بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۰تیر

۱. سلام 

۲. مامان حلوا درست کرده می گه: خیلی خوشمزه شده فقط به جای شکر حواسم نبود، نمک ریختم توش!

من:😐

۳. اطراف ما پر از آدم هاییه که عمیقا دوست داریم، دوستشون داشته باشیم و بهشون ابراز عشق کنیم اما نمی تونیم.  به دلایل مختلف نمی تونم. یا زود به دنیا اومدیم. یا دیر. یا طرف زودتر جنبیده و جفتشو پیدا کرده یا شکست عشقی خورده و کلا تو فکر هیچ کس نمی ره! خلاصه شما رو نمی دونم اما دور و بر من پر از آدم هاییه که میل زیادی به دوست داشتنشون دارم اما نمی دونم چرا طرف همیشه زودتر جنبیده و سرم بی کلاه می مونه.

۴. فیلمempire of the sun رو چند روز پیش دیدم. به شدت چسبید. بی نهایت لذت بردم و تا دلتون بخواد اشک ریختم.

۵. بعد از این که "نامه هایی از ایوجیما" و "پرچم های پدران ما" رو دیدم خیلی دوست داشتم در موردش با یه نفر بحث و تبادل نظر کنم. سوالاتمو بپرسم و جواب هامو بشنوم. و در این مورد بهترین گزینه الی جون خودمونه. نزدیک یه ماهه دارم می گم فیلمو ببین. هنوز ندیده!

انقدر ندید که سوال ها و صحنه های مدنظرم تو فیلم به کل یادم رفت😐

خواهره من دارم!

۶. داشتم با فاطمه چت می کردم که صحبت به درازا کشید. به فاطمه گفتم برم نمازمو بخونم تا قضا نشده! و چت رو قطع کردم.

همزمان با قطع کردن چت الی جونم از بیرون برگشت خونه و شروع کرد به تعریف کردن. یک ساعت حرف زد.

شب که دوباره داشتم با فاطمه چت می کردم، پرسید: نمازتو خواندی؟

میگم: نه. بعد تو با الی حرف زدم.

میگه: تو ام چه گیری کردی از دست ما

می گم: من خیلی خوشبختم که شما دو تا رو دارم

می گه: اگه خوشبخت بودی الان داشتی به وراجی های یه چهار شانه قدبلند گوش می دادی نه چرت و پرتای من و الی!

پوکیدم از خنده..گفتم شما هم محروم نباشید.

۷. مورد ۷ این که سردرگمم. بیشتر از هر روز و هر ساعت دیگه ای تا به الان

گمـــــــشده :)
۰۴تیر
این دو تا فیلم رو به دنبال هم درباره جنگ ببینید. فکر نمی کنم بهتر از این بشه اثرات بعد از جنگ و وحشی گری های حین جنگ رو به نمایش گذاشت.

+ کوریباشی رو خیلی دوست دارم. چون قبلا فیلم اخرین سامورایی رو ازش دیدم و برام یه جورایی نوستالزیک بود. برام مهم نیست اسم واقعیش چیه. قیافه اش یادم باشه برام کافیه.
++ دو روزه دارم به این فکر می کنم امپراطوری ژاپن چطور این میزان از وطن پرستی رو در بین مردمش ایجاد کرده؟ جاییکه همشون می دونن می میرن! 
بیشتر که دقت می کنم می بینم راهی نداشتن. اکه به جنگ نمی رفتن کشته می شدن( توسط یه چیزی تو مایه های گشت ارشاد خودمون😐). اگه توی جنگ فرار می کردن، کشته می شدن، اگه می جنگیدن، کشته می شدن. اما دست کم در مورد آخر یه نام نیک براشون می موند.
خلاصه این که مردمان عجیبی هستن..خیلی عجیب

+++الان برام سواله ایوجیما جزو متعلقات امریکا محسوب میشه؟ چون توی اون نبرد که امریکا پیروز شد اما جایی ذکر نشده که به زاپن پسش دادن😐
گمـــــــشده :)
۲۷خرداد
کوهستان پراو چند قله معروف داره که بلندترین اونا درواقع اسمش "شیخ علی خان" هست اما همه جا به اسم پرآو میشناسنش. در همسایه گی شیخ علی خان قله ای داریم به اسم نمازگاه. از نوک قله پراو به سمت چپ که نگاه می کنی نمازگاه دیده میشه. فاصله شون خیلی نزدیک به همه. طوری که از پناهگاه پراو میشه به نمازگاه هم صعود کرد. و مسیر صعودشون تقریبا مشترکه. سمت چپ نمازگاه هم با فاصله نسبتا کمی قله شاودالان قرار گرفته.
دیروز به نیت صعود به نمازگاه پرآو ساعت ۴صبح از خونه بیرون زدم. زود رفتیم که به بازی فوتبال ایران و مراکش هم برسیم. حتی فاطمه می خواست به عروسی که شب دعوت بود برسه. امین (پدر تهمتن)با ۱۴ کیلو اضافه وزن و بعد از ۳ ماه دوباره داشت باهامون کوه میومد. با وزن ۱۱۷ کیلو!
این بار از مسیر پنج پله بالا رفتیم. توی سنگ نوردی مشکل دارم. حس می کنم باید دست و پاهامو مثل فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی بزارم تو دستگاه شکلات کشی بلکه کمی کش بیام. نمی فهمم چرا فاصله بین حلقه ها توی سنگ نوردی انقدر دور از همه.
به هرحال ۸صبح چشمه دوزری بودیم و یه صبحانه مفصل خوردیم. مطمئن بودم تا ۳ و ۴بعدازطهر خبری از غذا نیست. با یه گروه تهرانی برخورد کردیم که شب رو تو پناهگاه پراو خوابیده بودن و شاکی بودن که چرا پناهگاه یه پریز برای خاموش کردن لامپ نداره!
این که وظیفه کوهنوردای همون شهره که مناهگاه شون رو آباد کنن.
اعتراض شون به جا بود و برای خودمم سوال شد. از امین پرسیدم که واقعا چرا؟
جواب خوبی داد. اما از طاقت این متن خارجه. 
از کنار خرسنگ (یه سنگ بزرگ که اوایل دشت و نزدیک چشمه اس) رفتیم سمت قله.
اوایل شیب خیلی زیاد نبود. اما کم کم داشت سخت میشد. معین می گفت اگه به فلان ارتفاع برسیم کارمون راحت میشه و دیگه مشکلی نداریم.
با یه مسیر شن اسکی مواجه شدیم با شیب خیلی زیاد. هر قدم که به جلو برمی داشتی نیم قدم به عقب برمی گشتی. اما بالاخره تموم شد. مثلا قسمت سخت مسیر تموم شده بود اما حالا تازه یه کوه دیگه جلو رومون بود. 
شروع کردیم به بالا رفتن.
توی راه یه یخچال دیدیم. جالب بود برام. یه چاله خیلی بزرگ که برف داخلش بود توی اون گرما.
به خط الراس کوه دوم رسیدیم ولی یه کوه دیگه ام جلومون بود.
واقعا نمی دونم چند تا کوه رو پشت سر گذاشتیم ولی می دونم از لحظه شروعش تا رسیدن به قله سخت بود و جایی نبود که حس کنم سختی مسیر برام کم شده.
فقط سختی مسیر نبود که آزارمون می داد. 
مشکل اول آب بود. باید طوری آب مصرف می کردیم که تا ساعت ۷ غروب برامون کافی باشه( البته به خیال ما این طور بود)
مشکل دوم مسیر برگشت مون بود. هر اندازه به مسیری که طی می کردم،  بیشتر دقت می کردم،  بیشتر مطمئن می شدم که برگشت از این مسیر با همچین شیبی کار عاقلانه ای نیست.
ساعت ۱۲ ظهر بود.  ۳ساعت بود بی وقفه بالا میومدیم. 
از معین می پرسم: چقدر دیگه مونده؟
جوابش کاری کرد نابود شم: با سرعتی که ما داریم، حداقل ۳ ساعت
( با احتساب مسیر صبح میشد ۸ساعت خالص فقط صعود)
خانم اسماعیلی زانوش مشکل داشت نمی تونست سریع تر بیاد. امین سنگین بود و دور از جوانمردی بود که بیشتر از تلاشی که می کرد ازش توقع داشته باشیم.
ویدا عالی بود. نسبت به ۶ ماه پیش ۱۲ کیلو کم کرده بود و مثل اهو بالا می رفت. تمام این مدت در خفا با معین تمرین کرده بودن تا به ایده ال برسن. و الان برای ما حکم راهنما داشتن.
ساعت ۳ بعدازظهر به قله رسیدیم. فقط ما بودیم و ۲ تا عقاب و تعداد زیادی کفشدوزک. چون هوا دیر تاریک می شد بی خیال قانون برگشت قبل از ساعت ۲ شدیم. علاوه بر این مطمئن بودم همه داریم به این جمله فکر می کنیم: عمرا دیگه قدمی بعد از این به سمت این قله بردارم!
می خواستیم یک بار برای همیشه ببینیمش و پرونده شو ببندیم. 
قله و نزدیکی های اون پر از کفشدوزک بود. نمی دونم چرا ولی مثل مورچه فراوون بودن.
در واقع ما تنها کوهنوردان اون قسمت بودیم. به لصافه چند عقاب و کفشدوزک ها.


اگه روی تصویر زوم کنید پناهگاه پراو رو از فراز نمازگاه میبینین. 
اون تیکه برف رو تو عکس می بینید؟ اون هم میشه قله پرآو معروف.


همونجا نزدیک قله ناهار خوردیم.  ساعت ۴ بعدازظهر فرآیند برگشت شروع شد. 
قرار شد از مسیر خط الراس نمازگاه به شاودالان و از اونجا به سمت چشمه پونه و در نهایت کنار مینی بوس بریم.
مسیر خط الراس رو اولین بار بود می دیدم. هر قدر مناظر اطراف نمازگاه تو ذوقم زده بودن مسیر خط الراس و شاودالان مبهوتم کردن. زیبا بود و با ابهت. ترسناک بود و مهربان. نمی دونستم بترسم از این ابهت یا از دیدن این زیبایی لذت ببرم. سعی کردم بیشتر نگاه کنم تا عکاسی. راستش یه دوربین با کیفیت می خواست و یه عکاس ماهر. من فثط انثدری وقت داشتم که ببینم و ثبت کنم و لذت ببرم


بالاخره رسیدیم به جایی که یک ساعت با قله شاودالان فاصله داشت. و ساعت ۶ غروب بود و ما تازه در ارتفاع ۳۰۰۰بودیم.
امین می گفت: پاهام دیگه مثل وقتی شده که خانمی کفش پاشنه بلندشو بعد از یه عروسی پر فعالیت در میاره و می گه: پاهام دیگه جزیی از بدنم نیست!
هر کسی چند قلپ آب با احتیاط و اهسته  خورد و کمی آذوقه. دوباره شروع کردیم به برگشت.
از مسیرهای شن اسکی متنفرم. شاید چون هنوز خوب یاد نگرفتم چطور با اطمینان ازشون پایین بیام. بعد از دو ساعت راه رفتن توی یه مسیر شن اسکی رسیدیم به جایی که گندم هاش به اندازه قدِ من رشد کرده بودن.
یک ساعت تمام توی زمین هایی راه رفتیم که ارتفاع گندم هاش با قد من برابری می کرد. امین و نوید و معین حساسیت گرفتن و هر چند ثانیه یه بار عطسه می زدن.
نگاهم به فاطمه بود. انگار انرژی مضاعف گرفته باشه قدم هاشو محکم بر می داشت. اونم بعد از ۱۳ساعت پیاده روی!ته دلم تحسینش کردم. به نظرم واقعا کارش عالی بود. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوب عمل کنه. شگفت زده شدم.
ساعت ۹ شب بود. و ما ۳ ساعت دیگه راه پیش رومون داشتیم. ولی حداقل می دونستیم داریم کجا می ریم.
نتیجه بازی رو تلفنی پرسیدیم و کلی جیغ و هورا کشیدیم.
ساعت ده شب آخرین استراحت به خودمون دادیم و اخرین قطرات آب خورده شد. حتی به گوجه هم رحم نکردیم ولی برای این که کمی آب به بدنمون برسه با ولع می خوردیمش.
از ترس نیش عقرب جرات نشستن نداشتم.
و مدام خودمو سرزنش می کردم چرا دور اندیشی نکردم و چراغ پیشانی مو خونه جا گذاشتم. خوب یادمه دیشب موقع جمع کردن وسایل یه نگاه به هد لایت انداختم و به خودم گفتم زود می ریم که زود برگردیم دیگه. پس نمی برم.
۲ساعت دیگه مونده بود.
با احتیاط و آهسته می رفتیم. خانم اسماعیلی نمی تونست تند تر بره و راستش ما هم نمی تونستیم. اما این آهسته رفتن باعث شده بود که راه کِش بیاد. انگار هرچی می رفتیم راه درازتر می شد.
اون یه ساعت اخر دیگه جز صدای قدم ها و سکوت شب که با برخورد عصاهامون به سنگ ها شکسته می شد، صدای دیگه ای نبود. اعتراف می کنم دیگه خونسردی مو از دست داده بودم. خستگی و فشار عصبی و تشنگی داشت کار خودشو می کرد که بالاخره تموم شد.
۱۷ ساعت بعد از لحظه پیاده شدن از مینی بوس دوباره به جای اولمون رسیدیم. امین رفت تو نگهبانی و ازشون خواست بهمون آب بدن. انگار که دوباره زنده شده باشیم. 
ساعت ۱۲ و نیم شب سوار مینی بوس شدیم و یک و ده دقیقه خونه بودم.
یه دوش گرفتم و بعدش خوابیدم.
و الان دارم به این فکر می کنم که هر کس گفته پرآو یا همون شیخ علی خان سخته، خیلی گ....ه خورده. بیاد بره نمازگاه تا بفهمه سخت یعنی چی! خدا شاهده حتی دماوند هم در مقابلش برام هیچ شده.
راستش خودم یکی از کسانی بودم که باور داشتم سخت تر از پرآو نداریم. اما زهی خیال باطل که دست بالای دست زیاده.
الحمدالله همه سالم برگشتیم ولی دهانمان سرویس گشت😁
گمـــــــشده :)
۲۳خرداد

بچه بودیم. یفنی راستش نسبت به الانمان بچه محسوب می شدیم. پشت سر من و در سمت مخالفم می نشست. طوری که وقتی بر می گشتم می توانستیم راحت باهم حرف بزنیم. نمی دانم راهنمایی بودیم یا دبیرستان. واقعا یادم نمی آید. از دو روز پیش دارم فکر می کنم راهنمایی بودیم یا دبیرستان؟

اما حتما دبیرستان بودیم. چون در دوره راهنمایی کنار هم می نشستیم و هم این که این قدرها توی فکر کادوی تولد نبودیم.

می دانست کتاب زیاد می خوانم. یک روز قبل از این که معلم وارد شود و مخ مان را تیلیت نماید به بهانه این که کتاب های چه نویسنده ای را بخواند کلی از من سوال پرسید. جواب همه را با ذوق دادم. می دانستم حاضر است برای ۵۰ نفر اشپزی کند ولی یک صفحه کتاب نخواند اما به رویش نیاوردم. تمام سوال هایش را جواب دادم. خلاصه این که اسم نویسنده محبوبم را از زیر زبانم بیرون کشید. 

معلم آمد. کلاس ساکت شد و درس شروع.

***

روز تولدم یک کتاب به من هدیه داد. از همان نویسنده محبوبم. می گفت پدرش وقتی روی جلد کتاب "چاپ هفتم" را دیده، تازه نسبت به خرید کتاب روی خوش نشان داده، چون به نظرش کتابی که ۷ بار تجدید چاپ شود حتما کتاب خوبی است.

به خاطر هدیه ام خیلی خوشحال بودم. با لذت می خواندمش. سطر به سطرش را با لذت می خواندم. 

داستانش بدجوری به مذاقم خوش آمد.

***

کتابخانه که خریدیم دنبال آن کتاب محبوبم گشتم. انا هرچه بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. دلم بدحوری هوای کتاب را کرده بود ولی نبود که نبود.

دیروز توی کتابفروشی گشت می زدم که چشمم به جمال زیبایش روشن شد. با همان طرح روی جلد. خریدمش. ۱۷هزارتومان ناقابل.

ان بین ها چشمم به کتاب تام هنکس هم افتاد. اما کتاب نوستالژیک خودم را برداشتم و بیرون آمدم.  

الان دارمش. چند صفحه اولش را با لذت خواندم. دلم نمی اید ادامه اش را بخوانم. می ترسم تمام شود. 

گمـــــــشده :)
۲۰خرداد

سلام. صبحتون بخیر 


این عکس هر قدر نگاه می کنم سیر نمی شم.

و خدایی که گندم زار را آفرید.😍



عکاسی از گل ها خیلی لذت بخشه.


گمـــــــشده :)