بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۵خرداد

۱. سلام به همگی

۲. کوهستان پرآو یه جان پناه فلزی داره به اسم شنل که خیلی داره درب و داغون میشه. تو گوگل سرچ کنید عکس هاشو می بینید . من نمی تونم عکس ها رو آپلود کنم متاسفانه. بنویسید جان پناه شنل.می خوام رنگش کنم ولی پول ندارم. یعنی یه براورد کردم دیدم در حد وسع و توانم نیست. هزینه اش زیاد نمی شد ولی باز هم در حد من نبود. (تقریبا برابر با حقوق یه ماه منه)شاید به نظرتون کار بیخودی باشه ولی به نظر من نیست. با چند نفر مشورت کردم بیشتر ناامیدم کردن. اما می دونم اگه قوطی های رنگ و تینر و وسایل مورد نیازش رو حاضر و آماده جلوشون بزارم همه شون چشم هاشون برق می زنه و شروع می کنن به کار کردن. 

اگه دوست داشتین تو رنگ کردنش کمکم کنید خیلی خوشحال می شم. هر چند می دونم بلاگر جماعت اگه پول داشت که بلاگر نمی شد😀😀اما فکرش مثل خوره افتاده تو وجودم و نمی تونم بی خیالش بشم. برای همین اینجا نوشتم. شاید فرجی بشه.

می دونین به چی فکر می کنم، به این که دیدن یه مربع با سقف قوسی قرمز یا نارنجی از مسافت دور در حالی که همه جا رو برف پوشونده و هوا داره رو به خرابی می ره و چشم هاتُ به زحمت باز نگه داشتی و پاهاتو به زحمت دنبال خودت می کشی، چقدر می تونه امید بخش و شادی آور باشه. جایی که می تونی کمی بدون دغدغه استراحت کنی و امیدوار باشی که باز هم می تونی برگردی خونه.

یادمه اولین باری که پرآو رفتم موقع برگشت راه گم کردیم. هوا داشت تاریک می شد. تو یه مسیر سنگی و شیب دار گیر کرده بودیم که از هر طرف به پرتگاه ختم می شد. بدنم دیگه از من فرمان نمی گرفت. خوب یادمه اون موقع یکی از دوستام زانوش آسیب دیده بود و من از ترس اینکه نکنه زانوم خالی کنه و با کله زمین بخورم با هر قدم به پاهام التماس می کردم کم نیارن.

تو اون شرایط شنیدن صدای لیدرمون که از ما جدا شده بود و پیدا شدنش به معنای پیدا کردن راه بود، چنان باعث خوشحالی و شادیم شد که گفتنی نیست. دست کم می تونستم مطمئنم باشم با زانوی سالم می رسم خونه😁

این نقطه های امید در جاهایی که فقط خودت تنها هستی یک دنیا ارزش دارن

۳. عنوان اسم یه فیلم سینماییه که دیروز دیدم. از لحاظ سینمایی و بصری و کارگردانی چیز خاصی نداشت ولی خیلی به من چسبید.

گمـــــــشده :)
۳۱ارديبهشت

۱. دوست یکی از دوست های مادر جان دنبال یه معلم می گشت به دخترش درس بده. مادر جان هم منو معرفی کرد و چون خیلی با هم اشنا نبودیم در قبال تدریس پول هم گرفتم. اولین بار بود بابت تدریس از کسی پول می گرفتم. خوشحال بودم  به خصوص که چند روز قبل یه پیشنهاد خوب تدریس رد کردم به خاطر ندانم کاری.

طرف از اون پولدارها بود و پول خوبی می داد منتها بنده خریت نموده و گفتم کودک دلبند شما کلاس سوم دبستانه و با معلمش راحت تره. بهتره معلمش بهش درس بده😐اگه معلمش قبول نکرد در خدمتم. به محض گفتن این این جمله و قطع تلفن خودم به خریت خودم لعنت فرستادم و امیدوار بودم معلمش قبول نکنه. ولی خب طرف قبول کرده بود و من خیلی سوختم. سوختم ها.

القصه این دومی رو رد نکردم و با وجودی که چند سالی میشه به کسی درس ندادم و یه سری چیزا یادم رفته بود، دختره که مشغول کلنجار رفتن با روش حل بود من جواب تمرینا رو می خوندم و یادم میومد و براش می گفتم. در کل به نظرم نتیجه بد نبود.

هر چند هرچی درآوردم هزینه کرایه آژانس و یه سری موارد بیهوده شد اما به هر حال جالب بود برام.

دختری که برای رفع اشکال اومده بود مثل الی جان خودمون تپل مپل بود. معلوم بود استرس داره. داشتم روش حل معادله درجه ۲ رو براش می گفتم و فرمول دلتا رو ازش می پرسیدم که بلد نبود. همین بلد نبودن فرمول دلتا انگار که باعث بشه به غرورش بربخوره سر درد و دلش رو باز کرد.

می گفت به خاطر خون رسانی ضعیفی که به مغز داشتم(؟) دو ماه بیمارستان مغز و اعصاب بستری بودم و ده بار بهم شوک زدن. بعد از هر بار شوک تا چند ساعت حتی خونواده مو نمیشناختم. 

می خواستن امسال کلا نرم مدرسه ولی دیدم حیفه چرا برای دو ماه نرم. ولی وقتی رفتم دوستامو نمیشناختم.

این که تمام ایرادات درسیش از همون اوایل کتاب بود هم گواه حرف هاش بود. مباحث مثلثات و لگاریتم و حد به مراتب خیلی مشکل تر از تابع هستند ولی دختره فقط با اوایل کتاب مشکل داشت.

حرف هاش منو یاد فیلم دیوانه از قفس پرید با بازی جک نیکلسون انداخت. وقتی برای الی جوون هم تعریف کردم اون هم یادی از اون فیلم کرد و امیدوار بود موقع شوک دادن کاملا بهوش نبوده باشه.

ولی راستش من امروز از یکی از دوست هام پرسیدم که مورد مشابه براش پیش اومده بود و می گفت موقع شوک دادن کاملا بهوش هستند.

۲. برنامه کوهنوردی روز جمعه خیلی فوق العاده بود. قشنگ به تمام سلول های بدنم چسبید. زیبایی، ورزش، هوای عالی، یک جمع دوست داشتنی، آب گوارا، افکار لذت بخش و خلاصه همه چیزهای خوب رو یک جا با هم داشت.

باشد که باز هم تکرار شود.

۳. تا حالا متوجه نبودم که اگر در مورد کاری فکر کنی و آگاهانه تصمیم بگیری، زندگی چقدر دوست داشتنی تر از مواقعیه که همه چیزو حواله می کنی به تقدیر و خدا. حتی اگه تصمیم غلطی هم باشه باز هم ارزشمنده.

۴. روزه نمازهاتون قبول 

۵.

گمـــــــشده :)
۲۶ارديبهشت

نمی دونم فیلم انجمن شاعران مرده رو دیدین یا نه! اگه ندیدین حتما ببینید. به نظر من فیلم نابیه.

توی یکی از سکانس های این فیلم ناب رابین ویلیامز که خدایش بیامرزد، از شاگردانش می خواد که به هر نحوی که دوست دارند راه برن. کلاس درسشو میاره توی حیاط مدرسه و از هر دانش آموز می خواد به سبک دلخواه خودش راه بره. یکی ادای پیرمردها رو در میاره، یکی خیلی مغرورانه گام بر می داره و یکی تا به تا...

صحنه خنده داری شکل می گیره و در نهایت رابین عزیز من به بچه هاش می گه: شما می تونید از نوع راه رفتن آدم ها به شخصیت اون ها پی ببرید. 

حرف های رابین عزیزم همیشه توی گوشم هست به خصوص وقتی توی کوه هستم و به راه رفتنم دقت می کنم. 

وقت هایی که کند می رم، ارام و قرار ندارم انگار یک عالمه انرژی توی پاهام ذخیره میشه و قدرت بروز نداره.

وقت هایی که تند می رم به نفس نفس شدیدی میفتم. قلبم تالاپ تالاپ می زنه. قطره های عرق از پیشانیم پایین می ریزه. زانوهام دچار خستگی خاصی می شن و خلاصه مجبور به ایستادن می شم.

وقت هایی که با سرعت متوسط می رم، وسط های راه حوصله ام سر می ره و دوباره سریع تر شروع به رفتن می کنم و همون قصه قبل پیش میاد.

بر خلاف من یک همنورد دارم که از همون لحظه استارت کار با گام هایی با طول مشخص و با یک سرعت مشخص حرکت می کنه. اسپیکرشو روشن می کنه و یه آهنگ سنتی از شجریان پخش می کنه و هماهنگ با تم آرام آهنگ شروع به حرکت می کنه. تا خود قله همین طوره. مهم نیست قله مقابلش ۲۰۰۰متر باشه یا ۵۰۰۰متر. سرعتش در همه جا همونه و همیشه عقب گروه ‌ اخرین نفره با وجودی که توانش خیلی بالاست.

دیروز داشتم به راه رفتن اون و راه رفتن خودم فکر می کردم.

من عجول و ناهماهنگ گام برمی داشتم. گاهی می ایستادم و گاهی می دویدم و گاهی اهسته می رفتم. انگار خودمم نمی دونم چی می خوام. اخرش طاقت نیاوردم و گفتم: همیشه این طور بالا می ری؟

گفت: آره..همیشه از بعد دماوندی که چند سال پیش رفتم این طور بودم.

گفتم: می دانستی یه جوری راه می ری انگار تمام هیجانات درونیت کنترل کردی!

در جوابم فقط خندید

ولی من به حرفم ایمان داشتم. واقعا طوری راه می رفت انگار تمام هیجانات و هوس ها و افکارش تحت کنترلش هستن!

دوست دارم یه روز مثل اون گام بردارم. قدم به قدم و با آرامش

گمـــــــشده :)
۲۲ارديبهشت

این روزها بوته گل سرخ توی حیاط تازه غنچه کرده و یکی از آن غنچه ها هم باز شده و دلبری می کند. البته همه این ها را من به یکباره دیدم. یعنی این طور نبود که شاهد عنچه دادن و وا شدنش باشم. یک روز صبح که در هال را می بستم تا وارد حیاط شوم و از خانه بزنم بیرون چشمم به جمال روی ماهش روشن شد و چقدر کیف کردم از دیدنش.

قطرات باران حاصل از دیشب و اول صبح رویش را گرفته بود و با همان قطرات عجیب دل من را برد. 

ان روز خوب نگاهش کردم، بوسیدمش و چند تا عکس از جمالش گرفتم و زدم بیرون‌. تصویرش را توی واتساپ و اینستا استوری کردم و خلاصه یادش که می افتادم ذوق می کردم.

روز بعد هم با قطرات باران خیلی خیلی دلبرتر شده بود. باز هم بوسیدمش، نازش کردم. عکس گرفتم. تصویرش را مس زمینه گوشی ام کردم و هر وقت گوشی رو روشن می کنم همان حالتش را می بینم و ذوق می کنم. از دیدنش سیر نمی شوم.

روز بعدش اما وقتی از خانه بیرون زدم تازه یادم افتاد گلم را نبوسیده ام و نوازش نکردم. بی خیال رفتم.

روز بعدترش هم همین طور.

امروز باز هم یادم امد گلم را نبوسیدم و نوازش نکردم. دیر شده بود و وقتی برای برگشت نداشتم. ولی عجیب حس می کردم گلم رنجیده. از اینکه هر روز صبح بی تفاوت از کنارش رد می شوم بدون ان که نگاهی نثارش کنم و لبخندی به رویش بزنم رنجیده.

گمـــــــشده :)
۱۷ارديبهشت

چند روز پیش بعد از یک بازارگردی حسابی چشمم به یک کافه(؟) افتاد که نمی دانم چند سال در آن گوشه از شهر جا خوش کرده بود و همه این مدت هم از چشم من دور نمانده بود. سر ظهر بود و دلم یک چیز خنک می خواست خاصه اگر همه چیزش هم اناری باشد. برای اولین بار داخل رفتم و یک اب انار بستنی سفارش دادم. و عجب شکل و مزه ای هم داشت. عجیب به دلم نشست. میز کناری ام یک پدر و مادر با دخترشان که تقریبا هم سن من بود، در حال خوردن محصولات اناری کافه (؟) بودند که یک هو انگار ترشی محصولات اناری بدجوری توی گلوی  پدر خانواده پرت شد و تا وقتی همسر و دخترش معجون اناری شان را بخورند مدام سرفه زد. راستش یاد پدر جان خودم افتادم احتمالا در همچین مکانی اصلا لب به چیزی نمی زد و مدام صورتش را در هم می کشید. 

امروز بعد از یک شادی خاص یکهو بدجوری غم به سراغم آمد. تمام مدتی که سرخوشانه شاد بودم می دانستم یک چیزی حسابی حالم را می گیرد و گرفت. وقتی بی هدف توی خیابان چرخ می زدم چشمم به کبابی افتاد که سرظهر بوی کبابش مستت می کرد. به یاد همان بوی کباب سرظهرش داخل رفتم و یک کوبیده بدون مخلفات سفارش دادم. بدم نمی امد سوپ جو هم بخورم اما هنوز حاضر نشده بود. کباب حاضر شد. ظاهرش که خوب بود ولی برنج اش سرد و گوجه اش هم مغزپخت نبود. اما به کباب و نان داغش ارزید. داشتم فکر می کردم ابن تنها غذا خوردن ها چه لطفی دارد؟ مثلا اگر یک نفر روبرویت می نشست و حین خوردن از سفرهایش به دماوند و علم کوه و دنا می گفت یا این که از آرزویش برای رفتن رغز و صعود دیواره بیستون می گفت، بهتر نبود؟

فکر کنم در حالت دوم غذا خوردن لذت بیشتری داشته باشد!

بعدش فکر کردم تنها غذا خوردن هم شاید خیلی بد نباشد. این که تو مدتی تنهایی بگردی و کشف کنی و ببینی و خوب ها را سوا کنی و بدها را کنار بگذاری کمترین مزیتش این است که اگر کسی پاره آجری توی سرش خورد و در روبرویت نشست در کنار وراجی های لذت بخش او تو هم می توانی وراج باشی و گاهی جایتان با هم عوض شود. فکر نمی کنم مدتی تنها بودن زیاد هم بد باشد. اما فقط مدتی نه بیشتر!

گمـــــــشده :)