بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۶ مطلب با موضوع «من و پدرم..» ثبت شده است

۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۰۴آذر

پدرم: دوره فراگیر پیام نور برای ارشد ثبت نام می کنه. نمی ری؟

من: کی شهریه شو می ده؟

اون: حالا یه کاریش می کنیم.

من: می خوام کلا از این شهر برم. خسته شدم.

اون: زحمت کشیدی! دست کم از این کشور برو بلکه امیدی بهت داشته باشم.

++هیچ وقت فکر نمی کردم به این درجه از عرفان برسه که  همچین پیشنهادی بده. فکر کنم خودشم خسته شده.

گمـــــــشده :)
۲۵آبان

دیروز یکی از جاهایی که قبلا برای کار درخواست داده بودم، تماس گرفتن.

میلی نداشتم برم. ولی نمی شد نرفت. به امید این که پدر گرام مخالفت می کنه و منم راحت می شم، شرایط کارو براش توضیح دادم و منتظر بودم بگه نمی خواد. بشین سرجات بچه و ازین جور جملات نغز که در کمال ناباوری من و در عین خونسردی و بی خیالی فرمودن که: برو

قشنگ به فنا رفتم.

فکر کنم جیغ چیغ های دو سال پیشم بدجوری روش تاثیر گذاشته چون این طوری پیش بره اگه بگم می خوام برای کار تو سیتی سنتِر جهنم آبنبات چوبی بفروشم مخالفت نمی کنه.

++این روزا خیلی داره دیر  دیر میگذره. هیچ وقت فکر نمی کردم اگه مامانم یه هفته خونه نباشه دلم براش تنگ بشه. ولی بدجوری دلم تنگ شده.

پس این جمعه ی لعنتی چرا نمیاد؟ می تونم بدون اغراق بگم سرعت گذشت زمان توی این چند روز دو برابر روزهای پیشین بوده.

+قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم.

اینم بگم و می رم:

برای ثبت نام به بنده خدایی به مدارکش نیاز داشتم. هربار بهش زنگ می زدم می گفت فردا میارم و نمی آورد. امروز خیلی شاکی شماره شو گرفتم و شاکی تر گفتم: آقای فلانی چرا مدارکتو نمیاری کارتو انجام بدم؟

خیلی مظلوم گفت: خانم شرمنده. قسمت شد بیام کربلا. اگه زنده برگردم حتما میارم.

هم جا خوردم هم خوشحال شدم. تا حالا با کسی از کربلا تماس تلفنی نداشتم. البته احتمالا هنوز از کشور خارج نشده. ولی همین قدر هم برام جالب بود.

باشد که سال بعد نوبت ماها برسه.


گمـــــــشده :)
۰۵آبان
1)اسفند یا بهمن 92 توی بلاگفا یه پست نوشته بودم در مورد خرید مسواک. الان دقیقا مضمونش یادم نیست، گشتم ولی پیداش نکردم. گویا به لطف شیرازی ناعزیز حذف شده. اما غرض از این همه دراز گویی اینه که هنوزم دارم از همون مسواک استفاده می کنم. پدر جانمان هم هنوز داره از همون مسواکی که همون موقع همراه مسواک من خریده، استفاده میکنه.
جفت شون هم عین هم هستن. فقط مال من آبیه و مال پدرم صورتی.
جدیدا و قدیم تر هم البته وقتی می خوام مسواک بزنم حس می کنم مسواکم نم داره.
و خب از اونجایی که پدرجانمان کورنگی شدیدی داره و قهوه ای رو سرمه ای می بینه و سبز  رو آبی، شک ندارم مسواک منو با مسواک خودش اشتباه می گیره.
فک کنم از این به بعد هر شب خودم باید مسواکشو بهش بدم.
احتمالا اگه بفهمه هر شب داره چیکار می کنه می ره کل داروخونه ها رو دنبال ضدعفونی کننده دهان می گرده!!!
2) توی این چند روز 4 تا فیلم دیدم. از خیر معرفی شون میگذرم. فقط اینقدر بگم که به صورت اتفاقی دستم رفت روی فیلم هوانورد و تازه بعد نیم ساعت متوجه شدم زمانش دو ساعت و چهل و پنج دقیقه اس.
بیچاره ام کرد تا تموم شد. یعنی اصلا انگار تمومی نداشت. و موندم که خواهرجان چطور تونسته هر سه قسمت سه ساعته ی پدرخوانده رو حداقل سه بار به طور کامل ببینه!!!!
سوای این شخصیت هیوز خیلی جالب بود. جالب ترین قسمتش برای من این بود که خودش هواپیماهای ساخته شده رو امتحان می کرد. این یعنی بالاترین درصد اطمینان به تیم سازنده اش. تازه بدون کلاه ایمنی و کمربند و اینا می رفت خلبانی. البته فک کنم اون موقع این چیزا مد نبوده.

گمـــــــشده :)
۰۳آبان

1)دختری که نمی تونه تمام  محبتشو به بهانه ی حیا نثار پدرش کنه و فقط  کنارش می شینه و سریال می بینه باید بره این حیاشو قیمه قورمه کنه بلکه اینقدر زجر نکشه.

2)این ماه دوازدهمین حقوقمو می گیرم. که البته هنوز نگرفتم . چه قدر زود یه سال گذشت. شارژ اینترنتم تموم شده و در به در حقوقم هستم ولی رئیس جان خیلی شیک و مجلسی فرمودن تا آخر هفته خبری از پول نیست و فعلا عجله نکنم چون دستش خالیه و منم خیلی شیک تر و مجلسی تر گفتم مشکلی نیست ولی در دلم غوغایی بود نگفتنی.

اما سوای اون حالا من باید از همچین رئیسی تقاضای اضافه حقوق و حتی بیمه هم بکنم؟

خدایا صبر ایوب پلیییز.

3)عزیزانم تو رو خدا برای وب هاتون قالب مناسب انتخاب کنید. من خواننده مفلوک باید اون نوشته های زیباتون رو بخونم خب. ولی با همچین رنگ فونتی خدایی می شه؟ تا حالا چندین بار از چندین وب خصوصی خواستم که به رنگ فونت قالبشون توچه کنند. هرقدر رنگ فونت نزدیک به بک گراند قالب باشه خوندنش برای خواننده مفلوکی چون من سخت تره.  عزیزانم دقت کنید در انتخاب قالب. درسته شما خدای وبتون هستین ولی انصافه خدایی باشین که همچو منی برای خوندن اوامرتون به فلاکت بیفته؟

ممنون از دوستانی که خواهشمو پذیرفتن و رنگ فونت قالب هاشون رو اصلاح کردن. سپاس مجدد.

البته لازم به ذکره که به آقای سربه هوا چیزی نگفتم و فقط به عنوان نمونه قالبشو گذاشتم.  درواقع بنده خدا یه جورایی قربانی شد. :دی

4) چند وقته مرتب دارم سرفه می کنم. دیشب پدرجانمان تازه متوجه شده:

اون: سرماخوردی؟

من: نه فط سرفه می کنم.

اون: همونه. ویروس جدیده. فلان ویروس ناشناخته تو فلان قاره باشه اولین نفری که می گیره تویی. نکنه یه وقت مواظب خودت باشی ها.گناهع داره. باید حتما بقیه هم بگیرن تا رسالتت انجام بشه.

من(با خنده): خدایی یادت میاد آخرین باری که به جز «سلام» با هم حرف زدیم کی بود؟

فقط می خنده.

البته خب توی این قسمت ماجرا مقصر منم. چون حرفی ندارم برای گفتن. از کار که نمی شه گفت چون ممکنه باعث نگرانی بشه. از چیزهای دیگه هم هیچ وقت حرفی نمی زنم چون ذاتا کم حرفم.

گمـــــــشده :)
۲۵مهر

1)به تجربه فهمیدم در مسیر زندگیم تنهایی کاری از پیش نمی برم. یا باید تکیه گاه کسی باشم که دووم بیارم یا باید تکیه گاهی داشته باشم که به خاطر اون ادامه بدم. اما از اون طرف به تجربه های دیگری فهمیدم در مسیر زندگیم مواقعی که تنهای تنهای تنها بودم و فقط خودم بودم و خودم بهترین موفقیت ها نصیبم شده طوری که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم  معدود نقاط  روشن زندگیمو  در همین زمان ها به دست آوردم.

این تناقض باید یه چوری معنا بشه. ولی معنایی براش ندارم.

2)فروشنده رو پرده سینمای شهرمه. ولی زمان  پخشش مقارنه با تاریکی هوا. مسیر سینما از خونه دوره. اون وقت شب هم تو مرکز شهر پرنده پر می زنه ولی تاکسی عمرا (حالا از سینما تا مرکز شهرو می شه یه کاریش کرد)

تو فکرم از پدر جان بخوام همراهیمون کنه ولی از این جلف بازیا خوشش نمیاد.

مسلما چون ازین جلف بازیا خوشش نمیاد دنبالمون هم نمیاد. نه که با رفتنمون مخالفت کنه ها ولی اسباب راحتی مون رو هم فراهم نمی کنه.

الان من می خوام فروشنده رو روی پرده سینما ببینم ولی نمی تونم. باید برم یقه ی کی رو بگیرم دقیقا؟

3) همین یه ساعت پیش دیدن فیلم revenant  رو تموم کردم. تو عمرم اینقده تیکه پاره شدن آدما رو یه جا ندیده بودم. حمله خرسش خیلی ترسناک نبود والا. بیشتر نحوه ی به جون هم افتادن آدما چندش اور بود.طوری که تمام اعضا و جوارح صورتم در هم می رفت.

اما برام سوالی پیش اومد دی کاپریو در انتهای فیلم زده طرف مقابلشو تیکه پاره کرده، طوری که اگه یه ساعت اون طوری رهاش می کرد، طرف خودش می مرد. بعد می دونید در اون حال چی می گه؟

می گه انتقام منو دست های خدا می گیرن.

نه واقعا شما فکر کنید؟ طرف همون طوری ولش می کرد همونجا راحت جون می داد بعد همون جنازه نیمه جونشو انداخت تو آب که مثلا یکی دیگه در دم بکشدش و اون شد دست های خدا.

:/

اینا هم یه چیزی شون می شه ها. با این فیلم هاشون

 


گمـــــــشده :)
۱۸مهر
از ترم دوم سودای انصراف داشتم و از ترم 6 فقط به خاطر چربش عقل به احساسم بود که تا آخر یعنی گرفتن یه تیکه کاغذ به عنوان مدرک تو دانشگاه دووم اوردم. چون انصراف توی اون زمان یه کار بیهوده بود. داشتم از تسهیلات دولتی استفاده می کردم و به تبع مدتی محروم می شدم. علاوه بر اون کی دوباره از نو شروع می کرد به خوندن.
بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی گفتم من دیگه این رشته رو می بوسم و می زارم کنار.
درس می خونم اما در این رشته نه!!!
گفتن این جمله همانا و مخالفت سرسختانه پدرجانمان همانا.
رشته پدرم علوم تربیتی بود. دوست داشتم علوم تربیتی بخونم. به اموزش کودکان استثنایی با وجود همه سختیش علاقه داشتم.
حتی اگه این هم نمی شد آموزش ابتدایی (شغل پدرم) یکی از علایقم بود.
قبول شدنش برای ارشد حتی در دانشگاه سراسری کاری نداشت. از پسش برمیومدم. اما اصرار داشتم خونواده و مشخصا پدرم راضی باشه بعد دست به کاری بزنم.
دو سال صبر کردم.
حرف زدم، دعوا کردم.
قهر کردیم. کارمون به جایی رسیده بود که پدرم حرف می زد، جوابشو می دادم.
به حد تنفر رسیده بودیم.
حس می کردم عامل تمام ناکامی هام اونه ولی اون نبود، خودم بودم که به رضایتش اصرار داشتم.
مشکل من بودم که می ترسیدم بدون حمایتش قدم از قدم بردارم.
در واقع رضایتش اصلا مهم نبود.
نهایت هزینه ای که اون زمان برای خرید کتاب هام می شد حداکثر به دویست هزار تومن می رسید که در برابر احترامی که بعدها بین مون از بین رفت، هیچ بود.
اما اینا رو نگفتم که بگم من چقدر ابله بودم و پدرم چقدر سرسخت.
اینا رو گفتم که بگم توی آزمون استخدامی آموزش و پرورش که امروز اومده روی سایت طالب دانش آموخته عمران نیستن یا تعداد فوق العاده کمی پذیرش دارن که اصلا به چشم نمیاد و در عوضش برای دانش اموخته های آموزش ابتدایی و کودکان استثنایی شانس بیشتری وجود داره.
اما قسمت تراژیک قصه اینه که همون پدر که سه سال پیش سرسختانه در برابر حرف های من مقاومت می کرد خیلی راحت می فرماید که:
«این رشته اس تو خوندی آخه! می رفتی ارشدتو علوم تربیتی می گرفتی حداقل»
می گم سه سال پیش من همینو به تو گفتم ولی مخالفت کردی
می گه هنوزم دیر نشده خب
می گم دیگه من اون انرژی و هدف رو ندارم که اون موقع داشتم. هر چیزی به وقتش باید انجام بشه.
اینجاست که عزیزانم از من به شما نصیحت راه خودتونو برید. و از عدم وجود حامی هم نترسید هرچند ترس داره. ولی شما نترسید. بالاخره یه روزی باید قبول کنید که تنها ادمی که تو این دنیا واقعا می تونید بهش تکیه کنید فقط خودتون هستین و لاغیر.
++از این ها بگذریم بهتر که اصلا رشته منو نداشتن. اصلا حس و حال درس خوندن ندارم.
گمـــــــشده :)
۰۶مهر

بچه که بودم مثل همه ی بچه ها توی کوچه بازی می کردم. ولی از همون بچگی هم خل بودم. خل بودم چون همیشه مراقب کوچیکترا بودم. آدم عاقل وقتی می بینه پدر و مادر به اون گندگی بچه عزیز تر از جونشونو ول کردن به امان خدا دیگه به خودش سخت نمی گیره که حواسش به همه چیز باشه.

اما این چیزی نبود که بازی ها رو کوفتم می کرد. چون اصولا میلی به بازی نداشتم. همیشه تنهایی رو ترجیح داردم.

چیزی که آزارم می داد دختر همسایه مون بود. شاید هم آزارم نمی داد. نمی دونم.

من و سحر هم سن بودیم. توی یه مدرسه درس می خوندیم. سحر خیلی پرانرژی بود. و البته شیطون. کاملا برعکس من که اروم بودم و ساکت.

سحر تابستون که می شد کار می کرد. آب انجیر و آب زرشک می فروخت. همون دم در خونه شون هم می فروخت. اون موقع 7 سالمون بود.

همیشه دلم می خواست یه بار ازش آب انجیر بخرم. ولی بابا به بهانه مریضی و غیر بهداشتی بودن اجازه نمی داد.

سحر از بچه های بقیه همسایه ها مراقبت می کرد و در ازاش پول می گرفت.

منم همیشه حواسم به بچه ها بود ولی به اندازه سحر توی کوچه نبودم. و البته پولی هم نمی گرفتم.

اعتراف می کنم همیشه به سحر بابت اینکه خودش کار می کرد حسودیم می شد. حسودیم می شد چون روی پای خودش ایستاده بود و من همیشه در بند چیزی یا کسی بودم.

بعدازظهر یکی از روزای  تابستون که داشتیم با هم بازی می کردیم. یا شاید هم داشتن بازی می کردن و من نظاره گر بودم، سحر همه رو تشویق کرد که قاصدک جمع کنن.

منم بهشون ملحق شدم و همه با هم یه عالمه قاصدک جمع کردیم. البته منظورم از یه عالمه پره یه نایلون کوچیکه.

با خودم فکر کردم شاید می خواد قاصدکا رو تو باد رها کنه. وقتی تعدادشون زیاد باشه قشنگ ترن.

ولی سحر به یکی از دخترا گفت بره کبریت بیاره. کبریت که به دستش رسید، تموم قاصدک ها رو کنج یه دیوار خالی کرد. ما هم دورش حلقه زدیم که باد زحمتمونو به هدر نده.

سحر کبریتو روشن کرد و یه هو انداخت به جون قاصدکا.

اونا همگی با هم گر گرفتن

از دیدن این صحنه دلم ریش شد.

خیلی جدی بهش گفتم: چرا این طوری می کنی؟ گناه دارن!

خندید. برو بابا. گناه چیه. جون ندارن که. وقتی می سوزن خیلی خوشگل می شن. و دوباره یه سری دیگه قاصدک رو به اتیش کشید.

راست می گفت. وقتی می سوختن خیلی خوشگل می شدن.

اما باز هم نتونستم خودمو متقاعد کنم که سوختنشونو ببینم.

بی خیال قانع کردن سحر شدم. رفتم از دور نگاشون کردم. شاید هم برای این که تنها نباشم دوباره باهاشون همکاری کردم و قاصدک های بیشتری رو سوزوندیم. راستش اخر قصه یادم نمیاد. اما مطمئنم جواب سحر سستم کرد. و مطمئنم هیچ وقت از سوزوندن قاصدک ها لذت نبردم.

هنوزم وقتی چشمم به قاصدکی میفته صحنه سوزوندنشون میاد جلو چشمم.



گمـــــــشده :)
۰۸شهریور

چند شب پیش  وبلاگی رو می خوندم که نوشته هاش برای من خیلی جالب بود..

با خودم می گفتم عجب آدم خفنیهههههههه.(آیکون دهان باز و چشم های گشاد شده.)

توی همون حال که در حال خوندن بودم پدرم هم مشغول تماشای تلویزیون بود.

زیرزیرکی نیم نگاهی بهِش داشتم.

تنها بود و مشغول تماشای برنامه خندوانه. گه گاهی که رد شدن مادرمو از اون اطراف می دید در مورد برنامه حرف می زد. ولی وقتی کسی نبود فقط در سکوت تماشا می کرد.

وسط هاش که رسید خوابش برد.

یه نیم ساعت بعدش از خواب بیدار شد، مسواک زد. دوباره یه کم خندوانه دید. بعد خوابید.

اون شب فقط حواسم بود اگه کاری چیزی داشت انجام بدم براش و غرق خوندن نباشم. اما امروز که دارم فکر می کنم، می بینم درستش این بود که کلا بی خیال خوندن بشم و با همدیگه برنامه مورد علاقه شو ببینیم. این طوری شاید لابه لای صحنه هایی که بعضا از نظر من خنده دار هم نیستن می تونستم یک خاطره ی مشترک دیگه به جمع خاطرات ناب قبلیم اضافه کنم.

اون شب الی جوون هم اصلا از اتاقش بیرون نیومد. تمام مدت حس می کردم دلش می خواد الان برم تو اتاق و باهاش حرف بزنم.

با وجودی که اون شب جز مطالعه کار دیگه ای انجام ندادم اما بابت کارهای نکرده ام عذاب وجدان گرفتم.

تو سنی هستم که باید برای خونواده ام حامی باشم و بتونم باری از مشکلاتشون کم کنم. ولی این طوری نیست. فقط می تونم از خدا بخوام که مشکلی به مشکلات روزمره و معمولیشون اضافه نکنم. متاسفانه فقط همین


گمـــــــشده :)