بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹ارديبهشت

اول اسمش مونوریل بود. یه کم بعد شد قطار شهری. فکر کنم 4 سالی می شه شهرمون این شکلی شده.

:|

گمـــــــشده :)
۲۸ارديبهشت
سر ظهر بود. همه کارام تموم شده بودن. ولی هنوز دو ساعت مونده بود تا تعطیلی کار.
تنها بودم. نگاهم به مبل چند نفره ی داخل اتاق رئیس افتاد.
خستگی اذیتم می کرد. با خودم گفتم برم یه کم دراز بکشم.
آخ چه حالی میداد نیم ساعتی بخوابم. چشم هام تازه گرم شده بود. یه لحظه پلکمو نیمه باز کردم که نگاهی به میز بندازم اما چشمم با چشمش گره خورد.
عین برق از جا پریدم.
چطور ندیده بودمش؟ اون هم بعد از 6 ماه؟
از کی اونجا جا خوش کرده؟
دوربین مداربسته تو اتاق خودم کمه اینجا هم یه دوربین گذاشته بودن.
هنوزم موندم چطور ندیده بودمش اونم تو این همه مدت.
دوربین مدار بسته خر است.
:|
گمـــــــشده :)
۲۷ارديبهشت

پدر جانمان مدتیه که سریال دونگ یی رو هر شب می بینه. یعنی بهتره بگم از قسمت اول تا الان داره دنبالش می کنه. وقتی موفقیت های دونگ یی رو می بینه همچین نیشش باز می شه که دلم می خواد برم بغلش کنم.

:))

آخه وقتی این طوری می خنده خیلی دوست داشتنی می شه.

وقتی دونگ یی تو دردسر میفته کلا تلویزیون رو خاموش می کنه!!!

البته لازم به ذکره مادر جان هم احساساتی مشابه داره ولی خب منهای لبخند ملیح. فکر کنم از رفتار های پادشاه خوشش نمیاد.

:))

هیچی دیگه به گمونم علاوه بر یانگوم، دونگ یی هم به معشوقه های پدرم اضافه شد.

البته فقط تا پایان پخش سریال!!

:))

گمـــــــشده :)
۲۴ارديبهشت

امروز زدیم به جاده. مسیرمون جاده ی روستای مادری بود. روستای مادری توی این فصل پذیرای عشایره. هر چند صد متر از جاده رو کی طی می کردیم به یه دسته از عشایر برمی خوردیم.



طعم چای دودی پدرجان و ایضا ذرت و نان و دوغ امروز تا مدت ها یادم می مونه. به خصوص ذرتش. معرکه بود. فقط یه دونه گیرم اومد.(جوج هاشو قبلا کباب کردیم البته. دی:)


گمـــــــشده :)
۲۰ارديبهشت

عرضم به حضور گرامی تان که دقیقا چسبیده به محل کارم یک پارک خیلی دنج هست که از چهار طرف محصوره( با دیوار خونه های اون اطراف)

چون در آن حوالی سه دانشگاه آزاد و پیام نور و جهاد دانشگاهی قرار گرفته اسم پارک رو گذاشتن: بوستان دانشجو.

و از آنجایی که از 4 طرف محصور شده برای این که نکند خدای نکرده کسی خبطی انجام دهد، یک دوربین مدار بسته هم روبروی پارک نصب کردند.(من فقط همین یکی رو دیدم. ممکنه بیشتر هم باشه.)

خلاصه این که این پارک را خیلی دوست دارم. صبح ها که از داخلش رد می شوم تک و توک خانم های خانه دار را می بینم که با شوق در حال ورزش کردن هستند.

در کناره ها هم ممکن است یک یا به ندرت دو زوج عاشق ببینم.

بعدازظهرها که از پارک رد می شوم علاوه بر سه تا چهار زوج عاشق سه تا چهار دانشجوی تنها که با فاصله از هم در نقاط مختلف پارک در حال استراحت هستند و احتمالا به یک چیزهایی فکر می کنند، هم دیده می شود.

فقط مانده ام که چرا از کنار زوج های عاشق که رد می شوم سکوت می کنند.(فکر کنم قیافه غلط اندازی دارم.)

دم غروب هم علاوه بر دو یا سه زوج عاشق، با آتیش پاره های دوست داشتنی دهه 90 و اواخر دهه 80 مواجه می شوم. و البته والدینشان که با ذوق به ثمره زندگی شان نگاه می کنند.

القصه چند وقتی است که حس می کنم رد شدنم از پارک آن هم ساعت 3 بعدازظهر ممکن است برای زوج های عاشق مزاحمتی ایجاد کند، این بود که تصمیم گرفتم از کوچه ی کنار پارک راهم را کج کنم و به مقصد برسم. اما..

دیروز صبح در فکر تصمیمم بودم و نگاهی به پارک دوست داشتنی ام انداختم و می خواستم مسیرم را کج کنم که زوجکی عاشق دیدم که درست در مقابل دوربین مدار بسته ماچی نثار یکدیگر کردند.

(آقا زاده عروسشو بوسید. اونم دزدکی. که مثلا کسی نبینه)

خلاصه سرمبارک را پایین  انداختم پایین و راهم را کج تر نمودم به سمت مقصد که مبادا با دیدنم معذب شوند.

و داشتم فکر می کردم ما که ازین چیزک ها دلمان نمی خواهد ولی خب هرچیزی جایی هر کاری مکانی دارد به خدا.

بعدش بیشتر که فکر کردم دیدم بنده خداها جایی ندارند که ماچی حواله هم بکنند از سر مهر. تقصیری ندارند. جایی دنج تر از آن پارک پیدا نمیشد. مسلما من در زمان و مکان نامناسب( آن هم سر صبحی )قرار گرفته بودم نه ان بندگان خدا.

بعدش بیشترتر که فکر کردم یاد این جمله از یه بنده خدایی افتادم که: وقتی توالت عمومی های شهر تعطیل شوند همه شهر تبدیل می شود به توالت عمومی.


گمـــــــشده :)
۱۸ارديبهشت

امروز هوا بارونی بود. به اصرار برادر جان حوالی بعدازظهر زدیم به جاده. و بسی خوش گذشت و روحمان شاد شد. عکس ها رو ببینید بلکه روح شما هم شاد بشه.(جدیدا به این نتیجه رسیدم که عکس هیچ وقت تمام حق منظره رو ادا نمی کنه. البته خیلی وقته فهمیدم. اینه که مدتیه اول خودم از منظره ای که روبروم قرار گرفته نهایت لذتو می برم و بعد اگر وقت شد، ثبتش می کنم. این طوری دست کم داغ دل سیر دیدنش رو دلم نمی مونه.)

این باغ رو ببینید. خدایی حال نمی ده همچین جایی زندگی کنیم؟

یه باغ هلو بود توی جاده ی کامیاران. اطرافش تماما گل محمدی. بعد از یه هوای بارونی وسط یه عالمه گل باید نفس کشید.


گل ها از نمای نزدیک تر.

یه کم جلو تر برخوردیم به جاده ی روستای ورمنجه. اونجا هم پر بود از گل باغی(همون گل محمدی). علاوه بر اون درخت گردو هم به وفور دیده می شد. تا حالا برگ های درخت گردو رو بو کردین؟ خیلی بوی خوبی داره. برگ درخت گردو برای من خیلی نوستالژیکه. وقتی بچه بودم. تابستونا می رفتیم روستای مادری. و از اونجا به تبع می رفتیم باغ و دشت و دمن. مسیری که از روستا به باغ منتهی می شد فوق العاده زیبا بود. تقریبا اواسط مسیر یه درخت گردو بود که سایه اش می افتاد روی جاده ی باریک منتهی به باغ. ما همیشه تا اون درخت با هم مسابقه می دادیم و زیر اون درخت نفسی تازه می کردیم. من همیشه چند تا برگ گردو همراهم داشتم و بو می کردم. چون همیشه تابستونا از برکت روستا بهره مند می شدم، نمی دونستم که گردوی نارس چندین برابر خوشبوتر از برگشه. و امروز تازه فهمیدم و کلی ذوق نمودم.

این هم یه نما از روستا

اینجا یه پادگانه آموزشیه. برای سربازی. و پایان مسیر ما. اون تیکه ابری که لای کوه گیر کرده رو می بینید؟

بین راه گوجه سبز نوبرانه هم نصیبمان شد که دیدم تا بخوام بجنبم و عکس بگیرم تموم شده. برای همین مشغول خوردن شدم و بی عکس موندم.

:))


گمـــــــشده :)
۱۷ارديبهشت

کنکور تموم شد. با کمتر از یک ماه تلاش چیز خاصی عایدم نمی شه. و مسلما موکول شد به سال بعد. اما عجیب دلم برای فضای دانشگاه و جو تلاش برای درس خوندن تنگ شده. باشد که یه فکری به حال خودم بکنم.

برای گرفتن کارت ورود به جلسه به مشکل برخوردم. و مجبور شدم یه سری به باجه رفع نقص بزنم که توی دانشگاه خودمون بود. ساعت 8 صبح و توی یک هوای بهاری و خنک و نم نمک بارون کلییییییی حس خوب و نوستالژیک در من زنده کرد. بدجوری هوایی شدم. خیلی بدجور.

بعد از گند زدن به کنکور و روشن موندن این آتیش در زندگیم می خوام دنبال یک کار موقت دوم بگردم. هم چون دوست دارم تمام وقتم کامل پر باشه و نتونم یک گوشه بنشینم و خیره بشم به اینده و گذشته و یه پولی هم گیرم بیاد. ( وقتی روز پدر و روز معلم و تولد داداش کوچیکه به فاصله چند روز باشه پول ها ته می کشه دیگه. خدارو شکر به بهانه تولدم یه چیزی گیرم اومد که کرایه ام تا اخر ماه تامین بشه.)
اعتراف می کنم خیلی وقته یه کتاب خوب نخوندم. و یک فیلم خوب ندیدم. باشد که موقعیتش پیش بیاد و بخونم و ببینم.
گمـــــــشده :)
۱۵ارديبهشت

یه زمانی از هر ده تا پستی که می نوشتم 9 تا و نصفیش درمورد برادرم بود. ولی خب یه مدتی می شه که دل و دماغ ندارم بهش رسیدگی کنم. اینه که فاصله مون از هم زیاد شده.

حواسم هست یادش نره خواهری هم داره.

علاوه براون هنوز هم بدون این که به زبون بیاره دردشو میفهمم ولی راستش دل و دماغ درمان دردهای کوچیکشو ندارم.

می دونم گاهی کلافه اس و نیازمند یک همبازیه.کسی که همسنش باشه و حرف همدیگه رو بفهمن. کسی که پا به پاش تا نفس دارن، بازی کنه و شلوغ کاری راه بندازه.  ولی حس و حال اینو ندارم هم بازیش باشم.

می دونم باید چه چیزهایی یادش بدم که جلو دوستاش کم نیاره و اعتمادبه نفس داشته باشه ولی حوصله سروکله زدن، ندارم.

دو روز پیش وقتی در اوج کلافگی و بی همبازی بودن، به حالت قهر گوشه اتاق با لب آویزون و راکت بدمینتون به دست، کز کرده بود، رفتم کنارش نشستم. دستمو انداختم دور گردنش. بوسیدمش.

و گفتم:

-دوست داشتی به جای من یه داداش داشتی؟

+آره.

-دلت می خواست از تو بزرگتر باشه یا کوچیکتر؟

+کوچیکتر

خلاصه یه کم حرف زدیم. بعدش رفتیم بازی کردیم. راکت بدمینتونش رو از مدرسه جایزه گرفته. خیلی ذوق داشت که با ما بازی کنه. ولی از ده باری که درخواست بازی کرد حتی یه بار هم جواب مثبت ندادم. خب بچه ام حق داره دلش خواهر بزرگتر نخواد.

داداش کوچولوی من امروز 9 ساله میشه.

عزیز دل آجی متاسفم که اینقدر خودخواه شدم و نسبت به تو بی توجه هستم. توجیحی برای رفتارم ندارم. فقط امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این جمله ها رو خوندی، بدونی که همیشه و همیشه دوستت داشتم و دارم. متاسفم که نتونستم کودکی شیرینی برات رقم بزنم. و خاطرات خوبی ازمن نداری.

تولدت مبارک.

گمـــــــشده :)
۱۴ارديبهشت
نمی دونم دقیقا چه ساعتی بوده ولی خب پدرجان و مادر جان مطمئن هستن توی همین روز، پا به این دنیا گذاشتم.
یادم نیست وقتی بچه بودم توقعی از بیست و شش سالگیم داشتم یا نه! اما می دونم که تا الان که اولین دقایق بیست و هفت سالگیم در حال سپری شدنه هیچ غلط خاصی توی زندگیم نکردم.
البته غرض از غلط خاصی کردن، مسلما اباد کردن دنیا و اصلاح بشریت و برقراری صلح در جهان و الخ نیست. بلکه همین که لطف کنم یه غلطی برای زندگی خودم بکنم، فوق العاده است.
فعلا که تنها فرقم نسبت  به سال قبل اینه که بیشتر و بیشتر از گذشته دارم توی لاک تنهاییم فرو می رم. و البته مدام در حال این در و اون در زدن هستم بلکه درآمدم به حقوق مصوب اداره ی کار برسه.
راستش شروع بیست و هفت سالگی برام خیلی سنگینه. حس می کنم زیادی بزرگ شدم. هر وقت دلم می گیره یاد سنّم میفتم و خودمو جمع و جور می کنم.
دیگه خجالت می کشم کسی اشکمو ببینه.
یا وقتی دلم می خواد غر بزنم عدد سنّم که یادم میفته، سکوت پیشه می کنم.
اصلا یه جور ناجور یا شاید هم«جوری »شدم.
++و دریکی مانده به اخر اینکه زندگی هر شکلی که باشه مهم نیست. همین که اعضای یک خانواده کنار هم باشند برای شاد بودن کافیه.
+معلم ریاضی سال اخر دبیرستانم همیشه تاکید می کرد که: «از خدا بخواین که هیچ وقت مارو به حال خودمون وا مگذاره.»
خدایا هیچ وقت مارو به حال خودمون رها مکن.


گمـــــــشده :)
۱۱ارديبهشت

قبلا گفته بودم قرارداد کاری من به عنوان کارگر تنظیم شده. و در واقع الان به شغل شریف کارگری مشغولم. فقط با این تفاوت که بیل، دست نمی گیرم وگرنه همه جوره پوستم کنده می شه. که البته خدارو شکر بابتش. هر چی باشه از بیکاری بهتره.

القصه اینکه روز همه کارگرهای عزیز به ویژه خودم مبارک باشه.

^___^

گمـــــــشده :)