بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۸۴ مطلب با موضوع «من و پدرم..» ثبت شده است

۲۶شهریور

پرده اول:

می گفت: مامانم خواست با پسر داییم ازدواج کنم. دلم رضا نبود ولی با خودم گفتم پدر و مادرم، منو دست آدم ناجور نمی دن. رفتم سر سفره عقد و بعدش رفتیم زیر یه سقف و اون موقع بود که اون روی خودشو نشون داد و در نهایت بعد از ۱۲سال زندگی کارم به طلاق کشید. الان وقتی پدر و مادرمو می بینم که صبح ها از خواب بیدار می شن و دل می دن و قلوه می گیرن بهشون حسودیم می شه و بهشون گفتم هیچ وقت نمی بخشمشون.

نفر دومی که کنارم بود خیلی صریح گفت: 

اونا مقصر نبودن. خود تو مقصر بودی. چون هدفی نداشتی که براش بجنگی و خیلی راحت حرفشونو پذیرفتی. آدم بی هدف حقشه شکست بخوره.

پرده دوم:

لیسانس مو که گرفتم قصدم این بود ارشد، علوم تربیتی بخونم. با بابا مطرح کردم ولی مثل همیشه مخالفت کرد. و منم خیلی راحت کوتاه اومدم.

چند سال بعدش که دولت آزمون استخدامی برگزار کرد بیشترین پذیرش از بین فارغ التحصیلان رشته علوم تربیتی بود و پدرم شاکی که ؛ نمیشد علوم تربیتی بخونی به جای عمران!

اون روز فهمیدم من چوب کوتاه اومدن خودمو خوردم نه مخالفت پدرم.

پدر و مادر عزیزن. خیلی عزیز. ولی از یه جایی به بعد باید روی پای خودمون بایستیم. مطمئنا دیر یا زودش به نحوه تربیت مون بستگی داره اما بالاخره حداقل از نظر شخصیتی باید مستقل شیم.

سال اولی که کوهنوردی رو شروع کردم بابا به شدت مخالف بود. اصلا با من حرف نمی زد. به خصوص که به شدت شخصیت متعصب و سخت گیری داره و می دونستم الان داره چقدر زجر میکشه.

اما کوتاه نیومدم. حرف نزد منم حرف نزدم.

برگ برنده ام استقلال مالی بود. نمی تونست سنگ بندازه و چون پیشینه بدی نداشتم نمی تونست حرفی بزنه اما می تونست سکوت کنه.

و این سکوتش دیوونه ام می کرد.

اما حاضر نبودم به روزای قبلم برگردم.

پارسال موقع دماوند رفتن که شد تقریبا التماسش کردم که بزاره برم. لابه لای حرفاش گفت: من فقط همین طاقبستان رضایت دارم بری!

با هر بدبختی بود دماوند رفتم.

امسال علم کوه و اشترانکوه قسمتم شد. و هر بار من اسم سفر خارج از استان میاوردم، خونه متشنج می شد و هرچند در نهایت اون غالب شد و من مغلوب. اما چیزی که خوشحالم کرد و بین اون همه حرف و صحبت نامربوطی که سر رفتن و نرفتن به دماوند برای بار دوم بین مون رد و بدل شد، این جمله بود:

"من که مشکلی ندارم این کوه های یه روزه می ره. ۴ صبح می ره گاهی ۲شب می رسه! حرفی زدم؟"

اینا رو گفتم که بگم، رویام برای سال آینده اینه: "من که مشکلی ندارم کجاها میره فقط سلامت برگرده"

😂😂😂

به حرف والدین خود گوش ندهید. کار خودتونو بکنید. نترسید.

فکر نکنید بابای من خیلی مهربونه. نه عزیزم از این خبرا نیست. من هنوز بعد از گذشت ۲۸سال از  عمرم نتونستم ۵دقیقه صمیمانه باهاش حرف بزنم و فکر نکنم بتونم.

دخترا تو این همه گرگ خودشون باید یه کاری برای خودشون بکنن. هیچ مردی دلسوز ما نیست اگر هم باشه به شرطی هست که قواعد اونو اجرا کنیم نه قواعد خودمونو.

گمـــــــشده :)
۲۶شهریور

۱) برادر جانمان تا همین یه ماه پیش می پرسید: بزرگ شدین می خواین چه ماشینی بخرین؟ 

من و الی جون هم می گفتیم: از این بزرگتر بشیم؟

هفته پیش باز همون سوالو پرسید ولی به این صورت: شما که دیگه بزرگ شدین وقتی پیر بشین چه ماشینی می خرین؟

می گم: ما به اون سن نمی رسیم. قبل اون می میریم.

۲) مامان و بابا یه عادتی بدی دارن هر اتفاقی یا بحثی بینمون پیش میاد می گن: اخرش ما میریم و بی پدر یا مادر میشین حالتون جا میاد.

این جمله خیلی آزارم می داد تا الی جون یه راه براش پیدا کرد. دفعه بعد گفتن جواب پدر جان ابن بود: "۲۰ساله داری تهدید می کنی می میری! خب بمیر لطفا و انقد نه خودتو اذیت کن و نه ما رو"

دیگه همچین حرفی از بابا نشنیدم.

مامان هم هر وقت می گه خودم در جوابش می گم: نگران مردنت نباش. من زودتر میرم.

این طوری میزان تهدیداتشون به مرگ خودشون تقریبا به صفر رسیده و اعصاب آرومی دارم.

۳) از بین حدود سی فیلم هندی که دیدم به نظرم secret superstar(سوپراستار مجهول)  و دنگال خیلی دلنشین و دیدنی بودن. از خوب های هند بودن.

هولدن یه فیلم کرهدای تو وبش معرفی کرد" به همراه خدایان؛دو دنیا" داستان فوق العاده ای داشت. خیلی خوشم اومد. عنصر عافلگیریش معرکه بود.

۴) دعا کنید گره از کار همه وا شه منم یکی از اون همه

گمـــــــشده :)
۲۳شهریور
نرده های زاه پله رو باید رنگ می زدیم. پدر جان رفته رنگ خریده با ترکیب عنوان.
می گم چرا این جوری گرفتی؟
می گه: گفتین شاد باشه دیگه
می گم آخه قهوه ای با قرمز چه سنخیتی داره!
چپ چپ نگاهم می کنه و می گه نرده عای خود صاحب مغازه این طوری بود.
می گم چطوری؟
می گه:  کرم و سفید و طلایی. ببین چه طلاییش خوش رنگه؟ دو برابر بقیه پولشو دادم.
هیچی دیگه با الی جون نشستیم برای طلاییش ذوق کردیم و به حال باقیش گریه 
😂😂
گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

پرده اول: 

ف اوایل دوران دانشجوییش عاشق میشه. کار به خواستگاری میرسه ولی پدر موافقت نمی کنه. اونم به یه دلیل کاملا نامربوط. مدتی با هم دوست می مونن اما در نهایت پسر می ره دنبال زندگیش و ف همچنان داره به زندگی لبخند می زنه. من چند سال بعد از پشت سر گذاشتن این بحران دیدمش. از من کوچکتره و شدیدا بهش غبطه می خورم چون با هیچی خوشحاله. 

غم دنیا رو نمی خوره با وجودی که وضعش به مراتب خیلی بدتر از منه.

آرامش خاصی داره و برخلاف من که در برابر ناملایمات بدجوری تند میشم بسیار آرامه و همین آرامشش و تواناییش برای حرف زدن برگ برنده شه.

یه روز ازش پرسیدم: پدرتو بخشیدی؟

گفت: آره. اوایل خیلی ازش متنفر بودم. نمی تونستم ببینمش. اما وقتی فهمیدم پسره الان از پس یه زندگی به خوبی برنمیاد حالم بهتره. جالبش اینه بعد از من پدرم با ازدواج خواهرم و پسرعمه ام که دوازده سال منتظر رضایت خونواده ما بودن راضی شد و من به تبع باید بیشتر ازش متنفر میشدم. گاهی فکر می کنم اگه ما با هم ازدواج کرده بودیم احتمالا می تونستیم یه زندگی موفق داشته باشیم.

پرده دوم:

ن توی یه خانواده متوسط الدرآمد زندگی می کنه. کارشناسی شو که گرفت پدرش فوت کرد. برای فرار از وضعیت ت.خ.م.ی.ش و جلوگیری از افسردگی حاد و بهبود شرایطش دوباره شروع کرد به درس خوندن و این بار توی آزمون ارشد رتبه ۳۰ رو تصاحب کرد. و بعدش می دونین چی شد؟ 

خونواده اش اجازه ندادن بره!

خواهر نون ده سال پیش جزو رتبه های برتر بود و به راحتی تو رشته حقوق پذیرفته میشد اما فقط چون باید به یه شهر دیگه می رفت و خونواده قبول نمی کردن به ادبیات رضایت داد و مدت هاست داره با چندرغاز پول حاصل از تدریس تو نهضت سواد آموزی روزگار میگذرونه!

نمی دونم درک می کنین یا نه اما یکی از فاجعه های زندگی هرکسی اینه که از چیزی یا کسی که دوستش داره جداش کنن. 

قبلا به نون که زنگ می زدم جزو واژه "بی خیال" حرفی نداشتم بهش بگم. الان که درکش می کنم فقط می تونم سکوت کنم و بی صدا به حال عقب ماندگی جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم اشک بریزم.

بعضی چیزها ارتباطی با قسمت ندارن و چیزی جز جهل نیستن. جهل ناشی از تعصب

تعصب ناشی از برداشت غلط از دین

دینی که خودش داره میگه سخت نگیرین

پرده سوم:

بچه های گروه رفتن دماوند. دیروز رفتن. و من یه هفته اس انگار یه چیزی گم کردم. عینهو مرغ سرکنده که کله شو جدا کردن و بال بال می زنه!

صرفا نرفتن به دماوند و جاماندن از گروه باعث القای حس ناامیدی بهم نشده. چیزی که داره نابودم می کنه اینه: مردها هنوزم فکر می کنن مالک زن ها و دخترانشون هستن.

تا امروز درک نمی کردم فمنیسم ها چرا و برای چی دارن مبارزه می کنن اما الان دارم می فهمم.

احساسم نسبت به مردها دقیقا مثل احساسیه که شخصیت های کتاب هری پاتر به دیوانه سازها داشتن‌. کسانی که به هر دلیلی با یک بوسه تمام شادی وجودت رو می مکن. فقط کافیه بهت شک کنن با احساس کنن خیلی خوشحالی و زیادی داری پیشرفت می کنن. 

از شنیدن جمله قسمت نبود متنفرم.

ف می تونست به مرد مورد علاقه اش برسه و الان احتمالا داشت برای دختر و یا پسرش مادری می کرد و تلاش می کرد با همسرش پیشرفت کنه نه این که به چندرغاز حقوق و جر و بحث های رییس ابله ام قناعت کنه!

ن و خواهرش می تونستن تحصیلات بهتر و به تبع موقعیت های بهتری برای زندگی داشته باشن...

من می تونستم الان در دامنه دماوند باشم اگه ....

اینا و صدها مورد دیگه ربطی به قسمت ندارن...جهل محض هستند

جاهل نباشید


گمـــــــشده :)
۱۹تیر

یکی دو ماه پیش می رفتم توی پارکی برای دویدن. برادر جانمان هم زیادی چاق شده بود. با من میومد.

قبل اون بارها به پدر گرام گفتم یه باشگاه ثبت نامش کنه. گوش نکرد.

دو سه بار که با من اومد، پدرگرام توی باشگاه ورزشی ثبت نامش کرد.

:/

الی جانمان دندان درد شدیدی داشت. چندین بار به پدر جان گفت و گفتیم که رفتن به دندان پزشکی لازمه. ولی پشت گوش انداخت.

یه گیاه دارویی به اسم «تشنه داری» پیدا کردم که دردشو تسکین می داد. روز جمعه برای جمع کردنشون کلی دردسر کشیدم. پدر جان که این حجم از گیاه دارویی رو دید و ذوق زیاد خواهر جانمان رو، براش نوبت دکتر گرفت.

فکر کنم حس می کنه واگیری- چیزی دارم و بهتره اون دو تا بچه شو از من دور نگه داره.

:))

گمـــــــشده :)
۱۰خرداد

دوستی داشتم در فضای بلاگستان که اسطوره ام بود در نوشتن. هر چه می نوشت از ته ِ تهِ دل می خندیدم. بدجوری به سودا حسودی ام می شد. نه برای نوشته هایش که غم را از یاد خواننده می برد. نه برای وضع خانواده اش و نه برای اخلاق و جایگاه اجتماعی اش.

توی یکی از پست هایش نوشته بود، در کودکی و گاها بزرگسالی برای پدرش نامه می نوشته و حرف دلش را به او می زده.

این را که خواندم بدجوری حسودی ام شد. یکی از عقده های بزرگ زندگی ام این است که بدون بغض و خیلی راحت حرف دلم را تحت هر شرایطی به پدرم بزنم. اما حتی روی کاغذ هم این کار را نکردم.

از وقتی کوه رفتن را شروع کردم فاصله بین من و پدر جان هر روز دور تر از دیروز می شود. حق دارد نه که نداشته باشد ولی در نهایت هر کسی راه خودش را می رود. از طرفی من دختر که ده تا مرد در زندگی ام ندارم که محبتشان را بخواهم. همین پدر است و بس که خدا با پدر های شما حفظش کند.

امروز بدجوری دلم برایش تنگ شد...

دلم می خواست حرفی بینمان رد و بدل شود. اما هنوز هم جز آن سلام و خداحافظ معمول واژه ی جدیدی سراغ ندارم.

به سبک سودا خواستم نامه ای بنویسم و پنهانی درجیب کت یا شلوارش بگذارم. بلکه بخواند و بفهمد در سرم چه می گذرد.

قلم را به دست ذهنم دادم و بی آن که کاغذی داشته باشم همانجا شروع به نوشتن کردم.

پدرم سلام...

همین...هرچه فکر کردم چیز دیگری به ذهنم نرسید.

چرا رسید. یک «دوستت دارم» هم به ذهنم رسید. اما دیدم نوشتنش با اعمالم سازگار نیست. وقتی کسی را دوست داری یحتمل در ذهن من البته، باید سرسپرده اش باشی.

دلم می خواست بنویسم پدرم بدجوری دلم اغوشت را می خواهد.

اما دیدم زیادی لوس و بی مزه است. من و چه به این لوس بازی ها و جفنگیات.

قلم ذهنم را زمین گذاشتم و بی خیال نوشتن نامه شدم.

می دانید یک دوست داشتن هایی است که هیچ وقت کهنه نمی شوند.

از یاد نمی روند. حتی ممکن است کدر هم نشوند. اما دیگر نشود ادایشان کرد. چون بالاخره باید راه خودت را بروی. نمی شود همیشه دست به سینه نشست و سر در جیب مراقبت فرو برد.

می شود؟

نمی شود...

پدرم نمی شود...

نمی شود یک جا ماند و حرکت نکرد...

به حکم جوانی و خامی و میل به پختگی نمی شود...

باور کن نمی شود.


گمـــــــشده :)
۱۳ارديبهشت

1)این روزها خیلی شلوغه. شلوغ بد نه ها. شلوغ خوب. روزمرگی های خوب. نه که همه شون خنده باشه و شادی. نه، اصلا. بعضی روزها از شدت غم بغض کردم ولی هر کاری می کردم اشکم درنمیومد. دیگه حوصله گریه کردن هم نداشتم. یه جورایی بزرگ شدم. این که بابت هر اتفاق ساده ای اشکم در مشکم نیست یعنی فرق کردم.

2)این روزها بی تعارف دارم با کوهنوردی، نبود یک عشق رو تو زندگیم پر می کنم. کاملا بی تعارف. منتها ازونجایی که هیچ راهی بدون عیب نیست  دارم با یک جنگ درونی دست و پنجه نرم می کنم.

3) دوست داشتم یه پست پراو شناسی بنویسم. اما خب ترسیدم شاکی بشین که چرا همه اش در مورد کوه می نویسم. خب آدما در مورد چیزایی می نویسن که باهاش حال می کنن.کاملا بدیهیه. منتها خب خواننده شمایید. باید به شما هم احترام گذاشت.

چون اگه پست پرآو شناسی رو می نوشتم پشت بندش پست بیستون شناسی هم می نوشتم لابد.خخخخخخخ

4)روز کارگر و روز معلم مبارک باشه. دیروز برای روز معلم برای پدر جانمان کادو نگرفتم. از در که اومدم خونه رفتم باهاش دست دادم و ماچش کردم و بهش تبریک گفتم. خودم از کارم خوشم اومد. :دی

5)یه ساعت دیگه 27 سالگیم تموم می شه و می رسم به اولین روزهای 28 سالگی....

احساس خاصی ندارم. فقط در عجبم چرا صبرم در مقابل پدرم کم شده. مشکلات کوچک این روزهام زیاده ولی این یکی از همه پررنگ تره.

تولدم مبارک. برای این که به زحمت نیفتین و دونه دونه تولدمو تبریک بگین همینجا تو دلتون بگین و بی خیا. نمی خواد بنویسین.خخخخخخخ..ممنون از همه تون.(آیکون خود تحویل گیری..:دی)

6)مراسم پیرشالیار 15 اردیبهشت توی روستایی به همین نام در اورامان تخت برگزار می شه. دوست دارم مراسمشونو ببینم ولی احتمالا نشه. اگه در مورد این مراسم اطلاعاتی دارین یا حتی تا حالا این مراسم دیدین خوشحال می شم یه چیزایی در موردش بدونم.

7)جمعه تولد برادر جان منه. تولدش مبارک. تولد برادر جان هم تو دلتون تبریک بگین. من قبول دارم. همین جا هم از همه تون تشکر می کنم. ^____^

8)دوست دارم روز تولدم توی کوه باشم...اگه نشد دست کم روز بعدش...عنِ کوه رفتن رو هم در نیاوردم. والا...

9)8 روزه حرف نزدم توقع داشتین یه پست دو خطی بنویسم؟

:))


گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

داشتم پروفایل های تلگرام را یکی یکی و تا اخرین عکس دید می زدم. بعضی ها در تمام پروفایل ها هیچ نشانی از خودشان نگذاشته بودند و فقط یکی از علایقشان را می دیدم. مثلا فردی که پروفایلش یا گل است یا پرنده از نظر من به گل و پرنده ها علاقمند است و گمان نمی کنم شما هم نظری خلاف نظر من داشته باشید چون یک امر بدیهی است.

یک سری هم علاوه بر عکس خودشان تصویر عزیزانشان را در بازه های زمانی کوتاه به عنوان پروفایل قرار می دهند. مثلا تصویر پدر یا مادرشان را. یا تصویر فرزندشان را.

پروفایل عده ای دیگر فقط شامل تصویر خودشان در موقعیت های مختلف می شود.

بعضی از پروفایل ها در عین حال که نشانی از صاحب پروفایل را در خود جای نداده اند، فقط شامل یکی از دوست داشتنی های دارنده اکانت می شوند. یعنی شما اصلا نمی دانید اصل کاری چه شکلی است اما شوهرش را می شناسید یا فرزندش را در سنین مختلف می بینید و به تبع دردنبای واقع در نگاه اول می شناسید.

با این دسته از پروفایل دار ها بدجوری مشکل دارم.

الان عرض می کنم چرا!

این جور اشخاص یا پدر هستند و یا مادر. و یا همسری که هنوز نقش پدر یا مادری را نپذیرفته. حالا با این مورد دوم کاری ندارم. اول زندگی است و شوهرش تمام عشقش محسوب می شود. خدا برای هم حفظشان کند. اما ان دسته اول بدجوری روی مخم راه می روند.

دلیل خوبی هم دارم. این که عکس پروفایل یک آقا یا خانم چهل ساله، تصویر فرزندش از یک ماهگی تا 15 سالگی باشد یعنی آن بچه برود گور خودش را بکند چون در طول زندگی اش مسلما یکی از موانع سد راه پیشرفتش همین پدر یا مادر هستند که عشق بیش از حدشان باعث جنون فرزند می شود. یکی از دلایل این عشق زیاد این است که  والدین تمام زندگی شان را خالصانه وقف فرزندشان کرده اند و عمیقا دوستش دارند چون ثمره ی تمام عمرشان است.

حالا پدری را در نظر بگیرید که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد اما در کنار ان میل زیادی هم به تحصیل دارد. می تواند به بهانه فرزندانش قید آرزوهای خود را بزند و تمام آمال خود را در آینده عزیزدردانه اش ببیند یا این که در کنار انجام مسئولیت های پدری به کار مورد علاقه اش هم برسد. همچین پدری سبک زندگی خاص خودش را در گذر زمان پیدا می کند. شما را نمی دانم اما من در گذر زمان درک کرده ام افرادی که سبک زندگی خاص خود را دارند فارغ از مقام و موقعیتشان در اجتماع همواره مورد احترام همه خواهند بود. برای همین است که گه گاه می بینیم یک فرد عامی بی سواد معتمد هزاران نفر می شود و یک تمام مردم یک شهر حتی به اسمش هم احترام می گذارند.

در واقع در جایی که آمال و آرزوهای والدین در فرزندان خلاصه می شود باید رسما فاتحه هر دو را خواند هم والدین و هم فرزندان.

سعی کردم مفهوم را برسانم. ببخشید اگر نتوانستم.

گمـــــــشده :)
۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)