بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۹ مطلب با موضوع «من و پدرم..» ثبت شده است

۱۰خرداد

دوستی داشتم در فضای بلاگستان که اسطوره ام بود در نوشتن. هر چه می نوشت از ته ِ تهِ دل می خندیدم. بدجوری به سودا حسودی ام می شد. نه برای نوشته هایش که غم را از یاد خواننده می برد. نه برای وضع خانواده اش و نه برای اخلاق و جایگاه اجتماعی اش.

توی یکی از پست هایش نوشته بود، در کودکی و گاها بزرگسالی برای پدرش نامه می نوشته و حرف دلش را به او می زده.

این را که خواندم بدجوری حسودی ام شد. یکی از عقده های بزرگ زندگی ام این است که بدون بغض و خیلی راحت حرف دلم را تحت هر شرایطی به پدرم بزنم. اما حتی روی کاغذ هم این کار را نکردم.

از وقتی کوه رفتن را شروع کردم فاصله بین من و پدر جان هر روز دور تر از دیروز می شود. حق دارد نه که نداشته باشد ولی در نهایت هر کسی راه خودش را می رود. از طرفی من دختر که ده تا مرد در زندگی ام ندارم که محبتشان را بخواهم. همین پدر است و بس که خدا با پدر های شما حفظش کند.

امروز بدجوری دلم برایش تنگ شد...

دلم می خواست حرفی بینمان رد و بدل شود. اما هنوز هم جز آن سلام و خداحافظ معمول واژه ی جدیدی سراغ ندارم.

به سبک سودا خواستم نامه ای بنویسم و پنهانی درجیب کت یا شلوارش بگذارم. بلکه بخواند و بفهمد در سرم چه می گذرد.

قلم را به دست ذهنم دادم و بی آن که کاغذی داشته باشم همانجا شروع به نوشتن کردم.

پدرم سلام...

همین...هرچه فکر کردم چیز دیگری به ذهنم نرسید.

چرا رسید. یک «دوستت دارم» هم به ذهنم رسید. اما دیدم نوشتنش با اعمالم سازگار نیست. وقتی کسی را دوست داری یحتمل در ذهن من البته، باید سرسپرده اش باشی.

دلم می خواست بنویسم پدرم بدجوری دلم اغوشت را می خواهد.

اما دیدم زیادی لوس و بی مزه است. من و چه به این لوس بازی ها و جفنگیات.

قلم ذهنم را زمین گذاشتم و بی خیال نوشتن نامه شدم.

می دانید یک دوست داشتن هایی است که هیچ وقت کهنه نمی شوند.

از یاد نمی روند. حتی ممکن است کدر هم نشوند. اما دیگر نشود ادایشان کرد. چون بالاخره باید راه خودت را بروی. نمی شود همیشه دست به سینه نشست و سر در جیب مراقبت فرو برد.

می شود؟

نمی شود...

پدرم نمی شود...

نمی شود یک جا ماند و حرکت نکرد...

به حکم جوانی و خامی و میل به پختگی نمی شود...

باور کن نمی شود.


گمـــــــشده :)
۱۳ارديبهشت

1)این روزها خیلی شلوغه. شلوغ بد نه ها. شلوغ خوب. روزمرگی های خوب. نه که همه شون خنده باشه و شادی. نه، اصلا. بعضی روزها از شدت غم بغض کردم ولی هر کاری می کردم اشکم درنمیومد. دیگه حوصله گریه کردن هم نداشتم. یه جورایی بزرگ شدم. این که بابت هر اتفاق ساده ای اشکم در مشکم نیست یعنی فرق کردم.

2)این روزها بی تعارف دارم با کوهنوردی، نبود یک عشق رو تو زندگیم پر می کنم. کاملا بی تعارف. منتها ازونجایی که هیچ راهی بدون عیب نیست  دارم با یک جنگ درونی دست و پنجه نرم می کنم.

3) دوست داشتم یه پست پراو شناسی بنویسم. اما خب ترسیدم شاکی بشین که چرا همه اش در مورد کوه می نویسم. خب آدما در مورد چیزایی می نویسن که باهاش حال می کنن.کاملا بدیهیه. منتها خب خواننده شمایید. باید به شما هم احترام گذاشت.

چون اگه پست پرآو شناسی رو می نوشتم پشت بندش پست بیستون شناسی هم می نوشتم لابد.خخخخخخخ

4)روز کارگر و روز معلم مبارک باشه. دیروز برای روز معلم برای پدر جانمان کادو نگرفتم. از در که اومدم خونه رفتم باهاش دست دادم و ماچش کردم و بهش تبریک گفتم. خودم از کارم خوشم اومد. :دی

5)یه ساعت دیگه 27 سالگیم تموم می شه و می رسم به اولین روزهای 28 سالگی....

احساس خاصی ندارم. فقط در عجبم چرا صبرم در مقابل پدرم کم شده. مشکلات کوچک این روزهام زیاده ولی این یکی از همه پررنگ تره.

تولدم مبارک. برای این که به زحمت نیفتین و دونه دونه تولدمو تبریک بگین همینجا تو دلتون بگین و بی خیا. نمی خواد بنویسین.خخخخخخخ..ممنون از همه تون.(آیکون خود تحویل گیری..:دی)

6)مراسم پیرشالیار 15 اردیبهشت توی روستایی به همین نام در اورامان تخت برگزار می شه. دوست دارم مراسمشونو ببینم ولی احتمالا نشه. اگه در مورد این مراسم اطلاعاتی دارین یا حتی تا حالا این مراسم دیدین خوشحال می شم یه چیزایی در موردش بدونم.

7)جمعه تولد برادر جان منه. تولدش مبارک. تولد برادر جان هم تو دلتون تبریک بگین. من قبول دارم. همین جا هم از همه تون تشکر می کنم. ^____^

8)دوست دارم روز تولدم توی کوه باشم...اگه نشد دست کم روز بعدش...عنِ کوه رفتن رو هم در نیاوردم. والا...

9)8 روزه حرف نزدم توقع داشتین یه پست دو خطی بنویسم؟

:))


گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

داشتم پروفایل های تلگرام را یکی یکی و تا اخرین عکس دید می زدم. بعضی ها در تمام پروفایل ها هیچ نشانی از خودشان نگذاشته بودند و فقط یکی از علایقشان را می دیدم. مثلا فردی که پروفایلش یا گل است یا پرنده از نظر من به گل و پرنده ها علاقمند است و گمان نمی کنم شما هم نظری خلاف نظر من داشته باشید چون یک امر بدیهی است.

یک سری هم علاوه بر عکس خودشان تصویر عزیزانشان را در بازه های زمانی کوتاه به عنوان پروفایل قرار می دهند. مثلا تصویر پدر یا مادرشان را. یا تصویر فرزندشان را.

پروفایل عده ای دیگر فقط شامل تصویر خودشان در موقعیت های مختلف می شود.

بعضی از پروفایل ها در عین حال که نشانی از صاحب پروفایل را در خود جای نداده اند، فقط شامل یکی از دوست داشتنی های دارنده اکانت می شوند. یعنی شما اصلا نمی دانید اصل کاری چه شکلی است اما شوهرش را می شناسید یا فرزندش را در سنین مختلف می بینید و به تبع دردنبای واقع در نگاه اول می شناسید.

با این دسته از پروفایل دار ها بدجوری مشکل دارم.

الان عرض می کنم چرا!

این جور اشخاص یا پدر هستند و یا مادر. و یا همسری که هنوز نقش پدر یا مادری را نپذیرفته. حالا با این مورد دوم کاری ندارم. اول زندگی است و شوهرش تمام عشقش محسوب می شود. خدا برای هم حفظشان کند. اما ان دسته اول بدجوری روی مخم راه می روند.

دلیل خوبی هم دارم. این که عکس پروفایل یک آقا یا خانم چهل ساله، تصویر فرزندش از یک ماهگی تا 15 سالگی باشد یعنی آن بچه برود گور خودش را بکند چون در طول زندگی اش مسلما یکی از موانع سد راه پیشرفتش همین پدر یا مادر هستند که عشق بیش از حدشان باعث جنون فرزند می شود. یکی از دلایل این عشق زیاد این است که  والدین تمام زندگی شان را خالصانه وقف فرزندشان کرده اند و عمیقا دوستش دارند چون ثمره ی تمام عمرشان است.

حالا پدری را در نظر بگیرید که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد اما در کنار ان میل زیادی هم به تحصیل دارد. می تواند به بهانه فرزندانش قید آرزوهای خود را بزند و تمام آمال خود را در آینده عزیزدردانه اش ببیند یا این که در کنار انجام مسئولیت های پدری به کار مورد علاقه اش هم برسد. همچین پدری سبک زندگی خاص خودش را در گذر زمان پیدا می کند. شما را نمی دانم اما من در گذر زمان درک کرده ام افرادی که سبک زندگی خاص خود را دارند فارغ از مقام و موقعیتشان در اجتماع همواره مورد احترام همه خواهند بود. برای همین است که گه گاه می بینیم یک فرد عامی بی سواد معتمد هزاران نفر می شود و یک تمام مردم یک شهر حتی به اسمش هم احترام می گذارند.

در واقع در جایی که آمال و آرزوهای والدین در فرزندان خلاصه می شود باید رسما فاتحه هر دو را خواند هم والدین و هم فرزندان.

سعی کردم مفهوم را برسانم. ببخشید اگر نتوانستم.

گمـــــــشده :)
۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۰۴آذر

پدرم: دوره فراگیر پیام نور برای ارشد ثبت نام می کنه. نمی ری؟

من: کی شهریه شو می ده؟

اون: حالا یه کاریش می کنیم.

من: می خوام کلا از این شهر برم. خسته شدم.

اون: زحمت کشیدی! دست کم از این کشور برو بلکه امیدی بهت داشته باشم.

++هیچ وقت فکر نمی کردم به این درجه از عرفان برسه که  همچین پیشنهادی بده. فکر کنم خودشم خسته شده.

گمـــــــشده :)
۲۵آبان

دیروز یکی از جاهایی که قبلا برای کار درخواست داده بودم، تماس گرفتن.

میلی نداشتم برم. ولی نمی شد نرفت. به امید این که پدر گرام مخالفت می کنه و منم راحت می شم، شرایط کارو براش توضیح دادم و منتظر بودم بگه نمی خواد. بشین سرجات بچه و ازین جور جملات نغز که در کمال ناباوری من و در عین خونسردی و بی خیالی فرمودن که: برو

قشنگ به فنا رفتم.

فکر کنم جیغ چیغ های دو سال پیشم بدجوری روش تاثیر گذاشته چون این طوری پیش بره اگه بگم می خوام برای کار تو سیتی سنتِر جهنم آبنبات چوبی بفروشم مخالفت نمی کنه.

++این روزا خیلی داره دیر  دیر میگذره. هیچ وقت فکر نمی کردم اگه مامانم یه هفته خونه نباشه دلم براش تنگ بشه. ولی بدجوری دلم تنگ شده.

پس این جمعه ی لعنتی چرا نمیاد؟ می تونم بدون اغراق بگم سرعت گذشت زمان توی این چند روز دو برابر روزهای پیشین بوده.

+قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم.

اینم بگم و می رم:

برای ثبت نام به بنده خدایی به مدارکش نیاز داشتم. هربار بهش زنگ می زدم می گفت فردا میارم و نمی آورد. امروز خیلی شاکی شماره شو گرفتم و شاکی تر گفتم: آقای فلانی چرا مدارکتو نمیاری کارتو انجام بدم؟

خیلی مظلوم گفت: خانم شرمنده. قسمت شد بیام کربلا. اگه زنده برگردم حتما میارم.

هم جا خوردم هم خوشحال شدم. تا حالا با کسی از کربلا تماس تلفنی نداشتم. البته احتمالا هنوز از کشور خارج نشده. ولی همین قدر هم برام جالب بود.

باشد که سال بعد نوبت ماها برسه.


گمـــــــشده :)
۰۵آبان
1)اسفند یا بهمن 92 توی بلاگفا یه پست نوشته بودم در مورد خرید مسواک. الان دقیقا مضمونش یادم نیست، گشتم ولی پیداش نکردم. گویا به لطف شیرازی ناعزیز حذف شده. اما غرض از این همه دراز گویی اینه که هنوزم دارم از همون مسواک استفاده می کنم. پدر جانمان هم هنوز داره از همون مسواکی که همون موقع همراه مسواک من خریده، استفاده میکنه.
جفت شون هم عین هم هستن. فقط مال من آبیه و مال پدرم صورتی.
جدیدا و قدیم تر هم البته وقتی می خوام مسواک بزنم حس می کنم مسواکم نم داره.
و خب از اونجایی که پدرجانمان کورنگی شدیدی داره و قهوه ای رو سرمه ای می بینه و سبز  رو آبی، شک ندارم مسواک منو با مسواک خودش اشتباه می گیره.
فک کنم از این به بعد هر شب خودم باید مسواکشو بهش بدم.
احتمالا اگه بفهمه هر شب داره چیکار می کنه می ره کل داروخونه ها رو دنبال ضدعفونی کننده دهان می گرده!!!
2) توی این چند روز 4 تا فیلم دیدم. از خیر معرفی شون میگذرم. فقط اینقدر بگم که به صورت اتفاقی دستم رفت روی فیلم هوانورد و تازه بعد نیم ساعت متوجه شدم زمانش دو ساعت و چهل و پنج دقیقه اس.
بیچاره ام کرد تا تموم شد. یعنی اصلا انگار تمومی نداشت. و موندم که خواهرجان چطور تونسته هر سه قسمت سه ساعته ی پدرخوانده رو حداقل سه بار به طور کامل ببینه!!!!
سوای این شخصیت هیوز خیلی جالب بود. جالب ترین قسمتش برای من این بود که خودش هواپیماهای ساخته شده رو امتحان می کرد. این یعنی بالاترین درصد اطمینان به تیم سازنده اش. تازه بدون کلاه ایمنی و کمربند و اینا می رفت خلبانی. البته فک کنم اون موقع این چیزا مد نبوده.

گمـــــــشده :)
۰۳آبان

1)دختری که نمی تونه تمام  محبتشو به بهانه ی حیا نثار پدرش کنه و فقط  کنارش می شینه و سریال می بینه باید بره این حیاشو قیمه قورمه کنه بلکه اینقدر زجر نکشه.

2)این ماه دوازدهمین حقوقمو می گیرم. که البته هنوز نگرفتم . چه قدر زود یه سال گذشت. شارژ اینترنتم تموم شده و در به در حقوقم هستم ولی رئیس جان خیلی شیک و مجلسی فرمودن تا آخر هفته خبری از پول نیست و فعلا عجله نکنم چون دستش خالیه و منم خیلی شیک تر و مجلسی تر گفتم مشکلی نیست ولی در دلم غوغایی بود نگفتنی.

اما سوای اون حالا من باید از همچین رئیسی تقاضای اضافه حقوق و حتی بیمه هم بکنم؟

خدایا صبر ایوب پلیییز.

3)عزیزانم تو رو خدا برای وب هاتون قالب مناسب انتخاب کنید. من خواننده مفلوک باید اون نوشته های زیباتون رو بخونم خب. ولی با همچین رنگ فونتی خدایی می شه؟ تا حالا چندین بار از چندین وب خصوصی خواستم که به رنگ فونت قالبشون توچه کنند. هرقدر رنگ فونت نزدیک به بک گراند قالب باشه خوندنش برای خواننده مفلوکی چون من سخت تره.  عزیزانم دقت کنید در انتخاب قالب. درسته شما خدای وبتون هستین ولی انصافه خدایی باشین که همچو منی برای خوندن اوامرتون به فلاکت بیفته؟

ممنون از دوستانی که خواهشمو پذیرفتن و رنگ فونت قالب هاشون رو اصلاح کردن. سپاس مجدد.

البته لازم به ذکره که به آقای سربه هوا چیزی نگفتم و فقط به عنوان نمونه قالبشو گذاشتم.  درواقع بنده خدا یه جورایی قربانی شد. :دی

4) چند وقته مرتب دارم سرفه می کنم. دیشب پدرجانمان تازه متوجه شده:

اون: سرماخوردی؟

من: نه فط سرفه می کنم.

اون: همونه. ویروس جدیده. فلان ویروس ناشناخته تو فلان قاره باشه اولین نفری که می گیره تویی. نکنه یه وقت مواظب خودت باشی ها.گناهع داره. باید حتما بقیه هم بگیرن تا رسالتت انجام بشه.

من(با خنده): خدایی یادت میاد آخرین باری که به جز «سلام» با هم حرف زدیم کی بود؟

فقط می خنده.

البته خب توی این قسمت ماجرا مقصر منم. چون حرفی ندارم برای گفتن. از کار که نمی شه گفت چون ممکنه باعث نگرانی بشه. از چیزهای دیگه هم هیچ وقت حرفی نمی زنم چون ذاتا کم حرفم.

گمـــــــشده :)
۲۵مهر

1)به تجربه فهمیدم در مسیر زندگیم تنهایی کاری از پیش نمی برم. یا باید تکیه گاه کسی باشم که دووم بیارم یا باید تکیه گاهی داشته باشم که به خاطر اون ادامه بدم. اما از اون طرف به تجربه های دیگری فهمیدم در مسیر زندگیم مواقعی که تنهای تنهای تنها بودم و فقط خودم بودم و خودم بهترین موفقیت ها نصیبم شده طوری که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم  معدود نقاط  روشن زندگیمو  در همین زمان ها به دست آوردم.

این تناقض باید یه چوری معنا بشه. ولی معنایی براش ندارم.

2)فروشنده رو پرده سینمای شهرمه. ولی زمان  پخشش مقارنه با تاریکی هوا. مسیر سینما از خونه دوره. اون وقت شب هم تو مرکز شهر پرنده پر می زنه ولی تاکسی عمرا (حالا از سینما تا مرکز شهرو می شه یه کاریش کرد)

تو فکرم از پدر جان بخوام همراهیمون کنه ولی از این جلف بازیا خوشش نمیاد.

مسلما چون ازین جلف بازیا خوشش نمیاد دنبالمون هم نمیاد. نه که با رفتنمون مخالفت کنه ها ولی اسباب راحتی مون رو هم فراهم نمی کنه.

الان من می خوام فروشنده رو روی پرده سینما ببینم ولی نمی تونم. باید برم یقه ی کی رو بگیرم دقیقا؟

3) همین یه ساعت پیش دیدن فیلم revenant  رو تموم کردم. تو عمرم اینقده تیکه پاره شدن آدما رو یه جا ندیده بودم. حمله خرسش خیلی ترسناک نبود والا. بیشتر نحوه ی به جون هم افتادن آدما چندش اور بود.طوری که تمام اعضا و جوارح صورتم در هم می رفت.

اما برام سوالی پیش اومد دی کاپریو در انتهای فیلم زده طرف مقابلشو تیکه پاره کرده، طوری که اگه یه ساعت اون طوری رهاش می کرد، طرف خودش می مرد. بعد می دونید در اون حال چی می گه؟

می گه انتقام منو دست های خدا می گیرن.

نه واقعا شما فکر کنید؟ طرف همون طوری ولش می کرد همونجا راحت جون می داد بعد همون جنازه نیمه جونشو انداخت تو آب که مثلا یکی دیگه در دم بکشدش و اون شد دست های خدا.

:/

اینا هم یه چیزی شون می شه ها. با این فیلم هاشون

 


گمـــــــشده :)