بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۰۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱ارديبهشت

می گم ها...چند وقته به این نتیجه رسیدم..

اون موقع که خدا داشته پیچ و تابای مخ منو صیقل می داده یه چند تا خط رو جا انداخته...

جدی ها....



گمـــــــشده :)
۳۱ارديبهشت

پیرو دیدن این پست...اونم دیشب...اونم نصف شب....امروز تصمیم گرفتم با دوست گرام برم دانشگاه...

دانشگاه ما منبع کل درختان توت شهرمونه....یعنی اگه میوه هاشو بچینن توت مورد نیاز کل شهر تامین می شه...منتها بهمون رحم کردن و دیدن ما بدبختیم...این شاتوت ها رو وقف دانشجوها کردن....

تو یکی از میدونای دانشگاه دو تا درخت توت گنده هست که اتفاقا تو مسیر خوابگاه هم هستش...

بقیه ی درختا تو قسمت وسط خیابونا کاشته شدن..که چون سر راهه آبرومون می رفت اگه از توتای اونا می خوردیم...

رفتیم سراغ همون درختای میدون....

ولی مگه توت پیدا می شد...همه رو قبل از ما خوابگاهیا درو کرده بودن....

دریغ از یه توت سیاه....

این قده دلم سوخت....

به همون چند تا توت قرمز رضایت دادم....ولی به سختی.....

همونام این قد کم بودن که فقط چشمم دیدشون...معده ام چیزی حس نکرد...:(

از این پستای خاک برسری نزاری جماعت....نزارین....

گمـــــــشده :)
۳۰ارديبهشت

بزرگترین فرقی که بین من و الی وجود داره اینه:

من همیشه به فکر این بودم اول بابا رو راضی کنم بعد خودمو....

اما الی همیشه به فکر این بود که اول خودشو راضی کنه بعد اگه شد بقیه رو.اگه شد.

گمـــــــشده :)
۳۰ارديبهشت

افراد جامعه منهای قشر مرفه و متوسط به بالا سه دسته بیشتر نیستن.....

یا فقیر هستن...

یا مسکین....

و یا مفلس...

فرض کن یه خونواده ای حقوق ماهیانه داره...ولی همیشه ده روز آخر ماه رو بی پول می شه....این خونواده ده روز بی پولی می کشه و با قرض و بدبختی زندگی رو می گذرونه ولی بالاخره مطمئنه که بعد از ده روز پول به دستش می رسه و زندگیش به روال عادی بر می گرده....

اما دسته ی دوم...

فرض کن یه خونواده کار ثابت نداره...گاهی کارش می گیره گاهی هم نه....گاهی مشتری داره گاهی نداره...همچین خونواده ای وقتی ده روز آخر ماه بی پول می شه مطمئن نیست کی پول به دستش می رسه ولی امید داره که یه جوری مشکلش حل شه....مثلا یهویی مشتری پیدا شه ...یهویی کار براش پیدا شه و ....

اما دسته ی سوم...

این دسته از آدما نه تنها مطمئن هستن که پولی بهشون نمی رسه...بلکه امیدی هم ندارن که پولی به دستشون برسه....

خدا هیچ بنده ای رو مفلس نکنه بگو آمییییییییییییییییییییییییین...

گمـــــــشده :)
۳۰ارديبهشت

چند وقته به نقاشی علاقمند شده....صبا دفترشو می زاره جلوش هی نقاشی می کشه و رنگ می زنه...با یه چند متر فاصله ازَش نشستم پشت لَپ...

صدام می زنه و می گه آجی این مدادو برام می تراشی..؟

+بیار تا بتراشم....

_ پرتش می زنم برات...

+ نه بیارش عزیزم..پرت زدن خوب نیست...

پرتش می زنه....پا می شم مدادو تراشو از رو زمین بر می دارم و می تراشم و بهش بر می گردونم....می دومشون دستش...

دوباره چند دقیقه ی بعد همون خواهش رو داره...همون پروسه تکرار می شه...

مداد و پرتاب می کنه واسم...برش می دارم ..می تراشم..می دم دستش...

بار سوم که می گه مدادو برام بتراش....

+ پاشو برام بیارش....بده دستم...دوست ندارم پرتش می کنی...

- کثافط بَر ِ ش دار خودت دیگه...

اخم می کنم و به کارم می رسم....

بلند می شه مدادو میاره و عذر خواهی می کنه....

+ بخشیدم ولی نمی تراشم...بده یکی دیگه برات بِتراشه...

کلی اسرار می کنه....خواهش می کنه...من همچنان سکوت می کنم....

_ خاک تو سَر ِت اصلا....

 

پ.ن: یعنی باید دوباره می رفتم مدادو براش می تراشیدم....؟

بعضی وقتا با خودم می گم وقتی بچه ای رو بلد نیستیم تربیت کنیم چرا اصلا باید برای وجودش تو این دنیا ذوق کنیم...و قند تو دلمون آب شه...

گمـــــــشده :)
۳۰ارديبهشت

دم غروبی تو حیاط نشسته بودم..با الی...

-چیلیک خیلی قشنگ بود...خوشم اومد...

+مال کیه..

- میرزا..عکسایی که خودش گرفته...

+ چه کاره اس...

- نگهبان شب....

+ یعنی تو چادره...

- نه نگهبان یه ساختمونه....

+ ها...موقعیت اجتماعیش پایینه..اذیت نمی شه...

-چه کار کنه خب...بیکار بشینه خانه....( با عصبانیت..)

+ مگه تحصیلاتش چیه...

-ارشد فیلم برداری...یا شایدم کارگردانی...یادم نیست...

(با تعجب زیاد..)

+ اوه ه ه....کاش حداقل فوق دیپلم اش بود...من چرا دارم درس می خونم...برم فیزیک بیفتم اصلا...

- حرفاتو مینویسم...تو وب می زنم...

+ ببین آبروی منم پیش میرزا می بری....


پ.ن: میرزا چون می دونستم ناراحت نمی شی نوشتم....   

                                                                                              چیلیک

گمـــــــشده :)
۳۰ارديبهشت


چند وقته از بس تو بعضی وبا از راهنمایی های ارزنده ی میرزا شنیدم...

یا تعریف و تمجیدایی که ازش کردن رو خوندم ...

یکی از فانتزیام این شده که یه مخاطب خاص ِ نفهم گیرم بیاد...

بینمو ن شکراب شه....

بعد من برم از میرزا رهنمایی بگیرم...

تا این حد یعنی....

گمـــــــشده :)
۲۹ارديبهشت

الی فردا امتحان فیزیک داره...به مامان می گه:

" برام دعا می کنی....صلوات می فرستی...؟"

مامان: آره ..به خدا...کلی صلوات فرستادم....شمارش از دستم در رفته....بیشتر از 100 تا

مامان که رفت بیرون از اتاق....

الی: خودم 2500 تا صلوات می فرستم نیمی از اتفاقی که نمی خوام بیفته ، می افته...با 100 تا صلوات چی می خواد بشه ..نمی دونم....:|


پ.ن: یادم نمیاد جز به تعداد انگشتای دستم از مامان خواسته باشم واسم دعا کنه....از بابا که هیچ وقت نخواستم....این قدر من موجود عجیب الخلقه ای هستم...

گمـــــــشده :)
۲۹ارديبهشت

هیچ وقت نوشته های عاشقانه رو درک نکردم.....

هیچ وقت از خوندن شعر های عاشقانه لذت نبردم....

درک نمی کنم آدمایی رو که به بهانه ی عشق و یا نه به دلیل عشق خیلی کارا می کنن...مسخره شون نمی کنم و نکردم.....ولی هیچ وقت هم درکشون نکردم....هیچ وقت....برای همین نَفَهمیدنم هم جداً از آینده ی خودم می ترسم....که بلایی بسی بدتر از اونا سرم بیاد...که میاد...قانون طبیعت همینه...همیشه جایی گیر می کنی که نمی فهمیش....

ولی از اون جایی که همیشه استثنا وجود داره ...این روحِ ِ منم گاهی یه چیزایی حالیشه...مثل موردای زیر...


* عاشقانه ای که اتفاقا خیلی هم آبکی بود ولی نمی دونم چرا به دلم نشست...کتاب " نرگس "...یه رمان ایرانی ..که حتی اسم نویسنده اش یادم نیست...الی از دوستش گرفته بود ...منم فقط محض بیکار نبودن خوندمش....اما نمی دونم چرا به جای یه بار دو باره و چند باره هم خوندمش ..تا این که مجبور شد پسش بده به صاحبش...:|

* سریال " پروانه "ساخته ی جلیل سامان...که گاهی دیالوگ هاشو مینویسم این جا....اگه اشک هایی که بعد از دیدن این سریال ریختم رو جمع کنم می تونم باهاش یه باغچه رو به مدت چند روز سیراب کنم...( با آب شور می شه به باغچه آب داد؟)

* بعد از اون کتاب "دزیره "منو دیوونه ی خودش کرد...عشق دزیره به یه سرهنگ ارتش که همیشه عجله داشت و باید کاراشو سریع انجام می داد...تو یه دقیقه از دزیره خواستگاری کرد و جوابش رو هم گرفت....

* و متنی که تو وبی خوندم... شاید  80 روز پیش..از وقتی خوندمش تو خاطرم مونده...نمی دونم چرا..اینجا.....و خیلی بیشتر از اون ..این...و باز هم نمی دونم چرا....

این چیزا از من بعیده...باور کنین..این قده که من بی احساسم...:))


گمـــــــشده :)
۲۸ارديبهشت


جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووجه....

جیگررررررررررررررررررررررررررمی توووووووووووو...

دارم از این تریبون بهت اعلام می کنم....

زوووووووووووووووووووووووووووود برگررررررررد

خدا بگم چیکار نکنه باعث بانیشو....


پ.ن:دوست ترک حقیقی نداشتم...یکی بود اصالتا ترک تبریز..ولی بزرگ شده ی  تهران ...
ولی یه استاد دارم ترکه جوجه...تبریزی یا ارومیه نمی دونم...ولی پروژه بتن ام با اونه...
جوجه الان حدودای 60 سالش هست..ولی عین یه جنتلمن 40 ساله رفتار می کنه...یه ساعت می بنده شیک...حلقشو هیچ وقت ندیدم دربیاره...تا این حد یعنی...
همیشه وقتی میومد سر کلاس یه روپوش سفید می پوشید که لباساش گچی نشه...روپوش صااااااف...اتو کشیده....
همیشه هم باید سروقت شهرشون باشه...امروز رفتم پیشش..می گم استاد وقت بیشتر می خوام...می گه خانوم من 10 روز بعد از اتمام امتحانا می رم شهر خودم....یعنی اون لحظه فقط دوس داشتم این لُپشو می کشیدم ..این قدر که خوشم اومد از حرفش...:))

جوجه تو این دنیا ی مجازی من با هیشکی مث تو همزاد پنداری نمی کنم....

زود بیا که پندارام داره آشفته می شه...

تو می گی نتو کم می کنم...منم کم می کنم...

می گی درس می خونم..منم می خونم....

می گی می رم سفر...بعد که عکسشونو می زاری انگار خودم رفتم...

می گی می خوام آب بخورم ..منم این جا می خورم...

اصلا فحشمم بدی ها من می گم این تعریف کرده ازم...

یه چیزه دیگه ام هس جوجه که هیچ وقت نگفتم بهت...

الانم نمی گم...هروقت اومدی خصوصی بهت می گم...

...بقیه اش سانسوره...

خخخخخخخخخخخخخخخ

پ.ن2: جوجه بیشتر اینا رو برات تو وب فیروزه ای نوشتم..ولی وقتی رسیدم اون جا رفته بودی...ینی آن نبودی..این جا زدم برات شاید ببینی...زودتر برگردی...اصلا این نوشته ها به خاطر پست فیروزه ای به ذهنم رسید...

:))

گمـــــــشده :)