بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۸۱ مطلب با موضوع «کتابخونه ی من» ثبت شده است

۲۸ارديبهشت

با دوست گرام رفته بودیم سر کارمون...همون شغل شریف متراژ ِ خیابونا...

همین طور که داشتیم می رفتیم یه تابلوی جدید دیدم....

کتابفروشی شهر.....

یه زیر زمین بود...

مطمئنم تا 5 روز پیش اونجا نبود...

به دوست گرام گفتم بریم ببینیم....

از پله ها که می رفتی پایین قسمت کودکان آدمو ذوق زده می کرد ...از بس همه چیز رنگی رنگی بود...کلی بازی فکری...کلی پازلای جورواجور....خلاصه هر چیزی که می تونست منو دیوونه کنه اونجا می شد پیدا کرد...

سمت راست پله ها یه راهروی طویل داشت که قفسه هاشو خیلی شیک چیده بودن...کتابای مختلف مختص نوجوونا..و بازی ها و لوازم التحریر مختص ِ اونا....

جلوتر چند تا لپ تاب (پ) گذاشته بودن...دور یه ستون چوبی که کاربری میز هم داشت..... چند تا صندلی ِ چوبی هم اطرافش چیده بودن..ولی من نفهمیدم لپ تابا به چه دردی می خوردن...چون کسی استفاده نمی کرد ازشون..شاید بقیه هم مث من نمی دونستن به چه دردی می خورن...

حالا تازه رسیده بودیم به قفسه ی کتابای تخصصی..مث معماری....

فک کردم دیگه تموم شد که دیدم نه بابا یه دالان دیگه هم هست....قفسه ی کتابای رمان ..تاریخی..حقوق...شعر..وخلاصه کلی رنگ و بوی تازه...

بوی نویی کتاب دیوونه ام کرده بود....

کتابفروشیش به دلم نشست واقعا...ولی حیف که جیبم خالی بود....


گمـــــــشده :)