بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
آخرین مطالب

با  دوستم رفتیم یه چرخی تو بازار زدیم. توی آخرین طبقه یه پاساژ یه مغازه مبل فروشی دیدیم. یعنی خیلی وقته پیداش کردیم. هر بار ازونجا رد می شیم یه سری به مبل ها می زنیم و نگاه می کنیم. دیدن رنگ های شاد در کنار رنگ چوب برام جالبه. و خوشم میاد روشون دست بکشم. از بس که نرم و لطیف هستن. یه جوون همسن خودمون اومد کمی توضیح داد و برای این که خیال نکنه قصد خرید داریم زود از مغازه ش بیرون اومدیم.

ازش می پرسم: کارگاه تون همین جاست؟

می گه: آره

یه لبخند می زنم و می رم. توی راه به دوست جان می گم: " تو ام مثل من  ذوق می کنی وقتی می بینی یکی همسن ما برای خودش یه کار راه انداخته و برای خودش کسی شده؟

با ذوق می گه : آره خیلی. خیلی از دوستام دارن برای خودشون کارآفرینی می کنن.  اما هیچ کدومشون درگیری هایی که امثال من و تو باهاش داریم و هر روز باید باهاش دست به یقه بشیم ندارن."

دقیقا نمی دونم از کی فکر کارآفرینی به ذهنم رسید. اما همیشه رویاشو داشتم. می گم داشتم چون هنوز به نتیجه نرسیدم که می خوام تو چه کاری فعالیت کنم. هنوز نمی دونم چه زمینه ای مورد علاقه مه.

شاید هم می دونم اما راهی برای رسیدن بهش بلد نیستم. احتمالا هنوز باید زمان بگذره تا بفهمم قراره چیکار کنم. منتها سوال اینجاست دیگه اون امیدواری و خوشبینی  رو در مورد آینده ندارم. احتمالا ده سال پیش وقتی گوشه اتاق می نشستم و به اوضاع اون روزا فکر می کردم با خودم می گفتم بالاخره روزهای بهتر میاد. اما الان واقعا نمی تونم این حرفو بزنم. چون روزای بهتری وجود نداره. واقعیت اینه غول های زندگی با گذشت زمان فقط ترسناک تر می شن. وظیفه ما این وسط اینه با این غول ها چطوری سرشاخ بشیم و با کمترین آسیب زندگی مونو ادامه بدیم تا زمان رفتنمون بشه. یه بنده خدایی می گفت زندگی مثل سربازی می مونه. به خودت بستگی داره موقع ترخیص چه حس و حالی داشته باشی.

دیروز همین طور که گوشه اتاق نشسته بودم و مثلا داشتم downtone abby  می دیدم تا به چیزی فکر نکنم یادم اومد یه دورانی چقدر دوست داشتم یه پرورش اسب داشته باشم. یادم اومد به این فکر می کردم اگه ورزش های گرون رو ارزون کنیم حتما می تونیم درآمد بهتری داشته باشیم. مثلا فکر کنین کسی می تونست ورزش هایی مثل گلف  یا سوارکاری  رو که کمی دور از دسترس عموم هستن،  قابل دسترس تر کنه، مطمئنا درآمد زا می شد. حداقل برای مدتی.

توی سریال یه دیالوگ قشنگ گفتن هرچند دلم نمی خواد باورش کنم: "امید یه دروغه تا تلخی حقیقت رو کمتر کنن"

الی جون گاهی از یه کار مشارکتی حرف می زنه ولی من می دونم من و خواهرم هیچ وقت نمی تونیم با هم از پس انجام یه کار بربیایم. دلیلش هم می دونم ولی نمیخوام بگم.

**از الی جون خواستم پست قبل رو بخونه و نظرشو برام بگه. علاوه بر این که خیلی خوشش اومده بود، می گفت: " تا حالا موقع کوه رفتن فقط چون خواهرت بودم حمایتت می کردم. چون معنقدم باید حامی هم باشیم. ولی واقعیتشو بخوای به نظرم کوه رفتن مسخره ترین کار ممکنه. و همیشه برام سوال بود بالارفتن از یه ارتفاع و بعد پایین اومدن از همون چه حسنی می تونه داشته باشه که تو اینقدر عاشقشی! و باید اعتراف کنم تازه الان فهمیدم که وصف لیلی رو باید از مجنون بشنوم. الان تازه فهمیدم چرا کوه میری!"

خیلی برام توضیح داد ولی راستش خودمم نفهمیدم چی فهمیده.

:))


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۷
گمـــــــشده :)

مدت هاست می خوام این مطلب بنویسم اما هر بار منصرف میشم. حتی اینقدر بهش فکر کردم که شک کردم نکنه اینجا نوشته باشمش.

نیمه های خرداد امسال رفتم سُنبُران. توی ماه رمضون بود. طبعا به خاطر روزه داری آب بدنم به حداقل رسیده بود و اسم سنبران و اون قسمت سخت و طولانیش که به گُرده ماهی معروفه کافی بود که حسابی بترسم. به خصوص که می دونستم به خاطر کم آبی بدنم حتما ارتفاع زده میشم. رسیدیم به روستای تیون. یکی از چالش هایی که دوست دارم حتما انجام بدم اینه که با کوله چند روزه و از مسیر شمالی دماوند رو فتح کنم. و این کار مستلزم تمرین بوده و هست. برای همین در سنبران با وجودی که می تونستم کوله مو به قاطرها بدم، این کارو نکردم. کمی سبکش کردم. کیسه خواب و غذای شبمو دادم به یکی از دوستام و کوله مو به زحمت روی پشتم سوار کردم. مسیر روستا تا پناهگاه گُل گُل خیلی شیب تندی نداشت اما گرما، ترس و نگرانی من از مسیر پیش رو، کوله سنگین و بدنی که آمادگی همچین صعودی نداشت ، باعث شد خیلی زودتر از موعد، خستگی به سراغم بیاد. هوا به قدری گرم بود که بطری آبی که تو جیب کوله ام بود کاملا گرم شد. یعنی انگار گذاشته بودمش رو گاز یه کم حرارت داده بودم و حالا می خواستم بخورمش. موهام به شکل نامرتبی از زیر کلاه لبه دارم زده بود بیرون اما حس و حال درست کردنش نبود. فقط به این فکر می کردم که نیم ساعت راه برم و چند دقیقه کوله مو به یه سنگ تکیه بدم و استراحت کنم و خب البته به جایی برسم که بتونم کمی آب خنک بخورم.

دختر های روستایی با قاطر ها و الاغ هاشون توی مسیر بودن. بوی موسیر تازه حال آدمو خوب می کرد. فوق العاده بود اما من فقط می خواستم تموم بشه. 

بالاخره به آب رسیدیم. هوا خنک تر شده بود. "س" توی راه با همسرش زردآلوی تازه خریده بودن. هرکدومشون اندازه سه تا زردآلوی معمولی بود که من دیده بودم. اون زردآلوها چنان به من چسبید که اصلا قابل وصف نیست. 

انقدر به مذاق بقیه هم خوش اومد که "عمو" نایلون زردآلو ها رو که به خاطر گرما تو نایلون آب انداخته بودن رو گرفت و با ولع خاصی همه رو خورد. راستش روم نشد وگرنه من مشتاق تر از عمو بودم به خوردنش.  موقع برگشت خیلی سعی کردیم ازون زردآلوها گیر بیاریم ولی هیچ کدوم به اونایی که خوردیم نشد.

دوباره راه افتادیم. هوا کم کم داشت سرد میشد. به رود رسیدیم و خدای من چه آب گوارایی داشت. دوباره جون گرفتم ولی شونه هام دیگه نمی کشیدن. داشتم زیادی ازشون کار می کشیدم. عادت نداشتن به این مقدار بار. مدام به عقب دار می گفتم:"چقدر دیگه مونده برسیم"

و اونم هربار می گفت"بعد از این پیچ" 

و چون من نمیدیدم بعد از پیچ چه خبره ، فکر می کردم بعد از پیچ با کلی چادر مواجه می شم. اما هر بار یه مسیر تازه میدیدم. بعد از چند بار ناامیدی گفتم:"ببین!چقدر مونده من طاقتشو دارم"

یه مسیری نشونم داد که آه از نهادم بلند شد. چون حس کردم یه ساعت دیگه ام نمی تونم این مسیرو طی کنم و واقعا توانی برام نمونده بود ولی خب نمیشد کوله رو بی خیال بشم. تو دلم گفتم کاش نمی دونستم کی میرسیم!

دوباره شروع کردم به رفتن. باید تمومش می کردم. هوا دیگه داشت تاریک میشد. سرما کم کم اذیت می کرد چون تمام تنم خیس عرق بود یه نسیم خنک که بهم می خورد من یخ می زدم. نقطه عطف مسیر باقی مونده یه سرازیری بود. با شوق سرازیری رو طی کردم. فقط من مونده بودم و عقب دار.

همه رفته بودن. آخرین نفرات از آخرین گروه بودیم. نقطه عطف مسیر تموم شد اما چالش بزرگم حالا مقابلم بود. یه سربالایی با شیب تند که تا تمومش نمی کردم خبری از زمین گذاشتن کوله نبود. واقعا گریه م میومد ولی باید تموم میشد. عصاهامو محکم گرفتم و با شمارش شروع کردم به بالا رفتن.

پای راست و دست چپ با هم بودن، دست راست و پای چپ با هم.

میشمردم و قدم برمی داشتم. سعی می کردم تا جایی که می تونم نایستم. بی خیال درد شونه باشم و ذق ذق زانوهامو در نظر نگیرم. نفس نفس می زدم و می رفتم. نیم ساعت طول کشید تا اون مسیر تموم شد. وقتی رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود. هیچی نمی دیدم جز نور چراغ قوه ها و جراغ های داخل چادر. ولی بالاخره رسیدم. 

اون نیم ساعت شادترین لحظات کوهنوردیم توی این دو سال بود. نمی دونم چرا. شاید چون اولین بار بود که می فهمیدم باید با چه سرعتی حرکت کنم که نه زیاد خسته بشم نه جا بمونم. چیزی که مدت ها بود می خواستم بفهمم و اون روز مثل کسی که روزهای زیادی تمرین کرده و جواب نگرفته بالاخره فهمیدم و بابتش عمیقا احساس رضایت می کردم.

عکس زیر پناهگاه گل گل رو نشون میده و چادرهایی که اون روز اونجا بودن.

Gol gol

صبح روز بعد ۶صبح حرکت کردیم. ضربان قلبم زیاد بود. معمولی راه می رفتم ولی قلبم داشت از سینه م می زد بیرون. ابهت گُرده ماهی و شاید هم کم آبی بدنم  باعث شده بود تو ارتفاع سه هزار بدنم جوری واکنش بده انگار توی ارتفاع بالای ۴۰۰۰ هستم. کوله م خیلی سبک بود اما نمی تونستم نفس کشیدن مو با ضربان قلبم هماهنگ کنم. از "ن" خواستم که سر قدم باشه‌. هیچ وقت عادت ندارم موقع حرکت درخواست استراحت کنم اما اون روز چاره نبود.  به "ن" گفتم که استراحت کنیم اما از شانس من "ن " قصد داشت کنار سنگ بزرگی که از قبل نشان کرده بود بایسته و خب حرکت ادامه پیدا کرد. همین طور که بالاتر میرفتیم منم احساس بهتری پیدا می کردم.  خوب نبودم اما به بدی اول مسیر هم نبودم. هنوز ضربان قلبم بالا بود اما مثلا در ازای هر قدم دو بار میزد و خب این طوری کمتر اذیت میشدم. 

روی گُرده ماهی بودیم که صدای رعد و برق شدیدی شنیدیم. با شناختی که از لیدر گروه داشتم می دونستم بی خیال قله رفتن میشه. اما مطمئن بودم که هوا خوبه. چون تا روز قبل از حرکت هواشناسی رو چک کرده بودم ولی گویا همه چیز یه شبه به هم ریخته بود. 

رسیدیم به چال کبود. بارش باران شروع شد. شدید می بارید. رعد و برق ها پشت سر هم و با صدای غرش وحشتناکی به زمین می خوردن. پناهگاه  فلزی چال کبود خیلی شلوغ بود اما طبقه بالاش خالی بود. طبقه بالا که می گم مثل یه اتاق زیر شیروانی کوچیک بود که من ِنوعی با قد یک متر و ۵۵سانت نمی تونستم بدون خم کردن سرم توش بشینم. دیگه ایستادن پیش کش. و به قدری مساحت کمی داشت که ده نفری به زحمت کنار هم نشستیم و جا شدیم. رعد و برق شرایط رو خیلی خطرناک می کرد چون اصابتش با پناهگاه فلزی با آسیب دیدن ما همراه بود.  که راستش بخواین خطرات رعد و برق با وجودی که خیلی برام تعریف می کنن و حتی در شرایطش قرار گرفتم هنوز برام قابل درک نیست.

Chall kabod

بارش که متوقف شد از اون جای تنگ بیرون اومدیم. اما هر نیم ساعت یه بار هوای قله دوباره به هم می ریخت. کوهنوردهایی که بالا بودن عین مورچه هایی که به لونه شون حمله کردن در حال پایین اومدن بودن. ترس رو میشد حتی از دور هم حس کرد. صدای رعد و برق ها و وحشت از اصابت رعد و برق باعث شده بود با وحشت و سراسیمه به سمت پایین حرکت کنن. قیامتی بود برای خودش. خوشحال بودم که جای اون ها نیستم و توی اون شیب وحشی گیر نیافتادم. 

توی عکس زیر سعی کردم مسیر حرکت کوهنوردا رو از قله تا پایین شیب منتهی به چال کبود مشخص کنم.  اگه روی عکس زوم کنین می بینین که تعداد زیادی دارن شتاب زده پایین میان.

Ghole

قله نرفتیم. با ناراحتی برگشتیم پایین‌. یه گروه مشهدی بودن که سه بار تمام از چال کبود برای صعود به قله اقدام کردن. هر بار تا یه مسیری می رفتن و با خراب شدن هوا و شروع رعد و برق برمی گشتن. واقعا نمی دونم پشتکارشون تحسین کنم یا نه!

به یه آقایی برخوردیم بین راه که از قله برگشته بود. تعریف می کرد" چند قدمی تابلو بودم که قشنگ دیدم رعد و برق خورد به تابلو. جونمو برداشتم اومدم پایین. بین راه دیدم یکی داره سُر میخوره سمتم. پامو محکم کوبیدم تو برف و قبل از این که سرعت بگیره گرفتمش. نمی دونم چیکار کرده بود که خدا نجاتش داد. اگه از من رد می شد دیگه زنده نمی موند."

واقعیتشو بخواین به خاطر رعد و برق و وحشت جمعی که تو منطقه حاکم بود همه مون یه احساس ترس داشتیم اما یکی مثل من عمق فاجعه رو با تعریف هایی که می شنیدم کمی اونم فقط کمی می فهمیدم. باید تو عمق خطر باشی که درک کنی اونا چی کشیدن. برگشتیم به چادرهامون تو گل گل که بارون و رعد و برق دوباره شروع شد. تو این فاصله هوای قله هر یک ساعت یه بار به هم می ریخت و امکان صعود نبود. همه داشتن برمی گشتن. تو چادرهامون بودیم که انگار رعد و برق بالا به گل گل رسیده باشه هوا دوباره به هم ریخت. من و الف توی یه چادر بودیم‌. به وضوح احساس ترسشو موقع زدن رعد و برق توی چند متری مون حس می کردم.  ترسشو می دیدم اما من فقط به شکل دیوانه واری خوشحال بودم که تو اون شرایط و در اون آب و هوا در اون نقطه از کره زمین قرار گرفتم. و به شدت احساس رضایت می کردم. تنها نگرانیم این بود که اگه بمیرم مامانم حتما عذاب خواهد کشید.

وسایلمونو جمع کردیم و صبر کردیم بارون کمتر بشه. رفتم تو پناهگاه. دختر ها و زن ها و بچه های روستایی که برای چیدن موسیر تا گل گل اومده بودن،تو پناهگاه جمع شده بودن تا از بارون در امان باشن. صحنه عجیبی بود. می گفتن و می خندیدن. شاد بودن. خیس شده بودن. سردشون بود. با دستاشون خودشون بغل کرده بودن شاید کمی گرم تر بشن. از این که بین شونم، خوشحال  بودم و فقط نگاه شون می کردم. 

موقع حرکت به سمت روستا به دخترا نگاه می کردم که سوار قاطر یا پیاده توی اون گل و شل پایین می رفتن. یه کفش معمولی با زیره های صاف پاشون بود که ببا بیست هزار تومن هم میشد خرید در حالی که کفشی که پوشیده بودم مثلا ضد آب بود. و ۴۰۰هزارتومان هم بابتش پول داده بودم اما نمی تونستم به گرد پاشون هم برسم. در حالی که اصلا بچه سوسول نبودم اما در برابرشون حس نُنُر بودن بهم دست داد. مطمئن هیچ وقت جرات ندارم مثل اونا تو اون هوا و توی اون شیب الاغ سواری کنم.

رسیدیم به روستا. شب رو تو روستا توی یه خونه اجاره ای موندیم.  شب قدر بود و مردم میومدن مسجد. صحنه بازی کردن بچه ها تو مسجد برام خیلی جالب بود. دور هم خوش میگذروندن. برگشتم به خونه و خیلی زود خوابم برد. صبح که پاشدم  صبحانه خوردیم. و همه از وضع ناجور اتاقی که من و خانم های دیگه توش خوابیده بودیم حرف می زدن. کنجکاو شدم. یه گشتی تو اتاق زدم  و دیدم جنازه یه موش مرده درست بالا سرم بوده. بیشتر که دقت کردم دیدم از هر نوع جک و جانوری اونجا پیدا میشه. یاد صبحونه ای افتادم که با ولع اونجا خوردیم و زدم بیرون که بهش فکر نکنم. خوشبختانه مینی بوس اومد و برگشتیم.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۱۳:۱۵
گمـــــــشده :)

۱. دلم کافه می خواد. دلم می خواد تو یه روز زمستونی که دونه های برف نرم نرم پایین میان برم کافه. یه گوشه دنج لب پنجره پیدا کنم و قهوه داغمو با کیک شکلاتیم بخورم و گه گاهی با حالت مرشدا و دنیا دیده ها به بیرون نگاه کنم و رفت و آمد مردم توی یه روز برفی برفی ببینم.

۲. مامان گیر داده که شوهرم بده ولی من نمی خوام. نمی خوام چون حس می کنم یا ازدواج باید دور تمام آمال و آرزوهامو خط بکشم. چون به این باور رسیدم که مرد ها موجودات مغرور و بی درکی هستن که زن ها رو باور ندارن. نمی خوام چون نمی خوام کسی ضعیفه صدام کنه و هر کاری بخوام انجام بدم با بهانه تراشی های متعصبانه منصرفم کنه.

بچه بودم. ماشین نداشتیم. با بابا و مامان و الی جون در حال برگشت از جایی بودیم. بابا یه حرفی زد. یادم نیست چی گفت. فقط احساس سرخوردگی و ناراحتی که داشتم یادمه. از اون حرفایی زده بود که تو چون دختری بهتری حرف زیادی نزنی. حرفایی که برای بابا فقط ش خی بودن و هنوزم هستن. اما شاید خودش ندونه که به خاطر همین حرف هایی که باعث میشد حس کنم هیچی نیستم و هیچ جایگاهی تو این خراب شده ندارم کم کم ازش فاصله گرفتم و اصلا هم از فاصله ای که باهاش دارم و حرف هایی که بین مون رد و بدل نمیشه ناراحت نیستم. 

اون روز وقتی رسیدم خونه رفتم زیرزمین. دفتر مورد علاقه مو که همه چیزهای دوست داشتنی مو توش می نوشتم برداشتم و در حالی که شر شر اشک از چشم اام میومد و آب دماغم راه افتاده بود شروع کردم به نوشتن‌.

خیلی چیزا نوشتم که الان یادم نمیاد بهتون بگم فقط این جمله یادمه: "یه روز خلبان میشم و به بابا ثابت می کنم دخترا با پسرا فرقی ندارن و ضعیف نیستن"

اون موقع نمی دونستم برای خلبان شدن باید دندون های سالم و پر نکرده داشته باشی و چشم هات نباید ضعیف باشه. بعد ها که فهمیدم خیلی ناراحت شدم و راستشو بخواین کم کم یادم رفت یه روزی دلم می خواسته خلبان بشم که به بابا ثابت کنم دخترا هم قوی هستن و چیزی از یه پسر کم ندارن.

مامان که بحث ازدواج پیش می کشه یاد حرف های بابا میفتم و احساسی که یگبعد از شنیدن حرف هاش داشتم. حقارت و خود کم بینی و این باور که من هیچی نیستم.

اون حرف ها و اون حس ها هنوزم با من هستن. هنوز نتونستم بهشون غلبه کنم. راستشو بخواین فکر نمی کنم اصلا بتونم تنهایی بهشون غلبه کنم.

از این که دخترامونو طوری تربیت کنیم که هدف غایی شون در نهایت شوهر کردن باشه متنفرم. من این طوری تربیت شدم و هر روز با این تفکر جنگیدم که نمی خوام زن یکی مثل بابا بشم. 

اما مردهای این شهر همه یه جور هستن. 

مامان که از ازدواج حرف میزنه یاد "ط" میفتم که خودش هم نفهمید کی سر سفره عقد نشست. از ازدواج سنتی متنفرم. اما بیرون از خونه هم نمی تونم به کسی اعتماد کنم.

شتید فعلا باید ریشه درد رو درمان کنم.

۳

 Bird boxرو دیدم. فیلم خوش ساختیه. و دیدنش خالی از لطف نیست.

دو تا انیمی colorful و the silent of voice هر دو خیلی ماهرانه به پدیده خودکشی و علت هاش بین نوجوون ها پرداخته. اگه درکی از احساسات این رده سنی ندارین حتما ببینید. به خاطر هیچ راضی به مرگ میشن البته هیچی که برای اون سن یک غم بزرگه.

Roma حس خاصی بهم نداد. بیشتر یاد فیلم های اصغرفرهادی افتادم. فضای سیاه و سفیدش هم برخلاف فهرست شیندلر خیلی اذیتم کرد. اما تنها بودن زن ها رو خیلی خوب نشون داد. دو تا صحنه طلایی داشت که بهتره خودتون ببینید و قضاوت کنید.

فعلا همینا

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۵۴
گمـــــــشده :)

1. دیشب عمو قناد اومده بود برنامه ی خندوانه. از همون اول برنامه معلوم بود دلش می خواد یه دل سیر در مورد فیتیله و عمو های فیتیله ای صحبت کنه اما رامبد احازه نمی داد. حتی یه بارم خیلی بد جلوشو گرفت و نکذاشت ادامه حرفشو بزنه تاااا اون چند دقیقه آخر. و اون آخر هم که من بننده کلی منتظر بودم الان با یه افشاگریه بزرگ مواجه بشم جز یه سری جملاتی که خودم هم می دونستم چیز دیگه ای نشنیدم.

نه به اون شوق برای حرف زدن نه به این تو ذوقی که به ما زد.

:|

2. الی جون یه موزیک ویدئو از مهدی یراحی نشونم داد و می گفت که بابت این موزیک ویدئو ممنوع الکار شده. براش غیر قابل درک بود اما برای من نه. توی آهنگ مدام سوال می پرسید که چرا جنگ اینقدر طولانی شد؟

من کتاب های زیادی درباره دفاع مقدس خوندم اما توی هیچ کدوم از این کتاب ها دلیل ادامه دار بودن جنگ به مدت 8 سال توضیح داده نشده و شما هیچ دلیل قانع کننده ای نمی تونی برای این امر پیدا کنی. حتی جایی خوندم که یکی از دلایل پذیرش صلح اونم بعد از 8 سال کمبود نیروهای جنگی از جانب ایران بوده یعنی احتمالا اگه بازم سیل نیروهای داوطلب و بسیجی به سمت جبهه ها مثل روزهای اول زیاد می بود ما باز هم می جنگیدیم اما واقعا چرا؟

ویکی پدیا در مورد عدم ذیرش صلح توسط ایران نوشته:

آزادسازی خرمشهر نقطه عطف بزرگی در جنگ ۸ ساله ایران و عراق بود. دو کشور با تصمیم سرنوشت ساز ادامه جنگ یا اعلام آتش‌بس روبرو بودند. سازمان ملل به خواست صدام به ایران اصرار کرد که آتش‌بس را بپذیرد؛ ولی موانع زیادی بر سر این آتش‌بس وجود داشت. عراق همچنان بر نقض معاهده الجزایر و حق حاکمیت بر اروندرود پافشاری می‌کرد. از سوی دیگر عراق هنوز بخش‌های از خاک ایران را در تصرف خود داشت و روح‌الله خمینی هم می‌خواست صدام از قدرت کنار برود. این بود که ایران آتش‌بس پیشنهادی در قطعنامه ۵۱۴ شورای امنیت را نپذیرفت.[۷۵] اگرچه احمد خمینی پیش از مرگ تأکید داشت که روح‌الله خمینی با ادامه جنگ پس از آزادی خرمشهر مخالف بوده‌است.[۷۸] آزادی خرمشهر نشان از پیروزی قریب‌الوقوع ایران در جنگ داشت. شرایطی فراهم شده بود که ایران بتواند غرامت قابل توجهی از عراق و متحدین عرب او (به ویژه عربستان سعودی) دریافت کند.[۷۹] عربستان سعودی پس از آزادی خرمشهر پیشنهاد نمود تا غرامت جنگ توسط کشورهای عربی به ایران پرداخته شود و عراق نیز بخشی از خاک ایران را که در تصرف داشت ترک کند. به گفته اسپنسر تکر مقامات ایران این پیشنهاد را رد کرده و خواهان بازگشت یکصد هزار شیعه عراقی که توسط صدام اخراج شده بودند به کشور عراق شده بودند. به گفته تکر شرط دوم ایران پرداخت ۱۵۰ میلیارد دلار غرامت به جای ۷۰ میلیارد دلار پیشنهادی عربستان و شرط سوم برکناری صدام از قدرت بوده‌است.[۸۰] یک ژورنال تخصصی که در سال ۱۹۸۴ (دو سال پس از آزادی خرمشهر) منتشر شده‌است، مبلغ پیشنهادی عربستان را ۲۵ میلیارد دلار ذکر کرده‌است.[۸۱] در یک کتاب منتشر شده توسط مرکز تحقیقات استراتژیک امارات عربی متحده، بدون اشاره به مقدار غرامت پیشنهادی، این مبلغ «قابل ملاحظه» توصیف شده‌است.[۸۲] علی‌اکبر ولایتی اصل وجود چنین پیشنهادی در آن زمان را مورد تأیید قرار داده[۸۳] و حتی هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۱۵ اسفند ۱۳۶۰ خود می‌نویسد:[نیازمند منبع]

وابسته نظامی ایتالیا گفته: کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند شصت میلیارد دلار خسارات جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند و ایران از شرط سوم که کیفر صدام است منصرف شود.

هاشمی رفسنجانی بعدها در مرداد ۱۳۸۹ در یادداشتی گفته‌است:[۸۴]

در گفتگوها هیچ ضمانتی برای جلوگیری از تکرار شرارت‌های صدام نمی‌دادند… میانجی‌ها که اکثراً کشورهای عرب منطقه بودند… اقدام به انتشار شایعات بی‌اساس می‌کردند که یکی از خبیث‌ترین شایعات آنان پیشنهاد غرامت‌ها پس از فتح خرمشهر بود. شایعه‌ای که با همه بی‌اساس بودنش، در افواه افتاد

برخی مفسران استدلال کرده‌اند که اگر هم برای ایران مقدور نبود که در این مقطع غرامت جنگ را از دولتهای عربی دریافت کند، نفس برقراری آتش‌بس و پذیرش صلح در سال دوم جنگ مانع گسترش و افزایش خسارت و تلفات می‌شد و این به مصلحت ایران بود.["


و در جای دیگه توضیحی داده که برای من جالبه و دوست دارم شما هم بخونیدش:

در زمستان ۱۳۶۵ نیروهای ایران دو عملیات پیاپی عملیات کربلای ۴ و عملیات کربلای ۵ را با هدف تصرف بصره به انجام دادند. آن‌ها توانستند تا دروازه‌های بصره پیشروی کنند ولی سرانجام در ۱۲ کیلومتری بصره متوقف شدند و عراقی‌ها موفق شدند با وجود حجم آتش سنگین ایران از سقوط بصره جلوگیری نمایند. تلفات گسترده ایران در این عملیات (۶۵٬۰۰۰ نفر کشته) باعث شد تا ماشین نظامی ایران نتواند تا انتهای جنگ بطور مؤثر تجدید قوا نماید. فرماندهی ارشد نظامی ایران امید خود را به پیروزی از دست داد و با اتفاقات بعدی شرایط برای قبول آتش‌بس مهیا شد. پس از عملیات کربلای ۵، احتمال سقوط بصره و تغییر موازنه نظامی به نفع ایران افزایش یافت. در این هنگام خاویر پرز دکوئیار اعلام کرد که اعضای شورای امنیت برای پایان دادن به جنگ مصمم هستند و مذاکرات برای تهیه پیش نویس قطعنامه ۵۹۸ آغاز شد.[۹۷] پس از آن که در بهار ۱۳۶۶ ایران موفقیت‌های دیگری در جبهه شمال و در منطقه سلیمانیه به دست آورد[۹۸] سرانجام قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت در ۲۹ تیر ۱۳۶۶ به تصویب رسید.


65 هزار کشته ایران در برابر بیست هزار کشته عراق(البته این عدد در یه قسمت دیگه متن آورده شده و توی متنی که اینجا کپی کردم نیومده.

و من برام سواله که چرا؟

و البته این جملات که بدجوری ناراحتم کرد:

در بحبوحهٔ جنگ، نیروهای ایرانی به دلیل کمبود تجهیزات نظامی ولی داشتن نیروهای داوطلبی که حاضر به از خود گذشتگی بودند، شروع به طرح و اجرای یورش موج انسانی کردند. تقریباً همه عملیات‌های تهاجمی ایرانی، چنین آغاز می‌شد که ابتدا نیروهای کمتر آموزش‌دیده بسیجی، بی‌محابا از نقطه‌ای که گمان می‌رفت بتوان به داخل خطوط عراقی نفوذ کرد، به سمت خطوط دشمن هجوم می‌بردند (در برخی موارد آن‌ها حتی از بدن خود برای پاک کردن میدان‌ها مین استفاده می‌کردند)؛ پس از آن، نیروهای باتجربه بیشتر که عضو سپاه پاسداران بودند، به سمت همین خطوط تضعیف شدهٔ عراقی حمله می‌کردند. در نهایت، نیروهای ارتش ایران، با استفاده از تجهیزات مکانیزه، عملیات را تکمیل می‌کردند. یورش موج انسانی ایرانی‌ها، پیچیدگی‌های خاص خود را داشت. از جملهٔ آن می‌توان به استفاده از عنصر غافلگیری در تمام عملیات‌های ایران اشاره داشت که این باعث تفاوت عمدهٔ یورش موج انسانی ایرانی‌ها، با عملیات‌های یورش موج انسانی در جنگ جهانی اول می‌شد.

گوشت جلوی گلوله اینجا معنی پیدا می کنه و ما 8 سال به این منوال جنگیدیم.

دفاع مقدس اون طوری که نشون می دن دیگه از دید من مقدس نیست. اما آدم های گمنامی که به فرمان باکری ها و همت ها به سمت گلوله ها رفتن برام مقدس هستن. کسانی که ممکنه شما هیچ وقت اسمی از اونا نشنوید.

و البته هنوز هم نمی دونم چرا وقتی می تونستن زودتر جنگ رو تموم کنن این کارو نکردن؟

++آهنگ مهدی یراحی چیز خاصی نیست و به نظرم خیلی هم مزخرفه ولی اگه می خواین بشنوین اسمش "پاره سنگ"


۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۷ ، ۱۸:۴۷
گمـــــــشده :)

1, صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم هفته پیش عقد کرد.عقدی که خودم تشویقش کردم به دیدن داماد و با اعتماد به نفس و قیافه حق به جانب وقتی توی بستنی فروشی اصغر کثیف نشسته بودیم و هویج بستنی مونو سر می کشیدیم بهش گفتم:"حالا تو ببینش, نهایتش اینه خوشت نمیاد و رد می کنی ولی هیچ وقت ندیده رد نکن"

گفتن این حرف همانا و یه دفعه ده روز بعد با شنیدن خبر نامزدیش شوکه شدن همانا! عکس مراسم شو که برام فرستاد, همون دستبندی دستش بود که ده روز قبل برای ست کردن با کت زردی که تازه دوخته بود, با هم خریدیم.

دلم کرفت وقتی خبر ازدواج شو شنیدم. خیلی دلم گرفت وقتی فهمیدم ازدواجش به سنتی ترین شکل ممکن رخ داد و هر چه می گفتم نزار این طور پیش بره فقط می شنیدم:"یسرا نمی زارن"

و متاسفانه نمی دونستم کی این وسط مقصره این "نمی زارن " هاست!

هنوز تو شوک ازدواج "ط"بودم که "ف" بعد از یک کشمکش طولانی با شوهرش و خانواده هاشون تصمیم قطعی به رفتن از این شهر گرفتن. با رفتنش واقعا تنها می شدم. من و ف خیلی شبیه هم بودیم. خوب همدیگه رو میشناختیم. مواقع بیکاری خیابونا رو گز می کردیم و به بی پولی هامون می خندیدیم. بدون ذره ای خجالت از دوبازی های خونواده هامون حرف می زدیم و با هم بهشون می خندیدیم یا اشک می ریختیم. 

امروز برای آخرین بار دیدمش. شلخته بودمثل خیلی وقت ها که قبلا میدیدمش. چشم هاش پرهاشک بود.  با یه معصومیت خاصی گفت: "یسرا دارم میرم"

بغلش کردم. یه خداحافظی سریع و راهی شدن. خداحافظی وقتی طولانی میشه دل کندن خیلی سخت تر می شه.

از وقتی فهمیدم می خواد بره گیج ام. الان حس تنهایی شدیدی بهم چیره شده, بغض کردم ولی ریه ام نمیاد.

می دونم "ط" به خاطر تنوع جدید زندگیش خوشحاله. از خدا می خوام که خوشحالیش پایدار باسه.

می دونم "ف" اوایل ممکنه خیلی اذیت بشه اما بیدی نیست که به  این بادها بلرزه. روزهای بدتر از این هم داشته و امیدوارم بعد از 7سال کشمکش به آرامش برسن و در کنار هم و شانه به شانه هم زندگی شونو بسازن.



دیروز که از کوه برمی گشتم این سه تا دوست دیدم که آروم و بی صدا کنار هم نشسته بودن و با از منظره مقابلشون لذت می بردن. بدون این که بفهمن ازشون عکس گرفتم و این عکسمو خیلی هم دوست دارم. ارامش شون با یه غمی همراهه.


پنجشنبه با ف رفتیم گودبای پارتی مثلا. گرون ترین کافه ای که رفتیم و پول خرج کردیم. خخخخخ.

مشمل بزرگ مون این بود که نمی دونستیم جطور بخوریمش!

کارد و چنگال بود ولی خداییش نمی شد با کارد و چنگال تیکه کنیم. اگه روش هاصی به گاز گرفتن با دهان خیلییی باز سراغ دارین بگین لطفا. خخخخخ


۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۲
گمـــــــشده :)