بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱خرداد

از جمله علایق این روزهای برادر جانمان اینه که برای من و الی جانمان لاک بزنه!!!!!!!!!

به جان خودم اگه شوخی کنم. وقتی الهه لاک می زد همچین با حسرت به دستاش نگاه می کرد انگار که بزرگترین لذت دنیا لاک زدنه و اون از این لذت محرومه. نمی دانم چطوری به ذهنش رسید که این محرومیت  رو این طوری جبران کنه!!!!!

از یه جای به بعد هر وقت دست من یا الهه لاک می بینه می گه:آجی من بزنم برات؟ لطفا؟

جالبه که با چنان دقتی هم می زنه که مو لا درزِش نمی ره....

امروز یکی از اقوام مهمانمان بودند. دخترش 4 سالشه. منو که دید گفت: اجیییییییی بریم لاک بزنیم.

همچین با ناز گفت که با روی گشااااااده گفتم بریم.

اونم با روی گشااااااااااده تر گفت: خودم جاشو بلدم. همه ی رنگاشو بیاریم باشه؟

هنوز من باشه» رو نگفته بودم که رفت سروقت کمد و همه ی لاک ها رو اورد. و دانه دانه انگشتای کوچولوشو لاک می زد. برادر جانمان چشمش که به لاک ها افتاد گفت: آجی بگو بزاره من براش بزنم. بلدم خودم...

حالا دختر فامیل گرام: نه خودم بلدم...

خلاصه با کلی چرب زبانی موجبات لاک زدن برادر جانمان برای دختر فامیل جانمان رو فراهم کردم. و کلی هم ذوق کرد.

طی انجام این عملیات مهم دست هر دو لاکی شد.

برادرجانمان انگار که راه حل پیچیده ترین مساله ی دنیا رو بلده فرمودن که: صبر کن الان می رم لاک پاک کن میارم...

دستای خودشو پاک کرد. منم دستای دختر فامیل جان رو پاک کردم...

چند دقیقه بعدش برادر جانمان سراسیمه امد پیش منو گفت: اجی آجی...یه ذره لاک رو دستم مانده..اینو پاک کن، فردا می رم فوتبال ضایع می شم پیش دوستام...

:))

گمـــــــشده :)
۳۱خرداد

گفته بودم که الی جان ما رژیم گرفته. در راستای این کارش خیلی از غذاها رو نمی خوره. از جمله شیرینی.

و من عاششششششششششقققققق شیرینی ام. اصلا مخاطب خاص نداشته ام  رو حاضرم با روزی نیم کیلو شیرینی تازه و داغ عوض کنم..:))

برای افطار یه شیرینی خوش ترکیب دستم گرفتم و داشتم با چایی می خوردم که الی جانمان سر رسید.

اون:خوشمزه اس؟

من: خییییییییییلیییییییییییی...

اون:(چشماشو جمع می کنه و یه جوری نگام می کنه) از ترکیبش معلومه...

من: اوهوم..عالیییییهههههه...

اون: کوفتت بشه...

من: خب تقصیر منه مگه...خوشمزه اس خب...خودت گفتی هرچیزی خوشمزه بود راستشو بگم تا دلت بخواد و زودتر لاغر بشی!!!

اون:خفه شو یسرا...

:))




گمـــــــشده :)
۲۹خرداد

المیرا ببین به خاطر تو دو تا آپ زدم بیای اول بشی ولی هنوز خوابیدی...بدو بیا دیگه خوووووووو

:))

گمـــــــشده :)
۲۹خرداد

من یه عادت بدی دارم که از شاهکارهای تربیتی پدر گرام هست.

از وقتی یادمه همیشه تاکید داشت که همه چیز رو بنویسم. ازونجایی که فرزند ارشد بودم و پدر جان هم بابای جوانی در خردسالی من محسوب میشد (وقتی 7 ساله بودم 27 ساله بود) اگه به حرفاش اعتنایی نمی کردم یه پس گردنی نثار پسِ کله ی اینجانب می کرد. این بود که من از زمانی که یه نیم وجبی بیش نبودئم هر چیزی رو که یاد می گرفتم می نوشتم. و اصلا و ابدا به حافظه ی مبارک نمی سپردم. این نوشتن های مکرر برای من تبدیل شده به عادت. طوری که الان واقعا توانایی سپردن یه جمله یا شعر یا هر چیزی رو به حافظه ام ندارم و حتما باید اون مطلب رو یاداشت کنم تا در ذهنم ثبت بشه.

حالا این که چقدر ازین موضوع آسیب دیدم و چقدر به نفعم بوده بماند...

فقط این قدر بگم که اولین روزی که رفتم برای آموزش راننندگی، وقتی مربیم نحوه ی روشن کردن ماشین و یه سری نکات دیگه رو برام توضیح داد تا از جیبم یه برگه و خودکار بیرون نیاوردم و حرفاش رو ننوشتم آرام نگرفتم. اون بنده خدا هم مانده بود که من با این ذهن علیلم چطور شدم مهندس مملکت...

بگذریم...

اینا مهم نیست..

مهم اینه که نمی دانم از کجا و چطوری و به چه دلیل برادر جانمان هم داره همین کارو می کنه و من هاج و واج ماندم که چه باید کرد!!!!!!

مطمئنم که کار پدر گرام نیست. چون خیلی وقته خودشو درگیر این مسائل نمی کنه.

نیم وجبی از وقتی یاد گرفته بنویسه هر اتفاقی که می افته یا هر حرفی که می زنیم یا از هر چیزی که خوشِِش میاد، بلافاصله یه قلم و کاغذ برمیداره و با کلییییییییییییییییی غلط املایی هر چیزی که تو ذهنشه یادداشت می کنه!!!!!!!!!!!!

مثلا از سریال دردسر های عظیم و اسم عظیم خوشِش میاد. برای این که فراموش نکنه، اسم سریال رو توی یه برگه کاغذ می نویسه و جالبه که کاغذ رو همون جا رها می کنه و البته کلی به من سفارش می کنه که کاغذ رو دور نندازم ولی روز بعدش من میندازمش تو زباله دانی و برادر جان هم اصلا یادش نمیاد که همچین کاغذی رو نوشته!!!!!

ازینجا میشه فهمید که هدفش فقط نوشتنه....

جدیدا دوست داره برای همه نامه بنویسه. حرفاشو تو کاغذ می نویسه می ده به ما.

برخلاف عادت قبلیش این کارشو خیلی دوست دارم. خودم همیشه تو ابراز احساساتم به افراد خانواده و به خصوص پدرم مشکل داشتم و هیچ وقت هم عرضه ی نامه نوشتن نداشتم. هر بار که نامه می نویسه به توصیه ی دوستی ازش می خوام که نوشته اش رو با صدای بلند بخوانه ولی اکثرا این کارو نمی کنه و کلی حرص می خورم چون زیادی داره شبیه من میشه...

ایها الناس من اگه نخوام این بچه شبیه من بشه باید کی رو ببینم؟

تنها اشتباه من این بود که 3-4 سال اول زندگیش تا جایی که ممکن بود هواشو داشتم اما الان دو سالی میشه که در حسرته اینه که یه نیم ساعت مثل بچگی هاش با هم فوتبال بازی کنیم ولی هر بار به یه بهانه ای میفرستمش پی نخود سیاه..

شباهت های برادر جان به خودم رو که می بینم به این فکر می کنم که چطور بعضی از والدین حاضر می شن فرزند اون ها در سنین نوزادی توسط افراد مختلف نگه داری بشه!!!!!!!!!

برای نگه داری از یه بچه باید خیلی خیلی خیلی خوب باشیم. طوری اگه الان به 7 سال پیش برگردم سعی می کنم حداکثر فاصله رو با برادر جان داشته باشم. دوست ندارم شبیه من باشه. اصلا دوست ندارم.


گمـــــــشده :)
۲۷خرداد

با یه قیافه ی از خود مطمئن و البته با حالت معصوم آمده جلوی من ایستاده و می گه:

+ آجییییییییی...

_ها؟

+می گم من وقتی زن بگیرم باید برم کجا زندگی کنم؟ نمی شه همین جا پیش شماها باشم؟ باید حتما یه خانه ی جدا داشته باشم؟ می گم بهتر نیست طبقه ی بالای خانه ی خودمانو بسازم و برم اونجا؟ ها؟

شخصا با قیافه ای هاج و واج و فکی چسبیده به زمین در حالی که کم مانده بود پِقی (؟) بزنم زیر خنده یه نگاه بهش کردم. دیدم نه! بچه داره کاملا جدی سوال می پرسه. یه کم  خودمو جمع و جور کردم.لب و لوچه ی آویزانم رو از زمین بلند کردم و گذاشتم سرِ جاش.  اون خنده ی بیچاره رو هم درسته قورت دادم و فقط گفتم:

-آره عزیزم. میای طبقه ی بالای همین خانه ی خودمان رو می سازی و با زنت می ری توش زندگی می کنی....


++داشتم زیر بار سنگین سوالایی که پرسید کمر خم می کردم واقعا....

:))

گمـــــــشده :)
۲۴خرداد

هر چند زکار خود خبر دار نِی ام
بیهوده تماشاگر گلزار نی ام
بر حاشیه ی کتاب، چون نقطه ی شک
بیکار نِی ام اگرچه در کار نِی ام
امروز درین شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار به او رایم نی
وانکس که بدو رای خریدارم نی

+شعر از ابوسعید ابوالخیر

گوش کنید

گمـــــــشده :)
۲۳خرداد

بعضی وقتا فکر می کنم برم کلاس خیاطی. شاید این طوری بهتر باشه.

بعدش می گم نه. من و چه به کارای هنری آخه. به قول مادر عزیزتر از جانم، من فقط بلدم خودکار دست بگیرم و بنویسم.

می رم سر وقت لب تاپ. چند وقته با فتوشاپ سرم گرمه. ولی دارم با هندل پیش می رم.

باید اتوکد رو یاد بگیرم. برای رشته ام لازمه. خیر سرم مهندسم مثلا. بعدش می گم که چی بشه؟ کو کاااار!!!!!!!!!

SAP و ETABS رو هم باید یاد بگیرم. ولی بازم به همون دلیل بالا سرد می شم.

می رم کتابخانه. کلی کتاب قطور و نیم قطور با خودم میارم. خودم 5 تا کتاب می گیرم. با کارت الهه هم دو سه تایی می گیرم.

کتابو دستم می گیرم. دو سه خط که می خوانم می رم تو فکر. همین طور که دارم فکر می کنم یواش یواش بی اینکه خودم بفهمم اشکم در میاد.

به پدر جان می نگاهم یه جور قصه ام می شه.

با مادر جان می حرفم یه جور دیگه.

نتیجه ی اخلاقی این که سعی می کنم کمترین برخورد و هم کلامی رو با خانواده داشته باشم. حتی با امیرحسین. اینه که خیلی وقته از قصه های «من و برادرم» خبری نیست.

با خودم می گم باید برم باشگاه. ولی هر روز به یه بهانه ای عقب میندازمِش. فعلا هم تا بعد از ماه رمضان به تعویق افتاده.

گاهی به ازدواج فکر می کنم ولی گزینه ای نمیابم. یا شاید گزینه ی مورد نظر منو نیافته هنوز.

گاهی به این فکر می کنم که مثل ساره برم کمک های اولیه یاد بگیرم.

یا مثل سودا برم دنبال گرفتن مدارک فنی و حرفه ای مختلف.

گاهی بی هدف راه می افتم تو خیابان ها و دنبال کار می گردم. ولی چیزی گیرم نمیاد.

وقتی به نتایج کنکور و شهریور ماه فکر می کنم کمی دلگرم می شم. با خودم می گم فقط 3 ماه دیگه باید تحمل کرد. ولی از طرفی بلافاصله این فکر به ذهنم می رسه که خب گیرم که قبول شدم. سه سال از عمرم رو هم صرف گرفتن یه مدرک دیگه کردم. و بعدش؟

بعدش قراره چه اتفاقی بیافته؟

مگه الان به تصوراتی که 6 سال پیش از خودم داشتم، رسیدم که توقع دارم 3 سال بعد دنیا کن فیکون بشه؟

امروز تو تلویزیون یه خبری گفتن با این مضمون: ایران در بین کشورهای جهان رتبه ی سوم فارغ التحصیلان در رشته ی مهندسی رو دارد.

با خودم فکر کردم یکی ازون مهندسا منم. یکی دیگه اش X و یکی دیگه اش Y....و خیلی های دیگه که اطراف شما هم هستن.

بار ها گفتم و باز هم می گم:

باور قلبی و عقلی من اینه که گذراندن کلاس ها و دوره های مختلف، رفتن به دانشگاه، وقت گذاشتن برای  اعضای خانواده، گذران وقت با دوستان، سرگرم شدن با فضای مجازی حتی  ازدواج و در پی اون همسر داری و بچه داری و خیلی چیز های دیگه همه و همه و همه فقط صورت مساله رو پاک می کنن. بعضی از آدم ها ساخته نشدن برای بیکاری. باید حتما کاری رو به عنوان منبع درآمد داشته باشن تا وقتی که کسی رو در اطراف خود نداشتند و یا آدم های اطرافشان اعم از همسر و فرزند یا پدر و مادر و خواهر و برادر همه غرق در عوالم خودشان بودند جایی و مامنی را برای خود داشته باشند که به ان پناه ببرند و مجبور نباشند خود را محتاج دیگری بدانند.


گمـــــــشده :)
۲۱خرداد
گمـــــــشده :)
۱۸خرداد

الی جانمان یه ماهی می شه که داره رژیم می گیره.

قبلا قبل ازین که من گرسنه ام بشه اون گشنه اش می شد و می رفت یه چیزی می اورد بخوره. منم می رفتم یه دلی از عزا درمی آوردم.

قبلا هر هفته به حساب خودش می رفت سوپری سر کوچه یه کیسه چیپس و پفک و بستنی می خرید و دو تایی می خوردیم.

قبلا ناهار و شام رو اون درست می کرد و هر بار هم یه چیز متنوع درست می کرد. کلی هم به من و بقیه می چسبید. به خصوص من که نیازی نبود خودم غذا درست کنم.

قبلا هر چند وقت یه بار خودش یه ابتکاری به خرج می داد و یه شیرینی چیزی محض تنوع درست می کرد.

الان از وقتی رژیم گرفته نه خبری از پفک و چیپس و غذاهای متنوع هست نه از ناخونک زدنای نیمروزی و از شیرینی خانگی....

از وقتی اون رژیم گرفته منم سه چهار کیلویی کم کردم...می ترسم وقتی به وزن دلخواهش برسه از من دیگه چیزی باقی نمانه. انگاری باید خودم دست به کار بشم.

:))

گمـــــــشده :)
۱۴خرداد

نمی دانم سینمایی «قوی سیاه» رو دیدین یا نه!!

داستان درباره ی یک رقصنده ی باله است که کارش هم دست بر قضا خیلی خوبه اما به شدت وابسته به مادرشه و این باعث شده که استقلال فکری و قدرت تصمیم گیریش به شدت کاهش پیدا کنه و در نتیجه ی اون با وجودی که در کار خودش تمام اصول رو رعایت می کنه نرگز احساس برتر بودن رو نداشته.

این اوضاع ادامه داره تا زمانی که یک کارگردان معروف نقش اصلی یک نمایش معروف رو به عهده ی اون می گذاره و برای این کار خودش شخصا دختر رو تعلیم می ده. هدف کارگردان ارائه ی یک نمایش عالی و مطرح کردن خودشه اما هدف دختر اینه که برای یک بار هم که شده احساس عالی بودن رو تجربه کنه.

دختر برای عالی بودن تاوان سنگینی می پردازه و جانش رو از دست می ده اما احساس خوبی داره و خوشحاله. چون برای یک بار هم که شده احساس عالی بودن رو تجربه می کنه.

این همه نوشتم برای این که بگم به نظرم تجربه ی چیزی که همیشه آرزوش رو داشتی ارزش این رو داره که جان رو هم در راهش فدا کنی.

درسته که می شه از راه های دیگه هم وارد شد ولی باز هم به نظرم ارزششو داره.

گمـــــــشده :)