بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۲۱آبان

۱. سریال داستان ندیمه اونقدر قشنگ و دلنشین بود برام که تو کمتر از یه هفته تمام ۲۳قسمتشو دیدم و بی صبرانه منتطرم فصل سومش از راه برسه. داستانش جوری منو به خلسه برده بود که تا چند روز نمی تونستم هیچ فیلمی ببینم. از ترس این که نکنه شاید روزی مجازات کتاب خوندن تو این مملکت هم قطع انگشتان دست باشه شروع کردم به کتاب خوندن. دست کم به وقتش کمتر احساس حسرت کنم. 

۲. مدت ها بود دلم می خواست کتاب نغمه آتش و یخ رو بخونم و بعد از اون فیلم game of thrones رو ببینم. بلکه تجربه شیرین هری پاتر و اون استرس و هیجانات دوباره برام تکرار بشه.

کتابشو دانلود کردم و حدود ۵۰ صفحه شو خوندم. با وجودی که با ترجمه های اینترنتی حال نمی کنم اما ترجمه سحر مشیری خیلی روان و دلنشینه. ولی کتابی که دستت بگیری و لمسش کنی یه چیز دیگه اس. از طرفی با سانسورهایی که شامل  ترجمه ها میشه اصلا حال نمی کنم.

احتمالا بی خیال کتاب بشم و فقط فیلمو ببینم.

۳. الی جون هر چند وقت یه بار میشینه برام حرف می زنه. از هر دری سخنی. دیروز داشت در مورد زبان فارسی و اثرات تغییرات زبان در گذر دوران صحبت می کرد. 

بعد از تموم شدن حرف هاش حس کردم یه استاد دانشگاه با حداقل ۲۰سال سابقه تحقیقاتی و مطالعاتی برام حرف زده. 

بهش می گم احساس می کنم نه نیازی به خوندن کتاب های دیگران دارم نه شنیدن سخنرانی های بزرگان. نه حتی اگاهی از وضع سیاسی کشور. فقط باید روزی یک ساعت یه گوشه بشینم و به حرف های تو گوش کنم. همین.

میگه وقتی فهمیدم تو دوره خاتمی نویسنده ها رو مُثلِه کردن دیگه امیدی به این مملکت ندارم.

۴. عمیقا حس می کنم برای پیشرفت و اموزش بیشتر باید این شهر رو ترک کنم. مانعی ندارم جز خودم. قدرت ریسک و پذیرش شرایط جدید برای من خیلی کم شده و ندام با افکارم در حال جنگم.


گمـــــــشده :)
۱۹آبان

۱. هر کدوم از شما ها با قلم تون و تجربیات تون می تونین یک ایده رو تو ذهن خواننده ایجاد کنین. ایده سفر، ایده کار، ایده مطالعه، ایده برای دیدن و دیده شدن، برای تحمل بهتر رنج هایی که داریم، ایده برای داشتن یه روز بهتر و خیلی چیزهای دیگه.

ممکنه اتفاقات زیادی دخیل باشند تا شما بتونین ایده تون رو به بار بنشونید و فقط یک پست ساده میسر نباشه اما من ایمان دارم کار اصلی رو همیشه اولیین جرقه انجام میده. اولین جرقه ای که حواس شما رو نسبت به یک موضوع خاص هوشیار می کنه و باعث میشه شما به اون موصوع فکر کنین و بسته به شرایط خودتون برای عملی کردنش تلاش کنین. 

عمیقا و با شادی تمام بابت تمام ایده هایی که توی ذهنم ثبت کردین، ازتون سپاسگزارم. با تمام وجودم ازتون تشکر می کنم. 

۲. چند سالی میشه با شروع پاییز شدیدا دلم می خواد توی یک باغ پاییزی قدم بزنم و از دیرن ترکیب رنگ ها ذوق کنم. و البته تا حد خفگی عکس بگیرم.

احتمالا می تونستم توی جاده پاوه همچین چیزی پیدا کنم. و پیدا کردم. و این برام خیلی ارزشمند بود. آنقدر که دوست دارم اینجا ثبتش کنم که شما هم ببینید.





به خاطر حجم بالای این عکس عذر می خوام.







شاهوی نازنین که اولین برف سال جدید رو تجربه می کرد.



رنگین کمان. اولین بیاری بود که یک رنگین کمان رو با قوس کامل می دیدم. اگه دقت کنین قوس کاملشو میبینین.


تقریبا همه عکس ها از الی جونه.

پاییز جنگل های بلوط هم زیباست ولی این همه رنگ نداره. پوشش غالب این اطراف بلوطه اما پاییزشون یه جورایی کدر و تیره اس. و اون حس زیبایی و غرق شدن تو رنگ ها رو بهت القا نمی کنه. اما پاوه همیشه یه چیز دیگه اس. هم طبیعتش هم مردمانش.

چند سال پیش توی دیار مادری یه باغ میوه واقعا پاییزی دیدیم. اما هیچ کس گوشی همراه ش نبود و عکس ها و تصاویرش توی ذهنم کاملا ثبت شده.

گمـــــــشده :)
۱۸آبان

چند روزی میشد که رفته بود تو لاک خودش و ازونجایی که اولین روز تعطیلات;کوهنوردی دلچسبی داشتم; دلم می خواست لب های الی جون هم به خنده باز بشه. یاد جاده میانراهان افتادم و تک درختی که دفعه پیش نتونستم عکسشو ثبت کنم. همین طور کوچه باغ هایی که می دونستم الی جون بادیدنش حالش جا میاد.

هوا ابری بود و در آستانه حرکت بودیم که بارون گرفت. رفتن مون به تاخیر افتاد و چون نزدیک ناهار بود خونواده برای رفتن به شک افتاد. حوصله بحث نداشتم. کاپشنمو برداشتم و با الی جون زدیم بیرون. بابا نمی تونست بفهمه تو لاک خود فتن الی جون چقدر می تونه خطرناک و سخت باشه. خطرناک برای خودش و سخت برای من. تصمیم داشتم ببرمش پارک کوهستان و داخل غار دواَشکَفت. هم نزدیک بود هم می تونستیم بدون خیس شدن از هوای بارونی لذت ببریم و شهر رو تماشا کنیم هرچند میانراهان یه چیز دیگه بود. هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که مامان زنگ زد. مثل این که بالاخره تصمیم به رفتن گرفتن. ما هم باهاشون رفتیم. تو فکر بودم که از قبرستان امام زاده دوباره از بیستون عکس بگیرم. توی هوای بارونی بیستون خیلی دلبرتر شده بود. ولی قبرستان پر از آدم هایی سیاه پوشی بود که برای تشییع یه بنده خدایی جمع شده بودن. پس بدون توقف به درخواست من رفتیم سمت جاده میانراهان. توی راه چشمم به غار آوه زا افتاد و عظمت و زیباییش. حیف که نمی تونستم به الی جون نشونش بدم.

توی جاده میانراهان بودیم و من اطراف رو با دقت نگاه می کردم تا جایی باب میل الی جون پیدا کنم و البته حواسم بود تک درختی که دفعه پیش دیده بودم رو پیدا کنم. از وقتی دکتر میم عکس تک درخت شو گذاشته دنبال تک درختی به همون زیبایی اما همین نزدیکی ها گشتم و با دیدنش خیلی ذوق کردم. کمی دورترر از جاده چند تا درخت چنار با برگ های زرد پاییزی خودنمایی می کردن.  چنارها توی زمینی با مساحت کم و با فاصله کمی از هم جنگل های کوچولویی بودن که با برگ های زردشون انگار صدات می زدن. قبل از این که دیر بشه و پدر جان به بهانه دور بودن رفتن رو به ایستادن ترجیه بده یه جاده خاکی کوچیک که به چنارهای دلبر منتهی می شد پیدا کردم و از پدر جان خواستم که نگه داره.

3تایی با هم رفتیم سمت چنارها. جاده خاکی باریکی که به خاطر بارون کمی گلی شده بود اما نه اونقدر که گل هاش به کفش هامون بچسبه. به آخر جاده رسیدیم. چیزی تا چنارها نمونده بود اما سر راه مون یه کانال سیمانی با عرضی حدودا یک متری داشتیم. یک واقعیت انکار ناپذیر در مورد من اینه که از ارتفاع می ترسم; به خصوص اگه ارتفاع رو ببینم. یک متر باشه یا صد متر فرقی نمی کنه!در هر حال منو می ترسونه. دیروز هم می ترسیدم از روی کانالی با عرض یک متر بپرم.مثلا حس می کردم ممکنه پام سر بخوره و با زانو بخورم به دیواره کانال:-I

می خواستم به امیرحسین بگم که بی خیال چنارها بشیم و ا روی کانال نپره که دیدم وروی من و اون سمت کانال داره بهم می خنده. یه نگاه به الی جون کردم که حالا دیگه داخل کانال بود و در حال تلاش برای بالا اومدن از دیواره ی اون طرفی کانال!

انگار همه از من شجاع تر بودن. منم در نهایت پریدم و بالاخره به چنارها رسیدیم.

درباره چنارها بهتره با عکس حرف بزنم.

ویدئوی ۱۵ ثانیه ای

اون صدایی که میشنوید، صدای بارون نیست. قطرات بارون روی برگ ها جمع شدن وقتی باد به برگ ها می خوره و قطره ها جابه جا  میشن  صدای بارون تداعی میشه.

 





 ادامه مسیر بالاخره تک درخت دیدم ولی نشد توقف کنیم. شاید دفعه بعدی.

شاید این سطور و عکس ها برای شما معنی ویژه ای نداشته باشن اما در پایان روز من به خودم افتخار کردم که صدای خنده هاشو میشنیدم و مجبورم می کرد به حرف های فیلسوفانه اش گوش بدم. عکس ها رو هم خودش گرفته😁

گمـــــــشده :)
۱۵آبان

1. تو استخر دیدمش. داشت به یه دختر نوجوون شنا آموزش می داد. قبلا از بچه های کوه خیلی تعریفشو شنیده بودم. می گفتن کوهنورد خوبیه و تنها خانمیه که از بین کسانی که می شناختن به هیمالیا رفته بود. توی همون سفر با همسر فعلیش آشنا می شه و به جای یه موهبت، خدا بهش  موهبتی دو قلو می ده. یه دختر و یه پسر. که طبق تعریف بقیه از دیوار راست هم بالا می رن.

داشت با مربی من در مورد بچه هاش حرف می زد که شناختمش. با ذوق گفتم: شما "ب" هستین؟

و همین استارت حرف زدن مون شد. می گفت هفته ای دو بار کوه می رفته و الان پاگیر بچه ها شده. از ذوق و شوقش رو قله ها می گفت و خاطراتش. و همسرش که کوهنورد و سنگ نورده. می گفت تنها دلیلش برای ازدواج با همسرش، کوهنوردی بوده و پایه داشتن برای کوه.

می گم خیلی عالیه که. منم تو همین فکرم و می خندم.

می گه: کجاش خوبه؟ 6 ماه بعد از ازدواجم باردار شدم و تا الان گیر بچه هام.

می گم مدرسه برن راحت می شین.

می گه به خدا از وقتی به دنیا اومدن بقیه همین حرفا رو می زنن. وقتی نوزاد بودن می گفتن به غذا خوردن بیفتن راحت می شی، به غذا خوردن افتادن، گفتن به راه بیفتن، راحت می شی! به راه رفتن افتادن که 3-4سالشون بشه راحت می شی! الان داره 5 سالشون می شه و شما داری می گی مدرسه برن راحت می شم. ولی من می دونم وقتی مادر می شی دیگه هیچ وقت راحت نمی شی!

این جمله آخرو با حرص و خنده گفت و من عمیقا حس کردم که دلش برای کوه تنگ شده.

2. رفتم آموزش شنا. سخت تر از چیزیه که فکرشو می کردم. از هوای توام با کولر استخر بدم میاد.:|

3. امروز داشتم فکر می کردم من 70 درصد ایرادات رفتاری خودمو می دونم اما چرا هیچ تلاشی برای برطرف کردن شون نمی کنم؟

:|

گمـــــــشده :)
۱۴آبان

رییس جدید برخلاف رییس قبلی زیادی معتقده. رییس قبلی می رفت به جای شمال زمین جنوبشو نقشه برداری می کرد، بعد می داد دست من، می گفت شمالشو برام بکش. :|

آخر کار هم یه چیزی تحویل کارفرما می دادیم که خودشم نمی فهمید چیه و برای این که ضایع نشه تایید می کرد و نصف پول می داد و باقیشو می خورد.

اما این یکی یه جوری معتقده که حالم داره به هم می خوره. چپ می ره راست میاد، میگه: ما داریم از همه دفاتر کمتر پول می گیریم. فلان سیمکارت رایتل همه جا الان 8 هزارتومنه و من دارم 5 تومن می دم.  سیمکارت همراه اول همه جا ده تومنه من 6 تومن می دم. همه جا تغییرنام تلفن ده تومنه و من دارم 8 تومن می گیرم.

خلاصه جونم براتون بگه امروز دیگه زدم به سیم آخر از بس پز این قیمت های پایینشو داد. بعد از این که پز دادنش تموم شد، گفتم: خب شما چرا مثل همه پول نمی گیرین؟

جواب می ده: واقعیتش نمی خوام از بازرس تذکر بخورم.

دیگه خیلی بیشتر حالم به هم خورد. 3تا کارمند داره و جدیدا علاوه بر من یه نیروی دیگه هم اضافه کرده و به هر کسی حداکثر ماهی 400 تومن می ده. من که بعداز ظهر هستم به خاطر تایم کاری کمتر مسلما حقوقم کمتره. یکی نیست بگه آخه ابله ما گناه داریم یا تو که از ترست زیر ریش های نیم تراشیده ات قایم شدی!

بیشتر حالم به هم خورد چون فکر می کردم به خاطر اعتقاد زیادشه این قدر رعایت حال مردم می کنه وگرنه دیگه یه بدبخت آسمان جل هم براش فرقی نمی کنه بابت تعویض سیمکارت 500 تومان پرداخت کنه یا 1000 تومان!

کسی هم که سقفی بالا سرشه و برای تغییر نام تلفن خونه اش میاد چه 8000تومان روی پیشخوان بزاره چه ده هزار تومان ناقابل.

به حال اونا فرقی نداره چون ارزش پول انقدر پایینه که این ارقام اصلا به حساب نمیان. اما همین ارقام ریز باعث می شه سود دفتر کمی بیشتر از قبل بشه و به تبع اون حداقل حقوق دختری که 3 ساله داره اینجا زحمت میکشه صد تومن بیشتر بشه و بزنه به یه زخمی. اصلا زخم نه بره برای خودش حال کنه. والا به قرآن

گمـــــــشده :)