بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
آخرین مطالب

۴۴ مطلب با موضوع «کار می خوام..» ثبت شده است

با  دوستم رفتیم یه چرخی تو بازار زدیم. توی آخرین طبقه یه پاساژ یه مغازه مبل فروشی دیدیم. یعنی خیلی وقته پیداش کردیم. هر بار ازونجا رد می شیم یه سری به مبل ها می زنیم و نگاه می کنیم. دیدن رنگ های شاد در کنار رنگ چوب برام جالبه. و خوشم میاد روشون دست بکشم. از بس که نرم و لطیف هستن. یه جوون همسن خودمون اومد کمی توضیح داد و برای این که خیال نکنه قصد خرید داریم زود از مغازه ش بیرون اومدیم.

ازش می پرسم: کارگاه تون همین جاست؟

می گه: آره

یه لبخند می زنم و می رم. توی راه به دوست جان می گم: " تو ام مثل من  ذوق می کنی وقتی می بینی یکی همسن ما برای خودش یه کار راه انداخته و برای خودش کسی شده؟

با ذوق می گه : آره خیلی. خیلی از دوستام دارن برای خودشون کارآفرینی می کنن.  اما هیچ کدومشون درگیری هایی که امثال من و تو باهاش داریم و هر روز باید باهاش دست به یقه بشیم ندارن."

دقیقا نمی دونم از کی فکر کارآفرینی به ذهنم رسید. اما همیشه رویاشو داشتم. می گم داشتم چون هنوز به نتیجه نرسیدم که می خوام تو چه کاری فعالیت کنم. هنوز نمی دونم چه زمینه ای مورد علاقه مه.

شاید هم می دونم اما راهی برای رسیدن بهش بلد نیستم. احتمالا هنوز باید زمان بگذره تا بفهمم قراره چیکار کنم. منتها سوال اینجاست دیگه اون امیدواری و خوشبینی  رو در مورد آینده ندارم. احتمالا ده سال پیش وقتی گوشه اتاق می نشستم و به اوضاع اون روزا فکر می کردم با خودم می گفتم بالاخره روزهای بهتر میاد. اما الان واقعا نمی تونم این حرفو بزنم. چون روزای بهتری وجود نداره. واقعیت اینه غول های زندگی با گذشت زمان فقط ترسناک تر می شن. وظیفه ما این وسط اینه با این غول ها چطوری سرشاخ بشیم و با کمترین آسیب زندگی مونو ادامه بدیم تا زمان رفتنمون بشه. یه بنده خدایی می گفت زندگی مثل سربازی می مونه. به خودت بستگی داره موقع ترخیص چه حس و حالی داشته باشی.

دیروز همین طور که گوشه اتاق نشسته بودم و مثلا داشتم downtone abby  می دیدم تا به چیزی فکر نکنم یادم اومد یه دورانی چقدر دوست داشتم یه پرورش اسب داشته باشم. یادم اومد به این فکر می کردم اگه ورزش های گرون رو ارزون کنیم حتما می تونیم درآمد بهتری داشته باشیم. مثلا فکر کنین کسی می تونست ورزش هایی مثل گلف  یا سوارکاری  رو که کمی دور از دسترس عموم هستن،  قابل دسترس تر کنه، مطمئنا درآمد زا می شد. حداقل برای مدتی.

توی سریال یه دیالوگ قشنگ گفتن هرچند دلم نمی خواد باورش کنم: "امید یه دروغه تا تلخی حقیقت رو کمتر کنن"

الی جون گاهی از یه کار مشارکتی حرف می زنه ولی من می دونم من و خواهرم هیچ وقت نمی تونیم با هم از پس انجام یه کار بربیایم. دلیلش هم می دونم ولی نمیخوام بگم.

**از الی جون خواستم پست قبل رو بخونه و نظرشو برام بگه. علاوه بر این که خیلی خوشش اومده بود، می گفت: " تا حالا موقع کوه رفتن فقط چون خواهرت بودم حمایتت می کردم. چون معنقدم باید حامی هم باشیم. ولی واقعیتشو بخوای به نظرم کوه رفتن مسخره ترین کار ممکنه. و همیشه برام سوال بود بالارفتن از یه ارتفاع و بعد پایین اومدن از همون چه حسنی می تونه داشته باشه که تو اینقدر عاشقشی! و باید اعتراف کنم تازه الان فهمیدم که وصف لیلی رو باید از مجنون بشنوم. الان تازه فهمیدم چرا کوه میری!"

خیلی برام توضیح داد ولی راستش خودمم نفهمیدم چی فهمیده.

:))


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۷
گمـــــــشده :)

رییس جدید برخلاف رییس قبلی زیادی معتقده. رییس قبلی می رفت به جای شمال زمین جنوبشو نقشه برداری می کرد، بعد می داد دست من، می گفت شمالشو برام بکش. :|

آخر کار هم یه چیزی تحویل کارفرما می دادیم که خودشم نمی فهمید چیه و برای این که ضایع نشه تایید می کرد و نصف پول می داد و باقیشو می خورد.

اما این یکی یه جوری معتقده که حالم داره به هم می خوره. چپ می ره راست میاد، میگه: ما داریم از همه دفاتر کمتر پول می گیریم. فلان سیمکارت رایتل همه جا الان 8 هزارتومنه و من دارم 5 تومن می دم.  سیمکارت همراه اول همه جا ده تومنه من 6 تومن می دم. همه جا تغییرنام تلفن ده تومنه و من دارم 8 تومن می گیرم.

خلاصه جونم براتون بگه امروز دیگه زدم به سیم آخر از بس پز این قیمت های پایینشو داد. بعد از این که پز دادنش تموم شد، گفتم: خب شما چرا مثل همه پول نمی گیرین؟

جواب می ده: واقعیتش نمی خوام از بازرس تذکر بخورم.

دیگه خیلی بیشتر حالم به هم خورد. 3تا کارمند داره و جدیدا علاوه بر من یه نیروی دیگه هم اضافه کرده و به هر کسی حداکثر ماهی 400 تومن می ده. من که بعداز ظهر هستم به خاطر تایم کاری کمتر مسلما حقوقم کمتره. یکی نیست بگه آخه ابله ما گناه داریم یا تو که از ترست زیر ریش های نیم تراشیده ات قایم شدی!

بیشتر حالم به هم خورد چون فکر می کردم به خاطر اعتقاد زیادشه این قدر رعایت حال مردم می کنه وگرنه دیگه یه بدبخت آسمان جل هم براش فرقی نمی کنه بابت تعویض سیمکارت 500 تومان پرداخت کنه یا 1000 تومان!

کسی هم که سقفی بالا سرشه و برای تغییر نام تلفن خونه اش میاد چه 8000تومان روی پیشخوان بزاره چه ده هزار تومان ناقابل.

به حال اونا فرقی نداره چون ارزش پول انقدر پایینه که این ارقام اصلا به حساب نمیان. اما همین ارقام ریز باعث می شه سود دفتر کمی بیشتر از قبل بشه و به تبع اون حداقل حقوق دختری که 3 ساله داره اینجا زحمت میکشه صد تومن بیشتر بشه و بزنه به یه زخمی. اصلا زخم نه بره برای خودش حال کنه. والا به قرآن

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۳۴
گمـــــــشده :)

۱)۸و نیم صبح اومد دفتر. فکر می کردم کارش دیروز درست شده ولی فقط ثبت نام اولیه انجام شده بود. رمز و مهر و امضای رییس داشتم. وارد سایت شدم. تا حالا مزایده شرکت نکرده بودم ولی به نظرم با مناقصه و استعلام فرقی نداشت. مزایده مورد نظرشو میدا کردم. ۶ میلیون و اندی ودیعه اش می شد. نقد همراهش بود. می خواست مستقیم به حساب مورد نظر مزایده وارد کنه اما خاطره حوبی از فیش بانکی نداشتم. گفتم بریزه حساب خودم الکترونیکی انتقال می دیم.

رفت بانک و برگشت. سیستمم مشکل داشت. توکن(امضای الکترونیکی) رییس رو شناسایی نمی کرد. سیستم رییس بود ولی رمز داشت. قبل چند بار به مشکل برخورده بودم ولی برای گرفتن رمز سیستمش حرفی نزدم. یه جوری گلیم خودمو از آب بیرون می کشیدم. کلا رییس به همه مشکوکه. شاید هم حق داره نمی دونم.

اما راهی نداشتم. یه ساعت وقت داشتم تا اسنادشو دانلود کنم. بهش پیام دادم و رمزو گرفتم.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت. توکن شناسایی شد. تمام مراحل درست بود. رفتم برای پرداخت.

اما یه شماره کارت توی قسمت پرداخت الکترونیکی به صورت پیش فرض ثبت شده بود و این یعنی پول باید توی اون کارت باشه.

حالا ساعت ۱۱و رب بود. دانلود اسناد بی خیال شدم. ثبت قیمت مزایده تا ۲ بعدازطهر وقت داشت.

رفتیم بانک. پول انتقال دادم به حساب شرکت.

همین که پول به حساب شرکت رفت از متصدی بانک پرسیدم: خانم حساب شرکت که شماره کارت نداره. این شماره کارت مجازیه. حالا من رمز دوم از کجا بیارم که پرداخت ثبت کنم؟

گفت: نمیشه رمز دوم بگیری چون اصلا کارتی وجود خارجی نداره.

مستاصل شدم. زنگ زدم به پشتیبانی ستاد( سایت مناقصات) مشکل شرح دادم. گفتن با حساب شخص حقیقی وارد بشم و شماره حساب جدید ثبت کنم. گفت انتقال که انجام دادم زنگ بزنم راهنماییم کنه.

. زنگ زدم به رییس. با هزار را تا قرآن و قسم پولو انتقال دادیم به حساب یه شخص حقیقی یعنی رییس. چون خودش حضور نداشت بانک سخت قبول کرد انتقال انجام بشه.

رفتم دفتر. نشستم پشت سیستم. همه مراحل رفتم رسیدم به پرداخت اما بازم نمیشد. شماره حساب جدید وارد کردم اما فعال نمی سد.

ساعت ۱۲ و نیم بود.زنگ زدم به پشتیبانی ستاد. از صبح بیشتر از ده بار زنگ زده بودم.

هرربار هم زنگ می زدم ۲نفر تو صف انتظار بودن و من حداقل پنج شش دقیقه منتظر می موندم. هر چی منتظر موندم وصل نشد. 

اقاهه عصبانی شد. خودش هم شماره ستاد گرفت. چند بار هم گرفت ولی همه اش وصل میشد به منشی تلفنی و منم همجنان در انتظار.

تعجب کردم جرا این طور شده. گوشیش رو بلندگو بود یه لحظه به حرف های منشی تلفنی گوش دادم. اه از نهادم بلند شد.

پشتیبانی ستاد تا ۱۲و نیم پاسخگو بود روزای پنجشنبه و امروزم پنجشنبه بود. 

یه نگاه بهش کردم مستاصل بود.

عقلم به جایی قد نمی داد. برای گرفتن پول باید رییس می بود و نبود.

رفتم چند تا کافی نت. به چند نفر زنگ زدم ولی هیچ کس نمی دونست. تمام درها بسته بود.

تمام مدتی که تو بانک و این ور اون ور در حال دوندگی بودیم با خودم می گفتم امروز میلاده. ماه رمضونه. حتما کارش راه میفته. ته دلم نگران نبودم.

ولی وقتی ساعت ۱شد و مطمئن بودم کافی نتی که ثبت شماره حساب برامون انجام داده بسته و دستم به جایی ام بند نیست، زنگ زدیم به آخرین تیری که توی کمان داشتیم. 

طرف اب پاکی ریخت روی دستم: خانم تو کرمانشاه کلا به تعداد انگشتان یه دست با این کار آشنان که اونم شما افتادی تو زمانی که الان تو این ساعت باید برم از تو خواب بعدازظهر بیدارشون کنم اونم اگه ادرسشونو داشته باشم.

گوشی رو قطع کردم. خیره شدم به صفحه. کمی باهاش ور رفتم. افاقه نمی کرد.

به جمله صبحم فکر کردم: مول بریزین به حساب الکترونیکی پرداخت می کنیم. 

مرده کلافه بود و مستاصل. 

منم درمانده.

تا ۱ و نیم نشست و رفت.

منم کارامو انجام دادم و اومدم خونه

اینو نوشتم که بگم..... نگفتنیه ...بی خیال

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۸
گمـــــــشده :)

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۶
گمـــــــشده :)

قبل تر ها هر وقت می شنیدم که خانم ها سر درد دلشان را پیش هر کسی باز می کنند بدجوری به رگ غیرتم برمی خورد. البته نه پیش هر کسی. پیش کسی که اندکی احساس امنیت را به ان ها القا کند. یا یک همچین حسی را. چه می دانم. گیر ندهید.

یکی از پیمانکارانی که نقشه هایش را من می کشم به شدت مرد آرام و جا افتاده ای است. البته همان قدر که آرام است به همان شدت هم می تواند خشن باشد. خاصیت کارش این است.هر وقت گذرش به دفتر می خورد معمولا تنهاییم و معمولا هم کارش طول می کشد.

تا کارش را انجام دهم از وضعیت کاری و غیره می گوید.

چهره آرام و صبر زیادش در پاسخ به سوالات رئیس و ایضا احساس واقعی اش از کمک های بی نفعی که به رئیس می داد باعث شده بود تمام مدت حواسم باشد که در هنگام حضورش من هم هوس نکنم درد دل بگشایم و دنبال گوش شنوا باشم.

دیروز که گذرش به دفتر خورد تا کارش را تمام کنم بحث نمی دانم چطور به کجا کشیده شد و نمی دانم چطور دو جمله از زندگی شخصی ام بر زبان راندم. آن دو جمله همانا و خالی شدن ته دلم همانا ...

نه که بنده خدا استفاده سوئی بکند یا این که اصلا من حرف نامربوطی زده باشم. نه. حرف من یک مساله کاملا معمولی و پیش پا افتاده بود و ایشان هم جواب معقولی داد.

منتها اصل قصه این بود که نمی خواستم چهره آرامش زبان درد دل مرا هم بگشاید. این بود که بعد از گفتن همان دو جمله و شنیدن اندرزهایش، با وجودی که بحث ناتمام مانده بود و هنوز هم جا داشت که حرف هایمان گل بیندازد بی معطلی توجه اش را به نقشه جلب کردم و خواستم در صورت تاییدش کارم را تمام کنم.

القصه سخن دل پیش هر کس نتوان گفت و نباید گفت هرچند ظاهرا بسی قابل اعتماد باشد. ولی خب گاهی هم از دست آدم در می رود.


۱۲ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
گمـــــــشده :)

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۴
گمـــــــشده :)

از 8 صبح تا همین الان در حال کشیدن نقشه هستم. البته منهای زمان رفتن به محل کار و زمان برگشتنم به خانه و البته خواندن نماز و گلاب به رویتان قضای حاجت جیک ثانیه ای(یعنی خیلی مختصر و مفید).

ناهار را هم در حین کار خوردم.

الان که چیزی به انتهای کار نمانده و دلم می خواست بعد از اتمامش یک نفس راحت بکشم و به گردن نازنینم استراحتی بدهم، رئیس جان زنگ زده و می فرماید:

«خانم س یه 4 کیلومتر باید به مسیر اضافه بشه. کاری نداره ها. فقط همون جداول قبلی رو کپی کن و کیلومتراژو عوض کن و همه مساحت ها رو توی جدول اعمال کن. دیگه لازم نیست دورگیری کنی. کاری نداره که»

خدا شاهده شما هم شاهد باشید دلم می خواست با این صدای طلبکارش از پشت تلفن با امواج مخابرات مشتی حواله ی آن دهان مفتش کنم. یکی نیست بگوید دِ آخر ابله گرامی این ها که می گویی دست کم 4 ساعت دیگر زمان می برد. کسی که داری مدام دستوراتت را حواله اش می کنی احیانا گلاب به رویتان آدم است نه ماشین.

++دو روز رفته بود شهرستان. یکی از این دو روز یعنی دیروز را در محل کارم بیکار بودم.(طبق وظیفه ام در محل کارم حضور داشتم ولی کاری برای انجام دادن نبود که مقصرش من نیستم) ابله جان دارد تلافی آن یک روز را درمی آورد. از نظر من خونش حلال است. حکم قصاص می خواهم.


۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۵
گمـــــــشده :)
دو روز پیش از طرف شرکت یه آگهی استخدام کمک نقشه بردار توی روزنامه زدن. روز اول تماس زیادی نداشتیم. فقط 4 نفر.
دیروز هم که تعطیل بود. ولی امروز از صبح دارم تلفن جواب می دم. حدود 40 تماس داشتیم.
کمک نقشه برداری شغل خیلی نون و آبداری نیست. روزمزد حساب می کنن و اگه هر 30 روز ماه کار باشه که نیست با احتساب روزی 30 هزار تومن دستمزد، می شه ماهی 900 تومن. البته کارش هم خیلی سخت نیست. ولی به هر حال ممکنه تمام وقت فرد رو بگیره.
یکی از کسایی که تماس گرفته بود می گفت: «ارشد عمران هستم. هر نرم افزاری که فکرشو بکنید بلدم. ETABS, SAFE, SAP و...
الان دارم کار تحقیقاتی و پایان نامه انجام می دم. ولی خودتون در جریانید که درامد زیادی نصیبم نمی شه. باور کنید شاگرد اولم. دنبال کسب تجربه ام. بهشون بگید زود یاد می گیرم.»
یاد روزهای اولی افتادم که خودم دنبال کار می گشتم. تازه میزان توانایی هام به اندازه ی این آقا نبود و خیلی سطح پایین تری داشتم. و به حداقل حقوق راضی بودم.این آقا اگه می تونست یه کار مناسب با حرفه اش پیدا کنه حداقل درامدش در ماه دو میلیون تومن بود. ولی به نصف نصف این مقدار هم رضایت داشت.
امروز داشتم از سر بیکاری های اجباری شرکت گشتی توی سایت شعبانعلی می زدم. که به این پست برخوردم.
اون طور که من فهمیدم محمدرضا می خواد بگه وقتی فرصتی به دست میارین خیلی هول نشین. کمی صبر کنید. فکر کنید. ببینید الان وقت استفاده از این فرصت هست یا نه؟ این طوری نباشه که از هول حلیم بیفتین توی دیگ.
خب محمدرضا حرف درستی می زنه. حرفشو قبول دارم. ولی این رو هم می دونم که وقتی مدت زیادی از خواسته به حقِت دور میفتی به شدت تشنه می شی و اگه از دور سرابی از آرزوی همیشگیت ببینی به سرعت به سمتش هجوم میاری! دیگه یادت می ره فکر کنیو موقعیت رو بسنجی!!
فراموش می کنی که آیا درسته با این همه دانش و وقتی که در گذر زمان برای آموختنشون صرف کردی، به حداقل موجود رضایت بدی؟
از طرفی اگه رضایت ندی چطوری می تونی این حجم دانِشِت رو یه جایی هرچند محدود به کار بگیری؟
گاهی فکر می کنم این تشنگی بیش از حد ما و این قانع به کم بودن های ما باعث شده که اوضاع روز به روز بدتر بشه.
و قسمت وحشتناک ماجرا اینه که اگه من خودمُ کنترل کنم و به طعمه ی دلخواهم با حداقل امکانات حمله ور نشم حتما نفر بعدی این کار رو می کنه و دستم توی پوست گردو می مونه. البته لازمه بگم همین جمله من هم خودش نوعی  فرار از فرصت سوزی هاییه که تبدیل به فرصت طلبی می شه و محمد رضا به خوبی شرح و بسطش داده.
++تماس گرفتن 40 نفر آقا توی رنج سنی 25 تا 35 برای کاری با حداقل حقوق و مزایا و بدون بیمه نشون می ده که....



۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۷
گمـــــــشده :)

روی سخنم با همه ی خانمای شاغلیه که دارن با درآمد کم به اندازه ی یه مرد کار می کنن ولی نصف اون هم حقوق نمی گیرن:

بیاین همگی برای اعتراض به این کار اعتصاب کنیم و از فردا، نه فردا که تعطیله از پس فردا سرکار نریم.

حداقل فایده اش اینه مجبور می شن کارمند مرد استخدام کنن و حقوق و مزایای حداقل اداره کار رو بهشون بدن. من کمتر حرص می خورم این طوری.

++امروز رفته بودم برای یه مصاحبه ی کاری. با منشی که صحبت می کردم سر درد و دلش باز شد. می گفت از بس بیکار زیاده دیگه ارزش وقت خودشونو نمی دونن. با حداقل ترین دستمزد حاضر می شن کار کنن و بدترین شرایط.

حرف منشی رو تایید کردم اما خانم های تازه کار رو هم درک می کنم.



۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۸
گمـــــــشده :)

دیروز یکی از جاهایی که قبلا برای کار درخواست داده بودم، تماس گرفتن.

میلی نداشتم برم. ولی نمی شد نرفت. به امید این که پدر گرام مخالفت می کنه و منم راحت می شم، شرایط کارو براش توضیح دادم و منتظر بودم بگه نمی خواد. بشین سرجات بچه و ازین جور جملات نغز که در کمال ناباوری من و در عین خونسردی و بی خیالی فرمودن که: برو

قشنگ به فنا رفتم.

فکر کنم جیغ چیغ های دو سال پیشم بدجوری روش تاثیر گذاشته چون این طوری پیش بره اگه بگم می خوام برای کار تو سیتی سنتِر جهنم آبنبات چوبی بفروشم مخالفت نمی کنه.

++این روزا خیلی داره دیر  دیر میگذره. هیچ وقت فکر نمی کردم اگه مامانم یه هفته خونه نباشه دلم براش تنگ بشه. ولی بدجوری دلم تنگ شده.

پس این جمعه ی لعنتی چرا نمیاد؟ می تونم بدون اغراق بگم سرعت گذشت زمان توی این چند روز دو برابر روزهای پیشین بوده.

+قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم.

اینم بگم و می رم:

برای ثبت نام به بنده خدایی به مدارکش نیاز داشتم. هربار بهش زنگ می زدم می گفت فردا میارم و نمی آورد. امروز خیلی شاکی شماره شو گرفتم و شاکی تر گفتم: آقای فلانی چرا مدارکتو نمیاری کارتو انجام بدم؟

خیلی مظلوم گفت: خانم شرمنده. قسمت شد بیام کربلا. اگه زنده برگردم حتما میارم.

هم جا خوردم هم خوشحال شدم. تا حالا با کسی از کربلا تماس تلفنی نداشتم. البته احتمالا هنوز از کشور خارج نشده. ولی همین قدر هم برام جالب بود.

باشد که سال بعد نوبت ماها برسه.


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۳
گمـــــــشده :)