بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۳فروردين

بعد از دو روز آلاخون والاخون بودن حوالی ساعت 12 ظهر دیروز به قصد کوهنوردی با خانواده گرام زدیم بیرون. منتها خان دایی جان برنامه دیگه ای برامون چیده بود اساسا پیچیده.

 بعد از مدت ها یه تراکتور سواری حسابی کردیم. بسی حال داد.

تو ذهن من یه ده بیست تا نهال بود ولی هر چی کاشتیم تموم نشد. تا این که کاشف به عمل اومد باید هر 100 تا نهال کاشته بشه. رسما تا انتهای کاشتِ همه ی نهال ها یخ زدیم.

البته چون همه (به جز خان دایی) تازه کار بودیم خرابکاری هم زیاد می کردیم. مثلا نهال های کاشته شده همگی باید در یک ردیف باشند ولی نهال هایی که ما می کاشتیم زیگزاگی دراومدن.

:دی

آه از نهاد خان دایی دراومد وقتی شاهکارمونو دید.


اینم دست مبارک بنده که نَگین بیکار یه گوشه نشستم. :))

اکثرا نهال سیب سبز و سیب قرمز بودن.

خان دایی حین کار طرز کاشت نهال را کامل توضیح داد. بهش نخندین ها.

:دی


دریافت


گمـــــــشده :)
۳۰اسفند

یکتای سقراطی

هشت حرفی کوهنورد(تازه کشف کردم ایشون هم کوه می رن و بسی خوشحال شدم و همین جا خواهش می کنم در مورد کوه رفتناشون بنویسن.)

پرستوی زاویه زیست

مرد بارانی با اون کلاه نافرمش:دی و البته قالب دوست داشتنیش

مهندس محمود یا ممود یا ماموت :دی

بهار خانم تنها و خوش صحبت

شباهنگ (نمی دونم بهش لقب پرحرف بدم یا خوش صحبت یا خاطره نگار بلاگستان. چون خداییش از خوندن متن های چند صفحه ایش لذت می برم.)

جناب تد عزیز

میرزای باسواد و خوش نویس(واژه بهتری برای نوشته های خوبش پیدا نکردم. داستان هاشون که عالیه)

مستر نیما با ساحل افکارش

کازیمو(که هنوز نمی دونم معنی اسمش چیه)

آووکادوی سبز سیز سبز

مترسک خوب و مهربون بلاگستان(امیدوارم دوره سربازیت بر وفق مرادت پیش بره.)

گمنام عزیز

خانوم سه حرفی(که تقریبا همیشه بی صدا می خونمتون و کیف می کنم از نوشته هاتون. قالب نو هم مبارک باشه.)

آقا سینای گل

فاطمه خانم شاد و سرزنده که دلم می خواد یه روز از نزدیک ملاقاتش کنم.

مستر محمد حسین که من همیشه اسمشو امیرحسین می خونم. :|

لافکادیو (خداییش خوب می نویسین. دست شما درد نکنه)

المی نازنین خودم (آرزو می کنم در سال جدید به بهترین آرزوت برسی عزیزم. از صمیم قلبم می خوام سال آینده به هدفت رسیده باشی.)

ماه نو (که هنوزم نمی دونم کدوم یکی از فاطمه های گروه تلگرامی مونه :دی)

توکای خوبم با سکانس های بی مخاطبش.شایدم مخاطب دارن ما نمی دونیم.

مستر هانی

حریری به رنگ ابان

هولدن کالفیلد حق گو

فاطمه عزیزم. همشهری گل خودم. منشا وفا و صمیمیته این بشر

7660

دکتر میم که جدیدا به دکتر بودنش ایمان پیدا کردم. قبلا فقط احتمال می دادم دکتر باشه.

مستر رامین

مریم زندگی بهتر

الی کا

مضراب نازنین

یک آشنای فنی(واقعا دوست دارم ببینمت و چیزایی که بلدی رو بهم یاد بدی)

زینب جان خودم(به مادرت سلام منو برسون)

نگین عزیزم با عکسای دلبرانه اش

دکتر سین (قالبتون خیلی باحاله واقعا)

آقای یگانه(یکی از بهترین بلاگرهایی که افتخار آشنایی باهاشونو رو داشتم. عالی هستن ایشون)

جولیک دوست داشتنی

حاج مهدی همون داداش مهدی سابق

نفس نقره ای (چقدر خوشحالم پست ها کمی کوتاه شده..:دی)

فاطمه دوست خودم (از صمیم قلب ارزو می کنم عید 97 سرخونه زندگی خودت باشی)

آقاگل نازنین

ریما جان بامحبت که همیشه با خوندن دعاهاش کیف می کنم

آجی فاطمه ناز خودم

ماهی خانم

سارا سادات

آقای فلاحی

موردات یک ملامتی (متن هاش فوق العاده هستن)

یلدا شیرازی

گل بهار خانم

بیتای عزیزم(که وب ندارن)

پاک باخته

گذرزندگی

میرزای زرد

آزیتا

مردی به نام شقایق

علی اقای حرفای خودمونی

پرتقال جان

عسلی بانو

زیزیگلو

خودنویس(صبا خانم گل)

و

و

و

و همه دوستانی که اسمشون جا مونده به دلیل سهل انگاری من

عزیزانم سال نو همگی مبارک باشه

آرزو می کنم دلتون شاد و تنتون سلامت باشه

سالی پرکار و پر پول و پر کوه باشه

:دی

++اسامی رو به ترتیب تاریخ اپ کردن نوشتم

ببخشید اسامی اخر لینک ندارن. خیلی دیر شد و باید برم به کانون خانواده بپیوندم.

البته در این مورد خاص دیگه باید برم بخوابم.

:))




گمـــــــشده :)
۲۶اسفند

1)چند نفر بودیم و در معیت هم حرکت می کردیم. بحث نمی دانم از کجا و چطور به مرگ کشیده شد. همه به اتفاق دلشان می خواست در کوه جان به جان آفرین تسلیم کنند و جسم بی جانشان همان جا بماند و حالش را ببرد. آنچنان با ذوق از این نوع مرگ حرف می زدند که سکوت را به مخالفت ترجیح دادم.

فکر می کنم یک کوهنورد درست و حسابی باید حواسش به خانواده ای که منتظرش هستند، هم باشد. فکرش را بکنید شما برای لذت خود اسباب زحمت خانواده تان شوید. خودخواهی محض است. کوه ها نعمت نیستند موهبتی جاودان اند. اگر با درایت و خضوع گام در دامنشان نهیم دلیلی نمی بینم که جان مبارک را در کوه حواله آن دنیا کنیم. گذشته از این، منی که در زندگی سودم به کسی نرسیده، دوست دارم مرگم زندگی بخش فرد دیگری باشد. پس اصلا دلم نمی خواهد قبرستانم کوهستان باشد. خاصه در زمستان.

2) به بن بست کاری خورده ام. نه که اوضاع کاری ام بد باشد. نه خدا را شکر که همین را هم دارم و ول معطل نیستم. اما حتما شما هم می دانید مانایی آدم را ناآرام می کند. افسرده می کند. فراری می دهد. حس کسی را دارم که در حال درجا زدن است. راه فرارهای متعددی هست ولی راستش را بخواهید چنگی به دلم نمی زنند. یا این که چنگی به دلم می زنند ولی دستم به عمل نمی رود.

عزیزی حدود ده ماه پیش (کمتر یا یشترش را نمی دانم،) برایم کامنتی گذاشت. نوشته بود:اگر سال بعد در این موقع  در آمدی معادل یک میلیون تومان نداشتی فقط و فقط خودت مقصری!!!!

این جمله اش مدام در سرم رژه می رود و بدجوری کلافه ام کرده. درست زده به وسط هدف. آدم تا وقتی دیگری را مقصر می داند زجر کمتری می کشد ولی وای به روزی که خودش مقصر باشد ...

3)الان سرکارم. حجم کارها خیلی کم شده. کمی دور و برم را نظافت کردم. سفره هفت سینی را که به حساب رئیس خریده بودم، روی میز چیدم. هر چند دقیقه یک بار تلگرام را باز و بسته می کنم و الان هم منتظرم ساعت دو و نیم بشود و به آشپزخانه ی منزل خودمان حمله کنم و سوراخ سمبه هایش را تمیز کنم. هر سال نظافت دم عید آشپزخانه با من است. امسال هم قرعه به نام خودم افتاد..:دی

4)این روزها حالم از هرچه زندگی متاهلی است به هم می خورد. راستش را بخواهید هر چه به رئیس و خانمش نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شوم که شرایط مجردی به مراتب خیلی خیلی بهتر از متاهلی است. علاوه بر این فکرش را بکنید یک آدم جدید با خواسته ها و تمایلات جدید، با اقوام و دوستان جدید، با علایق و افکار جدید،و با خیلی چیزهای دیگر جدید را باید در کنار خود داشته باشید و برای هضم و فهمیدن تمام این چیزهای جدید تلاش کنید. سخت ترین قسمتش می دانید کجاست؟

آنجا که اگر او بدمینتون دوست داشت و تو دوست نداشتی باید تلاش کنی بدمینتون را دوست داشته باشی و در بازی همراهش باشی. نه این که مانعش شوی یا دوست داشتنی اش را نادیده بگیری!!

5)هفتاد و اندی وبلاگ نخوانده دارم.

6)صلواتی نثار روح رفتگان لطفا...


گمـــــــشده :)
۱۸اسفند

سال گذشته به واسطه ی یکی از دوستان مشترک با او اشنا شدم. از همان ابتدا قرار بود یک روز قرار بگذارم که ببینمش. اما آن یک روز 18 ماه بعد هم نیامد. درگیری های مختلف اجازه نمی داد.

بماند که در چت های گاه و بی گاهمان حتی یک بار هم به روی مبارکم نیاورد از بس که خوب بود. و بماند که هر وقت غم و غصه عالم روی سرم تلنبار می شد می رفتم سراغش و از هر دری حرف می زدیم و کلی کیف می کردم از حرف زدن هایش و دلم باز می شد.

بماند که در این مدت همیشه خودش احوال پرس این بنده نافرم بوده و به شدت مرا شرمنده خودش کرده.

 امروز صبح که نیمه بیدار شده بودم و در ارزوی این که ساعت گوشی ام روی 6 باشد نه 7 و بتوانم اندکی دیگر بخوابم با پیامش مواجه شدم:«می تونی فردا بیای با هم بریم بیرون؟»

راستش را بخواهید من هم از خدا خواسته بودم. چه وقتی بهتر از امروز.

:))

گوشه ای نشسته بودم. منتظر دیدن دختری بودم با ابروهای پیوندی که دختری جلویم ظاهر شد بدون ابروهای پیوندی

:دی

نمی دانم از عکس های من چه دیده بود که در تصورش یک بشر دو متری نقش بسته بود. تا دلتان بخواهد به این تصورش خندیدم.

از هر دری حرف زدیم و گشتیم.

در یک کلام لذت بردم از بودن با او

در فکرم که پایه کوه رفتن هایم باشد. دوست دارم همه جاهایی را که دیده ام، او هم ببیند. تصور چهره اش هم در ان لحظات سر ذوقم می اورد.

باشد که بشود.

++آنالیز جان تو که تمام نظرات وبلاگت را بسته ای. اینجا می گویم: ممنونم بابت تمام روزهایی که حال بدی داشتم و تو خوبشان کردی.

امیدوارم نیمه گمشده ات عین خودم باشد از جنس مخالف ولی بالا خانه اش را مثل من اجاره نداده باشد.

:دی

گمـــــــشده :)
۱۶اسفند

دیشب یک فیلم دیدم ساخته 1959...

خودم هم داشتم شاخ درمی اوردم که برای دیدنش وقت می گذارم اما راستش را بخواهید زیاد هم بد نبود. حتی می توانم بگویم خوب بود.

این مرلین مونرو خداوکیلی تیکه ای بوده. تمام مدت میخ ناز و ادا و لباسش شده بودم. مشخصا لباسش به شدت امروزی و نو بود. یادم نمی اید  بازیگرهای الان هالیوود هم همچین لباس ساده و خیره کننده ای پوشیده باشند.

اگر کلاس آداب زندگی توی مدارس تدریس می شد. فیلم های همین خانم منبع مناسبی برای تدریس بودند.(نکشید مرا عزیزان. نظر شخصی ام بود. وگرنه می دانم می دانم....اما راستش بعضی چیزها را باید با زبان دیگری یاد داد. با زبان دین و سنت نمی شود یا می شود ولی ما بلد نیستیم.)

ویکی پدیا یک چیزک هایی درموردش نوشته. بد نیست بخوانید.اینجا

گمـــــــشده :)