بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۷مرداد

فکر یک سفر بدجوری فکرمو مشغول کرده. اینقدر که از دیروز توی دام دارن رخت می شورن. برای جور شدنش یه گیری تو کارم هست. 

صبح بعد از مدت ها قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم قبل این که نمازم قضا بشه، یه همتی کنم و بخونمش.

خوندم. بعد نماز داشتم فکر می کردم به خدا چی بگم که در ازای انجامش گیر سفرمو رفع کنه. 

هر چی فکر کردم له نتیجه نرسیدم.

مثلا می گفتم خدایا قول می دم دیگه فلان خبط رو که فقط خودم و خودت و آقای ایکس و خانم ایگرگ و آقای زد و وای می دونن، انجام نمی دم. ولی راستش می دونستم دارم دروغ می گم. چون نمی تونستم اون فلان کارو به همین راحتی انجام ندم.

گزینه های دیگه ای هم به ذهنم رسید ولی حس نوشتنشون نیست. 

آخرش به این فکر کردم اصلا چرا من باید کاری انجام بدم که خدا در ازاش خواسته منو برآورده کنه؟ مگه معامله اس؟

مگه خدا هم مثل ما ادما خودخواهه؟

من فقط می خوام یه سفر ۴ روزه برم. برای رفتن به این سفر یک گیر کوچولو دارم. باید در ازاش چی به خدا بدم که سفر جور بشه؟

اگه خدا مهربون و بخشنده اس بدون بده بستان هم کار ما رو راه میندازه. حالا نه که اگه راه ننداخت مهربون نیست. هست.

منتها خب

چیزی ندارم برای عرضه

واقعا ندارم


گمـــــــشده :)
۲۶تیر

شهر خدا

فیلم خوبیه

همین

یعنی من فقط همینو می تونم بگم. الی جانمان هم این فیلمو دیده بود. نظرشو در مورد فیلم پرسیدم.

می گه:والا خیلی خوب بود.

ولی من می گم فیلم خوبیه. همین.

راستش من از فیلمای قهرمان محور خوشم میاد حتی اگه این قهرمان نقش کوچیکی داشته باشه یا حتی اگه همه شخصیت ها یه جورهایی قهرمان باشند.

تو این فیلم هر کس داستانی داشت. ولی قهرمان دلخواه منو نداشت. اما فیلم خوبی بود.

خداییش این دفعه دیگه داستان لو ندادم.

:))



گمـــــــشده :)
۲۴تیر
عنوان اسم فیلمیه که امروز عصر دیدم. فیلمی حدودا 2 ساعته بدون قتل و خونریزی و حتی عملی کردن تهدیدها.
کلا میشه تشخیص داد همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شه اما بازی خوب ارین اجازه نمی ده فیلم رو رها کنید.
من از ارین خوشم اومد. کاملا مطابق میل خودش فارغ از نظر مردم زندگی می کرد.
می خواستم بیشتر توضیح بدم ولی داستان لو می ره. اگه دوست داشتین ببینید فیلم رو.

گمـــــــشده :)
۲۲تیر

آخرین باری که برای کسی هدیه گرفتم برمی گرده به 12 بهمن و تولد الی جانمان.

همکار جدید هفته ی پیش تولدش بود منم از اونجایی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم به کسی هدیه بدم رفتم براش یه گلدون کوزه ای گرفتم و از مادر جان خواستم یه گل توش بکاره.

نتیجه اش بدک نشد:


علاوه بر این دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم برای حجامت. جوش های صورتم خیلی وخیم بودن. تجربه جالبی بود. بازم می رم. توی راه برگشت یه خانمی کنار خیابون عروسک می بافت. خیلی قشنگ و سریع هم می بافت. یکی شو برای برادرجان خریدم.دیشب عروسکشو گذاشت کنار بالشش و خوابید.

برای الی جون هم یه فکرهایی دارم ولی فعلا باید صبر کنم.

عکس تار افتاده واقعا یا من چشم هام تار می بینم؟

گمـــــــشده :)
۱۹تیر

یکی دو ماه پیش می رفتم توی پارکی برای دویدن. برادر جانمان هم زیادی چاق شده بود. با من میومد.

قبل اون بارها به پدر گرام گفتم یه باشگاه ثبت نامش کنه. گوش نکرد.

دو سه بار که با من اومد، پدرگرام توی باشگاه ورزشی ثبت نامش کرد.

:/

الی جانمان دندان درد شدیدی داشت. چندین بار به پدر جان گفت و گفتیم که رفتن به دندان پزشکی لازمه. ولی پشت گوش انداخت.

یه گیاه دارویی به اسم «تشنه داری» پیدا کردم که دردشو تسکین می داد. روز جمعه برای جمع کردنشون کلی دردسر کشیدم. پدر جان که این حجم از گیاه دارویی رو دید و ذوق زیاد خواهر جانمان رو، براش نوبت دکتر گرفت.

فکر کنم حس می کنه واگیری- چیزی دارم و بهتره اون دو تا بچه شو از من دور نگه داره.

:))

گمـــــــشده :)