بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۸۱ مطلب با موضوع «کتابخونه ی من» ثبت شده است

۳۰آبان

1) الی جانمان یه لیست 17 تایی فیلم خریده که از سال 1952 شروع می شه. مسلما برای دیدنشون چالش بزرگی در پیش دارم.

2) little miss sunshine یه فیلم خنده دار، سرگرم کننده و دیدنیه. چیزی که در مورد خارجیا برام خیلی جالبه نحوه برخوردشون با مرگ عزیزانشونه. یعنی حال می کنم وقتی می بینم جنازه پدربزرگ خونواده یه گوشه اس بعد همگی دارن شام می خورن مثلا. فیلم کاملا خونوادگیه. و به جز خود مسابقه که همه دختر بچه هستن چیز خاصی نداره که مانع دیدن با خونواده بشه.

3)کتاب رویای نیمه شب رو تموم کردم.راستش یاد کتاب قصه های بچگیامون افتادم که همه چیز به خیر و خوشی تموم میشد. یاد داستان علی بابا و چهل دزد بغداد افتادم. خوندنش حس خوبی داشت ولی خیلی از دست هاشم حرص خوردم. خیلی خنگ بود. نمی دونم دختره دیگه باید چیکار می کرد!!!

اگه می خواید به طور تخصصی در مورد مسائل مورد اختلاف شیعه و سنی تحقیق کنید علاوه بر این کتاب که به صورت محدود به بعضی مسائل اشاره کرده، کتاب شب های پیشاور خیلی کتاب مناسبیه.

4)فیلم دوران مهرورزی هم فیلم قابلیه. من که خوشم اومد. منتها این یکی رو نمی شه با خونواده دید.

جدیدا دارم خودمو تو شخصیت  فیلم ها پیدا می کنم. بازی جالبیه. امتحان کنید البته اگه تا حالا امتحان نکردین.

5)بعد از دیدن دو تا فیلم و تموم کردن یه کتاب حس یه انسان فرزانه رو پیدا کردم. هر سوالی دارید می تونید بپرسید (:دی)





گمـــــــشده :)
۲۶آبان

نمایشگاه کتاب تو شهرمون از دیروز شروع شده.

بحثی از بن نمی کنم. که 80 تومن باید از جیب ما بره و 20 تومن باید از جیب دولت.

این که اون پشت مشت ها چه سیاستی خوابیده رو نمی دونم.

فقط می دونم همه چیز واقعا گروووون بود. اینو بی خجالت می گم. هیچی با جیبم هم خونی نداشت. دقیقا قیمت هیچ کدوم از کتاب های مورد نیازم با جیبم هم خونی نداشت. و وقتی با جیب یه جوون کاملا معمولی هم خونی نداره با جیب بقیه هم هم خونی نداره. پس از همین تریبون اعلام می کنم اینقدر نگین چرا ملت کتاب نمی خَرن. گروونه خب. خیلی از کتاب ها بودن که دوست دارم تو آرشیوم داشته باشم که گه گاهی با نگاه کردن به صفحاتشون و خوندن چند صفحه ازشون حال دلم خوب بشه. ولی چشمم به قیمتش میفتاد بی خیال حال خوب می شدم. نمی ارزید. واقعا نمی ارزید.

حالا خودم مهم نبودم. به هر حال عمریه دارم خوراک روحمو از کتابخونه تامین می کنم. نشد از دوستان. نشد بی خیالش می شم. :دی

ولی خیلی برام مهم بود که برای اخوی گرام کتاب هایی رو بخرم که خودم توی بچگی هام خوندم. کتاب هایی مثل پیتر پن، سفیدبرفی و هفت کوتوله، دختر کبریت فروش، شنل قرمزی و حتی دیو و دلبر. خرید یه کتاب کودک با برگه های معمولی و اندازه معمول کتاب کودک حداکثر 3 هزار تومن می شه. می دونم نویسنده های خوبی در زمینه کودک داریم ولی دلم می خواست کتاب هایی رو که خودم خوندم، براش بخونم. یا برام بخونه و نظرشو بدونم.

ولی ناشران عزیز تمام کتاب های مد نظر من رو با کاغذ گلاسه و در قطع بزرگ و یا حتی مصور چاپ کرده بودن. حتی نتونستم یه چاپ معمولی پیدا کنم. نه تنها تو این نمایشگاه بلکه در گشت و گذارهای قبلی هم تو کتابفروشی های مختلف ندیدم.

در عوض تا دلتون بخواد از این کتاب های حسنی نگو بلا بگو با چاپ معمولی موجوده. که من واقعا منتفرم از این کتاب ها. خیلی مسخره نوشته شدن. و اصلا به دلم نمی شینن.

کل غرفه ها رو دونه به دونه گشتم. بالاخره به غرفه ی زیر رسیدم. خودم همیشه دوست داشتم و دارم قصه های قدیمی رو به زبان ساده بخونم. به هر حال انتخاب بدی برای برادر جان نبودن.


اما بریم سر وقت عشق خودم. همون اول گشت زنی هام چشمم خورد به نازنینی که در زیر می بینید.

دو جلده. چیزی نبودا. همه اش 110 تومن. با تخفیف می شد 98 تومن.

به شدت برای بهبود کارم بهش نیاز داشتم. ولی موجودیم معادل قیمت یه جلدش بود. تازه با تخفیف.

برای این که به خریدنش فکر کنم رفتم بیرون دو کاسه آش خوردم به علاوه ی لقمه هایی که الی جون برام آورده بود. بعد این که احساس سیری کردم کمی عقلم سرجاش اومد. دیدم فعلا با وضع موجود کار عاقلانه ای نیست. یعنی بود ها. ولی خب راه نداره فعلا. اینه که از همین تریبون اعلام می کنم هر کی می خواد برای تولدم کادو بخره گزینه مناسبیه ها. تا اردیبهشت هم وقت دارین. مطمئن باشین با دیدنش ذوق مرگ می شم

:دی

این که کتاب ها رو جوری چاپ می کنن که جذابیت بصریشون برای بیننده زیاد بشه و مردم ترغیب بشن به خریدن خیلی خوبه مثلا کتاب های زیر جون می دن برای کتابخونه های تزیینی.

برای جبران ناکامی ناشی از نخریدن کتاب مدنظرم برای خودم «رویای نیمه شب» رو گرفتم. به این امید که برای کتابخونه ای که احتمالا در اینده خواهم داشت آرشیو خاطره انگیزی جمع کنم. هرچند کتاب تو دستم نمی مونه و چون خودم برای پیدا کردن کتاب مورد علاقه ام کلی دردسر می کشم هر کی درخواست کنه با کمال میل بهش می دم. برای اخوی هم دو تا کتاب گرفتم به این امید که از تب لت دور بشه ولی فقط یه نگاه بهشون کرد و گذاشتشون سر طاقچه. خوشحال شد ولی جذابیت بازی های تب لت هنوز هم بیشتره.

نمی دونم چرا هرجا چشمم به کرگدن میفته یاد ایشون میفتم. :دی

خیلی دوست داشتم ناطور دشت رو هم بخرم. اما فقط یه ترجمه تو نمایشگاه به اون بزرگی دیدم. و راستش اسامی لیست سلینجر شاسی هولدن هم یادم نبود که بدونم این مترجم خوبه یا نه. اینه که بی خیال خریدنش شدم.

گمـــــــشده :)
۲۹مهر

1) در راستای پست قبل و برای این که برادر جانمان وقتی مردی شد و چشمش به این سطور افتاد، روح پر فتوح آبجی بزرگه رو قرین رحمت کلمات نکنه باید بگم که وقتی دیدم وضعش خیلی خرابه نشستم قشششششششنگ سر صبر چندین بار انجماد و ذوب رو براش توضیح دادم. بعدش هم به سختی فراوان مفهوم تبخیر رو جا انداختم. تا وقت خواب هم یکی دو بار ازش پرسیدم. و نتیجه این شد که یه مثبت گرفته بود و با کلی ذوق هم نخوه سوال جواب دادنشو برام تعریف می کرد.

2) فیلم خدایان مصر یه فیلم کاملا سرگرم کننده ست. به خصوص بعد از دیدن فیلم های پر از خونِ ترنتینو خیلی می چسبه. چون به جای خون، آب طلا از بدنشون می ریزه. نا سلامتی خدا بودن دیگه.

3) رفته بودم اداره پست کار داشتم. آخر وقت بود. قبل از هر کاری از خانمی که پاکتو ازش خریدم پرسیدم:

- تایم کاری تون تا چنده؟

+یک و نیم

و اون موقع 5 دقیقه مونده بود به یک و من بودم و 4 تا پاکت که باید ارسال می شد.

تا آدرس ها رو بنویسم ساعت شد یک و 5 دقیقه و در تمام این مدت مسئول باجه پست پیشتاز به جون من و دو نفر دیگه که اونا هم کارشون گیر بود،  غر زد که چرا کارمونو انداختیم آخر وقت و امروز پنجشنبه اس این حرف ها.

حوصله ی دعوا نداشتم.هر چی می گفت، جواب می دادم:

- من شرمنده ی شمام. حق دارین. ولی منم نتونستم زودتر از این بیام. وگرنه خدای نکرده قصد ازار نداشتم.

مشابه این جمله رو برای آقایی که مسئول تحویل پاکت ها به ماشین حمل، بود هم گفتم.

اما الان دارم اینجا خطاب به همون خانمه می گم:

دِ آخه بیشعور، تایم کاری تا یک و نیمه. داری بابت راه انداختن کار من حقوق می گیری. کارتو بکن و زِر اضافی هم نزن.

در حالت کلی اصلا دلم نمیاد خارج از وقت اداری از کسی بخوام کاری برام انجام بده چون خودم به شدت از این کار متنفرم. هر روز منتظرم ساعت 2 و 30 دقیقه رو نشون بده و من بزنم به چاک(تا این حد عاشق کارم هستم) اما خدا نیاره روزی رو که رئیس به فکر ارضای حس ریاست طلبیش بیفته.

اون وقته که از درون خودخوری می کنم و کاری هم از دستم برنمیاد.

اما کاری که من ازشون می خواستم در وقت اداری بود نه غیر اون.

4) سال دوم دبیرستان توی کتاب ادبیات یه بخشی داشتیم به اسم ادبیات مقاومت. و توی اون بخش یه شعری داشتیم از یه شاعری به اسم پابلو نرودا. یادمه اون زمان وقتی این شعرو خوندم دلم می خواست در مورد نرودا بیشتر بدونم. همین طوری الکی ازش خوشم اومده بود.

گذشت تا این که دو سال پیش کتاب «خاطرات پابلو نرودا» رو از پاتوق محبوبم پیدا کردم ولی هنوز همت نکردم بخونمش. انگار که با گذشت زمان دوست داشتنی هامون کمرنگ می شن و کم کم به طور کلی رنگ می بازن.

 امروز با دیدن فیلم COLONIA و شنیدن اسم شیلی و آلنده دوباره یاد نرودا افتادم.

داستان فیلم بر اساس واقعیته. ولی تو ذوقم خورد وقتی دیدم ادم بده قصه تازه سال 2004 دستگیر شد و سال 2010 تو زندان می میره.

حدود 40 سال خون مردومو تو شیشه بکنی بعد فقط 6 سال تو زندون بمونی؟ به عدالت خدا شک کردم اصلا.

+عکس رو از روی کتاب الی جوون گرفتم. پیدا کردن کتاب خودم کار حضرت فیل بود.

اون نقاشی کنار شعر هم خیلی جالبه. ازش خوشم میومد.

گمـــــــشده :)
۲۳مهر

1) کتاب جاناتان مرغ دریایی رو خوندم. خوندنش شاید 60 دقیقه وقت بگیره و در صورت دقت زیاد حداکثر می شه 90 دقیقه. اما بهتون اطمینان می دم که یا باعث می شه در خود فرو برید که چرا مثل جاناتان عمل نمی کنید یا نکردید یا باعث می شه برای خودتون ذوق کنید که مثل جاناتان دارید راه درست رو طی می کنید.

نمی دونم چرا من همیشه فکر می کردم نویسنده این کتاب باید تولستوی یا همچین کسی باشه اصلا ذهنم به ریچاردباخ قد نمی داد.

آقای سربه هوا هم در مورد کتاب توضیحاتی دادن که می تونید اینجا بخونید.

2)جدیدا یا شاید هم قدیما (یعنی چیزی که از قدیم هم مد بوده ولی من نمی دونستم) مد شده که وقتی کسی حس می کنه توی زندگیش رنج زیادی کشیده نسبت به بقیه فخرفروشی می کنه.
چون اونا همچین رنجی رو متحمل نشدن ولی اون شده.

خلاصه یه جوری از بالا به بقیه نگاه می کنن که آدم از خودش می مونه.

عرضم به حضورتون عزیزانم ممکنه طرف مقابلتون هم هم پای شما رنج کشیده باشه اما شما ندونید.

حتی اگه این طور نباشه باید بهتون بگم این شتریه که در خونه ی همه ماها می خوابه. این که امروز دوران خوشی و شادی فرد ایکسه دلیل نمی شه که فردا هم روزگارش به همین منوال سپری بشه. رنج کشیدن جزئی از زندگی همه ماست. و چیزی نیست که به خاطرش به همدیگه فخر بفروشیم.

البته از یه نظر قابل درکه. چون فرد در سطحی بالاتر از اطرافیانش قرار گرفته و دیگران نمی تونن جزئیات سختی هایی رو که کشیده درک کنن. مثلا من به طور کلی می تونم بفهمم یک فرد مبتلا به سرطان چه رنجی می کشه و درکش می کنم اما تا زمانی که خودم مبتلا به این بیماری نباشم و اون میزان رنج و درد رو حس نکنم نمی تونم بفهمم روزها از درد به خود پیچیدن و دم نزدن از ترس این که مبادا خاطر خونواده ات مکدر بشه یعنی چی!

خلاصه این که هر دو طرف حق دارن. اما نمی دونم راه حل چیه.

3) آدم باید یکی رو داشته باشه که وقتی حوصله اش سر می ره و با فیلم دیدن، کتاب خوندن، خرید کردن، بیرون رفتن، حرف زدن با خونواده و دوستان، بازی کردن، دیدن سریال های تکراری تلویزیون و خلاصه خیلی چیزای دیگه حوصله ی مبارک سرجاش برنگشت و حس و حال آدم خوب نشد، بتونه باهاش حرف بزنه و حال دلش خوب بشه.

کسی که مطمئن باشی از بودنش.

کسی که مطمئن باشی از حضورش.

باشد که یکی از این آدم ها نصیب مان شود. و خودمان هم یکی از این جور آدم ها برای کسی باشیم.

4)برادر جانمان سخت به تلاش و تکاپو افتاده. همچین با استرس درس می خونه که بیا و ببین. و من انچنان از معلم امسالش ممنونم که دلم می خواد برم دستشو ببوسم. (بزنم به تخته چشم نخوره)دو ساله این بچه مدرسه رفته جز خواندن و نوشتن و جمع و تفریق و اندک موادر دیگه ای چیزی بلد نیست که همین ها رو هم با حرص و جوش خوردن پدرجانمان بلده. دستم به معلم قبلیش برسه اسپری فلفل می پاشم تو چشماش. دو ساله ندیدم این بچه کتاب دستش بگیره.

فعلا همین ها

:))


گمـــــــشده :)
۲۱مهر

یک روضه ی مستند و مطمئن.

جز یکی از فصول کتاب که می شه گفت تحلیل نویسنده بود و من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم، خط به خط ِش ارزش خوندن داشت.

گمـــــــشده :)
۰۱مهر

برای بازی دوست عزیزم پاموک(+)

من کتابخونه ندارم. یعنی یکی از فانتزی یا شاید هم آرزوهای من و پدرم از زمانی که یادم میاد این بوده که یه کتابخونه برای خودمون داشته باشیم. ولی هنوز نتونستیم عملیش کنیم.

از این کتابخونه های هولدن هم خوشمون نمیاد.(منظورم نوع قفسه هاشه) به من احساس ناامنی می ده. انگار که قفسه ها الانه که سقوط کنن. حس بدیه اگه موقع سقوط زیر قفسه ها خوابیده باشی.

از دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. پول توجیبی هامو جمع می کردم تا بتونم کتاب هاشو بخرم. یادمه کتاب «بریدا» رو 4000 تومن خریدم. و «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» رو هدیه گرفتم. این کتابو خیلی دوست داشتم. هنوز هم یادمه با شخصیت زن قصه همذات پنداری می کردم. اما متاسفانه یا خوشبختانه توی اسباب کشی ها همه شون ناپدید شدن. شاید هم امانت دادم.اینه که نشد عکس اونا رو بزارم.

سوای معدود کتاب هایی که خریدم همیشه کتابامو از کتابخونه می گیرم. اونم نوستالژیک ترین کتابخونه ی شهرم. جایی که تازه نوسازی شده و از اون حالت نوستالژیک فقط مکانش باقی مونده. اما باز هم محبوب ترین پاتوق منه.

بعضی از عکس هام تار افتاده متاسفانه. عذر می خوام از این بابت. چون عجله داشتم فراموش کردم قبل از بیرون اومدن از کتابخونه، عکسا رو چک کنم.

از خرداد 93 تا خرداد 94 اکثر اوقاتمو با کتاب های این قفسه سپری کردم. اگر باز هم فرصتش پیش بیاد همه شونو دوباره با تامل بیشتری از نو می خونم.


به خصوص سری کتاب های از چشم ها. (همان لبخند همیشگی- کتاب محمد بروجردی، کتاب همت، مرگ از من فرار می کند-کتاب چمران، به مجنون گفتم زنده بمان-کتاب مهدی و حمید باکری)

جلد ده ِش یادم نیست خوندم یا نه.

دختر شینا هم کتاب خوبی بود.

یکی از افتخاراتم اینه تونستم اداب الصلوۀ امام خمینی رو از صفحه اول تا آخرین صفحه اش با اون متن ثقیل بخونم. (برای کسی که قالب کتاب هایی که می خونه نثر روانی دارند یک شاهکاره درواقع.)


شاهزاده و گدا اولین کتابی بود که خلاصه نویسیش کردم. تابستون بود و وقت ازاد زیاد داشتم. اول با خودم قرار گذاشتم فقط کتاب هایی رو خلاصه نویسی کنم که خیلی از خوندنشون لذت می برم، یادم نیست از خوندنش خوشحال شدم یا نه اما دلم نمیومد یکی شون از خلاصه شدن بی بهره بشه.

بن هور اولین فیلمی بود که با سی دی دیدم. (دیگه زمان ما ویدئو نبود سی دی بود.:دی)
از فیلمش خیلی خوشم اومد. و دربه در دنبال کتابش می گشتم. اما اون موقع یافت نشد. الان دو ساله این کتاب جلو چشممه ولی هنوز رغبت نکردم بخونمش.

با اوای وحش جک لندن که زندگی می کردم. هر بار دستم بهش می رسید می خوندمش. متاسفانه توی قفسه ها پیداش نکردم.

تام جونز طولانی ترین رمان کلاسیکی بود که خوندم. 800 و اندی صفحه داشت. تو سن 14-15 سالگی برای من یک دنیای جدید بود.

امیرخانی نویسنده محبوبم نیست. دلیلش هم اینه که حرفشو رک و راست نمی زنه. لقمه رو دور سرش می چرخونه آخرش هم دهن خواننده نمی زاره. ولی هنوز هم افکار شیرین حاصل از خوندن «ارمیا» و «من او» توی ذهنم رژه می ره.



مزرعه حیوانات جورج اورول با تمام محبوبتی که داره مورد بی مهری من قرار گرفته. هیچ وقت تمایلی به خوندنش نداشتم.

تعریف موراکامی رو خیلی شنیده بودم. فعلا فقط یکی از کتاباشو خوندم. «دیدن دختر صد در صد دلخواه در یک صبح زیبای ماه اوریل»
یک مجموعه داستان کوتاه بود. و فقط هم از همون یک داستان که برای عنوان کتاب انتخاب شده بود خوشم اومد. امیدوارم بقیه کتاب هاش خوب باشن.



برای محرم گزینه های بی نظیری هستن(آه-تشنه لبان- حماسه حسینی)


و در پایان هم این دو تا رو گرفتم. پدر خوانده اثر ماریو پزو برای الی جوون. و جاناتان برای خودم. البته عقاید یک دلقک و مبانی داستان کوتاه مصطفی مستور و در اخر روایت دیوان پروین اعتصامی به قلم فریبا وفی هم بعدا بهشون اضافه شد.



همون طور که می بینید عمده مطالعاتم داستانیه. و این مزید بر علت شده که به شدت در سایر زمینه ها احساس بیسوادی کنم. اگه کتاب های خوبی سراغ دارین در حوزه غیر از رمان و داستان خوشحال می شم معرفی کنید.
با تشکر.
:))
گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

مردهای من عاشق نمی شدند . دم دست بودند ولی مال من نبودند . با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند .

***

گفت : " تو دختر قشنگی هست . با شعوری . "
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند .

***

یک جور بی دقتی در رفتار و پوشش داشت. هیچ وقت متوجه ظاهرش نبود انقدر که گاهی خشن به نظر می آمد. ولی پشت رفتار زمختش وجود یک طبیعت سرکش را احساس می کردی. خودش هم انگار این را می دانست که بعضی وقت ها آن قدر خشک و جدی می شد. می دانی این جور آدما مجبورند طبیعتشان را رام کنند، مبادا که رم کنند.


خوب نیست آدم خودشو توی کتابی پیدا کنه. یه جوریه. انگار داری با یه واقعیت تلخ شایدم شیرین مواجه می شی.

گمـــــــشده :)
۲۷بهمن

ولنتیاین امسال اولین هدیه ی ولنتاین عمرم را گرفتم. از طرف الی جانمان بود. یک بسته آدامس exit با یک جعبه ی کوچک.

راستش را بخواهید مدتی بود دلم می خواست محض بالا بردن پرستیژ و از این حرف ها یک بسته آدامس خوشگل بخرم و در کیفم داشته باشم. ولی خب پول نداشتم. یعنی پول داشتم ولی اینقدری نبود که بخواهم همچین ولخرجی ای بکنم. این بود که از حیر پرستیژ داشتن، گذشتم. حالا این که داشتن یک بسته آدامس چه ربطی به با پرستیژ شدن دارد، بماند. فکر است دیگر. یک هو به کله ی ادم می زند و مثل خوره به جانت میفتد.

از روزی که آن جعبه های کوچک را در فیلم های سینمایی مختلف دیدم با خودم گفتم چقدر جالب بود اگر یکی از آن جعبه ها هم مال من بود. نمی دانستم می خواهم چه چیزی را در آن نگهداری کنم ولی همیشه دوست داشتم یکی از آن ها را داشته باشم. اصلا من همیشه همین طوری ام. مثلا مدتی است یک نوع دفتر خاص با جلد خاص دیده ام. خیلی دوست دارم آن را بخرم. ولی واقعا نمی دانم بعد از خریدنش می خواهم با آن چکار کنم. اما با این حال باز هم خوره ی خریدنش به جانم افتاده است و می دانم بالاخره می خرمش.(شش ماهی است که با وسوسه ی خریدنش مقاومت می کنم.) و چون دلم نمی آید بلااستفاده بماند اخر سر هدیه اش می دهم به کسی که می دانم به دردش می خورد. خلاصه این که الی جانمان برای هدیه ولنتاین یکی از دوستانش یک جعبه از همین ها که برای من گرفته، خریده بود. البته با سایز بزرگترش. و 4 تا لاک خوش رنگ هم در آن گذاشته بود. (مشخص شد که دوستش دختر بوده چون برای پسر که لاک نمی خرند!!!!) خلاصه تر این که هر بار چشمم به ان جعبه و لاک های درونش می افتاد دلم غنج می رفت و با خودم می گفتم یعنی می شود روزی یک نفر هم از این کار ها برای من بکند؟

فکر کنم نگاه هایم خیلی ضایع بوده اند چون الی جانمان را بدجوری توی خرج انداختم. اخر بنده ی خدا بیشتر  پس اندازش را برای دوستش خرج کرده بود.

الان که یکی از آن جعبه ها دارم خوشحالم ولی نمی دانم باید از ان چه استفاده ای بکنم!!! اما می دانم همیشه دوست داشتم یکی از ان ها را داشته باشم. انگار داشتن بعضی چیزها فقط به خاطر این است که حس داشتنشان را تجربه کنیم. و این خود کم چیزی نیست.

پ.ن: این روزها کتاب »در راه ویلا» را هر روز موقع برگشت به خانه در اتوبوس (البته اگر جایی برای نشستن پیدا کنم) یا شب ها قبل از خواب می خوانم. چند داستان کوتاه از خانم فریبا وفی. اعتراف می کنم هرگز فکر نمی کردم روزی خواندن داستان کوتاه تا این اندازه به مذاقم خوش بیاید. کتاب، داستانی داشت به اسم «دهن کجی». موقع خواندنش انگار تمام لذت ها و ترس ها ی گذشته و حال و آینده ام جلو چشمم امدند. و بی نهایت کیف کردم از خواندنش. داستان «در راه ویلا» یش هم خوب بود. البته این که چیزی به مذاق من شیرین باشد دلیل بر این نیست که به مذاق بقیه هم خوش آید. اما به هر حال این کتاب و داستان هایش + هدیه ولنتاین الی جانمان اوقات این هفته ی من را شیرین تر کرد.

گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

مدت هاست که میلی به خواندن کتاب های کلاسیک ندارم. یادمه یه روزهایی بود که آرزو داشتم اناکارنینا، جنگ و صلح یا پیرمرد و دریا را بخوانم.شوهر آهو خانم را دستم بگیرم و ورق بزنم. همیشه دوست داشتم گیله مرد را بخوانم. یا داستان زنان کوچک را. الان تمام این کتاب ها در اختیارم هستند اما حتی از نیم نگاهی از جانب من بهره مند نمی شوند. شاید چون رسیدن به بعضی آرزوها فقط در زمان خودشان جذابیت دارند و به مرور زمان رنگ می بازند.

این روزها اما دوست دارم کتاب های نویسنده های هم عصر خودم را بخوانم. دوست دارم در لابه لای جملاتشان حرف هایی را پیدا کنم که هر روز در سرم رژه می روند اما نمی دانم چطوری ان ها را روی کاغذ بنویسم. اصلا به نظر من فرق نویسنده ها با فردی مثل من این است که ان ها می دانند چرندیات ذهن مشوشان را روی کاغذ بیاورند اما من بلد نیستم. دوست دارم دردهایی را که خودم حس کردم را در کتاب هایشان بخوانم. دوست دارم اسامی افرادی را که می شناسم را ببینم و کیف کنم.

هفته ی پیش بعد از مدت ها به پاتوق همیشگی سابقم سری زدم و حاصلش کتابی از همین نویسندگان معاصر بود.

تفسیر نویسنده هم از کتابش برایم جالب بود. در واقع راست می گفت. وقتی کتاب را به دست می گیری منتظر یک اتفاق خیلی خیلی بد هستی. سیر اتفاقات خیلی سریع و پشت سر هم پیش می روند. انگار همه عجله دارند. اما کم کم ریتم قصه ارام می شود. انگار در حال تماشای یک فیلم سینمایی با فلاش بک های زیاد باشیم.یا شاید هم یک سریال کوتاه 3-4 قسمتی. اما در پایان قصه هم یک جورهایی توی ذوقت می خورد و هم یک جور هایی خوشحال می شوی. توی ذوقت می خورد چون همه چیز عادی تمام می شود اما تو منتظر یک رخداد بد بودی!! خوشحال می شوی چون می بینی گاهی در عین اطمینان به وقوع رخدادی بد باز هم دنیا روی خوشش را نشان می دهد و همه چیز ختم به خیر می شود. در واقع کتاب، داستان سه یا شاید هم چهار روز از زندگی نوید و نگار است. نگاری که ترجیح می دادم درباره اش بیشتر بدانم. مثلا بدانم چرا رفت و چه شد که برگشت!!!شاید مستور دوست دارد خواننده خودش را جای نگار بگذارد و درکش کند. شاید دوست دارد خواننده یاد بگیرد درک کردن آدم ها و احساسات مخفی شان کار سختی نیست. فقط کمی تلاش می خواهد و دقت. کار جالب نویسنده این است که افکار شخصیت هایش را در پاورقی با ارجاع به سایر کتاب هایش تفسیر می کند.و در واقع با این کار هم گره های احتمالی ذهن خواننده را باز می کند و هم او را ترغیب می کند تا به دنبال کتاب های دیگرش هم برود. در نوع خود تبلیغ جالب و خلاقانه ای بود که مانندش را ندیده بودم.

تو یکی دو جای کتاب جملاتی بود که همیشه توی سرم داشتم اما هیچ وقت نمی توانستم روی کاغذ بنویسم.



گمـــــــشده :)
۱۸بهمن

نمی دانم ممکنه کسی باشه و از دیدن انیمی های ژاپنی لذت نبره یا نه بهتره بگم باور ندارم کسی از دیدن این انیمی ها احساس خوبی پیدا نکنه! درسته که من هر چی می بینم آخرش یا وسطش یا اولش بغضم می گیره و دیده شده حتی گرگر اشک ریختم (لامصب دست می زارن روی نقطه ی حساس احساسات آدم.) اما سوای بحث احساسی شیوه ی ساخت این انیمی ها که نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بفهمم به چه شکلیه جذابیت بصری خاص و دوست داشتنی داره. خلاصه اش این که به دل می شینه. آدم ذوق می کنه وقتی این همههههههههه رنگ و احساس رو یه جا با هم می بینه.

وقتی مارنی آنجا بود جزو نامزد های جایزه ی اسکار سال دوهزارو پانزدهه. ده دقیقه ی پیش تمام شد. نمی گم فوق العاده بود ولی می گم عالی بود. به دیدنش می ارزه.


گمـــــــشده :)