بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۵۷ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰آذر

چند بار من و محمد صادق را برد تفحص. سعید عکس می گرفت و ما تماشا می کردیم. با بیل مکانیکی زمین را می کندند. اگر به قمقمه یا پلاک یا چیزهایی مثل این می رسیدند، بیل را خاموش می کردند و یک نفر با دست خاک را کنار می زد. از نزدیک دیدم یک شهید را از دل خاک بیرون کشیدند و لای پرچم پیچیدند. سعید که می خواست عکس بگیرد، باز من کنارش بودم. با چشم های خودم دیدم پرچم را که باز کرد، صرت شهید سالم بود. باور کردنش برایم سخت بود. سعید عادت داشت. هیچ تصویری برایش دل خراش تر از حلبچه نبود.

+اینک شوکران 5( سعید جان بزرگی به روایت همسرش)

***

شهید جان بزرگی از سال 64 تو جبهه عکاسی می کرده. عکس های جالبی دارن و البته دلخراش. به خصوص تصاویر مربوط به حلبچه. لینک عکس های شهید. اینجا  و اینجا 

گمـــــــشده :)
۲۹آذر

هر پیام جدیدی که میومد گوشیم ارور می داد.

می گفت جا ندارم که پیام جدید بگیرم.

منم نشستم سر حوصله هی پیام حذف کردم...

مادر گرام اومده نشسته کنارم هی چشم دوخته به دستم..

- مادر جان دارم پیام می حذفم...

+چرا؟ با کی حرفیدی این قدر زود پر شده؟ (حسن ظن مادر جان منو به فنا برد)

- گوشی مردم سر یه سال نشده ظرفیتش تکمیل می شه. این گوشی ده ساله دست منه. می خواستین پر نشه؟

+ تو کی ده سال پیش گوشی داشتی بچه؟ ( مونده بود نکیر و منکر هم جواب بدم)

- خب حالا 6 سال. توفیری می کنه؟

+ نه خب. باهاشون خاطره نداری؟ دلت میاد حذف کنی آخه؟ چه بی ذوقی تو؟

- آخه مکالمات روزمره دیگه ذوق می خواد...

90 درصد پیامام اینه:

*یسرا کجایی؟

*یسرا میای بریم بیرون؟

*یسرا من می رم دان تو هم بیا.

*یسرا ساعت 10 بیا میدان نفت

*یسرا شارژ داری اس بدم؟

*یسرا....

80 درصد این 90 درصد هم از جانب دوست جانمان هستش که خدا حفظش نماید. امشب هم شب تولدشه. ...

فاطمه جان تولدت مبارک. ببخشید دیگه شب شهادته و بزن و بکوب تعطیل. اگه خدا عمری داد (که احتمالا نمی ده و تو می دونی چرا) از خجالتت در میام.

والا

(مکالمه ی فوق کاملا دوستانه  بود ..)

گمـــــــشده :)
۲۹آذر

+کی داوره؟

- داور خداست.

+چرا داور خداست؟

-برای اینکه اون تصمیم می گیره کی ببره و کی ببازه نه حریفم.

+حریف کیه؟

-حریفی وجود نداره چون در برابر کلام حقیقت بارِ ما لال می شه.

++ دیالوگ سینمایی "مناظره"

داستان فیلم درباره ی مبارزه ی سیاه پوستا برای گرفتن حقوقشونه. کالج وایلی که سیاه پوست هارو پذیرش می کنه یه گروه مناظره تشکیل می ده. این گروه 10 سال تمام تمام مناظراتش رو می بره. و با دانشگاه هاروارد هم مناظره می کنه و برنده می شه.

این دیالوگ ها در واقع مدام بین 4 شاگرد و استاد اونها برای غلبه بر ترسشون به طور مداوم تکرار می شه.


گمـــــــشده :)
۲۷آذر

هیچ وقت شب یلدا برام شب خاصی نبوده. همیشه یه شب معمولی بوده مثل بقیه ی شب های سال.

نه خبری از مهمونی رفتن بوده و هست و نه خبری از مهمونی دادن.

نه طعم هندونه داشته برام و نه طعم انار. ازون جایی که پدر گرام ما همین جوریش در حال یخ زدنه هیچ وقت برای یلدا هندونه نمی خره. یعنی یادم نیست که خریده باشه.

انار هم خیلی گیر من نمیاد چون مادر جانمان دونه هاشو در میاره و برای دادامون آب انار می گیره، اون تفاله هاش هم می ده به ما..:))

طعم آجیل هم نداشت چون واسه یلدا آجیل نمی خریم. معمولا تخمه می گیریم. آجیل مال عید نوروزه نه یلدا خوووووو...

در کل یلدا هیچ وقت برام رنگ و طعم خاصی نداشت تا شب یلدای سال 89...

***

گمـــــــشده :)
۲۷آذر

گاهی که فیلم یکی از شهدا را از تلویزیون نشان می دهند، نی بینم بقیه بی تفاوت هستند، دلم می خواهد تصویر شهید را از تلویزیون بیرون بکشم و فریاد بزنم :« اینکه می بینید، زنده ست، اینجاست، همین دوروبرها، نمرده

***

گمـــــــشده :)
۲۶آذر

داشتن با هم بازی می کردن. نمی دونم چی شد که دعواشون شد.

اون اینو می زد. این اونو.

دست این خورد به چشم اون. اونم برای این که تلافی کنه چند تا زد تو کله ی این.

+آخ آجی زد به چشمم.

- آجی امیرحسین اونم منو می زنه.

من: عیب نداره دعوا بده. با هم بازی کنید(با اندکی چشم غره به دادامون)

- آجی می گه باید دوچرخه رو هول بدم اون سواری کنه. من می خوام خانه درست کنم.

داشتم دادامونو قانع می کردم بره سه چرخه رو هول بده تا امیرمحمد هم راضی بشه که بچه قهر کرد و رفت دم در هال رو زمین سرد نشست.

می دونستم ناز کشیدن و لوس بازی فایده نداره. رفتم ازش پرسیدم امیرمحمد جان خسته شدی؟

(لباشو ورچیده بود و با سر بهم گفت نع)

من: می خوای ببرمت خونه خودتون؟ به آجی کوثر بگم بیاد دنبالت؟

(کله شو تکون داد که یعنی نع)

من: خب نمی شه اینجا بشینی یا باید بریم تو و بازی کنی یا بری خونه خودتون. سرما بخوری مامانت دیگه نمی زاره بیای خونه ما.

چیزی نگفت ولی می خواست بیاد تو.

دادامون اومد بیرون. با خودم گفتم الان میاد منت کشی. یه کم چشم و ابرو براش آوردم دیدم عین این دخترا چشماشو یه جوری کرد و گفت به من چه خب خودش بیاد تو..

خیلی بدم اومد. از طرفی هم نمی شد دخالت کرد ممکن بود یه چیزی بگم بچه غرورش بره زیر رادیکال.

بی خیال شدم و اومدم تو.

مامان امیرمحمد رو راضی کرد و دوباره کمی بازی کردن.

شب که دوستش رفت خونه شون. بهش می گم چرا باهاش دعوا می کنی؟ اون از تو کوچیکتره. باید مراقبش باشی.

حواست بهش باشه بلایی سرش نیاد. نخوره زمین و خلاصه ازین حرفا.

می گه: آجی زد تو چشمم. من نباید بزنمش؟

می گم: نمی گم بزار هر کی دلش خواست تو رو بزنه ولی اون کوچیکتره باید هواشو داشته باشی. مگه من تا حالا تو رو زدم؟

(یه لحظه تو ذهنم همه چیزو مرور کردم. یه بار خیلی بچه بود یه بار زدمش. خدا خدا می کردم یادش نباشه. یعنی مردم تا جواب داد)

+ نه تا حالا منو نزدی.

(اینو که گفت انگار دنیا رو بهم دادن. ذوق کردم برا خودم)

- خب ببین تو هم حواست بهش باشه دیگه باهاش دعوا نکن.

راضی شده بود و داشت از اتاق می رفت بیرون که گفت: ولی آجی الهه منو زده.

چیزی نگفتم. اونم رفت...

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد الی این بچه رو زده باشه..:/

گمـــــــشده :)
۲۶آذر

مصطفی را که دیدم خدا را شکر کردم. میثم را راه ندادند، اما نیم ساعتی که گذشت نگهبان بیمارستان، همان که گفته بود « حق ندارین بچه را ببرید، ممنوع است.» دست میثم را گرفته و اورده بودش توی اتاق. چشم هایش پر از اشک بود. صورت میثم هم خیس بود. نگهبان گفت:« دیدم گریه می کند. رفتم کنارش. گفت: تو بابا داری؟ گفتم بله. گفت دوستش داری؟ گفتم بله. گفت من هم بابا ارم. خیلی هم دوستش دارم، اما اگر بابایم آن بالا شهید شود و من نبینمش چه کار کنم؟»

من هم آوردمش بالا. گور پدر قانون و مقررات.

+اینک شوکران2 - (مصطفی طالبی به روایت همسرش)

گمـــــــشده :)
۲۵آذر

بعضی واژه ها خیلی ساده هستند و مدام در طول روز به کار می بریم.

حتی ممکنه موقعی که داریم همدیگه رو نصیحت می کنیم از این واژه ها استفاده کنیم.

واژه هایی به ظاهرا ساده که معنای بزرگی رو یدک می کشن.

نمی دونم تا حالا جرات کردم به کسی بگم "به خدا توکل کن" یا نه...

اما هر وقت که این جمله رو می شنوم یا حتی می خوام به کارش ببرم ته دلم می لرزه...

تو ذهن من "به خدا توکل کن" یعنی اگه خدا گفت و خواست که همین الان همه چیزت رو بگیره نه نیاری. راضی هم باشی...

اگه خواست بیشتر بهت بده بازم نه نیاری. جنبه اش رو در خودت ایجاد کنی و از موقعیت به وجود اومده استفاده کنی...

نمی گم خدا وایساده یه گوشه تا من نوعی، الکی هم شده یه نیم توکلی به اون بکنم و اونم یه خروار بلا رو سرم نازل کنه دارم می گم این جمله این قدر معنای بزرگی داره که دُز ایمان بنده هم باید متناسب باشه با بزرگیش...

شاید هم برخلاف تصور من توکل کردن راحت ترین کار دنیا باشه و این سردرگمی فقط به خاطر ثبت یه سری آموزه های غلط تو ذهن من و امثال منه که متاسفانه به این راحتی ها هم بیرون نمیاد...

من فقط همینو می دونم که هنوزم وقتی کسی می گه "به خدا توکل کن" ته دلم می لرزه....


گمـــــــشده :)
۲۵آذر

می گه تو مثل براتعلی می مونی. نمی دونی باید چیکار کنی؟ مدام ازین شاخه به اون شاخه می پری.

هی برای خودت هدف تعیین می کنی بعد ولش می کنی...

یه بار برای همیشه یه چیزی رو بچسب و ول نکن و تمام....سخت نیست به خدا...

++همون بنای باثوات بی ثبات....

گمـــــــشده :)
۲۵آذر

کتابای جدید خیلی سخت تالیف شدن.

نمی دونم خوبه یا بد. بعدها معلوم می شه.

دادامون کتاب زنبوریشو آورده و می خواد برای تکلیف کلاسی فردا کمکش کنم.

چند هفته اس بعد از این که برمی گرده خونه و تکالیفشو انجام می ده کتاب بنویسیم و ریاضی (بهش می گه زنبوری) رو میاره و می خواد که تکالیفی رو که فردا قراره تو کلاس انجام بدن رو بهش بگم.

مثلا کلمه ی جدیدی رو که روز بعد یاد می گیرن رو اینقدر تا وقت مدرسه تکرار می کنه و از ما می پرسه که کلافه می شیم.

رسیدن به مفهوم تقارن. برای تفهیم تقارن چند تا جدول سودوکو هم پایین اشکال متقارن تو کتابشون داشتن.

اعداد 1 تا 6 رو باید طوری در هر سطر و ستون قرار می دادن که عدد تکراری تو هر سطر و ستون نباشه. البته هر سطر فقط یه جای خالی داشت و خیلی سخت نبود.

من که داشتم نت گردی می کردم. الی هم داشت فیلم می دید.

تقارن رو بهش گفتم ولی سودوکو رو هیچ وقت دوست نداشتم.

گفتم: بی خیال دادا. معلمتون بهتون می گه.

گفت: نه . تو بگو.

گفتم: برو به الی بگو برات بگه.

رفت پیش الی. چند قدم اون طرف تر از من. اونم یه جوری دست به سرش کرد و دوباره پاسِش (!) داد سمت من.

می گم دادا این مهم نیست چرا این قدر اصرار داری اینو برات بگم؟

می گه: خب می خوام یاد بگیرم.

در تمام طول عمرم هیچ جمله ای این قدر قانعم نکرده بود.

یکیشو براش توضیح دادم. دومیش رو خودش حل کرد.

:))


گمـــــــشده :)