بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۲بهمن

*اول این لینک بخونید.

+++من خطاب به بردار جان: بزرگ که بشی با خودم می برمِت کوه.

برادر جان خطاب به من: تا من بزرگ بشم تو موهات سفید شده.

الی جان خطاب به من: اینم راست می گه. تا این بزرگ بشه جفتمون مُردیم.

++کوهنوردی با یک عده تازه کار باعث می شه چهار ساعت تمام عینهو آینه دق به کوه روبرو تون خیره بشین و نتونین قدم از قدم بردارین. اونم همین کوه بیستون معروف که سنگ نوشته ها روی بدنش جا خوش کرده. البته این عکس قسمت پشتی کوهُ نشون می ده.

+دیروز با یه گروه جدید رفتم. وقتی همه جمع شدن هر کسی با یکی هم کلام شده بود. بین بیست و اندی نفر تنها مونده بودم. تو عالم خودم بودم که یهو چشمم خورد به یه اشنا. هفته پیش با هم و با یه گروه دیگه رفته بودیم فرخ شاد. اونم غریب افتاده بود. چنان از دیدن هم ذوق کردیم و با یه ذوقی به هم سلام کردیم که فکر کنم دلم بخواد بارها و بارها به امید دیدن یه اشنا وارد جمع های غریبه بشم.

گمـــــــشده :)
۲۹دی

اعتراف می کنم هیچ اطلاعات خاصی در مورد احمد متوسلیان ندارم و نداشتم.راستش میلی به سرچ های اینترنتی ندارم. یعنی بیزارم از اینکه تا تَقی به توقی می خورد فورا گوگل گرامی را باز کنم و جواب سوالم را بگیرم. ترجیح می دهم اموخته هایم را ذره ذره و در گذر زمان از لابه لای کتاب ها جمع کنم.

به جز یک کتاب و البته اشارات جسته گریخته در کتاب های دیگر  مطلبی در مورد متوسلیان ندیدم. آن یک کتاب  را هم دو سال پیش کشف کردم. که به دلیل حجم زیاد، خواندنش به اتمام نرسید.

اما ضربت متقابل را به شما معرفی می کنم باشد که یک نفر میلی به خواندنش پیدا کند. کتاب در اصل در مورد لشکر 27 محمد رسول الله است که حاج احمد یکی از بنیان گذارانش بوده.

این همه را برای این گفتم، چون ایستاده در غبار را دیدم.

چون از دیدن دیدن حاج احمدی که در نمایش شخصیتش غُلُو خاصی ندیدم، کیف کردم. حتی گاهی با یک فرمانده خاکستری هم مواجه می شدم.

چون وقتی در انتهای فیلم فهمیدم متوسلیان در بیروت مفقود شده نه در خاک خودمان خیلی جا خوردم. راستش تا همین یک ساعت پیش فکر می کردم در طی عملیاتی یا شناسایی یا چیز دیگری در جبهه های جنوب مفقود شده.

اما شاید می شد استیصالش را قشنگ تر  نمایش دهند. این که با 350 نفر به عملیات رفت و با 60 نفر برگشت.



گمـــــــشده :)
۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

گمـــــــشده :)
۲۶دی

اگه تلگرام مثل یاهو مسنجر استاتوس داشت الان یه همچین جمله ای براش می نوشتم:

«کی بیکاره بیاد یه کم حرف بزنیم دلمون وا شه!!»

+برای همچین مواقعی همیشه باید یکی رو تو آستین داشته باشیم.

:|

گمـــــــشده :)
۲۶دی

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

گمـــــــشده :)