بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۲۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱شهریور

کسی برای بعدازظهرای خاکی و دلگیر پاییز راه حلی داره؟

بهتره بگم اوقات خود را در بعدازظهرای دلگیر پاییز چگونه میگذرانید؟

کاملا جدی پرسیدم..:|

گمـــــــشده :)
۳۱شهریور

داشتیم اخبار میدیدیم..

امیرحسین خونه نبود..

یه گزارش گرفته بودن از جشن شکوفه ها تو مدارس تهران..

بعضی بچه ها گریه می کردن..

بعضی ها هم چقدر شیطونو بلا...ایضا دوست داشتنی...

پدر گرام چشمش به گریه ی بچه ها می افته و می گه: "بفرما ..بچه تهرونیا هم روز اول گریه می کنن!!!!"

(فک کنم امروز جلو همکاراش خیلی ضایع شده که اینو گفت..)

دوباره یه بچه ای رو نشون می ده که با جیغ و دادی که راه انداخته حاضر نیست بره سر کلاس...

این دفعه پدر گرام می گه:" این بچه هایی که گریه می کنن یه چیزی می دونن که نمی خوان برن مدرسه...می دونن عاقبت نداره.."

شاهد ادعاش هم جلوش نشسته بود دیگه..

:))

گمـــــــشده :)
۳۱شهریور

صبح با بابا رفت..ما نرفتیم..

حدودای 9 زنگ زد گفت شمام بیاین..مدرسه مراسم گرفته...دوست دارین بیاین..

رفتیم..مامان و بابا رو فرستادیم پیشش ..

من و الی هم این دور کنار در وایسادیم..

جشنشون که تموم شد ناظم اومد گفت اسما رو می خونم از زیر قرآن رد بشین و برین سرکلاس...

همین که اسم کلاس اومد توی اون شلوغی صدای امیرحسین رو شنیدم که خطاب به بابا می گه: " مگه قرار نبود نریم کلاس؟"

خلاصه..بابا باهاش رفت تو...

بعد از ورود همه بچه ها مامان هم رفت..

گویا تا وقتی که نسبت به والدین دید داشته سر کلاس دووم آورده و به محض نبودنشون زده زیر گریه...

وقتی اومد بیرون چشماش پر از اشک بود..

خیلی دمق...خسته...ناراحت...

با هم برگشتیم خونه..

نه کسی حرفی زد..نه کسی به روش آورد...

تو خونه در نبود ما بابا کلی براش حرف زد..کلی توضیح داد...حرفایی که بار ها گفته بود رو دوباره تکرار کرد...

***

داشت کارتون می دید..

دیدم کفشاش تو جعبه شونه...

ازش می پرسم چرا کفشای نو رو دوباره گذاشتی تو جعبه شون..فردا دوباره باید بپوشیشون..بو می گیرن ها!!!

می گه فردا مدرسه نمی رم...(با دلخوری می گه ایضا ناراحتی)

++خدا به خیر کنه..

گمـــــــشده :)
۳۱شهریور

من و مامان با هم برای جشن شکوفه ها رفتیم..

مدرسه نزدیک خونمون بود...

از سر صف بودنمون چیز خاصی یادم نمیاد...

فقط می دونم خیلی خشک و جدی به حرفا گوش می دادم و دور و برمو نگاه می کردم..(من مهد نرفته بودم)

گریه ام هم نمی اومد...تنها مشکلم این بود که چرا بعضی دخترای همسن ام این قدر راحت با هم حرف می زنن و ارتباط برقرار می کنن اما من نم تونم..

یادمه یه دختری اومد قرآن خوند...خیلی شاد بود...ولی من نبودم..

برام عجیب بود که این قدر راحت خوشحالیشو نشون می ده...بهش حسودیم شد..

دلم نه برای بابا تنگ شد..نه مامان...نه خونه..نه هیچ چیز دیگه..

رفتیم سر کلاس..

تو راهروی منتهی به کلاس خانوم ناظم که چشمای سبز و صورت مهربونی داشت درِ کلاس منتظرمون بود و با ذوق و شوق زیاد دعوتمون می کرد که سریع تر بریم سر کلاس...منم که اول آروم می رفتم، قدمامو تند تر کردم و رفتم سر کلاس نشستم...

معلممون پیر بود و اندکی عصبانی...

خاطره ی خاصی ازش ندارم...

وقتی داشت صحبت می کرد من تشنه ام شد و گفتم : اجازه برم آب بخورم...

اونم اجازه داد...

وقتی رفتم آب بخورم، مامانو دیدم..

مامان گفت: " خسته شدم دیگه یسرا. بیا بریم خونه."

می خواستم بمونم و برگردم سر کلاس ولی رفتیم خونه..

مدرسه رو دوست داشتم...محیطش برام نااشنا بود ولی دوست داشتم کشفش کنم...

گمـــــــشده :)
۳۰شهریور

رفتیم برای داداش کوچیکه لوازم التحریر بخریم...

بابا برگشته می گه...

"ووووووووووویییی با این وضع قیمتا ی الان..اگه همون موقع هم برای یه دفتر این قدر پول می دادیم عمرا بابام منو می زاشت درس بخونم."

گمـــــــشده :)
۳۰شهریور
گمـــــــشده :)
۳۰شهریور

دوستان یه نگاه به اون گوشه ی بالای وب بندازین...روش کلیک کنید و دوباره کلیک کنید...

در صحت و تطابق شخصیت مجازی و حقیقی نویسنده ی وب هم شک نکنید...

بیشتر از یه ساله دارم این وب رو دنبال می کنم...بهتره بگم با این وب بود که با دنیای وب نویسی آشنا شدم...

امتحانشونو پس دادن..:))

کلیک


 

گمـــــــشده :)
۳۰شهریور

از صبح استرس داره ..

همه اش از مدرسه می پرسه..

هی می گه " بابا فردا کلاسه؟ اگه درس می دن من مدرسه نمیام ها....من بعد از هفت سین می رم مدرسه. (منظورش همون عید نورزه)"

پدر گرام هم کلی براش توضیح می ده که فردا فقط جشن برگزار می شه اونم تو حیاط مدرسه...

بعد میاد دوباره برای این که خیالش راحت بشه از من می پرسه: " آجی فردا فقط تو حیاط هستیم..درس نمی دن؟ نمی خواد تنها برم تو کلاس؟"

تازه دوزاریم افتاده بود مشکل چیه...نمی خواست تنها بره تو کلاس...

نزدیک بود رشته های پدر گرام رو پنبه کنم...برای همین حرفای اونو تایید کردم...

ولی دارم به این فکر می کنم اگه برن سر کلاس عکس العمل بچه چه طور می شه...

موقع شام بهش گوجه دادیم...(بهش حساسیت داره)

فورا می گه بابا دستم داره می خاره...فردا چطور برم جشن...زود داروهامو بده...

استرس تا این حد...

بنا به دستور پدر گرام من و الی و مامان باهاشون نمی ریم...

در صورتی که من واقعا دوست داشتم برم..:|

امیدوارم جیگر آجی فردا روز خوبی داشته باشه...

گمـــــــشده :)
۳۰شهریور

دوستان زنده ام...:))

سلام به همگی..

عرض کنم که صبحی رفتم آرایشگاه...

نگو آرایشگامون تغییر جا داده ..

از یه مغازه ی 12 متری خودشو منتقل کرده بود به یه واحد آپارتمان در طبقه ی همکف اونم در همسایگیه همون مغازه ی قبلی..

دروغ چرا من آرایشگاه با کلاس و مدرن نرفتم...

پامو که گذاشتم تو این آرایشگاه که ادماش همون قبلیا بودن و فقط مکان عوض شده بود، هنگ کردم...

یه سمت دیوارا رو آینه گذاشته بود و فضای خالی رو مبله...

قسمت کوتاهی مو و غیره رو هم از سالن اصلی جدا کرده بودن...

خلاصه کلا فضا شیک شده بود..یا بهتره بگم به نظر من شیک بود...

حالا همه ی اینا به کنار...اینا اصلا مهم نیست...اصلا..

مهم اینه یه منشی استخدام کرده بود و یه لپ تاب هم گذاشته بود جلوش..با یه میز کار که اصلا آدم هی می خواست پشتش بشینه و کار کنه...

یعنی اونو دیدم آنچنان افسوسی خوردم که نگو...

هعییییییییی...

آخه فکرشو بکنید، آدم منشیه مهندس داشته باشه بهتره یا منشیه مثلا دیپلمه...؟

نه واقعا...

منشیه حسابگر بهتر یا...

خلاصه آه از نهادم بلند شد که همچین کار شریفی رو از دست دادم...

ازون بدتر این بود که رئیسشون می خواست تا چند وقت دیگه اینترنت واحد رو هم وصل کنه..

هعییییییییییییی....

گمـــــــشده :)
۲۹شهریور

میگمااااااااا..

این که بابای آدم بیاد رُک و پوست کنده بگه بچه تو چرا نمی ری آرایشگاه فک کنم خیلی بده نه...

یعنی اوضام اینقده خراب بود و خودم نمی دونستم...

هوم..

:|

 

حاشیه نوشت: ترم 6 بودمو امتحانا عوق سنگین..منم که شب امتحانی...

پدرِ پدرِ گرام خونمون بود. یه لیوان آب خواست..براش بردم..

یه نگاه به من کرد و گفت: " تو چطور دانشجویی هستی که قدِ من سیبیل داری و یه من ابرو"

یعنی هیچی دیگه...من به فنا رفتم ..

O_0

گمـــــــشده :)