بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۵تیر


+عیدتون مبارک. ان شالله که تنتون همیشه سلامت و دلتون همیشه شاد باشه. طاعاتتون قبول درگاه حق.

++اخوی جانمان صبح بیدار شد. تلویزیونو روشن کرد. شبکه ها رو عوض کرد. روی یه فیلم انیمیشن که از شبکه دو پخش می شد متوقف شد. یه کم نگاه کرد بعد گفت:«آجی دیگه هر چی تلویزیون پخش می کنه دیدم. همممممممه اششش تکراریه. فک کنم باید دوباره از اول به دنیا بیام تا این فیلما برام تکراری نباشن.»

+عروسی مسی قبلا 20ژوئن بود الان جدیدا اعلام کردن افتاده 30 ژوئن. اخوی جانمان از وقتی فهمیده اصرار داره که توی عروسی بازیکن محبوبش شرکت کنیم. به نظرتون ما رو هم دعوت می کنن؟

:دی


گمـــــــشده :)
۰۲تیر

این روزها موضوع برای نوشتن زیاده. منتها نمی دونم چرا اتفاقات توی ذهنم خیلی سخت تبدیل به کلمه می شن.

مثلا دیروز نه پریروز یک اتفاق مهم برام افتاد. برای اولین بار در تاریخ عمرم تا اون روز بیمه شدم و طبق قوانین این مملکت در جرگه ی آدمیان به حسابم آوردند. البته دوره ی بیمه شدنم کوتاهه. شاید در حد دو ماه. اما خب همونم خوبه بعد از بیش از یک سال.

یا این که همکار جدید فوق العاده خوش صحبت و پرحرفه. طوری که در روز بیشتر یک ساعت رو به حرف های تموم نشدنیش گوش می دم. و همین باعث شده وقت خیلی سریع بگذره و به تبعش به موقع کارهامو انجام ندم.

و این که بعد از مدت ها گوشی خریدم. اون هم بدون یک قرون پول. این هم از تسهیلات ویژه فرهنگیانه که می شه بدون داشتن یه دونه یک تومانی جنس بخری ولی در عوضش از حلقومت در میارن. به این صورت که گوشی 700 هزار تومانی رو فروختن یک میلیون ودویست هزار تومان. در اقساط 20 ماهه و ماهی 61500 تومان. این که چقدر فرو کردن تو آستینمون رو نمی دونم ولی دوست داشتم یه گوشی برای خودم داشته باشم. هر چند کارم با همین لب تاب هم راه می افتاد و هر چند هنوز حتی تنظیماتشو انجام ندادم و فقط در حد زنگ و پیامک ازش استفاده می کنم. گوشی قبلیم یه نوکیای قدیمی بود. از اینا

دیگه چی بگم براتون.آها یادآوری می کنم که اون تسهیلات ویژه هم متعلق به پدر گرام بود وگرنه اینجانب کارگری بیش نیستم.

بازم حرف دارم منتها گفتنشون به صرفه نیست. حوصله تون سر می ره. دارم یه کتاب در مورد صعود تیم کارگران کشور به قله برودپیک می خونم. خیلی برام جالبه. تموم که شد حتما در موردش می نویسم.


گمـــــــشده :)
۲۸خرداد

الان دقیقا باید والیبال ببینیم یا دعا کنیم؟

اینا که در هر حال می بازن.ازشون معلومه کاملا

چه کاریه اخه

:/

گمـــــــشده :)
۲۱خرداد

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


گمـــــــشده :)
۱۴خرداد

قبل تر ها هر وقت می شنیدم که خانم ها سر درد دلشان را پیش هر کسی باز می کنند بدجوری به رگ غیرتم برمی خورد. البته نه پیش هر کسی. پیش کسی که اندکی احساس امنیت را به ان ها القا کند. یا یک همچین حسی را. چه می دانم. گیر ندهید.

یکی از پیمانکارانی که نقشه هایش را من می کشم به شدت مرد آرام و جا افتاده ای است. البته همان قدر که آرام است به همان شدت هم می تواند خشن باشد. خاصیت کارش این است.هر وقت گذرش به دفتر می خورد معمولا تنهاییم و معمولا هم کارش طول می کشد.

تا کارش را انجام دهم از وضعیت کاری و غیره می گوید.

چهره آرام و صبر زیادش در پاسخ به سوالات رئیس و ایضا احساس واقعی اش از کمک های بی نفعی که به رئیس می داد باعث شده بود تمام مدت حواسم باشد که در هنگام حضورش من هم هوس نکنم درد دل بگشایم و دنبال گوش شنوا باشم.

دیروز که گذرش به دفتر خورد تا کارش را تمام کنم بحث نمی دانم چطور به کجا کشیده شد و نمی دانم چطور دو جمله از زندگی شخصی ام بر زبان راندم. آن دو جمله همانا و خالی شدن ته دلم همانا ...

نه که بنده خدا استفاده سوئی بکند یا این که اصلا من حرف نامربوطی زده باشم. نه. حرف من یک مساله کاملا معمولی و پیش پا افتاده بود و ایشان هم جواب معقولی داد.

منتها اصل قصه این بود که نمی خواستم چهره آرامش زبان درد دل مرا هم بگشاید. این بود که بعد از گفتن همان دو جمله و شنیدن اندرزهایش، با وجودی که بحث ناتمام مانده بود و هنوز هم جا داشت که حرف هایمان گل بیندازد بی معطلی توجه اش را به نقشه جلب کردم و خواستم در صورت تاییدش کارم را تمام کنم.

القصه سخن دل پیش هر کس نتوان گفت و نباید گفت هرچند ظاهرا بسی قابل اعتماد باشد. ولی خب گاهی هم از دست آدم در می رود.


گمـــــــشده :)