم نمیاد از روی زمین از دارو درخت و گل و بلبل عکس بگیرم.


گمـــــــشده :)
۰۲ارديبهشت

فقط همین قدر بگم توی عمرم این حجم از استرس و ترس رو یک جا تجربه نکرده بودم.

اون هم به تنهایی.

اما بالاخره فتحش کردیم.

هر چند برای بالا رفتن از یه شیب نفس گیر و برفی صد بار مُردم و برای پایین اومدن از همون شیب صدها بار بیشتر از ترس مردم.

هر چند توی راه برگشت گم شدیم و به هر سمتی که می رفتیم به پرتگاه می رسیدیم.

هر چند کم اوردم. و داشت گریه ام می گرفت.

اما در نهایت تموم شد.

به خیر گذشت.

آدرنالین و هیجان خونم تا اطلاع ثانوی تامین شد.

الحمدالله علی کل حال.


گمـــــــشده :)
۳۱فروردين

داشتم تو دلم می گفتم خدایا عاقبتشو به خیر کن و از این حرف ها که نفر پشت سریم گفت:

«پدرم می گه هر جا گیر کردی یه لا حول و لا قوة الا بالله بگو یا یه یاعلی. حتما گیر کارت رفع می شه»

خیلی کلید اسراری بود تو اون وقت و تو اون مکان...توی کوه و حوالی غروب با یه نسیم خنک و آسمون ریبا

++مسابقه عکس دکتر میم. هنوز خودم عکسامو ندیدم. ولی شما برید به همه رای بدین.

زحمت زیادی براش کشیده شده. خسته نباشی آقای ساربان.

گمـــــــشده :)
۲۸فروردين

میل به قانون شکنی و انجام رفتار های نابه هنجار معمولا تو سن نوجوونی دیده می شه.

یا حتی شور جوانی و کله شقی هاش هم مربوط می شه به همون اوایل 18-19 سالگی. نهایتا 23 سالگی.

اما فک کنم باد بهاری بدجوری خورده به کله ام چون به طرز وحشتناکی می تونم تمام قوانین و عرف های معمول جامعه رو زیر پا بزارم.

خیلی دلم می خواد یه کلنگ برمی داشتم و از صبح تا شب دیوار های نیمه فرو ریخته یه خرابه رو می کوبیدم. بلکه انرژیم تخلیه بشه و شب راحت و بدون فکر به خرابکاری های روز  بخوابم.

اگه همین روزا یه برنامه فشرده و پرازهیجان برای خودم دست و پا نکنم حتما یه گَندی می زنم که نشه جمعش کرد. از قدیم گفتن یه دیوونه سنگی تو چاه میندازه و صد تا عاقل نمی تونن دربیارن.

بدجوری رَم کردم این روزا. هم اسب درونم رم کرده هم خر درونم. جفتشون دارن جفتک پرونی می کنن. زورم هم به هیچ کدومشون نمی رسه. دخترک درونم هم نشسته یه گوشه و جفتک اندازیای این دو تا رو تماشا می کنه.



گمـــــــشده :)
۲۶فروردين

داشتم یک سری از خاطرات کوهنوردی هامو توی یه دفتر می نوشتم که یادگاری بمونه. بعضی جاها با یاداوری صحنه ها و جملات خیلی خنده ام می گرفت و دلم می خواست این خنده ی ذهنیم رو یه جوری توی کاغذ بنویسم. ولی نمی تونستم بنویسم:خخخخخخخخخخ

چون خیلی وقت می بره . فک کنین با خودکار چند تا خ پشت سر هم بنویسین. وقت می بره واقعا.

شکلک خنده گذاشتنش هم عذابیه.

خلاصه این که ثبت خاطرات توی یه سالنامه یا دفتر خوشگل لذت بزرگیه. از این لذت نگذرید. به خصوص این دفترهای جدید که یه کاغذهای کاهی رنگ و خیلی لطیف دارن. یعنی یه عشقی می کنم روی اون کاغذها می نویسم که بیا و ببین.

وبلاگ خوبه ولی همه چیز رو نمی شه اینجا نوشت. اشخاص و شخصیت های ذهن من رو شما نمیشناسید برای همین نوشتن در مورد اون ها براتون جذاب نخواهد بود.


گمـــــــشده :)