بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۹۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱خرداد

به نظرم باید خیلی حس بدی باشه که 90 دقیقه دفاع کنی....

چند تا موقعیت گل هم داشته باشی حتی....

بعد 3 دقیقه مونده به اتمام بازی گل بخوری...

مسی عمه نداره آیا....

ولی حالا جدای ازین اینا که می تونن این قدر خوب بازی کنن چرا برابر نیجریه این طور نبودن....

یا بازی های قبلیشون حتی....

یه چیزیشون می شه ها....

:|

گمـــــــشده :)
۳۱خرداد
+ یه چیزی بگو........
تعریفی...حرفی .حدیثی.........
- هیچی ندارم که بگم باور کن...

گمـــــــشده :)
۳۱خرداد

سرزمین نفاق رو خوندین...؟

نویسنده اش یه مصریه..یوسف سباعی

کاری به این ندارم که نویسنده تو مقدمه ی کتابِش یه سری حرفای الکی زده که آدم رو  از خوندن ادامه یکتاب منصرف می کنه..(خودم مقدمه اش رو آخر خوندم..:))

چیزی که تو این کتاب توجه من رو جلب می کنه وجود مغازه ای هستش که در اون " صفات اخلاقی" به فروش می رسه...

مغازه ای که می شه ازون "غرور" ، "مهربانی" ، "رک گویی" ، "شادی" و خیلی چیزای دیگه رو خریداری کرد...

مثلا پودر شادی رو می ریزن تو آب حل می کنن و می خورن...و شادی تو وجودت فوران می کنه...

این کتابو چند سال ِ پیش خریدم و خوندم...

دیشب داشتم به این فکر می کردم اگه همچین مغازه ای واقعا وجود خارجی داشت من حتما هرچند وقت یه بار می رفتم و ازش " انگیزه " می خریدم.

به نظرتون یه مقدار "انگیزه" رو سیری چند می فروشن....



گمـــــــشده :)
۳۱خرداد

حداقل چیزایی که می تونن حس خوبی به من بدن...

قبل از رسیدن به پوچی ِ محض و به تبع اون وابستگی به نت...

- یه ساعت قبل از غروب آفتاب تو یه پارک رو یه صندلی نشسته باشم..طوری که بشه نیم نگاهی هم به غروب خورشید بندازم...

- یه کتاب خوب برای خوندن داشته باشم..

- خونوادم رو شاد ببینم...

- تنهایی های شبانه که مختص خودم بودن...

- دیدن فیلمای تکراری که باهاشون خاطره داشتم...

- اگه کاری از دستم برمیاد برای خونواده و دوستام انجام بدم...

(اینا قبل از اینه که به پوچی برسم..)

بعد از رسیدن به پوچی و به طبع اون وابستگی به نت...

- حداقل روزی چند ساعت باید وب گردی کنم...و این فقط شامل وب گردی می شه...و نه هیچ چیز دیگری..

- کتاب خوب اگر گیر آوردم...( این یکی جدیدا افاقه نمی کنه ..نمی دونم چرا؟)

- شادی خونواده رو ببینم...

- شادی های شما رو بخونم...و ایضا موفقیت هاتون رو...

- نیم ساعت قبل از غروب رو پله های حیاتمون بشینم و فقط آسمونو نگاه کنم...

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

دوستان یکی به من بگه "سعید معروف" چطور می تونه هم آدامس بجوه ..هم این همه فعالیت کنه؟.....

ولی هیچ کی ظریف نمی شه.....^_^

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

یکی از فانتزیام اینه که یه کپی از تمام نظرای حاجی داشته باشم تو دوره ی ترک اونا رو بخونم....

تحلی کنم...تفسیر کنم...حتی به کلام آدمای بزرگ ربط بدم و اینا....

خلاصه چند تا پروژه ی ارشد و پایان نامه ی دکترا از توشون در می آورم...

به رایگان در اختیار حاجی می زاشتم..هر کار خواست باهاشون بکنه...

والا..


*حاشیه نوشت: امروز چقدر از حاجی گفتم...قشنگ معلومه دُز اعتیادم چقدر بالاست..^_^

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

از ویژگی های وب ِ حاجی اینه که به محض این که  حاجی آنلاین نباشه همه انگار بهشون الهام شده باشه خاموش می شن...

یا غیبشون می زنه...

ازون ور...هر وقت آنلاین می شه...انگار که همه باهاش تله پاتی داشته باشن یه هویی سرو کله ی همه پیدا می شه...

*من به اینا می گم عجایب زندگی....^_^

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

دیشب تا ساعت 1 و اندی بعد از نیمه شب اینجا بودم..

هی می خواستم برم وب حاجی ..بعد یادم میومد که امشب نیستش...

با خودم گفتم اگه امشب بود ، اعمال شب جمعه اش رو می ذاشت...

حدود 2 خوابیدم....

تو خواب  یه صدایی شنیدم که می گفت: 

" شما چرا تا این موقع شب بیداری اعمال شب جمعه رو انجام نمی دین؟"

از بس صداش اِکو داشت و ترسیدم همزمان با شنیدنش به طور خودکار شروع کردم صلوات فرستادن....

(دعای دائم الفضل.. رو حفظ نبودم...)

حالا جالبش اینه من تو 24 سالی که از عمرم می گذره اصلا 24 تا خواب ندیدم تا حالا ..حتی از نوع اضغاث احلام...

حالا نمی دونم این از کدوم نوع بودش...

** حاجی کار و زندگی ندارین شما توی خواب ما هم به فکر ارشادین....والا...^_^

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

پرده ی اول

+ تو فکر زندگی خوابگاهیم...

- تو ...؟!

تو همونی نبودی که منو از رفتن به شهر دیگه نهی می کردی ..؟

+ من نامزد دارم...

من سرِخر دارم...

من آقا بالاسر دارم آخه...

من فقط یه بابا دارم ..اونم از خداشه سرم به چیزی گرم باشه....به جز نت..


* پرده ی دوم

تو فکر اینم سال بعد برم خوابگاه...

- تو..!؟

+آره ..مگه چیه...

- هیچی نیست...ولی خوابگاه برا کسایی مثل من خوبه که توان سازگاریشون پایینه...تو که با همه می سازی...


پرده ی سوم

+به نظرت من اگه برم خوابگاه مثل فلانی می شم؟

چقدر ممکنه ازین که هستم فاصله بگیرم...

- تو..؟!

تو هرجا بری همینی که هستی...

هیچ احساسی تو وجودت نیست...عمرن ذره ای تغییر کنی...

حاشیه نوشت: 

یا من عقلم زیادی کار می کنه واقعا...

یا دوستان منو زیادی گنده می بینن..

یا اونا عقلشون هنوز کامل نشده فکر می کنن من با این عقل ناقصم خیلی حالیمه.

که مسلما به گزینه ی سوم اعتقاد دارم...

گمـــــــشده :)
۳۰خرداد

تازه از پارک برگشته بود..من تو حیاط نشسته بود...

اومد پیشم نشست...

الی از تو خونه صداش می زنه: بیا سینمایی پویا شروع شده...

جوا می ده: می خوام پیش آجیم باشم..پویا رو می شه بعدا ببینم...

+ اینجور مواقع نمی دونم ذوق مرگ بشم یا خجالت بکشم که این قدر نسبت بهش بی توجه شدم...

گمـــــــشده :)