بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۶ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰مهر

تا حالا شده مهمونتون بیاد و حوصله اش رو نداشته باشین؟

یا نه اصلا ندونین باید چی بهش بگین یا چطور سر صحبتو باهاش باز کنین. برای من که به وفور پیش اومده...

در این جور مواقع مادر گرام رو می نشونم پیش مهمونا و خودم می رم سراغ کارا..

پذیراییِ معمول که هیچ...اون زیاد طول نمی کشه...باید فکر دیگه ای هم کرد...

خب من همیشه یه تعدا ظرف نشسته برای این روزا دارم...

به جوووون خودم....

هر وقت هم مهمونی میاد که باب میل من نیست من می رم ظرف می شورم...

اینقدر این کارو کردم که یه روز یکی از مهمونا گفته بود: "من موندم این خونه ی شما چقدر ظرف داره که هر وقت ما میایم تو داری ظرف می شوری"

:))

گمـــــــشده :)
۲۹مهر

تا حالا شده از فاصله 400-500 متری چشمتون به آشنایی بیفته که میلی به صحبت کردن باهاش نداشته باشین؟

بعد در این جور مواقع که اون شما رو ندیده و شما هم نمی تونین راتونو کج کنید و از یه راه دیگه برین چیکار می کنید؟

شخصا گوشیمو در میارم و خودمو با اون سرگرم می کنم، طوری که طرف فکر می کنه من اصلا متوجه اون نشدم. بعد اگه شانس بیارم و اون هم دلِ خوشی از من نداشته باشه، به صورت کاملا ناشناس از کنار هم رد می شیم و همه چیز به خیر می گذره...ولی امان از روزی که طرف مقابل سلام کنه...در این حالت خونسردی خود را حفظ کرده و با روی گشاده جوابشو می دین...انگار نه انگار چند لحظه پیش داشتین به چی فکر می کردین..

:))

گمـــــــشده :)
۲۹مهر

چشام هنوز خواب آلود بود. به زحمت بازش کردم. چشمم که به ساعت افتاد خیلی تعجب کردم.7:55 دقیقه!!!!!

با وجودی که تو هال خوابیده بودم اینقدر خوابم سنگین بود که متوجه رفتن امیرحسین نشدم. خیلی تو ذوقم خورد مخصوصا وقتی مامان گفت که اومده بیدارم کنه و صدام هم زده ولی بیدار نشدم. عذاب وجدان گرفتم.

یه ساعتی تو خونه الکی این ور اون ور رفتم که مامان گفت دادامون امروز لقمه های نون پنیر مرباش رو نبرده. پدر گرام هم تا 3 کلاس داشت و اون حوالی برمی گشتن. منم ذوق کردم و براش شامی کباب درست کردم. 3 تا لقمه ی کوچیک برای دادا گرفتم و دو تا هم برای پدر گرام. رفتم در مدرسه شون. ساعت حدود 12:15 بود. بارونی گرفت که بیا و ببین. کاش فقط بارون بود باااااااااااااااااااااااد میومد در حدی که آشکارا می لرزیدم. همونجا در مدرسه وایسادم و به پدر گرام پیام دادم که بیاد ناهار دادا رو ببره. پنجره ی کلاسشون مشرف به خیابون بود. چشم دوختم به پنجره ها که دیدم سرشو آورد بیرون و بلند گفت:" بیا بالا خیس می شی."

تو دلم گفتم پدرم خیر سرت معلمی ها...چرا داد می زنی خوووووووووووووووو...:|

رفتم تو راهرو مدرسه. خیلی خوب و گرم بود. 12:30 زنگشون می خورد. قبل ازین که بچه ها از کلاس بیان بیرون برای این که سدّ راهشون نشم دوباره اومدم بیرون و تو حیاط مدرسه منتظر ایستادم. شدت بارون کمتر شده بود ولی هوا هنوز سرد بود. مدیرشون خیلی آدم جالبیه. از نیم ساعت قبل تو راهرو ایستاده بود و وقتی زنگ خورد دم در خروجی سالن مدام به بچه ها تذکر می داد که آروم حرکت کنن وکمکشون می کرد که با صف و به نوبت از در بیرون بِرَن. تازه با وجود همه ی اینها تو همون چند دقیقه چند تا از پسرا جلو در سُر خوردن...:|

پدر گرام دادامون رو آورد بیرون و سپرد که با تاکسی و سریع برسونمش خونه که سرما نخوره. لقمه ها رو بهش دادم که قبول نکرد. می گفت خودش ناهار داره.....:|

دادامون مدام اصرار می کرد که: می خوام با بابا برگردم. دوست دارم آینه بزنم. (منظورش از آینه زدن همون برف پاک کن ماشینه. روزای بارونی دوست داره مدام برف پاک کن ماشین رو بزنه.)

خلاصه هر جور بود سوار تاکسیش کردم و اومدیم. ولی هنوزم حسرت می خورد که چرا صبر نکرده و با بابا برنگشته خونه....:(

علاوه بر این مدام می پرسید: فردا بارون میاد؟

منم می گفتم: ای شالا میاد.

می گفت: یعنی چی ای شالا میاد؟

می گفتم: یعنی اگه خدا بخواد میاد.

می گفت: خب به خدا بگو بیاد. خدا می خواد بارون بیاد؟

می گفتم: من نمی دونم که...شاید بخواد...شاید نخواد..

می گفت: من نمی دونم..بهش بگو فردا بارون بیاد تا من آینه بزنم وگرنه باهات قهرم...

و این مکالمه بار ها و بارها به شکل های مختلف تکرار شد.


گمـــــــشده :)
۲۸مهر

امروز با دوست جانمان رفته بودم بیرون...

+ از دوستانش می گفت و همکلاسی هاش...از این که به شدت تو جو درس و مقاله دادنه و کلی ترجمه رو سرش ریخته.

سعی می کنم زیاد باهاش بیرون برم بلکه این حس حسادت خفته ام بیدار بشه و میل به کتابام و خوندن درسام رو بیشتر کنه ولی راستش هیچ فایده ای نداره. شاید چون عادت کردم به نزدیک ترین کسایی که اطرافم هستن تا جایی که می تونم حسادت نکنم و همین برام شده یه قانون نا نوشته که حتی وقتی می خوام خلافش رو عمل کنم تا خودم یه پیشرفتی داشته باشم موفقیتی به دست نمیارم.

+از نامزد بعد از اینش می گفت و روزهای لعنتی سربازی...

از هوای دو نفره ی پاییز می گفت و اینکه با وجود کلی تکالیف درسی صبح ها با بی میلی می ره دانشگاه. چون هوای دو نفره ی پاییز با نبود نامزدش اذیتش می کنه.

بعد از این که رفت و منم مسیر خونه رو در پیش گرفتم ...به معنی هوای دو نفره فکر کردم...

هر چی به ذهنم فشار آوردم..

هر چی به دور و برم نگاه کردم و خیابون و ماشینا و آدما رو دید زدم، نفهمیدم چرا به این هوا می گَن دو نفره؟

همه چیز عادی بود...عادیه عادی..فقط کمی خنک تر از تابستون و کمی زردتر از بهار و کمی تیره تر از زمستون...

آخر به این نتیجه رسیدم فهمیدن معنای هوای دو نفره به چه درد من می خوره وقتی هنوز نمی تونم تو همین هوای تک نفره ی اتاقم درست نفس بکشم...

 

گمـــــــشده :)
۲۷مهر

هوا رو به تاریکی می رفت. پسرک دم در ایستاده بود و در حالی که انگشت سبابه اش را می مکید با حسرت به سه چرخه ی پسر همسایه نگاه می کرد. پسر همسایه هم که کسی را پیدا کرده بود تا زیبایی های سه چرخه اش را به رُخَش بکشد، تند تند پا می زد و بارها از مقابل دیدگان پسرک عبور کرد.

پسرک سایه مردی را از دور دید اما زیبایی سه چرخه نگاهش را دزدید. مرد نزدیک شد و به پسرک سلام کرد.

پسرک با دیدن مرد به پهنای صورتش خندید و در حالی که به سه چرخه اشاره می کرد با ذوق گفت: " باباهی نیهاااا...دادا شواری داره. من دو دارم. برام می هری؟"

مرد، پسرک را بوسید و در آغوشش گرفت و قول داد که حتما برایش سه چرخه بخرد اما خودش هم نمی دانست کی می تواند به قولش عمل کند.

تمام شب را با پسرش گذراند. تا جایی که پسرک رمق داشت با او بازی کرد و با هم خندیدند.

پسرک خوابید و مرد غرق افکارش شد. صدای همسرش را نمی شنید. گِله ها و شکایت هایش را نمی شنید. جز صدای افکارش چیز دیگری نمی شنید.

باید پدرش را مجبور می کرد که سهم الارثَش را بدهد. اما خودش می دانست که او حاضر به فروش اموالش نمی شود. هر قدر هم از دیگران  خواست که با او صحبت کنند، نتیجه نگرفت.

سراغ برادر بزرگتر هم رفت اما از او هم نمی شد توقع چندانی داشت. قول یک وام 5 میلیونی را داده بود اما با 5 میلیون کجای بیکاری 8 ماهه را می شد درست کرد!!! گیرم این مقدار پول چند سوراخ سمبه را هم پوشاند، با روزهای بیکاریِ آینده چه می کرد!!

با بدهی های شرکت ورشکسته اش چه می کرد!!!!

به آشنا رو می انداخت ولی تحقیر می شد همان طور که خودش در اوج جوانی تحقیرشان می کرد. به غریبه رو می انداخت ولی دیگر اعتباری نداشت.

با تمام خواهرها و برادرهایش صحبت کرده بود، اما حرف هایش را به شوخی می گرفتند و حتی از دیدن گرفتاری اش خوشحال هم می شدند.

صبح شده بود و او همچنان غرق در افکارش بود که صدای زنگ در را شنید. در را که باز کرد با آنچه همیشه می ترسید روبرو شد.

***

کنج اتاق نشسته بود و فکر می کرد. به همسرش که میلی به دیدنش نداشت. یاد قولی که به پسرش داده بود، افتاد.

اگر  پدرش تمام دارائی اش  را می فروخت شاید می توانست ازین مخمصه نجات پیدا کند اما می دانست که پدرش این کار را نمی کند.

در گوشه ای نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد. قلبش به کندی می زد. حس خوبی نداشت. هوای زندان سنگین بود و تنفسش را مشکل می کرد. می خواست دوباره پسرش را ببیند. بغلش کند و شادی اش را با دیدن سه چرخه ای که در خیالش برایش خریده بود ببیند.

***

دکتر بالا ی سر مرد بود و نبضش را چک می کرد. شک و تنفس مصنوعی هم فایده ای نداشت. مرد جوان بود و به نظر می آمد 30 ساله باشد، شاید هم بیشتر.

زمان مرگ را به پرستار اعلام کرد و رفت.

***

پسرک بی آنکه بداند در اطرافش چه خبر است در آغوش مادرش اشک می ریخت چون اشک های مادرش را می دید.

***

هوا هنوز تاریک روشن بود. مثل همیشه دم در منتظر آمدن پدر بود. پسرهمسایه با سه چرخه اش بازی می کرد و همچنان نگاه پسرک را می دزدید. چند روزی می شد که پدر را نمی دید. کسی در خانه با او بازی نمی کرد. مادر فقط اشک می ریخت. پسرک دلیل گریه های مادر را نمی دانست اما مطمئن بود اگر پدر بیاید با او بازی می کند و مادر هم می خندد.

پسرک از دور مردی را دید. ذوق کرد و پدر را صدا زد اما مرد بی آنکه متوجه پسرک شود پسر همسایه را در آغوش گرفت. بغلش کرد و او را بوسید و با سه چرخه اش به خانه برد.

بغض کرده بود. دلش می خواست مادرش را صدا بزند اما نمی توانست. دلش پدرش را می خواست. با دست های کوچکش اشک هایش را پاک می کرد که سنگینی دستی را روی شانه اش حس کرد. برگشت و پدربزرگ را با یک سه چرخه ی خوش رنگ و لعاب دید. پسرک به پهنای صورتش خندید.

 

ح.ن: این داستان مال وب بلاگفام بود. یه کم بهش رسیدم و ویرایشش کردم.


 

گمـــــــشده :)
۲۷مهر

همسایه مون امروز ختم صلوات گرفته بود..14000 تا...(هوووفففف..خیلی زیاده..)

رفتیم..من و الی و مامان و امیرحسین..

اعتراف می کنم من تا حالا جایی ختم صلوات نرفتم..

حالا ما شروع کردیم به صلوات گفتن ..صابخونه هم قرآن گذاشته بود...

بعد الان من نمی دونستم قرآن گوش کنم یا صلوات بفرستم..:|

قاطی می کردم خب..به قول الی ذهن آدم یه کار بیشتر نمی تونه انجام بده خب...

حالا یه جوری باهاش کنار اومدیم..فقط مونده بودم به ازای هر تسبیحی که من تموم می کنم الی چه طور سه تا تسبیح رو تموم می کنه..:|

حالا اینا بماند این داداش ما قبلا اومده بود روضه ی اون یکی همسایه که بعد از دعا ناهار هم می دادن...

حالا این بنده خدا منتظر بود دعا تموم شه که غذا بدن..

هر چی بهش می گم دادا غذا نمی ده..می گه نه..می ده...

هر چی می گم دادا آروم تر...گوشِ من کنارته به خدا...

باز دفعه ی بعد یادش می رفت و بلند می گفت: آجی کی غذا می دن؟

حالا این چیزا برای من مهم نیست..سوتیه بچه گانه اس دیگه ولی به الی کارد می زدی خونش در نمیومد.

صابخونه بسته های میوه و لقمه های نون و پنیر و سبزی و ایضا شیرینی رو گذاشته بود رو میز ناهار خوریشون که دادامون به اون قسمت دید داشت.

هر چند دقیقه یه بار می گفت: آجی اول میوه می دن بعد غذا یا اول غذا می دن بعد میوه...(همه اینا رو هم بلند می گفت در حالی که کسی صداش در نمیومد.)

یعنی این بچه اصلا به عشق غذا اومده بود.

حالا این قسمت قضیه خوب بود...صلوات و دعا که تموم شد، موقع پذیرایی هر چی تعارف می کردن می گفت: برای بابا هم بردارم؟

شخصا از خنده روده به دلم نموند...

نه تنها از هر چیزی  یکی اضافه برای بابا بر می داشت بلکه نه خودش به میوه و شیرینیش دست می زد و نه اجازه می داد ما دست بزنیم. چون می خواست همه رو برای بابا ببره!!!!!!!!!

ما نیز سکوت را ترجیح دادیم (هرچی می گفتیم با صدای بلند از حق باباش دفاع می کرد)

آخرش هم یکی از اقوام خانوم صابخونه مادر یکی از شاگردای قدیمی پدر جانمان در اومد و یه بسته جدا از نذریشون برای اوشون هم فرستاد.

این بماند..برگشتیم خونه مامانم می گه : دعا کردی یه شوهر خوب نصیبت بشه...

من:O_o...رسما داره از خووه بیرونم می کنه...خب یه آدم خوددرگیر در همچین مواقعی تنها چیزی که یادش نیست اصل کاریه..خود درگیره دیگه...والا

:))

 

گمـــــــشده :)
۲۷مهر

یکی از اقوام ما همسری داره چاااااق...

همیشه نصف پیراهنش تو شلوارشه و نصفش بیرونه...

فک کنم دو هفته یه بار هم اصلاح نمی کنه...

یه خال گنده هم داره کناره مماخش..

خلاصه نمی گم خوشگل نیست..هر کسی واسه خودش یه زیبایی داره..ولی همچین تیکه ای هم نیست..

بعد خانومش هر وقت می خواد زیبایی کسی رو برای ما توصیف کنه ازین جمله استفاده می کنه:

" فلانی این قدر خوشگلههههه..از هوشیار هم خوشگل تره"

هوشیار اسم همسرشه...

بعد هر وقت اینو می گه من و الی پقی می زنیم زیر خنده...

بنده خدا از سادگیش خودشم با ما می خنده ...نمی دونه داریم دووووووش می کنیم...آخه خدایی شما باشی با همچین توصیفی که من کردم خنده تون نمی گرفت...

یعنی براد پیت رو هم ببینه برای توصیف زیباییش می گه:"از هوشیارم خوشگل تره"

به قول الی معیار زیباییش شده هوشیار....

یه شوهرم نداریم بشه معیار زیبایی سنجیمون...

:))

گمـــــــشده :)
۲۶مهر

من در خودم غرقم...

گمـــــــشده :)
۲۶مهر

-به کجا چنین شتابان؟"

گون از نسیم پرسید.

-"دلِ من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟"

-" همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم..."

"به کجا چنین شتابان؟"

-" به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامت گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را."

++سنجاق شود به این

 

گمـــــــشده :)
۲۶مهر

دیروز صبح اومده می گه: آجی بیا قرآن بخونیم ...امروز حمده یا توحید..کوثر رو هم برام بزار..

حوصله نداشتم، گفتم بزار بعدازظهر..

ظهر اومد دوباره گفت:آجی سیدی رو برام نمی زاری بخونم باهاش..

می خواستم بیام نت گفتم بزار غروب..

غروب که با الی رفتم بیرون و شب برگشتم...

شب می گم داداش میای برات سوره حمدو بزارم...

می گه: نه ..من می خوام پویا ببینم...

:/

تا من باشم و هروقت بچه می خواد باهاش کار کنم..:(

گمـــــــشده :)