بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۹ مطلب با موضوع «کتابخونه ی من» ثبت شده است

۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۲۱ارديبهشت

بالاخره بعد از مدت ها یک کتاب را کامل خواندم. از بعد شاهنامه که هنوز نیمه کاره مانده کتابی را به انتها نرساندم. ولی این یکی را تمام کردم.

گفته بودم که دیگر میلی به خواندن ابلوموف و جنگ و صلح و مادام بوآری و خلاصه هر چه که به ادبیات کلاسیک اروپا و امریکا و استرالیا و غیره ذلک مربوط می شود، ندارم. حتی علاقه ای به کتاب های صادق و بزرگ علوی و همین محمود دولت آبادی خودمان هم ندارم. اصلا اسم محمود که می آید چهار ستون بدنم می لرزد. زیادی با ابهت است. به خصوص که سر یک کنجکاوی در مورد «کلنل» عکسش را هم دیدم. راستش بیشتر ایمان پیدا کردم که کتابش را نخوانم بهتر است. نه که بد باشد ها. نه ابدا. منتها یک جوری به دوربین خیره شده بود که حس کردم با یک دانای کل طرفم. از داناهای کل، که زیادی می دانند خوشم نمی آید. با عباس معروفی هم حال نمی کنم. یکی  از کتاب هایش را برای این خواندم که یکی از همکلاسی هایم که دست بر قضا اصفهانی بود و دست بر قضا تر دوستش می داشتم، سمفونی مردگان معروفی را سر کلاس های تحلیل سازه دستش می گرفت و می خواند.

یک کتاب دیگرش را هم این اواخر خواندم. اواخر که می گویم یعنی مثلا دو سال پیش. فکر کنم برای این خواندم که در ایران ممنوع الچاپ بود. یا یک همچین چیزی.

معروفی انگار لقمه را دور سرش می چرخاند و بعد یک دور هم دور سر خواننده گرسنه می چرخاند و در آخر هم لقمه را حوالی دهان مبارک خودش می کند نه خواننده بخت برگشته. نثرش را نپسندیدم. برای این که حس فضولی تان فرو بنشیند باید بگویم همکلاسی اصفهانی هم مرا نپسندید و ترم 6 که بودیم درس و دانشگاه را ول کرد و رفت شهرشان. البته نه به خاطر من. که اصلا خبری از این علاقه ی یک طرفه نداشت. به خاطر آرمان های خودش رفت. آن روزها کله همه مان داغ بود. جوانی بود دیگر. جوان که باشی گاهی آرمان هایی که الان برایت مفت نمی ارزند می شوند دلیل زندگی ات. آن موقع ها منم مثل او بودم.

بگذریم.

داشتم از کتابی می گفتم که همین یک ساعت پیش تمامش کردم.

نویسنده کتاب خانم سارا عرفانی است. همه چیز را جز به جز برایت تعریف می کند. منهای بعضی قسمت ها که می خواهد به زور آداب زیارت یادت بدهد، و کتابش تبدیل می شود به کلاس فلسفه ناشیرینی که فهمش کمی سخت است، باقی قسمت های کتاب نثر روان و قابل تحملی دارد.

برخلاف کتاب هایی که تا الان خواندم با داستان خاصی مواجه نیستم. در واقع قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. داستان یک گره بیشتر ندارد و شما صد صفحه ی اول کتاب و شاید هم 150 صفحه اولش را برای باز شدن  همان یک گره می خوانید اما خانم عرفانی مدام صبرتان را محک می زند. و تا فصل یکی مانده به اخر چیزی نمی گوید. می نشیند آرام و سر صبر همه چیز را توصیف می  کند. نه که حرصتان دربیاید. نه. چون اینقدرها هم مهم نیست که بفهمید گره داستان چطوری باز می شود.

راستش بعضی کتاب ها یک حال خاصی دارند. ویژگی یا داستان معرکه ای را روایت نمی کنند اما همین که از جنس روزمره هایمان است به دلمان می نشیند.

پنجشنبه ی فیروزه ای به دلم نشست چون از جنس زندگی روزمره خیلی از ما ها بود. اوایلش خسته کننده است اما قول می دهم حدود 200 صفحه را که بخوانید 150 صفحه آخرش حرفی برای گفتن داشته باشد.

بس کنید دیگر. نق و نوق نداریم. کمی کتاب بخوانیم بد نیست به خدا. کتاب دزیره را خیلی دوست داشتم. اما حتی همان کتاب هم 100 صفحه اولش خسته کننده بود. حالا اینجا 100 صفحه شده 200 صفحه شاید هم 150 صفحه! مشکلی است؟

:))

پ.ن: امروز برای اولین بار برای نیمه شعبان به یک مولودی دعوت شدم. هرچند نمی توانم شرکت کنم اما باز هم خیلی خوشحال شدم. بوی آش رشته صاحبخانه بدجوری هوایی ام کرد.

عیدتان مبارک.


گمـــــــشده :)
۲۱بهمن

فریدون سه پسر داشت تور، سلم و ایرج. ایرج کوچکترین آن ها بود. وقتی فرزندانش به سن پادشاهی رسیدند، فریدون برای آنکه انگیزه اختلاف را از میان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهای غربی را به سلم که بزرگتر برادران بود واگذاشت. چین و ترکستان را به تور بخشید و ایران و عربستان را به ایرج سپرد.

سلم و تور هریک رهسپار کشور خود شدند و ایرج در ایران که برگزیده کشورهای فریدون بود به تخت شاهی نشست.

مدتی نگذشته بود که تور و سلم به ایرج به خاطر پادشاهی بر ایران حسادت کردند(چرایی اش را خودتان بخوانید هرچند حسادت شاخ و دم ندارد) پیکی سخندان با این پیام «باید یا تاج از سر ایرج باز گیری و او را چون ما به گوشه ای بفرستی و یا آماده نبرد باشی. اگر ایرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهی گران از ترکان و چینیان و رومیان به ایران خواهیم تاخت و دمار از روزگار ایرج برخواهیم آورد.»
نزد فریدون فرستادند.

فریدون از شنیدن پیام آشفته می شود، پیک را با نصایحی پدرانه به نزد اربابانش می فرستد و ایرج را فرا می خواند.

«تو باید که هوشیار باشی و اگر به کشور خود پای بندی در گنج را بگشائی و سپاه بیارائی و آماده بنشینی. چه اگر با بداندیشان مهرورزی کنی آنان را گستاخ تر کرده ای.»

اما ایرج مهربان و بی نیاز و پرآزرم بود.

«اگر شهریار بپذیرد من از تخت شاهی می گذردم و دل آنان را به راه می آورم و چندان مهربانی می کنم تا خشم و کین را از خاطر آنان بیرون کنم.»

***
ایرج با تنی چند از همراهان بسوی برادران رفت. وقتی نزدیک آنان رسید سلم و تور با سپاهی گران پیش آمدند. ایرج به مهربانی، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ایشان پُر کینه بود. با ایرج بدرون خیمه رفتند.


تور درشتی آغاز کرد که «ایرج، تو از ما هردو کهتری. چگونه است که باید تو صاحب تاج و تخت ایران شوی و گنج پدر را زیر نگین داشته باشی و ما که از تو مهتریم در چین و روم روزگار بگذرانیم؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها ترا گرامی شمرد و بر ما ستم ورزید.»

ایرج به مهربانی گفت «ای برادر، چرا خاطر خود را رنجه می داری. اگر کام تو شاهنشاهی ایران است من از تاج و تخت کیانی گذشتم و آنرا بتو سپردم.»


اما تور سرجنگ و آزار داشت. از مهربانی و آشتی جوئی ابرج خشمش افزون شد و درشتی از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد. هر دم از جای برمی خاست و بدین سوی و آن سوی گام برمی داشت و باز برجای می نشست. سرانجام خشم و بیداد چنان پرده شرمش را درید که برخاست و کرسی زرین را که برآن نشسته بود برگرفت و به خشم بر سر ایرج کوفت.

ایرج دانست که برادر قصد جان وی دارد. زنهار خواست و ناله برآورد که «از خدای نمی ترسی و از پدر پیر نیز شرم نداری؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن. چگونه دلت می پذیرد که جان از من بگیری؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.


پسندی و همداستانی کنی                    که‌جان داری و جان ستانی کنی؟
میازارموری که دانه کش است             که‌جان‌داردوجان‌شیرین‌خوشست

سیاه اندرون باشد و سنگدل                که خواهد که موری شود تنگدل


تور آن سخنان را شنید و پاسخ نداد. خنجری از کنار موزه ی خود بیرون کشید و پهلوی ایرج را با آن بدرید و با همان خنجر سر از تن برادر جدا کرد. سپس سر برادر را به مشک و عنبر آکنده کرد و نزد پدر فرستاد.

++عرضم این است که تا امروز چندین نفر را دیده ام که با عزیزترین هایشان شراکت کرده اند و دست بر قضا از همان عزیزترین ها ضربه خورده اند. به قول دوستی زمانی که بحث پول وسط می آید برادری هم کاری از پیش نمی برد. نتیجه ی اخلاقی این که برای استحکام روابط خانوادگی از کارهای شراکتی برحذر باشید.

+در داستان زال و رودابه زمانی که زال برای اولین بار به دیدار رودابه در قصرش می رود می خوانیم:

«چه بسیار شب ها که از خدای جهان دیدن روی تو را خواسته ام، اکنون چاره ی کار کن که تو در بامی و من در کوی»

رودابه بند از گیسوان گشود، ابریشم مشک بوی را فروریخت و از آن کمندی بافت خم اندر خم و مار بر مار. از کنگره بام فرو هشت و آواز داد: ای دلاور این کمند بگیر و به بام بیا.

مانده ام راونزل از ما تقلید کرده یا فردوسی از راپونزل؟ اسمش راپونزل بود دیگر نه؟

گمـــــــشده :)
۲۹دی

اعتراف می کنم هیچ اطلاعات خاصی در مورد احمد متوسلیان ندارم و نداشتم.راستش میلی به سرچ های اینترنتی ندارم. یعنی بیزارم از اینکه تا تَقی به توقی می خورد فورا گوگل گرامی را باز کنم و جواب سوالم را بگیرم. ترجیح می دهم اموخته هایم را ذره ذره و در گذر زمان از لابه لای کتاب ها جمع کنم.

به جز یک کتاب و البته اشارات جسته گریخته در کتاب های دیگر  مطلبی در مورد متوسلیان ندیدم. آن یک کتاب  را هم دو سال پیش کشف کردم. که به دلیل حجم زیاد، خواندنش به اتمام نرسید.

اما ضربت متقابل را به شما معرفی می کنم باشد که یک نفر میلی به خواندنش پیدا کند. کتاب در اصل در مورد لشکر 27 محمد رسول الله است که حاج احمد یکی از بنیان گذارانش بوده.

این همه را برای این گفتم، چون ایستاده در غبار را دیدم.

چون از دیدن دیدن حاج احمدی که در نمایش شخصیتش غُلُو خاصی ندیدم، کیف کردم. حتی گاهی با یک فرمانده خاکستری هم مواجه می شدم.

چون وقتی در انتهای فیلم فهمیدم متوسلیان در بیروت مفقود شده نه در خاک خودمان خیلی جا خوردم. راستش تا همین یک ساعت پیش فکر می کردم در طی عملیاتی یا شناسایی یا چیز دیگری در جبهه های جنوب مفقود شده.

اما شاید می شد استیصالش را قشنگ تر  نمایش دهند. این که با 350 نفر به عملیات رفت و با 60 نفر برگشت.



گمـــــــشده :)
۲۰دی

داشتم لای کتاب ها چرخ می زدم که چشمم به کتابی که عکسش را می بینید، افتاد. مانده بودم که چطور تا به امروز ندیده بودمش. بی معطلی برَش داشتم.راستش این روزها عزا گرفته بودم چطور همپای برادر جان صبر کنم و شاهنامه بخوانم. تازه ان کتاب مختص سن او بود نه من.

یک کتاب دیگر هم می توانستم انتخاب کنم. قفسه ها را دانه به دانه نگاه می کردم اما هیچ کدام فریبنده نبودند.

چشمم به دو تا از کتاب های کارلوس فوئنتوس افتاد. از آن تازه رسیده های کتابخانه بودند. نوِ نو. اما بوی نویی نمی دادند. چرایش را هم نمی دانم. یکی «مرگ آرتیمو کروز» و دیگری«پوست انداختن».

کارلوس فوئنتوس را از اینجا شناختم. موقعی که داشتم دو کتاب را ورانداز می کردم کل وبلاگ دکتر هم جلوی چشمم رژه رفت. با خودم گفتم احتمالا داستانش پلیسی-جنایی  است و من هم راستش را بخواهید دل خوشی از این ژانر ندارم.(نمی دانم استفاده از کلمه ی «ژانر» در اینجا درست است یا نه.)
«پوست انداختن» را به خاطر اسمش دوست داشتم. چون مدت هاست در حال «پوست انداختن» هستم. یک جورهایی دوست داشتم به خاطر اسمش بخوانمش. اما حجمش زیاد بود و خواندن دو کتاب حجیم در یک سری را در توانم نمی دیدم. مرگ آرتیمو کروز کمی بهتر بود. البته از نظر تعداد صفحات. 200صفحه ای با هم توفیر داشتند.

کمی آن طرف تر در قفسه ای دیگر چشمم به «طلسم گمشده» دن براون خالق «رمز داوینچی» افتاد. این که دن براون خالق راز داوینچی است را پشت کتاب نوشته بودند و برایم سوال شد چرا کسی که رفته برای کتابخانه کتاب های جدید بخرد طلسم گمشده را خریده ولی آن یکی را نه!!!

البته انتقادات دیگری هم به این فرد دارم که در ادامه می نویسم.

داشتم می گفتم. مانده بودم بین طلسم گمشده و مرگ آتیمو کروز کدام را بردارم! چون انتخاب برایم سخت بود سری به قفسه ی دفاع مقدس زدم اما چیز جدیدی که چشمم را بگیرد نداشت. کمی آن طرف تر، آن پشت تر ها قفسه کودک و نوجوان را هم نگاهی انداختم. راستش انگیزه ام دیدن کتاب های جدید احتمالی اش بود. خوشحال شدم این قفسه هم بی نصیب نمانده. لابه لای کتاب های جوراجور چشمم به کتاب زیر افتاد.

راستش دلم نیامد برای برادر جان نیاورمَش. هرچند هنوز در داستان قارن و سام شاهنامه و به دنیا آمدن زال مانده ایم و پیشرفتی نداشتیم.

بی معطلی بی خیال کارلوس فوئنتوس و دن براون شدم. و 12 افسانه ی قدیمی جهان را برداشتم.

تصویرگری اش در ابتدا به نظرم جالب بود اما کمی بیشتر که ورق زدم کمی پشیمان شدم چون در مقایسه با تصاویری که والت دیزنی نشانمان داده بودند سفیدبرفی و سیندرلا و زیبای خفته و راپونزل و هانسل و گرتل زیباتر هم بودند.بد نیست چند تا از عکس هایش را ببینید:

این یکی سیندرلا است.وقتی فرشته مهربان جادویش می کند. آن پایینی هم سیندرلا با شوهرش.


دیو و دلبر:


 

راپونزل

این هم سفیدبرفی. خدا رو شکر واقعا در نظرش سفید بوده.

بگذریم. همین طور که داشتم کتاب را ورانداز می کردم چشمم به قیمتش افتاد. و راستش را بخواهید برق به کلی از سرم پرید. قیمتش 65 هزار تومان نا قابل بود. فکرش را بکنید!!! 65 هزار تومن ناقابل فقط برای یک کتاب نهایتا دویست صفحه ای.

راستش دستم به آن مسئول خرید کتاب های جدید برای کتابخانه برسد بابت همین یک کتاب حالش را می گیرم. نه که کتاب بدی باشد. اتفاقا خیلی هم خوب بود ولی به اصطلاح سرش به تنش نمی ارزید. آخر آن لامصب یا به عبارت صحیح تر لامذهب از دایره المعارف هالیوود هم گران تر بود. (خودم در نمایشگاه قیمت کردم. قیمت اصلی اش 48  هزار تومان می شد. آن هم یک کتاب قطور و تمام گلاسه)

از همه این ها که بگذریم خوشحالم که مسئول خرید کتاب ها همچین خبطی کرده چون مدت ها بود داشتم دنبال قصه هایی می گشتم که خودم در کودکی خوانده ام ولی برادرجانمان هنوز نخوانده است.

گمـــــــشده :)
۱۹دی

چند هفته ای می شود که مشغول خواندن کتابی هستم. از همین کتاب های زندگی نامه ای که اسرا و رزمنده ها درباره ی دفاع مقدس می نویسند. چیزی فراتر ازکتاب های پیشین برایم نداشت جز این که از سرنوشت آن بیست و سه نفر مطلع شدم.

به خاطر یک اعتقاد که نمی دانم درست است یا غلط، دوست دارم تمام کتاب های موجود در این باره را بخوانم. بلکه بشود سره را از ناسره تشخیص داد و به یک باور غیرقابل تغییر رسید. باوری که با دیدن امتیازات ویژه و برخورد های نافرم و سفسطه های ناجور تغییر نکند. تا اینجایش هم به یک چیزهایی رسیده ام ولی راستش را بخواهید همه اش فقط به درد خودم می خورد و نمی توانم کسی را متقاعدد کنم که وقتی پیکر شهدای گمنام را یرای تشییع به شهر می آورند و می گوید:« .....» متقاعدش کنم که:«.......»

نه فقط در این مورد، در خیلی از موارد دیگر هم وضعم همین است. خودم می فهمم اما توانایی انتقالش را ندارم. در جواب چرایی اش، می توانم بگویم: شاید چون معتقدم یک سری چیزها را آدم خودش باید بفهمد. نمی شود مغزش را با یک سری جمله قشنگ پر کرد.

اما واقعیتش این است از حرف زدن می توسم. می ترسم نفر مقابلم خیلی بهتر از من سفسطه های رایج را بلد باشد و به جای این که ابرویش را درست کنم بزنم چشمش را هم کور کنم.

کتابم دیروز تمام شد. امروز به جای کتاب، یک فیلم دیدم که بدجوری حالم را گرفت. مسخره و بچگانه بود. لیست ده فیلم برتر 2016 را نوشتم که به محض گرفتن حقوق مبارکم سهم الفیلمم را به الی جان پرداخت کنم و روانه اش کنم برای خرید فیلم های جدید.


گمـــــــشده :)
۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

گمـــــــشده :)
۰۷آذر

«دخترک کتاب را زیر بغلش زد و از حیاط مدرسه گذشت تا به کلاس برود. مانتوی بلند طوسی اش موقع راه رفتن صدایی شبیه شَلپ شلوپ می داد. عینک ته استکانی به چشم زده بود که برای بچه های امروزی خیلی ضایع به نظر می رسد. اما در همان روزها هم ترکیب عینک با مقنعه سفید چانه دار چهره ی خنده داری به دخترک داده بود.»

با دیدن اتفاقی این کتاب توی یه کتاب فروشی این تصویر توی ذهنم نقش بست. کتابُ خریدم و به برادرم هدیه دادم. داستان کتابُ یادم نمی اومد ولی تصاویرشو کاملا به خاطر داشتم.

همین چند ساعت پیش از برادرم خواستم کتابُ با صدای بلند برام بخونه.

حس شیرین و البته عجیبی بود. حس گذر عمر....


+برای لیدی عزیز

گمـــــــشده :)
۳۰آبان

1) الی جانمان یه لیست 17 تایی فیلم خریده که از سال 1952 شروع می شه. مسلما برای دیدنشون چالش بزرگی در پیش دارم.

2) little miss sunshine یه فیلم خنده دار، سرگرم کننده و دیدنیه. چیزی که در مورد خارجیا برام خیلی جالبه نحوه برخوردشون با مرگ عزیزانشونه. یعنی حال می کنم وقتی می بینم جنازه پدربزرگ خونواده یه گوشه اس بعد همگی دارن شام می خورن مثلا. فیلم کاملا خونوادگیه. و به جز خود مسابقه که همه دختر بچه هستن چیز خاصی نداره که مانع دیدن با خونواده بشه.

3)کتاب رویای نیمه شب رو تموم کردم.راستش یاد کتاب قصه های بچگیامون افتادم که همه چیز به خیر و خوشی تموم میشد. یاد داستان علی بابا و چهل دزد بغداد افتادم. خوندنش حس خوبی داشت ولی خیلی از دست هاشم حرص خوردم. خیلی خنگ بود. نمی دونم دختره دیگه باید چیکار می کرد!!!

اگه می خواید به طور تخصصی در مورد مسائل مورد اختلاف شیعه و سنی تحقیق کنید علاوه بر این کتاب که به صورت محدود به بعضی مسائل اشاره کرده، کتاب شب های پیشاور خیلی کتاب مناسبیه.

4)فیلم دوران مهرورزی هم فیلم قابلیه. من که خوشم اومد. منتها این یکی رو نمی شه با خونواده دید.

جدیدا دارم خودمو تو شخصیت  فیلم ها پیدا می کنم. بازی جالبیه. امتحان کنید البته اگه تا حالا امتحان نکردین.

5)بعد از دیدن دو تا فیلم و تموم کردن یه کتاب حس یه انسان فرزانه رو پیدا کردم. هر سوالی دارید می تونید بپرسید (:دی)





گمـــــــشده :)
۲۶آبان

نمایشگاه کتاب تو شهرمون از دیروز شروع شده.

بحثی از بن نمی کنم. که 80 تومن باید از جیب ما بره و 20 تومن باید از جیب دولت.

این که اون پشت مشت ها چه سیاستی خوابیده رو نمی دونم.

فقط می دونم همه چیز واقعا گروووون بود. اینو بی خجالت می گم. هیچی با جیبم هم خونی نداشت. دقیقا قیمت هیچ کدوم از کتاب های مورد نیازم با جیبم هم خونی نداشت. و وقتی با جیب یه جوون کاملا معمولی هم خونی نداره با جیب بقیه هم هم خونی نداره. پس از همین تریبون اعلام می کنم اینقدر نگین چرا ملت کتاب نمی خَرن. گروونه خب. خیلی از کتاب ها بودن که دوست دارم تو آرشیوم داشته باشم که گه گاهی با نگاه کردن به صفحاتشون و خوندن چند صفحه ازشون حال دلم خوب بشه. ولی چشمم به قیمتش میفتاد بی خیال حال خوب می شدم. نمی ارزید. واقعا نمی ارزید.

حالا خودم مهم نبودم. به هر حال عمریه دارم خوراک روحمو از کتابخونه تامین می کنم. نشد از دوستان. نشد بی خیالش می شم. :دی

ولی خیلی برام مهم بود که برای اخوی گرام کتاب هایی رو بخرم که خودم توی بچگی هام خوندم. کتاب هایی مثل پیتر پن، سفیدبرفی و هفت کوتوله، دختر کبریت فروش، شنل قرمزی و حتی دیو و دلبر. خرید یه کتاب کودک با برگه های معمولی و اندازه معمول کتاب کودک حداکثر 3 هزار تومن می شه. می دونم نویسنده های خوبی در زمینه کودک داریم ولی دلم می خواست کتاب هایی رو که خودم خوندم، براش بخونم. یا برام بخونه و نظرشو بدونم.

ولی ناشران عزیز تمام کتاب های مد نظر من رو با کاغذ گلاسه و در قطع بزرگ و یا حتی مصور چاپ کرده بودن. حتی نتونستم یه چاپ معمولی پیدا کنم. نه تنها تو این نمایشگاه بلکه در گشت و گذارهای قبلی هم تو کتابفروشی های مختلف ندیدم.

در عوض تا دلتون بخواد از این کتاب های حسنی نگو بلا بگو با چاپ معمولی موجوده. که من واقعا منتفرم از این کتاب ها. خیلی مسخره نوشته شدن. و اصلا به دلم نمی شینن.

کل غرفه ها رو دونه به دونه گشتم. بالاخره به غرفه ی زیر رسیدم. خودم همیشه دوست داشتم و دارم قصه های قدیمی رو به زبان ساده بخونم. به هر حال انتخاب بدی برای برادر جان نبودن.


اما بریم سر وقت عشق خودم. همون اول گشت زنی هام چشمم خورد به نازنینی که در زیر می بینید.

دو جلده. چیزی نبودا. همه اش 110 تومن. با تخفیف می شد 98 تومن.

به شدت برای بهبود کارم بهش نیاز داشتم. ولی موجودیم معادل قیمت یه جلدش بود. تازه با تخفیف.

برای این که به خریدنش فکر کنم رفتم بیرون دو کاسه آش خوردم به علاوه ی لقمه هایی که الی جون برام آورده بود. بعد این که احساس سیری کردم کمی عقلم سرجاش اومد. دیدم فعلا با وضع موجود کار عاقلانه ای نیست. یعنی بود ها. ولی خب راه نداره فعلا. اینه که از همین تریبون اعلام می کنم هر کی می خواد برای تولدم کادو بخره گزینه مناسبیه ها. تا اردیبهشت هم وقت دارین. مطمئن باشین با دیدنش ذوق مرگ می شم

:دی

این که کتاب ها رو جوری چاپ می کنن که جذابیت بصریشون برای بیننده زیاد بشه و مردم ترغیب بشن به خریدن خیلی خوبه مثلا کتاب های زیر جون می دن برای کتابخونه های تزیینی.

برای جبران ناکامی ناشی از نخریدن کتاب مدنظرم برای خودم «رویای نیمه شب» رو گرفتم. به این امید که برای کتابخونه ای که احتمالا در اینده خواهم داشت آرشیو خاطره انگیزی جمع کنم. هرچند کتاب تو دستم نمی مونه و چون خودم برای پیدا کردن کتاب مورد علاقه ام کلی دردسر می کشم هر کی درخواست کنه با کمال میل بهش می دم. برای اخوی هم دو تا کتاب گرفتم به این امید که از تب لت دور بشه ولی فقط یه نگاه بهشون کرد و گذاشتشون سر طاقچه. خوشحال شد ولی جذابیت بازی های تب لت هنوز هم بیشتره.

نمی دونم چرا هرجا چشمم به کرگدن میفته یاد ایشون میفتم. :دی

خیلی دوست داشتم ناطور دشت رو هم بخرم. اما فقط یه ترجمه تو نمایشگاه به اون بزرگی دیدم. و راستش اسامی لیست سلینجر شاسی هولدن هم یادم نبود که بدونم این مترجم خوبه یا نه. اینه که بی خیال خریدنش شدم.

گمـــــــشده :)