بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۶شهریور

حجم عکسا یه مقدار زیاده و منم نمی دونستم چطور می شه حجمشونو کم کنم. اگه حجم ندارین قبل از این که مستفیض بشم صفحه وبلاگمو ببندید.(البته روی هم 12 مگ می شه) دی:

این چشمه با این آب زلالش درست از وسط روستا رد می شه. و محل تجمع همه اهالی اعم از انسان و حیوان می باشد. به جوون خودم راست می گم. گله ها هم کنار همین چشمه جمع می شدن و بعد سر یه ساعت مشخصی، گله حرکت می کرد. در ضمن آب چشمه قابل شربه. منشا ِش رو نمی دونم متاسفانه.

بوته های تمشک در جوار درختان چنار. اون تمشک های رسیده رو می بینید. دستم بهشون نرسید وگرنه قتل عامشون کرده بودم. قد بلند و ایضا دست دراز برای این روزا خوبه دیگه.

این سوت سوتَکا رو می بینید. خیلی حرص خوردم که عکس واضح تر نگرفتم. یه نوع گیاه خودرو ئه که اسمشو هم نمی دونم. دونه های توشو که خالی کنی و محکم توش فوت کنی عین بلبل برات سوت می زنه.دی:

خیلی باحاله. من که خیلی با این سوت سوتکا حال می کردم.


مامن بوته های عشق من از زاویه ای دیگه

هنوز دارم حرص سیبایی رو که نخوردم، می زنم.


گمـــــــشده :)
۱۵شهریور

1) امروز باید یک نقشه ای رو تحویل می دادم، ولی در ازای دریافت 300 هزار تومن ناقابل.

طرف اومد قبل این که از پله ها بالا بیاد از پنجره یه نگاه به بیرون انداختم نفهمیدم ماشینش چه مدلیه. فقط فهمیدم ایرانی نیست.

شیک و آراسته. خیلی آروم صحبت می کرد و من متوجه حرف هاش نشدم. همین که دو بار اسمشو پرسیدم باعث شد حوصله اش سر بره.

منم حرف رئیسو براش تکرار کردم. گفتم کارتون حاضره و هزینه اش هم 300 تومن.

گفت کارت خوان دارین؟

نداشتیم. گفتم شماره کارت می دم که واریز کنین.

شماره کارتو که خوندم، توی گوشیش یادداشت کرد و سی دی رو برداشت.

گفتم شرمنده گفتن بعد از پرداخت کارو تحویل بدم.

طرف گرخید.

گفت خانم دزد که نیستم. پرداخت کردم. این هم شماره پیگیریش. یادداشت کنید.

منم گرخیدم ولی بیشتر ناراحت شدم. چیزی که توی جیب من نمی رفت که بخوام حرف بشنوم.

گفتم: آقا من اینجا یه نفر ساده ام. چیزی که توی جیب من نمی ره.

گفت شماره پیگیریشو یادداشت کنین

لحنش خیلی سنگین بود. یادداشت کردم.

حرف های دیگه ای هم رد و بدل شد که از بس تو ذهنم دنبال واژه مناسب می گشتم که طرف رو سرجاش بنشونم، یادم نیست چی گفتیم. و البته خب آقاهه برنده شد و من بازنده بودم.

قسمت ضایع قضیه اینجا بود که من متوجه نشدم طرف با تلفن همراهش پولو پرداخت کرده.

من دوست ندارم در ازای تحویل کار پول بگیرم. نمی تونم از رئیس هم ایراد بگیرم که این کارو نکنه. چون مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه. اما نمی دونم چطوری این موضوع رو مطرح کنم که به طرف مقابل برنخوره.

شما می دونید؟

++کم کم مثل جودی آبوت از هر چی پولداره داره بدم میاد.

گمـــــــشده :)
۱۴شهریور

دو قاب قدیمی هنوز روی تنها طاقچه ی اتاق بودند.

داخل یکی از قاب ها چند قطعه عکس جا داده بودند. یکی عکس سیاه و سفیدی از نوجوانی تقریبا 13-14 بود. از آن عکس های قدیمی ولی با کیفیت.یک چیزی توی مایه های همین عکس های پرسنلی فعلی خودمان، که کمی سایزش را بزگتر کرده بودند.

در کنارش عکس جوانی حدودا 20-22 ساله در حرم امام رضا قرار داشت. عکس تار افتاده بود. انگار که دوربینش خیلی خوب نبوده.

در قسمت پایین و سمت چپ قاب، عکس دخترکی 4-5 ساله با موهای فرفری و لباس زردی که به تنش زار می زد، گذاشته بودند و در سمت دیگر دخترک پیرمردی با عینک ته استکانی ضخیم و کلاه کاموایی و ژاکت سبز با آن چشمان شفاف و مظلومش به بیننده چشم دوخته بود.

در وسط اتاق به جای فرش یک گلدان پر از خاک که قبلا منزلگاه دیفن باخی های دست پرورده ی دخترش بود، قرار داشت. ولی به جای ساقه ی کلفت و برگ های پهن و شاداب دیفن باخیا فقط یک ساقه کوتاه و نیمه خشک داخل گلدان مانده بود.  به این امید که شاید دوباره رشد کنند. علاقه ای به گل ها نداشت. ولی این یکی او را یاد دخترش می انداخت. وقتی خشک شدنش را دید دلش شکست.

پرده ها را در اورده اند. حالا می شد از پنجره، راحت داخل کوچه را ببیند. منظره روبرویش خیلی دل باز نبود. در واقع فقط دیواربود اما می شد جست و خیز پرنده ها را دید.

چند گونی سیب خشک شده را به دیوار تکیه داده بودند. درست زیر همان طاقچه ای که قاب عکس ها را در خود جا داده بود. به طاقچه نزدیک شد، دستی رو قاب کشید. قاب کناری را برداشت. لوح تقدیر ته تغاری اش بود. ثلث دوم کلاس اول. یادش نبود کدام کلاس اول را گفته اند. کلاس اول دبستان بود یا راهنمایی؟

یادش نمی آمد. نه نغاری اش همیشه عادت داشت افتخاراتش را در معرض دید همه قرار دهد. در و دیوار خانه پر بود از لوح تقدیرهایی که از مدرسه گرفته بود. آن ها را با کلی ذوق نشانش می داد. او هم همیشه حسابی قربان صدقه اش می رفت.

همین ته تغاری تا مدت ها شب ها کنارش می خوابید. و تا وقتی خوابش ببرد آهسته پشتش را می خاراند.

عادتش بود. ته تغاری اش بود دیگر. عزیز کرده اش شده بود. نمی شد کاریش کرد.

لوح را سرجایش گذاشت. قاب عکس ها را دستش گرفت. لباس زرد نوه اش چقدر به او می آمد. الان برای خودش خانمی شده بود. هم قد خودش بود.

عکس سیاه و سفید ته تغری اش هم بود. همین طور عکس آن یکی پسرش.

چشمش به چشم های شوهرش که گره خورد، سینه اش تنگ شد. بغضش گرفت. از ته دل با صدایی که نمی خواست کسی بشنود، مرد با چشم های مظلوم را نفرین کرد. نفرینش کرد که تنهایش گذاشته. نفرینش کرد که هنوز هم دنبالش نیامده. نفرینش کرد که سربار بچه هایش شده. سربار ته تغاری  اش شده. این قدر سربارشان بوده که عمرش را قسمت کرده اند. هر ماه باید عمرش را پیش یکی بگذراند.

یک ماه پیش پسر اولی. ماه بعد پیش پسر دومی..

اما ته تغاری اش تازه ازدواج کرده بود. نمی خواست مادرش زندگی اش را به هم بریزد.


گمـــــــشده :)
۱۳شهریور

+ دو روز وبلاگ هاتون رو نخوندم. ساعت 5:30صفحه مدیریتمو باز کردم با 53 وبلاگ نخونده مواجه شدم. تا همین الان که ساعت 8 شده و 5 دقیقه مونده تااذون مغرب به وقت شهر ما در حال خوندن بودم. تقریبا برای هر کسی که کامنتش باز بوده نظر گذاشتم. هنوز 27 تای دیگه اش مونده. نفسم بند اومد دیگه. یعنی امشب همه رو می خونم؟

++از بین پست هایی که خوندم دو تا پست زیر خیلی خوب بودن (البته هنوز پست ویار تکلم در مورد امیرخانی رو نخوندم. شاید اون هم خوب باشه):

مفیدتر ترین پست

خلاقانه ترین پست

+++دیروز رفتیم دیار مادری و یک عالم عکس خوشگل گرفتم. خودم و الی جون بی نهایت باهاشون خاطره داریم. دلم برای داداشم می سوزه که کودکی ناب ما رو تجربه نکرد.

++++این ماه اینترنت 8 گیگ گرفتم با سرعت 1024. ولی به اندازه 128 سرعت نداره. داغون شدمااا. الان چطوری عکس هامو آپلود کنم؟

+++++ دیارمادری، جایی که پر از باغ سیب گلابه یه دونه هم سیب گیرمون نیومد، بخوریم. من الان در حسرت یکی از اون سیب های خوشگل رو درختا هستم که بهم لبخند می زدن که بخورمشون و از بس در گیر تمشک های کنار جاده بودم اونا رو نمی دیدم.




گمـــــــشده :)
۱۱شهریور

تا جایی که یادم میاد هیچ وقت معیار خاصی برای ازدواج نداشتم.

این که طرف خونه اش به راه باشه. کارش فلان باشه. مذهبش بهمان باشه. نماز بخونه. ماشینش فیسان باشه. با مادرش زندگی بکنه یا نکنه و خیلی چیزای دیگه  یا اصلا برام اهمیتی نداشتن یا اهمیتشون برام خیلی کمرنگ شده. در واقع داره به سمت صفر میل می کنه.

از اون طرف این که اخلاقش چطوری باشه. خوش برخورد باشه. اگه عصبانی بشه پا می شم میام خونه بابام. یا کسی نباید تو زندگیم دخالت کنه. و کلی مثال دیگه هم که همه می دونیم، برام مهم نبوده.

شاید چون وقتی به ازدواج فکر کردم که از جوگیری و بچه بازی در اومدم. و خب اون موقع  هم می دونستم شاهزاده با اسب سفید وجود نداره. و بیشتر از اون مطمئن بودم وقتی کسی به دلم بشینه دیگه می تونم با خوب و بدش بسازم.

البته یه سری چیزها جزو بدیهیات. مثلا منی که حساب بانکی خودم و بابامو و بابابزرگ پدری و مادری مو  در ماه سرجمع سه میلیون موجودی نداره مسلما با کسی که کم کم موجودی روزانه اش سه میلیونه آبم تو یه جوب نمیره.

یا وقتی خودم کتک هم بخورم صدام در نمیاد مسلما کسی که مدام نق نق می کنه و مامانشو می خواد باب میلم نیست.

ولی اینا بدیهیاته نه معیار.

اما جدیدا یه معیار بزرگ پیدا کردم برای ازدواج.

اگه کیس مورد نظر همه چیز تموم هم باشه و مثل قصه ها به قراری شاهزاده ای باشه با پروشه سفید ولی عاشق کوهنوردی نباشه عمرا زنش بشم. دی:

++از جمله مهم ترین لوازم کوهنوردی قبل از کوله و کفش و باتم و آب و غذا یک نفر همراه پایه اس. که اگه گفتی بیا امشب بریم دماوند، بی چون و چرا کفششو پا کنه و کوله شو بندازه رو دوشش و دم در وایسه تا منم بیام.

:))

گمـــــــشده :)
۱۰شهریور

عزیزانم خواهشی دارم

وقتی کسی پیشتون دردودل می کنه.

از فشارهای روحیش می گه

از حرف های نیش دار می گه

خلاصه از هر کوفت و زهرماری که می گه

شما می تونید راه حل بدید

می تونید فقط به حرفش گوش بدید

می تونید حتی به حرف هاش گوش ندید و فقط تظاهر به گوش دادن کنید

اما حق ندارین از اصطلاح«مقصر خودتی» یا «قبلا بهت گفته بودم» استفاده کنید. با این کارتون فقط ته دل طرف خالی می شه. و به تبع اون لال می شه. و از این ها بدتر به شدت احساس حماقت می کنه که چرا باز هم دندون رو جیگر نذاشته و سکوت پیشه نکرده تا این طور مورد حمله قرار نگیره. مطمئن باشید اون همه ی چیزهایی رو که شما می دونید بهتر از شما بلده.

همه ی ما انسانیم. اشتباه می کنیم.

بعضا ممکنه اشتباه هم نکنیم فقط سبک زندگیمون، خودمون رو هم به چالش کشونده باشه.
و فقط در اون برهه از زمان نیاز داریم که با کسی حرف بزنیم تا کمی از بارهای روانی که روی روح خسته مون سنگینی می کنی کم بشه.

این یک نیاز بدیهیه. با سرکوفت زدن های دلخراش خرابش نکنیم.

+ امروز یکی بهم گفت : مقصر خودتی...

گمـــــــشده :)
۰۹شهریور

امروز یه دوستی برام کامنت خصوصی گذاشته بودن که کارتون عالیه و بیاین همدیگه رو دنبال کنیم.

رفتم یه سری به وبلاگش زدم. درباره منو که خوندم برق از شرم پرید.

دهه هشتادی بود.

یه لحظه حس مادربزرگ بودن بهم دست داد.

رفتم تو آینه یه نگاه به خودم کردم چند تار موی سفید موقعیت نشناس یهو از بین این همه خرمن گیسو خودنمایی کردن.

خلاصه یاد 15 سالگی خودم افتادم که نهایت سرگرمیم این بود که پدرجانمان با کلی نازکشی و التماس راضی بشه منو ببره کتابخونه امیرکبیر یا کتابخونه معلم که من یک ساعت تمام لای کتابا وول بخورم و مثلا با دیدن هری پاتر و جام اتش انگار که بزرگترین گنج دنیا رو پیدا کردم از ته دلم با صدای خفه ای جیغ بکشم.

هنوزم ذوق ناشی از پیدا کردن جلد چهارم این کتابو یادمه. حتی یادمه تو چه شرایطی به انتهای جلد دومش رسیدم. شب بود و موقع خواب. صفحات انتهاییش هم کمی ترسناک بودن. مادر جان هم هر یه دقیقه یه بار صدام می کرد و یه سری اوامر الکی می داد.

کلا پدر و مادر من روی هرچی که برای ما جالب باشه و ساعات زیادی از وقتمونو باهاش سپری کنیم، حساس می شن.

حالا فرقی نداره کتاب خوندن باشه یا عکاسی کردن.

فیلم دیدن باشه یا انجام کارهای خوونه حتی.

از چی به چی رسیدم. داشتم می گفتم. نمی گم اینترنت برای یه نوجوون 15 ساله لازم نیست. و نمی گم چون ما نداشتیم نسل الان هم نباید داشته باشه.

فقط این احساس پیری که بهم دست داد، برام جالب بود. و به خاطر همین احساس ناخوشایند دنبالش نکردم.

:))

گمـــــــشده :)
۰۹شهریور

+ارشد قبول نشدم. دومین سال پیاپیِ که دارم با واژه مردود روبرو می شم. برام مهم نیست یه مدرک به درد نخور دیگه به به اون یکی اضافه بشه یا نشه اما برای این که تو کار پیشرفت کنم نیاز به روابط قوی دارم. همچین موردی در حال حاضر فقط توی جو و فضای دانشگاه برام مقدوره. علاوه بر اون دلم تنگ شده برای جو دانشگاه. علاوه بر این چون این مورد زیادی طول کشیده یه جوری حس خود کم بینی پیدا کردم. که به قول الی جوون دو روز دیگه خوب می شم. دی:

++به پدرجانمان می گم قبول نشدم. می گه عیب نداره سال بعد. تا وقتی گیس هات عین دندونات سفید بشه وقت داری کتکور بدی. اصلا عجله نکن.

(برم تو شفق محو بشم؟)

:))


گمـــــــشده :)
۰۸شهریور

چند شب پیش  وبلاگی رو می خوندم که نوشته هاش برای من خیلی جالب بود..

با خودم می گفتم عجب آدم خفنیهههههههه.(آیکون دهان باز و چشم های گشاد شده.)

توی همون حال که در حال خوندن بودم پدرم هم مشغول تماشای تلویزیون بود.

زیرزیرکی نیم نگاهی بهِش داشتم.

تنها بود و مشغول تماشای برنامه خندوانه. گه گاهی که رد شدن مادرمو از اون اطراف می دید در مورد برنامه حرف می زد. ولی وقتی کسی نبود فقط در سکوت تماشا می کرد.

وسط هاش که رسید خوابش برد.

یه نیم ساعت بعدش از خواب بیدار شد، مسواک زد. دوباره یه کم خندوانه دید. بعد خوابید.

اون شب فقط حواسم بود اگه کاری چیزی داشت انجام بدم براش و غرق خوندن نباشم. اما امروز که دارم فکر می کنم، می بینم درستش این بود که کلا بی خیال خوندن بشم و با همدیگه برنامه مورد علاقه شو ببینیم. این طوری شاید لابه لای صحنه هایی که بعضا از نظر من خنده دار هم نیستن می تونستم یک خاطره ی مشترک دیگه به جمع خاطرات ناب قبلیم اضافه کنم.

اون شب الی جوون هم اصلا از اتاقش بیرون نیومد. تمام مدت حس می کردم دلش می خواد الان برم تو اتاق و باهاش حرف بزنم.

با وجودی که اون شب جز مطالعه کار دیگه ای انجام ندادم اما بابت کارهای نکرده ام عذاب وجدان گرفتم.

تو سنی هستم که باید برای خونواده ام حامی باشم و بتونم باری از مشکلاتشون کم کنم. ولی این طوری نیست. فقط می تونم از خدا بخوام که مشکلی به مشکلات روزمره و معمولیشون اضافه نکنم. متاسفانه فقط همین


گمـــــــشده :)
۰۷شهریور

+دختر همسایه مون چند وقتی می شه عقد کرده.

ازش می پرسیم چیکار می کنی خانمی؟

جواب می ده: من که شوهر کردم. دیگه چیکار کنم.

می پرسیم: اوضاع کار خوبه؟ سرکار نرفتی؟

جواب می ده: فعلا که شوهر کردم. تو فکر کار نیستم.

می پرسیم: حال مادرت خوبه؟

جواب می ده: من که سرم گرم شوهرمه. خیلی ازش خبر ندارم.

خلاصه در جواب هر سوالی که ازش بپرسیم یه واژه «شوهر» توش پیدا می شه. از بس این مقوله مهم و حیاتیه.(البته هست واقعا)

++الی جوون از مامانم می پرسه:

-مامان شوهر کردی، سه تا هم بچه داری. زندگیت به ثمر نشسته دیگه داری حالشو می بری؟

جواب می دن که: من تو زندگیم هیچ کاری نکردم.

+++دارم نتیجه می گیرم یک سری از نعمت ها هستن که حالت عام دارن. مثل نعمت داشتن یک همراه در مسیر زندگی. یا نعمت داشتن فرزند.

کسی که مشمول این نعمت های عام نمی شه خواه ناخواه ذهنشو درگیر می کنه. و چه بسا از هدف اصلیش دور بشه.

این دختر همسایه ی ما سه ساله داره می گه من دو ماه دیگه ازدواج می کنم. و تازه بعد سه سال شد انچه باید می شد.

:))

گمـــــــشده :)