بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۱۹ مطلب با موضوع «من و خواهرم» ثبت شده است

۲۲تیر

آخرین باری که برای کسی هدیه گرفتم برمی گرده به 12 بهمن و تولد الی جانمان.

همکار جدید هفته ی پیش تولدش بود منم از اونجایی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم به کسی هدیه بدم رفتم براش یه گلدون کوزه ای گرفتم و از مادر جان خواستم یه گل توش بکاره.

نتیجه اش بدک نشد:


علاوه بر این دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم برای حجامت. جوش های صورتم خیلی وخیم بودن. تجربه جالبی بود. بازم می رم. توی راه برگشت یه خانمی کنار خیابون عروسک می بافت. خیلی قشنگ و سریع هم می بافت. یکی شو برای برادرجان خریدم.دیشب عروسکشو گذاشت کنار بالشش و خوابید.

برای الی جون هم یه فکرهایی دارم ولی فعلا باید صبر کنم.

عکس تار افتاده واقعا یا من چشم هام تار می بینم؟

گمـــــــشده :)
۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۱۹بهمن

گوشی الی جانمان امروز شکست.

صفحه اش خورد شد.

فقط 7 ماهه از عمرش میگذره.و 9 ماه برای خریدش پول جمع کردم. تازه در نهایت هم با کمک پدرجانمان تونستیم بخریم. کلا چشم انداز های من 9 ماهه اس گویا.

:دی

دارم حرص فیلمایی رو می خورم که هفته ی پیش خریدیم و هنوز دو سه تاشونو دیدم. دوباره باید برگردم به صفحه مبارک لب تاب.

صفحه فول اچ دی گوشی کجا و این کجا.

هعیییییییییی.

+به نظرتون درست می شه؟

:|


گمـــــــشده :)
۱۸بهمن

هفته ی پیش با الی جانمان رفته بودیم بیرون. قصد خرید چند پوستر برای اتاقمان را داشت.

فروشنده ای را نشانم داد که دیوانه ی فیلم بود آن هم از آن قدیمی ها و زمان شاهی هایش. سنی هم نداشت اما در عالم خودش سیر می کرد. حصاری دور خودش کشیده بود که مصالحش خاطرات و نقش های فیلم های قدیمی بودند.

با دیدنش متاثر شدم. نمی دانم چرا

چیزی از ان فروشنده نصیبمان نشد. سراغ جای دیگری رفتیم. یک عالمه پوستر جلوی الی جانمان گذاشت و رفت.

او هم با پیدا کردن هر کدام از شخصیت های دلخواهش کلی ذوق می کرد و من از ذوق او ذوق مرک می شدم با این تفاوت که همزمان اه از نهادم بلند می شد.

هر پوستری که برمی داشت تماما خاکستری بود.

آل پاچینوی گرامی و رابرت دنیروی عزیز در معیت هم با یک لبخند دلنشین و البته صفحه تماما خاکستری و کت و شلوار مشکی

تام هنکس با یک لبخند ملیح و دستانی پر مو و البته با صفحه ای خاکستری و پیراهنی مشکی

چشمش که به پوستر آل و دنیرو و مارلون براندو در صحنه ای از پدرخوانده افتاد به پهنای صورتش خندید البته من هم کلی خوشحال شدم چون این یکی حداقل قهوه ای تیره بود نه خاکستری یک دست.

یک پوستر جذاب دیگر هم پیدا کرد. از همان ها که تصاویر کوچک مشاهیر بازیگری را یک جا در خود جا داده اند. از این یکی خیلی خوشش آمد. راستش را بخواهید من هم دوستش داشتم چون یکگ نوار نارنجی اطرافش بود و کمی امیدوار شدم به ترکیب رنگ اتاقمان.

به خانه که رسیدیم با خودم گفتم این ها را کجا اویزان کند که هر روز چشم در چشم یک عالمه خاکستری یک دست نباشم؟

تا بخواهم افکارم را مطرح کنم دقیقا جایی نصبشان کرده بود که هر روز با یک عالمه خاکستری یک دست مواجه شوم. یعنی درست در دیوار سمت چپ من.

حتی آن پوستری که نوار نارنجی دورَش بود را گذاشته بود پشت سرم باشد!! جایی که سالی یک بار هم چشمم به جمال آن نوارهای نارنجی روشن نمی شود.

این منظره ی سمت چپ من است از روی بالش مبارکم.

این هم ان پوستر با نوارهای نارنجی خوشگلش.

دارم به این فکر می کنم یک کمد کوچک بگیرم و رویش را پر کنم از لاک های رنگی رنگی. یا شاید هم عینهو خانه های قدیمی یک طاقچه برای اتاقمان ساختم که ارتفاعش هم زیاد نباشد و رویش رو پر کنم از لاک های رنگی رنگی.


گمـــــــشده :)
۰۱دی

امشب برادر خواهری تنها بودیم. یعنی مامان و بابا نبودن. الی جوون این شعرو برامون خوند. البته در حالی خوند که من مشغول سرک کشیدن تو تلگرام بودم و اخوی هم برای لجبازی برای خوندن شعر درخواستیش صدای تلویزیون رو تا ته باز کرده بود. اما با این حال بسی خوشمان آمد. (به جون خودم فقط یه سرکشی ده دقیقه ای بود.)

رویا (فروغ فرخزاد)

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:


بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را.


مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

«در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق یک پندار

 

            «شاید او خواهان من باشد.»

 

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

 

مقصد او خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست . . . آری . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

 

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

«دختر خوشبخت! . . .»
گمـــــــشده :)
۰۱آذر

1) برای این که مادر جانمان یاد مادر جانش نیفته دیشب تصمیم گرفتم ظرفا رو نشورم که وقتی ما خونه نیستیم ساعتی با شستن ظرفا سرگرم باشه. البته شما که غریبه نیستین. راستش تنبلیم میومد این مورد بهانه کردم. ساعت حدود ده صبح هم بهش زنگ زدم با لوس بازی تاکید کردم که ظرفا رو بشوره.

اوشون هم نامردی نکرده بود به الی جانمان زنگ زده بود که:

+به یسرا می گی از فردا تا ظرفا رو نشسته پاشو از خونه نمی زاره بیرون.

آخرش هم احتمالا یه خب یا همچین چیزی به جمله اش اضافه کرده.

اینو که شنیدم با خودم گفتم حالا مال امروزو بشور فردا رو یه کاریش می کنم.

سرخوش برگشتم خونه و رفتم تو آشپز خونه بلکه چیزی به معده ام برسونم که با کوله باری از ظرف روبرو شدم.

کوله بار نه هاااا، کووووووولللللللللله باااااااااااررررررررر.

قشنگ نیم متر بالاتر از سطح سینک ظرفشویی ارتفاع داشتن.

گفتم بی خیال بزار باشه فعلا.

بزار باشه همانا و شستن ظرفای شام دیشب و صبحانه و میان وعده و ناهار و عصرانه و شام امروز همانا.

الان حس یه کارگر رستوران دارم.

2) اگه دختر داشته باشم حتما حتما حتما بهش یاد می دم وقتی حوصله اش سر می ره مزاحم کسی نشه. مثل شادی توی انیمیشن INSIDE OUT بگرده یه چیز سرگرم کننده پیدا کنه. اگرم پیدا نشد بهتره بشینه یه گوشه غصه بخوره چون حتی عرضه ی سرگرم کردن خودش رو هم نداره.

3) در راستای مورد 2 امشب لیست فیلم های آی ام دی رو نوشتم. هنوز تموم نشده. ولی به نظرم نکات جالبی می شه ازشون درآورد. خودمم فکر نمی کردم اینقدر سرگرم کننده باشه.

الحاقیه: داشتم وباتونو می خوندم از بین 30 وب نخونده حداقل 5 تاشون از اومدن اذر نالیده بودن. دقیقا برام سوال شد که چرا؟



گمـــــــشده :)
۲۸آبان

این یه هفته که مادر جانمان نبود من و الی با هم کارا رو روبراه می کردیم.

صبحونه و بدرقه ی پدر و اخوی جانمان با من بود.

ناهار و پیشواز ظهرشون با الی چوون.

شام و میوه ی بعد از شامشون با من بود.

نظافت و گردگیری خونه و غذا درست کردن با الی جوون بود. شستن ظرف ها با من.

سهمیه محبت صبح و شب برادر جان رو من تامین می کردم.

سهمیه مخبت ظهرشو الی جوون.

من به کارم رسیدم. اونم به دانشگاهش رسید. این وسط تونستیم یه سری هم به نمایشگاه کتاب بزنیم.

شب ها من هوای پدر جان رو داشتم و چند کلمه با هم، هم کلام می شدیم و سریال می دیدیم و اون می تونست تا وقت خواب یه فیلم سینمایی ببینه.

و در آخر نه من خسته و کلافه شدم نه اون. همه چیز به خوبی مدیریت شد. خدا رو شکراتفاق خاصی هم نیفتاد.

اینا رو نوشتم که بگم خیلی خوب می شد اگه تو همه ی بحران های زندگی یکی این طوری کنار آدم باشه. فرق نمی کنه خواهرت باشه یا برادرت. همسرت یا پدر و مادرت. کسی که پشتت بهش گرم باشه و مطمئن باشی اگه جایی کم بیاری یا کم بزاری کسی هست که بی منت اشتباهتو جبران کنه تا تجدید قوا کنی و بشی همون آدم سابق.

++فهمیدم میزان خالی بودن جیبم رابطه معکوسی با میزان دلتنگیم داره. یعنی هرچه جیبم خالی تر باشه دلتنگیم بیشتره. هر چی جیبم پرتر باشه دلتنگیم کمتره.

+توجه بیشتر به جزئیات اعتماد به نفس رو زیاد می کنه. موافقید؟



گمـــــــشده :)
۲۷آبان

1) شدیدا هوایی شدم. دلم می خواد توی یه باغ با برگ های رنگی رنگی قدم بزنم و صدای خش خش برگ ها رو بشنوم. هر از چند گاهی هم افتادن یه برگ زرد و نارنجی رو از درخت ها ببینم. حدودا یک ماه پیش همچین سعادتی نصیبمون شد. کاملا اتفاقی و کاملا سورپرایز گونه در دیار مادری. چون باغ های اونجا به این زودی ها برگشون ززد نمی شه. یا تعدادشون اونقدری نیست که دیدنش جذاب باشه. اما این یکی معرکه بود. انگار یه تیکه ی جدا از اون بهشت باشه با قانون های خودش.

تا تونستیم قدم زدیم و به خش خش برگ ها گوش دادیم. فقط می تونم بگم بی نظیر بود و غیر قابل توصیف. و جالب این که 5 نفر آدم گنده یه گوشی حسابی همراهمون نبود برای عکس گرفتن و داغ عکس های بی نظیری که می شد از اونجا گرفت رو دلم موند.

الان واقعا دلم می خواد بازم می شد توی همچین باغی قدم زد. یاد تصاویر بی نظیرش که میفتم دلم غنج می ره.

تفریح لازمم شدید. خوش سفرم هستم. یعنی نق و نوق و اینا نداریم. کسی همسفر نمی خواد؟

می گن پاوه باغ های پاییزی قشنگی داره. ولی ندیدم راستش. تو این فصل گذرم به اون حوالی نخورده.

3) ظرفیت آپلود عکس هام توی بیان تموم شده. باید کدوم امکانات رو خریداری کنم تا دوباره بتونم تو بیان عکس آپلود کنم؟ راهنمایی لطفا.

4) فیلم «بهتر از این نمیشه» یکی از بی نظیر های سینماست. یعنی من که خیلی خوشم اومد. بیشتر از بازی جک نیکلسون  با بازی هلن هانت حال کردم. حس خوبی رو منتقل می کرد. خدا خیرش بده. :دی

گمـــــــشده :)
۱۸آبان

 ساعت 5 غروب یهو به سرم زد برم بیرون. حس و حال فیلم دیدن نبود. حاضر شدنم ده دقیقه بیشتر طول نمی کشید. ولی الی جون خواب بود. خواستم بدون اون برم، دیدم حال نمی ده. تا بیدارش کنم و حاضر بشه شد وقت اذون.

معمولا این موقع نمیریم ولگردی. چون اون موقع ملت برمی گردن خونه دیگه.

ولی ما رفتیم. پیاده هم رفتیم. خیلی هم کیف داد. هر چند ذرت مکریکی که از جای همیشگی می خریدیم هزار تومن گرون تر شده بود و مزه اش هم افتضاح بود. و مجبور شدم برای این که مزه بد ذرت مکزیکی رو فراموش کنم معادل پول همون ذرت مکزیکی، کیک و نون شیرمال بخرم.

هرچند رفتم لباس مورد علاقه مو بخرم. از همون مغازه ای که پارسال دیدم. با ورودم به مغازه مذکور دیدم لباس مورد علاقه مو جایی گذاشتن که لباسای از مد رفته رو می زارن. اما این مهم نبود چون  وقتی فهمیدم قیمتش نسبت به پارسال 20 تومن گرون تر شده دچار شکست فلسفی عمیقی شدم.

نتیجه این که دیدم خریدنش به صلاح نیست و بهتره چند لول لباس روی هم بپوشم تا همچین پولی رو بابت لباسی که سال گذشته قیمت مناسب تری داشت، بپردازم.

موقع برگشت الی جانمان می گه:

-تو واقعا چه جور آدمی هستی؟

+چرا چیکار کردم مگه؟

- دو ماهه دارم التماست می کنم بیا بریم تو الهیه (محله مون) یه دوری بزنیم. پوسیدم از بس تنهایی رفتم بیرون. راست تو چشم هام نگاه می کنی و طوری می گی :«بیکاری ها. کی می ره ولگردی» که به خودم شک کردم نکنه از من ناراحتی!!

حالا جالبه قبل اون دو ماه تموم به صورت رگباری ما دو تا هر روز بیرون بودیم. و حداقل هفته ای یه دونه پیتزا یا ذرت مکزیکی یا کیک و شیرینی و بستنی می خریدیم و نرسیده به خونه همه رو قتل عام می کردیم. کار رو به جایی رسوندی که من با این هیکل و عظمت اسم پیتزا که میومد حالم به هم می خورد. ولی امروز اصلا اسمی از پیتزا نیاوردی در حالی که له له می زدم برای یه تیکه پیتزا!!!

یا اصلا همین سال گذشته. روزی 15 ساعت تو اینترنت ول می چرخیدی!! ولی الان کل روزو بیکار باشی نهایت 3-4 ساعت. تازه خیلی دست بالا گرفتم.

الانم که فیلم دیدنت ظاهرا داره تموم می شه. یه ماهه منو بیچاره کردی. کل آرشیومو زیر و رو کردی. آرزو به دل موندم 6-7 ساعت گوشیم دست خودم باشه. بعد الان یه دفعه امروز منو از خواب ناز بیدار می کنی که الی جوون بیا بریم بیرون!!!!

واقعا قصه این افعال افراطی چیه؟

من: می تونی بگی ماذافازا یسرا؟

:))

گمـــــــشده :)
۰۷آبان
یه بنده خدایی یه ده روزی به ما نهج البلاغه درس داد. استاد خوش فکری بود. یه روز از اون ده روز لابلای حرف هاش گفت: « اینقدر فیلمای هالیوودی رو نبینید. این قدر یه گوشه کز نکنین و هندزفری به گوش آهنگ گوش ندین. یه بار از یکی پرسیدم تو چرا روزی ده ساعت اهنگ گوش می دی؟ می دونین چی جوابمو داد؟ راست تو چشم هام نگاه کرد و گفت: می خوام به مشکلاتم فکر نکنم و از فضای واقعی اطرافم دور باشم.

اینو که گفت خیلی عصبی شدم. دارم به شما هم می گم. به جای این اراجیف برید فکر کنید، راه حل پیدا کنید و خودتونو از بند مشکلات آزاد کنید. می بینید دنیا خیلی قشنگ تر می شه.

اینجانب در راستای بیانات گهر بار استادم امروز صبح راس ساعت یه ربع مونده هفت از خواب بیدار شدم. به امید این که دوباره خوابم ببره تا 7:30 به خودم پیچیدم. یه بار بالشمو این وری کردم. یه بار پتومو اون وری کردم. یه بار جهت خوابیدنمو عوض کردم. افاقه نکرد که نکرد. بی خیال خواب شدم. گوشی الی جوون و هندزفری و فلش جون حونیشو برداشتم و با بک گراند سقف اتاقم اولین فیلمو دیدم.

چرت محض بود. مزخرف ترین فیلمی که تا حالا دیدم. دریغ از یه ذره امید. فقط ناامیدی و فلاکت و ترس رو القا می کرد. بلافاصله بعد از دیدن کلا حذفش کردم.

برای از بین بردن اثرات مخرب اولی، 5 دقیقه بعد فیلم دومو play کردم. این یکی بهتر بود. دست کم می شد اندک امیدی توش دید.

می خواستم شروع کنم به دیدن سومی دیدم با اعتراض خونواده روبرو می شم.

عین یه دختر حرف گوش کن رفتم ناهارو درست کردم.

تا ناهار حاضر بشه فیلم سومو play کردم.

این یکی هم تو ژانر وحشت بود و ترسناک. حالمو گرفت بدتر. نمی دونم چرا الی جوون اینقدر اصرار داشت من اینو ببینم.

خلاصه مادر جان دید کانون گرم خونواده داره از هم می پاشه دستور فرمودن بریم مهمونی.

تا دم در خونه فرد مذکور رفتیم و خونه نبودن.

دست از پا دراز تر برگشتیم و من فیلم چهارمو play کردم تا اثرات مخرب اون قبلیا رو پاک کنه.

به نصفش رسیدم دیدم دلم برای اینجا تنگ شده باقی شو گذاشتم برای فردا.

حال کردین چقدر خوب به عرایض استادم توجه نمودم؟



گمـــــــشده :)