بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۲فروردين

۱. دارم یه کتاب می خونم به اسم ملت عشق. درباره شمس و مولانا

از همون صفحات اول با خوندنش حال کردم تا الان که ۲۰۰ صفحه تا اتمامش مونده.  نویسنده اش خانم الیف شافاک کارش بسیار بسیار درسته. من که عاشقش شدم فقط حیف که خانمه.

رمان شخصیت های زیادی داره ولی خانم الیف با مهارت کامل همه شخصیت ها رو در جای خودش برای من و شمای خواننده توصیف کرده طوری که شما کم کار ترین شخصیت رو هم به قدر کفایت خیلی خوب میشناسید.

کار قشنگ دیگه اش ایجاد یه رشته بین زمان حال و زمان شمس و مولاناس. طوری که شما دارین دو داستان در دو قرن متفاوت رو دنبال می کنید و بر خلاف فیلم هایی که در این سبک دیدم و فقط پایان داستان در یه زمان برام مهم بوده حین خوندن کتاب، هم سرنوشت شخصیت های زمان قدیم برام مهمه و هم هم شخصیت های زمان حاضر.( گفتم فیلم چون این سبک که داستان رو در دو دوره زمانی تعریف کنن، رو تو فیلما دیدم.)

یه نکته باحال دیگه این که با وجودی که نویسنده ایرانی نیست اما جالبه که مسائل مذهبی کاملا منطبق با باور های ما نوشته شده.

فاطمه(آنالیز) کتاب بهم امانت داد که بخونم. دستش درد نکنه. حیف نمیشه با گوشی آدرس وبشو بزارم😐

۲. به اصل" کتاب در گردش"😁معتقد باشید. کار قشنگیه. اصطلاحشو دیروز یه بنده خدایی گفت بسیار خوشحال شدم از شنیدنش.😊

۳.چند وقت پیش با الی جانمان بحثم شد. شاید یک هفته پیش. دعوا نبود یک بحث خواهرانه بود بیشتر اما باعث شد من کاملا به فنا برم. الان می گم چرا!

الی بچه که بود در حد توان و شعورم خیلی هواشو داشتم. نمی گم براش کم نذاشتم. می گم در حد توانم تلاش کردم به خواسته هاش برسه. می دونم کم بوده ولی منم خیلی بزرگ نبودم که سره رو از ناسره تشخیص بدم.

القصه این کار باعث می شد احساس کنم زندگیم هدف داره. همین که تلاش می کردم این بچه خوشحال باشه احساس می کردم مفید هستم. 

مدت هاست دیگه از اون الی زمان بچگی خبری نیست. الان دیگه خانمی شده برای خودش. دیگه نمی تونم نصیحتش کنم بلکه برعکس اون منو نصیحت می کنه.

من که زمانی عصای دست مادرم بودم و سنگ صبور پدرم الان جامو به الی دادم و خودم بی هدف دارم تو دنیا یی که نمی دونم توش چکاره هستم، روزگار میگذرونم. 

هفته پیش که با هم حرف می زدیم فهمیدم الی مون خیلی بزرگ شده. خیلی خانم شده. خیلی عاقل تر و فهیم تر از من شده.

راستش وقتی اینو فهمیدم گریه ام گرفت. فکر می کرد از حرف هاش ناراحت شدم اما این طوری نبود. گریه ام از رکی حسادت نبود‌. گریه ام بابت این بود که دیگه کاری از دستم برنمیومد تا خوشحالش کنم چون دیگه چیزی نداشتم که بهش عرضه کنم. جا مونده بودم. نمی دونم کی بزرگ شد. ولی وقتی فهمیدم که دیگه خیلی خیلی از من بهتر شده نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم 

گذشته از این احساس خوبی ندارم وقتی از هر ده بار ۸ بارشو خواهر کوچیکم خوب و بد شرایط و برام توضیح بده. اصلا حس خوبی نیست و گند می زنه به اعتماد به نفس اندکم

کلا چندان خوشایند نیست این مصدر بزرگ شدن

گمـــــــشده :)
۱۹فروردين

1)سلام. حالتون خوبه؟

خب خدا رو شکر

خخخخخخخ

2)قول داده بود عکس های سفرو آپلود کنم. که بالاخره از سیستم شرکت انجام شد.

جوجه هامون که قبل عید خریدیم و تمام مدت همراه مون بودن. همسفرای خوبی ان. ولی یکی شونو سیزده بدر گربه خورد. :((

joje


پاسارگاد. خیلی تلاش کردم کله کسی تو عکس نیفته


k2

k1


سال گذشته یه عکس دیدم از بازار تهران. عکس قشنگی بود. تو بازار وکیل فرصت غنیمت شمرده و یه عکس تو اون مایه ها گرفتم. الان خوشحالم.


vakil

من از سرو همین قدر می دونم که وقتی بچه بودم دو تا خط موازی  و عمودی به عنوان تنه براش می کشیدم و بعد دو تا پرانتز که یه طرفشون اون آخر صفحه نقاشیم به هم می رسیدن. این اوج هنر نقاشیم بود. با این همه بازم وقتی سرو ها رو از نزدیک می دیدم  اسمشون یادم رفته بود. دی:

saadi1


saadi2


saadi3


حافظیه خیلی خوشگله ولی فالوده هاش گرووونه..:)))


hafez

 

eram2


eram1


دلم از این خونه ها می خواد


khane


مدرسه رویایی با زمین بسکتبال معرکه اش

madrese

گمـــــــشده :)
۰۷فروردين

۱) سلام به همگی

۲) یه عالمه حرف دارم. می خواستم همه رو با تصویر ارائه بدم ولی نمی دونم چرا نمی تونم عکسامو با گوشی تو بیان آپلود کنم. اینه که اجالتا بدون عکس حرفامو بخونید.

۳) قبل عید با رییسم دعوا کردم که توی عید مرخصی بگیرم. پدرجانمان چند سالیه دلش هوای شیراز کرده و قسمت نمی شد بریم یا ماها نمی خواستیم و بنده خدا کوتاه میومد. امسال اوضاع مالی خراب بود و فکر می کردم سفر جور نشه ولی نمی خواستم این شیراز رفتن امسال هم به تعویق بیفته. پدر جان که راضی بود. مادر جان هم که راضی تر. دادامون هم که از خداش بود. الی جانمان می موند که اونم با من. 😁

چند ساعته وسایلو جمع کردم. مامان برای توی راه شیرینی درست کرد. شب یه عید دیرنی هم رفتیم تازه. و صبح روز بعدش ساعت ده و نیم صبح ۲فروردین سفرمون شروع شد. 

شب اصفهان موندیم و روز به مقصد رسیدیم. 

توی تمام سفرها چون بابا معلمه، اسکان ما تو مدارسه که از قبل رزرو می کنیم. گاهی وقت ها هم خانه معلم. ولی هیچ کدوم از مدرسه هایی که رفتم زیبایی و دلنشینی دبیرستان آل محمد شیراز رو برای من و خونواده ام نداشت. حیاط مدرسه خودش یه باغ بود و وسط باغ یه زمین بسکتبال.

یکی از فانتزی های زندگیم این بود که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شم فضایی در حد یه زمین بسکتبال برای ورزش کردن داشته باشم بدون هیچ مزاحمی. و در طول روزهایی که توی مدرسه بودیم هر روز صبح زود بیدار می شدم و توی زمین بسکتبالی که اطرافش پر از درخت بود، با اشتیاق می دویدم. 

حتی یه بار هم با دادامون و دوست هایی که تو مدرسه پیدا کرده بود بسکتبال بازی کردیم‌. خداییش کیف داد. حین بازی افتادم و زانوم زخم شد و شلوارم هم پاره ولی ای چسبید آی چسبید آی چسبید.

تمام سفر یه طرف و اون مدرسه یه طرف.

۴) شیراز شهر قشنگیه. و خیلی خیلی پیشرفته تر از شهر من. حتی یک کوه هم داره با ارتفاع ۲۹۰۰. خیلی تمیزه و با وجود تعدد گردگشگرها و مسافرهای نوروزی انگار رفتگرها دنبال آدم میان که اگه یه پوست تخمه از رست کسی افتاد سریع حمع کنن. فعال ترین قشری که این روز ها دیدم این عزیزان بودند. مهربان باشیم و آشغال نریزیم.

شهر ثروتمندیه و بافت قشنگی داره اما خداییش هیچ جا مثل کرمانشاه نیست.😊فقط اگه اوضاع کارش بهتر بود خوشحال تر میشدم.

۵) یه نکته جالب از نظر درآمدزایی در مورد آثار تاریخی و باغ های شیراز این که تا جایی که من می دونم همه شون ورودی دارن به جز شاهجراغ. ولی اصفهان این طوری نیست. بابا می کفت اگه نقش جهان و پل خواجو و سی و سه پل تو شیراز بودن دور همه شونو دیوار می کشیدین و حتما ورودی می گرفتن😁

عرضم به حضورتون که پوستم کنده شد از بس پول ورودی دادم چون هزینه ورودی ها با من بود. و اینو اگه در۵ضرب کنین برای من رقم زیادی میشد. تازه خدا رو شکر ما فقط چند مورد رو دیدیم. باغ ارم. پاسارگاد. حافظیه و سعدیه و ارگ کرم خان زند.

تخت جمشید رو دلم موند. 

به قول پدر جانمان اونم حتما یه چیزیه تو مایه های پاسارگاد..بعدا میایم می بینیم.

۶) نقطه عطف سفرهای خانوادگی ما خندیدن به تیکه های پدرجانمانه. یعنی یه چیزای مثبت هیجده ای می گفت ما می مردیم از خنده. منتها نمیشه اینجا بنویسیم چون همه طنز موقعیت و کلامی بودن. 😄

۷)تا دلتون بخواد خارجی دیدیم و الی جانمان چند باری با تسلط کامل باهاشون هم کلام شد. موقع حرف زدن خیلی بهش افتخار کردم. خداییش دوق می کردم مثل یه مترجم خیلی روان و سلیس باهاشون خرف می زنه و می فهمه دارن چی می گن.😍😍

۸)تو راه برگشت یه شب دیگه اصفهان موندیم. یه پیرمردی که سنش به نظرم بالای ۷۰سال بود و پشتش خمیده شده بود همون اول ورود توجه مو جلب کرد. مدام در حال فعالیت بود. گفتم لابد با بچه هاش اومده و رفتم به کارا برسم. 

داشتم برای ناهار روز بعد غذا درست نی کردم که صدای یه خانوم از حموم کنار آشپزخونه اومد که:"حاج آقا صابون اوردی؟"

خیلی توجه نکردم. ولی وقتی همون پیرمرد رو دیدم گوشام تیز تیز شد. رفت در حموم. صابونو داد و لباس های شسته خانمش رو برد توی حیاط پهن کنه. کارش که تموم شد دوباره برگشت. همونجا در حموم منتظر موند تا کار خانمش تموم بشه چون اشتباها خانمش توی قسمت آقایون رفته بود. البته مشکلی هم نداشت. ولی خب. همونجا موند. تو آشپزخونه هم نمیومد که من معذب نباشم. خیلی کنجکاو بودم خانمشو ببینم. و بالاخره شاهزاده خانم بیرون اومد. پشتش خمیده بود و تقریبا هم سن همسرش. مشهدی بودند و بچه هاشون رفته بودن قشم.

از رفتارشون با هم خیلی خوشم اومد. کیف کردم. خدا برای هم حفظشون کنه. لیلی و مجنونی بودن برای هم.

۹) الان خونه ام و فردا اولین روز کاریه سال ۹۷. خدا عاقبت همهمونو به خیر کنه ان شالله.

گمـــــــشده :)