بــــــــاز آی

سلام دوست من...

منوی بلاگ
بایگانی
آخرین مطالب

۱۰:۲۸۱۴
مرداد

مدت ها بود می خواستم کوهنوردی رو تنهایی تجربه کنم. تنهایی نه به معنی خطر کردن. به این معنی که نیاز داشتم به تنها بودن و البته شناخت دقیق مسیر هایی که بارها و بارها رفته بودم اما اطمینان نداشتم که بتونم همون مسیر رو با همراهیه یک راه نابلد طی کنم.

این مدت زیادی کسل کننده بود. آدرنالین خونم بدجوری پایین بود و به شدت نیاز به یک هیجان مضاعف داشتم. و خب چیزی بهتر از یک صعود تک نفره به پرآو به ذهنم نرسید!

چراغ پیشانیم باتری نداشت و راستش از حرکت توی شب توی اون فضا می ترسیدم. پس ساعت حرکت رو گذاشتم 5 و نیم صبح از درب منزل و مقصد رو هم گذاشتم پناهگاه نه قله. این طوری اگه اتفاق غیرمنتظره ای نمیفتاد حرکتم کاملا در روشنایی بود.

طبق برنامه رفتم و یه ربع به 6 صبح از ماشین پیاده شدم. 45 دقیقه طول کشید تا برسم پای کار. چون همین اول مسیر راه اصلی رو گم کردم و یه ربعی طول کشید تا مسیر اصلی رو پیدا کنم. و حرکتم رسما شروع شد.

تابستون ها فصل صعود شبانه س و به خصوص در مورد پرآو. برای همین موقع بالا رفتن اکثر نفرات در حال پایین اومدن بودن. برای این که خیالم راحت باشه یه پشتیبان تو شهر دارم هر جایی که مکان مشخصی بود به یکی از دوستام پیام می دادم که مثلا الان چشمه رو رد کردم. یا الان رسیدم به «خسته نباشید». این طوری سر به نیست هم می شدم می دونستن باید از کجا شروع کنن به گشتن. :))))

بعد از صبحانه به چشمه رسیدم. بطری هامو پر کردم. یه خانم و آقا هم اونجا بودن. گویا از خوزستان اومده بودن و قصد داشتن برای طرح سیمرغ پرآو رو صعود کنن. بدون جی پی اس و فقط با پرس و جو از مردم محلی داشتن صعود می کردن!

به درخواست خودشون همراه هم بالا رفتیم. هم من از تنهایی درمی اومدم هم اونا یه راهنمای نصفه نیمه داشتن.

بین مسیر خیلی شاکی بودن که همشهری های من کلی ترسوندنشون و گفتن که پرآو کوه خشنیه و صعودش خیلی سخته و خلاصه ازین حرفا.

چون گارد گرفته بودن در جوابشون فقط گفتم: حالا بیاین بریم بالا. ببینم چی می شه.

مرد یه جاهایی از مسیر رو قصد داشت اشتباه بره که دهانم باز مونده بود که چطوری تا حالا فقط با پرس و جو قله های قبلی رو صعود کرده!

رسیدیم به تابلوی «خسته نباشید». یه تابلوی قرمز رنگ که رسیدن بهش یعنی نصف سخت راه رو اومدی و مونده نصف راحتش.

کمی استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم. تا پناهگاه یک ساعت و نیم طول کشید. بریده بودم راستش. بعد از نقریبا دو ماه ترک کوه کردن سخت ترین مورد رو برای شروع انتخاب کرده بودم. مرد هم کم آورده بود. اما خانمش خوب جلو می رفت. بهتر بگم داشت عالی پیش می رفت و صد در صد یکی از دلایلش حضور من بود! چون نمی خواست کم بیاره و عقب بمونه!

نیمه های مسیر رسیدن به پناهگاه مرد رو به خانمش کرد و گفت:« راست می گفتن ها! واقعا کوه خشنیه.»

اوایل مسیر هدفشون یکسره قله بود و بدون استراحت. اما نرسیده به پناهگاه رو به من کرد و گفت که: « به نظرت پناهگاه یه استراحتی بکنیم؟»

مسلما من مشکلی نداشتم و خوشحال هم می شدم.

به پناهگاه که رسیدیم ساعت یک بعدازظهر بود. گروهی که قبل از ما اونجا بودن رفته بودن سمت قله و کوله هاشون توی یکی از اتاق ها بود.

رفتم توی یکی از اتاق ها دراز کشیدم. زن و مرد هم تو یکی از اتاقا خوابیدن. خواب عمیق هااا..

ناهارمو خوردم و رفتم بیرون. گروه ها از قله برگشتن. یکی شون خیلی خوب بود. چند تا جوون شاد و شنگول بودن. جمع باحالی داشتن.

گروه دوم هم برگشتن. زن و مرد هم بیدار شدن. قصد قله نداشتم و با استراحتی که کرده بودیم و با توجه به این که نمی خواستم به تاریکی بخورم، زمان برگشت من رسیده بود.

می دونستم زن و شوهرش خسته ان اما به توصیه کسی برای نرفتن به قله گوش نمی دادن. چون به هر حال طرح سیمرغ بود و مجبور بودن که قله رو صعود کنن!

شماره شونو گرفتم که دست کم از سلامتشون اطمینان پیدا کنم  و راه افتادم به سمت پایین.

به چشمه که رسیدم، چند دقیقه بعدش یکی از گروه ها هم رسیدن. با هم عصرانه ای خوردیم  و گپی زدیم. تعجب می کردن که تنهام به خصوص خانم ها! و گاهی حتی سرزنشم می کردن. در جواب یکی شون گفتم به مرد ها اعتماد کردم. خندید و دیگه هیچی نگفت. راستش رو هم بخواین تنها ترسی که داشتم تعرض از جانب فرد دیگه ای بود وگرنه قصدی برای به مبارزه طلبیدن طبیعت نداشتم. این که ممکنه یهو اتفاقی بیفته و پایی پیچ بخوره و فلان و بهمان هم کاملا درسته و با پیام دادن های متوالیم به یکی از دوستام این مشکل تا حدی حل شده بود.  غذامو خوردم. پاهامو گذاشتم تو آب سرد چشمه و چه حالی هم داد. الاغ هایی که صبح کنار چشمه چرا می کردن نبودن که باقی مونده غذامو بهشون بدم. از گروه خداحافظی کردم و راه افتادم. از شما چه پنهون وابسته نبودن به کسی حس مارکوپلو بودن بهم می داد. کیف داشت شدید! :دی

از گروه که جدا شدم دوباره راه رو گم کردم و کمی طول کشید تا پیداش کنم و دوباره بیفتم تو راه اصلی.

موقع پایین اومدن چالش خاصی نداشتم جز این که پاهام تاول زده بود و شدیدا احساس خستگی می کردم.

بالاخره رسیدم به محل ماشین ها. یه ساعتی طول کشید تا از آژانس برام ماشین بفرستن و حدود ساعت 9 خونه بودم.

صعود نصفه نیمه ولی خوبی بود و کلی حس خوب بهم داد. ساعت حدود 11 شب با خانم و آقا تماس گرفتم. اونام نزدیکی های ماشین و پارکینگ بودن.

گمـــــــشده :)
۰۹:۲۷۳۰
تیر

حدود ۷ ساله که در بیان می نویسم و ۷ ساله که قالب های پیش فرض بیان هیچ تغییری نداشتن. چرا واقعا! 

سالی یه دونه قالب هم اضافه می کردن الان ۷ تا قالب جدید داشتیم.

 

گمـــــــشده :)
۲۱:۴۹۲۸
تیر

من اوایل نوجوونی بودم و الی جون اوایل کودکی. خیلی حس و حال بازی نداشتم. یعنی داشتما. دلم می خواست غروبای تابستون توپ به دست برم بدوم. دریبل بزنم و بدوم. یا پا به توپ بشم و دریبل بزنم و بدوم. دقیقا مثل سوباسا. یکی از فانتزیام واقعا این بود که پا به توپ تو خیابونا دریبل بزنم. عقلم به دوچرخه سواری نمی رسید. چون فقط یه سه چرخه داغون داشتم و زشت بود دختر تو کوچه دوچرخه سواری کنه نمی دونستم چه لذتی داره و عقده شو نداشتم!

اما بدجوری عقده آزاد، دویدنو داشتم! دوست داشتم هر لحظه که دلم می خواست برم تو خیابونو و بدوم. بهم حس آزادی می داد. اما ازونجایی که ازون خونواده هایی بودیم که عن مذهبو درآوردن (البته این نتایجیه که این چند سال اخیر بهش رسیدم و اون موقع احساس نمی کردم که کار بدی می کنن فقط وقتی نمی تونستم کارهای دلخواهمو انجام بدم حس خفقان شدیدی داشتم به خصوص که انجام کارهای دلخواهم اصلا بد نبودن) دیگه باور کرده بودم که دویدن برای دخترا عیه و باید خانوم باشی. و اون اخلاق عاقل اندرسفیه و گه خونواده به منم سرایت کرده بود. این بود که کمی که بازی می کردیم یه دفعه حس پوچی می کردم و می نشستم زمین. هی اصرار می کرد که :"تو رو خدا یه دور دیگه"

اون "تو روخدا، تو رو خدا" گفتناش هنوز تو گوشمه. یهانه میاوردم که نه دیگه اذان دادن. بریم خونه!(مثلا حالا انگار خیلی مذهبی بودم! و راستشو بخواین واقعا بودم.)

همیشه تو حیاط بازی می کردیم. یه توپ بسکتبال داشتم که تو حیاط کوچیک مون دریبل می زدم و دروازه م هم ایرانیت متصل به بالای در بود. توپ با سر و صدای زیاد می خورد به ایرانیت و منم ریباندش می کردم. بچه هایی که تو کوچه بازی می کردن داد می زدن:" بیا بیرون بازی کنیم"

تو سنی نبودم که به صدای چند تا بچه اهمیتی بدم اما واقعیتش دوست داشتم تو یه فضای بزرگتر بازی کنم. الی جون بازیش خوب بود. استعداد همه ی ورزش ها رو داشت. این لعنتی اگه تو آب هم مینداختی خودش شنا کردن یاد می گرفت و نیازی به آموزش نداشت.

یه بار من توپ داشتم و اون مدافع بود و یه بار اون توپ داشت و من مدافع بودم. همیشه قدرت شوت هاش زیاد بود. قدرت بدنی خوبی داشت. هنوزم داره. من مثل چوب خشک می مونم. ژنتیکی به بابا رفتم. الی جون ما با 40  کیلو اضافه وزن خیلی راحت با دست هاش انگشت شست پاشو می گیره! تناقض عجیبی داریم. کلا مامان و بابا هم کوهی از تناقض ان.

بگذریم. داشتم می گفتم. با هم بازی می کردیم و اذان که می شد بازی رو تموم می کردم. دوست داشتم غروبا و اون زمان رو یه گوشه بشینم و صدای اذان رو بشنوم و نسیم تقریبا خنگ تابستونی بین موهام جولان بده و حالمو خوب کنه.

برای این که عذاب وجدان ناشی از قطع بازی رو از بین ببرم، تشویقش می کردم کنارم بشینه. روبروی خونه از زاویه دید جایی که ما نشسته بودیم یه تیر برق بود و بالای اون تیر برق دو تا ستاره بودن.

می گفتم " اون ستاره رو ببین. یکیش منم. یکیش تو. یه روزی عین همون ستاره شروع می کنی به درخشیدن!"

و واقعا به این حرفم باور داشتم. باور داشتم که یه روزی مثل اون ستاره شروع می کنه به درخشیدن.

بگذریم.

چند وقت پیش داشتیم همین خاطره رو با هم مرور می کردیم که یهو گفت: "یکی از دلایلی که من هیچی نشدم همین خیالبافی های تو بود."

می گم چرا؟

می گه با اون داستان سراییت در مورد ستاره و درخشش و کوفت و زهرمار از همون  روزا خودمو رو صحنه می دیدم که کلی آدم دارن برام دست می زنن و جیغ می کشن و منم دارم براشون می خونم. واقعا فکر می کردم یه روز این اتفاق برام میفته. اگه همچین خزعبلاتی تحویلم نمی دادی شاید اصلا همچین فکرایی نمی کردم.

اون موقع این حرفا رو می زدم تا بهش یه حال خوب بدم. چه می دونم اثر سوء میذاره!

ناگفته نماند این یه بحث دوستانه بود ولی بیشتر از قبل بهم ثابت شد کار خوب و بد هیچ معنایی نداره. گاهی فکر می کنی داری لطف می کنی و یه کار خوب انجام می دی اما در واقع داری می رینی به زندگی طرف هرچند ناخواسته. اینه که خیلی به خودتون ننازید.

والا.

گمـــــــشده :)
۲۲:۲۶۲۵
تیر

   Nihon chibotsu 2020 (فروپاشی ژاپن )

نمی دونم معنیش درسته یا نه ولی از کارهای اورجیناله شبکه نت فیلیکسه.

ده قسمته و همه ی ده قسمت با هم منتشر شد اونم دو هفته ی پیش. قسمت اولش رو خیلی دوست داشتم. معرکه بود. به خصوص اون قسمت هایی که صداهایی از خاطرات گذشته پخش می شد. به خصوص اون قسمتی که همه ی خونواده با دیدن چراغ های درخشان در بالای یه تپه همدیگه رو در بحرانی ترین شرایط ممکن پیدا کردن.

چقدر حسرت خوردم به صمیمیتی که با هم داشتن. و فهمیدم چقدر مهمه که در هر زمانی که توانشو داریم برای هم خاطرات خوب بسازیم. خاطراتی که هیچ وقت فراموش نمی شن و در جایی نجاتمون می دن.

پدر خونواده یه مهندس یا شاید هم کارگر ساختمونیه همه چیز دونه و مادر خونواده یه شناگر حرفه ای که تازه از مسابقات برگشته. یه پسر بچه گیمر و یه دختر دونده که داره برای مسابقات المپیک خودشو آماده می کنه.

خونواده ای که هیچ وقت فراموش نخواهید کرد. قسمت اول و اون تپه ی چراغانی شده که همه رو دور هم جمع کرد بی نظیر بود. دوست داشتم بلافاصله قسمت بعدی رو هم ببینم اما صبر کردم این هفته برسه و زیرنویسش بیاد.

دیشب قسمت دوم این لعنتی رو دیدم. و حتی قسمت آخر فصل ششم بازی و تخت، (اونجایی که جان اسنو رو به ناحق کشتن) هم این کارو باهام نکرده بود که پایان قسمت دوم این انیمه کرد. لعنتی تا یه مدت که گریه می کردم بعدشم خوابم نمی برد. نمی فهمیدم چرا باید اینقدر بی رحمانه باشه.هنوزم نمی فهمم. چرا وقتی همه چیز خوبه یهو همه چیز داغون می شه.

دووم نیاوردم و امروز باقی قسمت ها رو دانلود کردم و بدون زیرنویس دیدم. قسمت سوم و چهارم و پنجم ادامه داستان رو می بینیم ولی دیدنش به سختی دو قست اول نیست. یعنی راستش انگار تو دو قسمت اول یه جوری بی حس شدین دیگه اتفاقات بعدش یه شوخی بی مزه اس.

تو این سه قسمت داستان کمی کند پیش می ره ولی واقعا مهم نیست چون مسلما اتفاقی در راهه.

توی قسمت های بعدی هر بار یکی از مسافرا کم می شه، گم شده ای پیدا می شه، یا عزیزی از دست می ره. به جایی رسیدم که با خودم گفتم پس آرامشش کو...

و اون قسمت آخر لعنتی...جایی که روز تولد یکی از شخصیت هاست و ویدیویی که از قبل توسط عزیزانش براش ضبط شده و قبلا براش ارسال کردن به دستش می رسه. سکانسی که مشابهش رو در یه فیلم دیگه دیدم و به هر بار می بینم تا مدت ها متاثرم می کنه.

تو زندگی واقعی خودم از دیدن عکس هایی که از آدما گرفتن متنفرم. متنفرم که لحظه های خوب رو ثبت کنم و بعد ها وقتی اون شخص نیست با اون عکس یا فیلم به یادش بیارم. هر چند ترجیه می دم این اسناد در یه گوشه ای نگهداری بشن اما هیچ وقت سمتشون نرم.

دردهای این انیمه اینقدر زیاد بود که حتی موفقیت های قسمت آخر نتونست اثرشو کم کنه و من نمی دونم این همه درد و غم چرا؟

واقعا نیاز به یه هفته ریکاوری دارم تا اثرش از بین بره. فکر نکنم اگه زیرنویسشم بیاد دیگه ببینمش. همینا که فهمیدم کافی بود برام. توان دوباره دیدنشو ندارم.

ایراد بزرگش این بود که به شخصیت هاش اجازه سوگواری نمی داد. شاید هم البته شرایط محیطی این امر رو ایجاب می کرد. من داستان هایی که روند سریعی دارند رو دوست دارم اما اون سکانسی که من دیدم حداقل سی ثانیه عزاداری لازم داشت.

والا به خدا من که فقط بیننده بودم کور شدم از بس اشک ریختم به پاش.

بی خیال ایراد. انیمه غمگین، ناراحت کننده و خوش ساختیه. اما روند سریعی داره و همین در بعضی جاها آزار دهنده ست.

 

one piece

هر قدر که اون قبلی حالمو گرفت لوفی سرحالم آورد. لعنتی نهصد و سی و خورده ای قسمت داره. اولین قسمتش ساخت سال 1999 بود و چقدر با کیفیت و خوب بود برای اون موقع. من که خیلی خوشم  اومد.

تنها مشکلم اینه این لعنتی نهصد و سی و خورده ای قسمت داره و گویا حداقل سیصد چهارصد قسمت دیگه هم داره...

خدایی دست هر چی فیلم و انیمه دنباله داره از پشت بسته!

لوفی واقعا با مزه و دوست داشتنیه

 

 

uzaki chan wa asobitai

خدای خنده بود. فقط یه قسمتش اومده ولی خیلی حال کردم باهاش. هر هر می خندیدم با هر ثانیه ش. احتمالا برای بالای پونزده سال مناسبه.

 

 

*همیشه فکر می کردم تحمل تنها زندگی کردنم بالاست و خوب دووم میارم ولی مثل این که هیچ وقت واقعا تنها نبودم و همیشه یک نفرو کنارم داشتم به هر شکلی. ولی این مدت که راست راستکی تنها تو یه اتاق بودم و حتی صدای الی جونم نمی شنیدم فهمیدم اصلا آدم همچین زندگی ای نیستم و همیشه باید یه نفرو داشته باشم که تنهایی هامو باهاش پر کنم. فکر می کنم دیگه اون آدم سابق نمی شم.

گمـــــــشده :)
۲۲:۳۵۲۳
تیر

بالاخره خوندمش. لعنتی خیلی کتاب روون و خوبیه. انگار داشتم توصیفات پدر و مادر خودمو می خوندم.

قشنگ بود و لذت بخش... اگه نخوندین، بخونین..

فیلم خوب معرفی کنین لطفا. ترجیحا ملایم و لطیف...البته واقع کرا هم بد نیست.

فیلم خوب باشه دیگه

:)

سایت خوب و قابل اعتماد برای فروش اینترنتی محصولات کوهنوردی سراغ دارین؟ دنبال یه چادر کوهنوردی تک نفره دو پوش ضد آب می گردم با قیمت مناسب..

:))

گمـــــــشده :)