بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱تیر

امروز در حال متراژ خیابان بودم که چشمم خورد به جسم بی جان روی زمین..

یه ذره با پا بهش زدم یه تکانی خورد...

گفتم شاید باد خورده و مرده باشه واقعا..

بازم یه تکان کوچولویی بهش دادم. این بار واقعا یه حرکتی از خودش نشان داد.

خواستم بلندش کنم نشد..ترسیده بود. با دسمال کاغذی گرفتمش.

یه خانمی از کنارم رد شد دید زبانش افتاده بیرون. دلش سوخت انگاری. پرسید: خانم آب دارین؟

-نه ندارم.

بطریشو دراورد و با در بطری بهش آب دادیم. کمی زنده تر شد.

الان خانه اس ولی نمی دانم باید چیکارش کنم. خیلی کوچیکه. نه می شه بهش غذا داد نه می شه ولش کرد. پرواز بلد نیست آخه.

برادر جانمان پیشنهاد دادن بریم یه گنجشک کوکی بخریم که اون پرواز کنه و این ببینه بلکه یاد بگیره.

ولی غذاشو نمی دانم باید چطور بدم!!!!


++عذر می خوام بابت دیر جواب دادن به نظرات پست قبل. نتم قطف شده بود.:|

گمـــــــشده :)
۲۹تیر

همین جوری الکی دلم گرفته....الکی ها...خیلی خیلی الکی....

اگه تو فازش نیستین گوش نکنید.

گمـــــــشده :)
۲۷تیر

دیدین گاهی آدم با تمام قوا عزمشو جزم می کنه تا یه گناهی رو به طور حتم انجام بده؟

فکر همه چیز و همه جا رو هم می کنه ها اما درست در لحظه ی آخر یه چیزی همه چیزو به هم می ریزه.

الان برام سواله این جزو امدادهای غیبی خداونده یا مساله رو کم کنی و این حرفاست؟

گمـــــــشده :)
۲۴تیر
یکی از کشفیات این روزهام قولنج کردن دله.
یه بیماری لاعلاج که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه مگه اونی که خودش می خواد.
اللهم اشف کل مریض...

++ببخشید جواب نظرات پست قبل دیر شده. از محسنات داشتن یه نت آب باریکه است که از شاهکارهای مخابرات استان زیبای ماست.
گمـــــــشده :)
۲۱تیر

یه دریاچه داشت درست جلوی آثار باستانی معروف. همین طاق هایی که من در طول عمرم 26 بار ندیدم. ولی همیشه از دور از کنار دریاچه طاق ها رو وارسی می کردم. تا چند سال پیش فضای مقابل طاق ها پوشیده از درخت بود ولی نمی دانم چه شد و چراااااااااااااااااا این طوری شد که یهو تمام درختای مقابل طاق رو قطع کردن و گند زدن به تمام خاطرات کودکی من و خیلی های دیگه. اولین بار که منظره ی طاق ها رو بدون وجود هیچ درختی دیدم حس بدی بهم دست داد. (دقیقا یاد آدمی افتادم که مجبورش کردن کاملا برهنه در مقابل بقیه بایسته.)

امشب رسما اعلام کردن که دریاچه ی  طاقبستان هم کاملا خشکید. اونم در عرض 24 ساعت. چون تا چهارشنبه ی گذشته کاملا پرآب بوده ولی 5 شنبه یهوعکی خشک شده. خشکم نه هاااااا..خشششششششششششششششک. می گم آب دزدی هم معضلیه ها.....(خشک شدن دریاچه در اثر خشکسالی حداقل به دوسه هفته زمان نیاز داره)

این عکس متعلق به همین تازگی و بعد از قطع کردن درختان مقابل طاقه. گویا قصد ازین کار حفظ طاق ها از گزند بازدید کننده ها بوده.

دزدش خیلی ماهر بوده حتی از یه قطره هم نگذشته.

لینک

گمـــــــشده :)
۲۰تیر

سید یحیی یثربی یکی از مذهبی نویسان مورد علاقه ی منه. تازگی ها یه کتاب تفسیر از ایشان پیدا کردم که خیلی به من چسبید. درسته که گاهی وارد مباحث فلسفی و عیره می شن ولی در کل کتاب  نثر روانی داره و از خواندنش خسته نمی شین.در ادامه ی مطلب بخشی از تفسیر چند آیه از سوره ی بقره رو گذاشتم.

گمـــــــشده :)
۱۹تیر

چند وقتیه خیلی به هم پرخاش می کنیم. معمولا برای این که خیلی باهاش برخوردی نداشته باشم اصلا طرفش نمی رم. و تمام این ها به خاطر اختلاف نظریه که با والدین سر تربیتش دارم.

امروز بعداز ظهر هم کلی با هم جروبحث لفظی داشتیم.

از اولین شبای احیا من و الهه با هم دعای جوشن کبیرو از تلویزیون می خواندیم. شب اول که خوابش برد.

شب دومو هم خسته بود و خوابید.

اما امشب از بعدازظهر یه خواب حسابی کرد. وقتی قرآن می خواندیم آمد وسط ما دو تا نشست. یه قرآن دستش گرفت و مدام می پرسید که الان باید کدام خط رو با انگشتای کوچیکش دنبال کنه!

و این سوال رو هر  چند ثانیه یه بار می پرسید. حالا یا با سقلمه زدن یا با نگاه یا لفظا..

همچین دوست داشتم یه چیزی بهش بگم....(حالا نزنین منو. کظم غیظ نمودم چیزی نگفتم)

بعدش آمد تو اتاق برای دعای جوشن کبیر..

یه مفاتیح برداشت و گفت: منم می خوام بخوانم...

همون قصه ی نیم ساعت پیش تکرار شد.

با خودم گفتم 100 تا فرازه. دوام نمیاره. فوقش تا فراز بیستم بیدار بمانه.

فراز دهم شد بیستم..بیستم شد سی ام..

دیدم نخیر..بیداره بیداره..و البته هر چند ثانیه یه بار هم می پرسید:آجی...آجی..الان کجاست؟

نشستم کنارش خودم براش خط می بردم. اونم نگاه می کرد. سرشو گذاشته بود رو شانه هام. و هر وقت یادم می رفت انگشتامو زیر خطوط بزارم بهم یادآوری می کرد.

فراز چهلم و پنجاهم شصتم هم تمام شد...

دیگه واقعا خوابش گرفته بود..رسما چرت می زد.

به هفتاد که رسیدیم خوابش برد.

همون طوری که سرشو گذاشته بود رو شانه هام خوابید. صدای نفسای منظم و عمیقش آرامش عجیبی به من می داد.

امشب اولین احیای امیرحسین بود.

گمـــــــشده :)
۱۸تیر

همیشه دو تا کابوس دارم تو زندگیم:

+نمی گم. چون همیشه میاد جلو چشمام و باعث میشه بهش فکر کنم.

++دومی رو هم به همان دلیل اولی نمی گم.

نمی دانم چه صیغه ایه که  وقتی می خوایم کسی کاری رو انجام نده طرف می ره عینا همون کارو انجام می ده. دست خودش هم نیست ها. یهویی پیش میاد. اینه که ترجیح می دم تاکید نکنم. نکنه یهویی روزگار بشنوه و یهویی پیش بیاد.




گمـــــــشده :)
۱۵تیر

بعضی آدما رو خدا ساخته برای این که از بقیه کار بکشن. پدرسوخته بازی در بیارن. و هی با نگاه و گفتاری حق به جانب از بقیه سواری بگیرن. یه دوره ای وقتی با همچین آدمایی برخورد می کردم بدجوری به هم می ریختم. چون به شکل کاملا شیک و مجلسی از تو سواستفاده می کنن و پا روی سرت میزارن تا کارشون راه بیفته و چون کارشون رو بلدن تو نمی تونی جیک بزنی!!!! فقط می ایستی و تماشا می کنی که چطور خیلی خوشگل داری به عنوان نردبان مورد استفاده ی دیگری قرار می گیری.
اما از یه جایی به بعد دیگه عصبانی نشدم. بهم بر هم نخورد. فقط ایستادم و خیلی شیک بدون اینکه جیک بزنم نقش نردبان رو به خوبی ایفا کردم. طرف کارش راه می افتاد و خرش از پل می گذشت و یه «کُرَگَه خرِت به چند » هم تحویلم نمیداد.
بی خیالی ام دلایل زیادی داشت و داره:

مثلا اینکه می خوام بگم من خیلی آدمم و ازین حرفا!!!! صبرم زیاده مثلا!!!!!!!

یا طرف بالاخره خودش روزی می فهمه که امروزه روز اشتباه کرده. دیگه چرا خودمو به زحمت بندازم تا الان متوجه اشتباهش بشه تازه اگه قبول داشته باشه که داره اشتباه می کنه.

از طرفی ممکنه روزگار بگرده و بگرده و منم روزی مثل این یارو یه پدرسوخته ی به تمام معنا بشم. با سکوتم دست کم پدرسوختگی موجه (؟) رو از بقیه یاد می گیرم که فردا روزی اگه یکی رو برای خودم  نردبان کردم بلد باشم طوری رفتار کنم که طرف زیر بار وزن من قیژ قیژ هم نکنه و خوبببببببببببب به من سواری بده.
یا اینکه نه. ممکنه فردا روزی روزگار هی بچرخه و هی بچرخه و من همینی باشم که الان هستم. خنثی و بی خیال. اون موقع حداقل میشه دلمو به این خوش کنم که اگه خودم از چیزی بالا نرفتم و دستم به جایی نرسید دست کم برای چند نفری نردبان بودم. اونم نردبانی که حتی یه بار هم قژ قژ نکرد. این طوری وقتی گوشه ی اتاقم دراز کشیدم و خیره شدم به سقف و انتظار می کشم که زمان بگذره می تونم دلخوش باشم به اینکه تو رزومه ی زندگیم چیزی دارم که به اون افتخار کنم. نردبان بودن هم ممکنه روزی  جزو افتخاراتم بشه.



گمـــــــشده :)
۱۴تیر

باورم اینه آدم تو هر منجلابی بیفته تا زمانی که دلش برای خودش نسوخته به یه طریقی خودشو بیرون میکشه و نجات پیدا می کنه ولی وقتی دلش برای خودش سوخت دیگه امیدی به نجاتش ندارم. چون خودش رو غرق شده فرض می کنه و دیگه دست و پا نمی زنه. میشینه یه گوشه تا کمک برسه یا معجزه ای اتفاق بیفته.


++درسته کم آوردم ولی تا وقتی برای خودم دلسوزی نکردم امیدی هست.

+صرفا جهت ثبت احساس و ازین حرفا...

گمـــــــشده :)