بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۴۰ مطلب با موضوع «کار می خوام..» ثبت شده است

۲۶دی

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

گمـــــــشده :)
۱۳دی

از 8 صبح تا همین الان در حال کشیدن نقشه هستم. البته منهای زمان رفتن به محل کار و زمان برگشتنم به خانه و البته خواندن نماز و گلاب به رویتان قضای حاجت جیک ثانیه ای(یعنی خیلی مختصر و مفید).

ناهار را هم در حین کار خوردم.

الان که چیزی به انتهای کار نمانده و دلم می خواست بعد از اتمامش یک نفس راحت بکشم و به گردن نازنینم استراحتی بدهم، رئیس جان زنگ زده و می فرماید:

«خانم س یه 4 کیلومتر باید به مسیر اضافه بشه. کاری نداره ها. فقط همون جداول قبلی رو کپی کن و کیلومتراژو عوض کن و همه مساحت ها رو توی جدول اعمال کن. دیگه لازم نیست دورگیری کنی. کاری نداره که»

خدا شاهده شما هم شاهد باشید دلم می خواست با این صدای طلبکارش از پشت تلفن با امواج مخابرات مشتی حواله ی آن دهان مفتش کنم. یکی نیست بگوید دِ آخر ابله گرامی این ها که می گویی دست کم 4 ساعت دیگر زمان می برد. کسی که داری مدام دستوراتت را حواله اش می کنی احیانا گلاب به رویتان آدم است نه ماشین.

++دو روز رفته بود شهرستان. یکی از این دو روز یعنی دیروز را در محل کارم بیکار بودم.(طبق وظیفه ام در محل کارم حضور داشتم ولی کاری برای انجام دادن نبود که مقصرش من نیستم) ابله جان دارد تلافی آن یک روز را درمی آورد. از نظر من خونش حلال است. حکم قصاص می خواهم.


گمـــــــشده :)
۰۹آذر
دو روز پیش از طرف شرکت یه آگهی استخدام کمک نقشه بردار توی روزنامه زدن. روز اول تماس زیادی نداشتیم. فقط 4 نفر.
دیروز هم که تعطیل بود. ولی امروز از صبح دارم تلفن جواب می دم. حدود 40 تماس داشتیم.
کمک نقشه برداری شغل خیلی نون و آبداری نیست. روزمزد حساب می کنن و اگه هر 30 روز ماه کار باشه که نیست با احتساب روزی 30 هزار تومن دستمزد، می شه ماهی 900 تومن. البته کارش هم خیلی سخت نیست. ولی به هر حال ممکنه تمام وقت فرد رو بگیره.
یکی از کسایی که تماس گرفته بود می گفت: «ارشد عمران هستم. هر نرم افزاری که فکرشو بکنید بلدم. ETABS, SAFE, SAP و...
الان دارم کار تحقیقاتی و پایان نامه انجام می دم. ولی خودتون در جریانید که درامد زیادی نصیبم نمی شه. باور کنید شاگرد اولم. دنبال کسب تجربه ام. بهشون بگید زود یاد می گیرم.»
یاد روزهای اولی افتادم که خودم دنبال کار می گشتم. تازه میزان توانایی هام به اندازه ی این آقا نبود و خیلی سطح پایین تری داشتم. و به حداقل حقوق راضی بودم.این آقا اگه می تونست یه کار مناسب با حرفه اش پیدا کنه حداقل درامدش در ماه دو میلیون تومن بود. ولی به نصف نصف این مقدار هم رضایت داشت.
امروز داشتم از سر بیکاری های اجباری شرکت گشتی توی سایت شعبانعلی می زدم. که به این پست برخوردم.
اون طور که من فهمیدم محمدرضا می خواد بگه وقتی فرصتی به دست میارین خیلی هول نشین. کمی صبر کنید. فکر کنید. ببینید الان وقت استفاده از این فرصت هست یا نه؟ این طوری نباشه که از هول حلیم بیفتین توی دیگ.
خب محمدرضا حرف درستی می زنه. حرفشو قبول دارم. ولی این رو هم می دونم که وقتی مدت زیادی از خواسته به حقِت دور میفتی به شدت تشنه می شی و اگه از دور سرابی از آرزوی همیشگیت ببینی به سرعت به سمتش هجوم میاری! دیگه یادت می ره فکر کنیو موقعیت رو بسنجی!!
فراموش می کنی که آیا درسته با این همه دانش و وقتی که در گذر زمان برای آموختنشون صرف کردی، به حداقل موجود رضایت بدی؟
از طرفی اگه رضایت ندی چطوری می تونی این حجم دانِشِت رو یه جایی هرچند محدود به کار بگیری؟
گاهی فکر می کنم این تشنگی بیش از حد ما و این قانع به کم بودن های ما باعث شده که اوضاع روز به روز بدتر بشه.
و قسمت وحشتناک ماجرا اینه که اگه من خودمُ کنترل کنم و به طعمه ی دلخواهم با حداقل امکانات حمله ور نشم حتما نفر بعدی این کار رو می کنه و دستم توی پوست گردو می مونه. البته لازمه بگم همین جمله من هم خودش نوعی  فرار از فرصت سوزی هاییه که تبدیل به فرصت طلبی می شه و محمد رضا به خوبی شرح و بسطش داده.
++تماس گرفتن 40 نفر آقا توی رنج سنی 25 تا 35 برای کاری با حداقل حقوق و مزایا و بدون بیمه نشون می ده که....



گمـــــــشده :)
۲۹آبان

روی سخنم با همه ی خانمای شاغلیه که دارن با درآمد کم به اندازه ی یه مرد کار می کنن ولی نصف اون هم حقوق نمی گیرن:

بیاین همگی برای اعتراض به این کار اعتصاب کنیم و از فردا، نه فردا که تعطیله از پس فردا سرکار نریم.

حداقل فایده اش اینه مجبور می شن کارمند مرد استخدام کنن و حقوق و مزایای حداقل اداره کار رو بهشون بدن. من کمتر حرص می خورم این طوری.

++امروز رفته بودم برای یه مصاحبه ی کاری. با منشی که صحبت می کردم سر درد و دلش باز شد. می گفت از بس بیکار زیاده دیگه ارزش وقت خودشونو نمی دونن. با حداقل ترین دستمزد حاضر می شن کار کنن و بدترین شرایط.

حرف منشی رو تایید کردم اما خانم های تازه کار رو هم درک می کنم.



گمـــــــشده :)
۲۵آبان

دیروز یکی از جاهایی که قبلا برای کار درخواست داده بودم، تماس گرفتن.

میلی نداشتم برم. ولی نمی شد نرفت. به امید این که پدر گرام مخالفت می کنه و منم راحت می شم، شرایط کارو براش توضیح دادم و منتظر بودم بگه نمی خواد. بشین سرجات بچه و ازین جور جملات نغز که در کمال ناباوری من و در عین خونسردی و بی خیالی فرمودن که: برو

قشنگ به فنا رفتم.

فکر کنم جیغ چیغ های دو سال پیشم بدجوری روش تاثیر گذاشته چون این طوری پیش بره اگه بگم می خوام برای کار تو سیتی سنتِر جهنم آبنبات چوبی بفروشم مخالفت نمی کنه.

++این روزا خیلی داره دیر  دیر میگذره. هیچ وقت فکر نمی کردم اگه مامانم یه هفته خونه نباشه دلم براش تنگ بشه. ولی بدجوری دلم تنگ شده.

پس این جمعه ی لعنتی چرا نمیاد؟ می تونم بدون اغراق بگم سرعت گذشت زمان توی این چند روز دو برابر روزهای پیشین بوده.

+قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم.

اینم بگم و می رم:

برای ثبت نام به بنده خدایی به مدارکش نیاز داشتم. هربار بهش زنگ می زدم می گفت فردا میارم و نمی آورد. امروز خیلی شاکی شماره شو گرفتم و شاکی تر گفتم: آقای فلانی چرا مدارکتو نمیاری کارتو انجام بدم؟

خیلی مظلوم گفت: خانم شرمنده. قسمت شد بیام کربلا. اگه زنده برگردم حتما میارم.

هم جا خوردم هم خوشحال شدم. تا حالا با کسی از کربلا تماس تلفنی نداشتم. البته احتمالا هنوز از کشور خارج نشده. ولی همین قدر هم برام جالب بود.

باشد که سال بعد نوبت ماها برسه.


گمـــــــشده :)
۱۹آبان

یکی از موارد درگیری من رئیسم مربوط می شه به نحوه چینش پوشه هاییه که در عکس می بینین.

رئیس تا حالا چند بار به چینش اینجانب که مثل شکل زیر هست اعتراض کرده.

و فرمودن چرا پوشه ها رو مثل شکل زیر نمی چینم.(خدا شاهده تا حالا دو بار گفته. به همون سوی لامپ روشن بالا سرم قسم.)

حالا این که واقعا چه فرقی داره رو نمی دونم. در حالتی که ایشون می گه امکان سقوط پوشه ها زیاده برای همین به حالت قبلی راضی ترم.

یکی دیگه از درگیری هامون در مورد شارژ پرینتره. برگه ی زیرو ببینید

خدایی این پرینتر نباید شارژ بشه؟

بهش که می گم برگه ای که از ورد پرینت گرفتم (نه اسکن) رو نشونم می ده و می گه این که خوبه که. ببین!!!

جالبه که عکس العمل خانمش هم در موراد مشابه همین طوره. یعنی باید حتما خودشون به مشکل برخورد کنن بعد اقدام کنن. و جالب تر اینه که  حتی در برخورد با خودشون هم همین طور رفتار می کنن. یعنی اگه خانمش به خرابی موس اعتراض کنه رئیس بعد از امتحان کردنش می فرمایند که: این که درسته. و خانمش باید عینا دلیل خرابی مد نظرش رو عنوان کنه.

خلاصه این که سعی کردم عادت کنم. و فکر کنم جزئی از رفتارشونه.

این هم جایگاه بنده اس.

:دی

و البته داشتیم ارشیو عکس هامو می دیدم که عکس زیرو پیدا کردم. به یاد یکی از دوستان می زارمش که ببینه. و آرزو می کنم یه روز یکی از اینا نصیبش بشه و کیف کنه برای خودش.

:دی


گمـــــــشده :)
۱۵آبان

1)رسیدم به مسیر همیشگیم. تاکسی ها و وسیله های شخصی به نوبت ایستاده بودن که مسافر سوار کنن. یکی شون تا منو دید گفت: بفرمایین اینجا خانم.

معلوم بود نوبتشه. مسیر هر روزمه. و تقریبا همه راننده های اون مسیرو میشناختم ولی این یکی جدید بود. یه جوون حدودا 25 ساله با یه تی شرت سفید جلف درست همرنگ ماشینش، که طراحی روشو متوجه نشدم.

عادت ندارم پشت بشینم. ترجیحم اینه صندلی کنار راننده باشم. به عنوان اولین مسافر بی توجه به جدید بودن چهره راننده جلو نشستم.

منتظر شدم تا سه مسافر دیگه هم سوار بشن ولی جوانک هرچه حنجره شو بیشتر به کار می برد کمتر نتیجه می گرفت.

مسافرها میومدن ولی به هر دلیلی سوار نمی شدن. یا دوست نداشتن منتظر بمونن یا از قیافه اش خوششون نمی اومد یا اینکه قیافه اش براشون ناآشنا بود.

انگار که صبرش تموم شده باشه خطاب به بقیه راننده ها گفت: این ملت چرا سوار نمی شن؟ به خدا فردا میفروشَمِش و ده تا پیکان می خرم. ببین می زارن یه لقمه نون دربیاریم!!!

اینو که شنیدم تازه متوجه داخل ماشین شدم. یه سمند نو که هنوز از روکش نایلونی صندلی هاش دل نکنده بود.

2) همکلاسیش سرکلاس می گفت: رشته ام مکانیکه. سراسری قبول شدم ولی ترم شش انصراف دادم و الان اومدم زبان بخونم.
فقط چون نمی خواستم راننده تاکسی بشم. نه که از زبان چیزی گیرم بیاد ولی به هر حال می شه به یه زبان سرا دل خوش کنم.

3)چند ماهه کرایه مسیر ثابتم شده 600 تومن. سعی می کنم همیشه اون صد تومن پول خورد رو همراهم داشته باشم چون معمولا راننده ها خورد ندارن و همون 500 تومن حساب می کنن. بارها و بارها و بارها دیدم که وقتی 600 تومن رو بهشون می دم با سپاسگزاری پولو می گیرن. پولی که حقِ شونه و منتی بابت دادنش نیست.

گمـــــــشده :)
۱۴آبان
مدت ها بود توی کیفم خاک می خورد. بالاخره فرصت شد دستی بهِش بکشم و برگه هاشو ورقی بزنم. مقدمه نویسنده جذبم کرد، با شوق ادامه دادم. رسیدم به صفحه اول. به زحمت تمومش کردم. حالا صفحه دوم بودم. به نیمه هاش رسیدم ولی کشش خوندن نداشتم. می خواستم برگه هاشو محکم به هم بکوبم که به ذهنم رسید نگاهی به اطلاعات کتاب بندازم.
عنوان کتاب رو تازگی شنیدم و به طور اتفاقی تو کتابخونه پیداش کردم. برام سوال شده بود که چطور منی که بیشتر اوقات فراغتمُ لابه لای کتاب ها سر کردم و این سال آخر بیکاری ام اینقدر به اونجا رفت و امد داشتم که منو با کارمند کتابخونه اشتباه می گرفتن، اسم شمّاس شامی رو به چشم ندیدم و جایی هم نشنیدم.
سال چاپ کتاب رو نگاه کردم.
چاپ اولش برای سال 88 بود. یعنی دقیقا 7 سال پیش. یعنی 7 سال طول کشیده بود اسم یه کتاب به گوش من برسه. تازه منی که سه چهارم اوقات بیکاریمُ لابه لای کتاب ها سیر می کردم. و مدام در سایت های مختلف دنبال تازه های نشر بودم.
7 سال طول کشیده بود اسم کتابی با محوریت عاشورا به گوشم برسه. موضوعی که در اون زمان به شدت دنبالش بودم. و دنبال منابع معتبر می گشتم. حتی تا جایی که یادمه از خواننده های دو سال پیش اینجا هم در این مورد کمک گرفتم اما هیچ کدوم اسمی از این کتاب نیاورده بودن.
کاملا واضحه از دید من ناشناخته موندن کتاب صرفا به دلیل بد بودن اون نیست. برهان قاطعی هم در این مورد دارم. خواننده ای که ما باشیم در حوزه ای مثل محرم و عاشورا دنبال روایت واقعه به گونه ای جدید می گردیم که از تکرار دربیایم. مثل کاری که کرمیار در نامیرا کرده. برای همین بدون خوندن شماس شامی با قاطعیت می گم این کتاب هم حرفی برای گفتن داره چون داره تاریخ رو با دیدی نو و بدون دستبرد روایت می کنه پس نمی تونم بگم، ناشناخته مونده چون کتاب خوبی نیست!
اعتراف می کنم وقتی این واقعیتو فهمیدم ته دلم لرزید.
7 سال طول کشیده بود تا اسم این کتاب به گوش من برسه، چند سال طول می کشه تا اسم من به گوش یه کارفرمای مطمئن برسه؟
هیچ وقت اعتقادی به گَز کردن پله های پیشرفت و ترقی در یک چشم به هم زدن نداشتم. انتظارهم نداشتم که در اولین سال شروع به کار، حقوق درست درمونی داشته باشم. حتی باور نداشتم که کاری به جز یک کار خدماتی ساده پیدا کنم.
تمام عمرم پله پله قدم برداشتم. از صفر مطلق شروع کردم و به مرور بالا رفتم. حرکتم کند بوده ولی ثبات داشته. امکان سقوطم از پله ی پنجم همون قدر پایین بوده که احتمال سقوطم از پله دهم.
اما نمی دونم چرا گاهی زمان توقف روی این پله ها خیلی طولانی می شه.
دارم فکر می کنم برای من چند سال طول می کشه تا به الان شماس شامی برسم!!!!
زمان توقفم روی پله ی اول زندگی کاریم داره طولانی می شه.
گمـــــــشده :)
۰۶آبان

1) دیده ها و شنیده هام حاکی از اینه، کسی که والدینش و مشخصا پدرش  رو در سنین کودکی یا حتی جوانی از دست می ده به مراتب با گذشت زمان از سایر همسالانش زودتر بزرگ می شه. این بزرگ شدن مسلما لذت بخش نخواهد بود و بهتره هر چیزی در زمان خودش اتفاق بیفته اما غرض از این اضافه گویی این بود که با وجود اطمینان 100 درصدی که به دیده ها و شنیده هام دارم، موندم چرا رئیس جانمان از این قاعده مستثنی شده!!

نمی دونم این بشر کی می خواد بزرگ بشه. حتی با دقت در رفتار خانمش متوجه شدم ایشون هم به سوتی های اخلاقی شوهرش پی برده اما بنده خدا کاری از دستش برنمیاد.

2) دو روز پیش که این پست فابرکاستل رو خوندم، علاوه بر این که بدجوری به دلم نشست باعث شد فکر کنم چی توی سوپرمارکت ها هست که دلم می خواسته بخرم و هنوز نتونستم. امروز یاد دَنِت افتادم.

وارد یه سوپرمارکت شدم. از تو یخچالش دو تا دنت شکلاتی برداشتم و گذاشتم روی میز فروشنده. مرتیکه ی ابله ذره ای بویی از مشتری مداری نبرده بود. اسب درونم بدجوری شیهه می کشید که اون دنت ها رو بکوب رو میزش و بیا بیرون تا بفهمه چطوری باید با مشتری رفتار کنه!

ولی خب از اونجایی که همیشه ترس شدیدی از دعوا دارم، گذاشتم اسب درونم برای خودش هِی شیهه بکشه و سم بر زمین بکوبه و گردنشو با خشم بالا و پایین کنه.

با خوردن اولین قاشق از دنت مذکور عین آبی که رو آتیش ریخته باشم اسب درونم ساکت شد و رفت گوشه ای و به نشخوارش ادامه داد. راستی اسب ها نشخوار می کنند؟ یا نشخوار کردن فقط مخصوص گاو و گوسفند و بزه؟ ولی خب یحتمل باید اسب هم این کارو انجام بده چون گیاه خواره دیگه.

3) امروز فیلم بینوایان (LES MISERABELS) رو دیدم. پیشنهاد می کنم حتما این فیلمُ ببینید. در نوع خودش بی نظیره.

زیبایی فیلم به اینه که دیالوگ ها به صورت آواز ادا می شه. شاید یه چیزی شبیه اُپرا.

آواز خونی فانتین در نیم ساعت ابتدایی فیلم فوق العاده اس.

یا سرودهای انقلابی و اعتراضی که در قسمت های مختلف فیلم خونده می شه. تک خوانی ماریوس در انتهای فیلم عالیه.

اصلا همه دیالوگ های این فیلم عالی هستن.

این جیگرو ببینید؟ گاوروش خودمونه.

بازرس ژاور با نقش افرینی راسل کرو برخلاف تصویری که از ژاور توی کارتون بینوایان داشتیم به نظر من خیلی دوست داشتنیه. اصلا راستشو بخواین اگه کرو نقش شیطونُ هم بازی کنه من دوستش دارم چون فقط و فقط با ماکسیموس گلادیاتور به یادِش میارم.

حیفه از اپوتین، دختر تناردیه ها چیزی ننویسم. از بس محو تماشاش بودم، یادم رفت اسکرین شات بگیرم. نقشش خیلی قابل درک بود.

+عنوان یکی از دیالوگ های ژان والژانه که بارها در فیلم تکرار می شه. به نظرم آوای«من کی هستم؟» خیلی بهتر از who am iهستش. نیست؟



گمـــــــشده :)
۰۴آبان

بیشتر از چند ماهه  یه شغل دوم فکر می کنم که هم به موهای سفیدم اضافه نکنه و هم کمک خرجم باشه. اما به جز تایپیستی که  گردن درد مضاعفی  نصیبم می کرد و به همین دلیل قیدشو زدم، کار مناسبی پیدا نکردم.

دیروز یه آگهی تو سایت دیوار دیدم. تنها مشکلم این بود که مرد نبودم. با این وجود تماس گرفتم.

تنها دلیلشون برای اون گزینه مرد بودن، محل کارش بود. وگرنه تمام محاسن مد نظر من رو به طور کامل داشت.

حقوقشون خیلی وسوسه کننده بود ولی نوع خاصی از مانایی درونی مانع  رفتنم می شد. از طرفی کرم درونم بدجوری به رفتن تشویقم می کرد.

حقیقتش اینه بدجوری به تنبلی عادت کردم. دیگه برام سخته از صبح علی الطلوع پشت سیستم بشینم تا وقتی اثری از آفتاب توی آسمون نمونه و ماه جاشو بگیره.

با وجود حس مانایی مضاعفم، کرم درونم برنده شد و امروز صبح رفتم به سرمنزل مقصود.

محله شون افتضاح بود یعنی من نابلد بودم و از مسیری رفتم که جز خودم، مونث دیگه ای اون اطراف دیده نمی شد. حالا دروغ نگم یه گنجشک ماده دیدم.

بعد از حدود 40 دقیقه پیاده روی شرکتو پیداکردم. جای خوب و شیکی بود. دست بردم که درو باز کنم ولی زورم نمی رسید!!!!

با فلاکت بازش کردم. قشنگ مشخص بود برای باز کردنش دارم از تمام توانم استفاده می کنم.

خلاصه با کلی امیدواری و خلاصی از حقوق چندرغازی ام و مفتخر شدن به گرفتن حقوق ثابت اداره کار ، سلام کردم.

آقایی که پشت میز نشسته بود و معلوم بود هنوز 25 سالو پر نکرده بعد از تعارفات معمول با خنده توام با عذرخواهی گفت: نیرو استخدام کردیم.

اینجانب هم که تو ذهنم به خودم لعنت میفرستادم که چرا دیروز عصر قید قرمه سبزی مامان پز رو نزدم و برای مصاحبه نیومدم با لبخندی خداحافظی کردم و دوباره در کشویی شرکت رو با زحمت باز کردم.

در راه برگشت متوجه شدم اصلا لازم نبود از مسیری که اومدم به محل کار برسم. یه مسیر خیلی سرراست و مطمئن داشت و اصلا نیازی به نگرانی در مورد محل کار نبود.

اینه که دارم ایمان میارم با وجود فشارهایی که بی پولی داره بهم وارد می کنه و جدیدا این فشارها ها تبدیل به استرس شده، هنوز گرگ بی پولی اون طور که باید روی شونه هام ننشسته و گرنه همچین کاری رو به همین راحتی از دست نمی دادم.

البته وجود خونواده هم مزید بر علت شده وگرنه اگه تنهای تنها بودم عمرا بعدازظهرا روی پتوی گرمم دراز می کشیدم و با بک گراند سقف اتاقم فیلم های روز دنیا رو تماشا می کردم.


گمـــــــشده :)