بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۹۹ مطلب با موضوع «من و برادرم» ثبت شده است

۲۲تیر

آخرین باری که برای کسی هدیه گرفتم برمی گرده به 12 بهمن و تولد الی جانمان.

همکار جدید هفته ی پیش تولدش بود منم از اونجایی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم به کسی هدیه بدم رفتم براش یه گلدون کوزه ای گرفتم و از مادر جان خواستم یه گل توش بکاره.

نتیجه اش بدک نشد:


علاوه بر این دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم برای حجامت. جوش های صورتم خیلی وخیم بودن. تجربه جالبی بود. بازم می رم. توی راه برگشت یه خانمی کنار خیابون عروسک می بافت. خیلی قشنگ و سریع هم می بافت. یکی شو برای برادرجان خریدم.دیشب عروسکشو گذاشت کنار بالشش و خوابید.

برای الی جون هم یه فکرهایی دارم ولی فعلا باید صبر کنم.

عکس تار افتاده واقعا یا من چشم هام تار می بینم؟

گمـــــــشده :)
۱۳ارديبهشت

1)این روزها خیلی شلوغه. شلوغ بد نه ها. شلوغ خوب. روزمرگی های خوب. نه که همه شون خنده باشه و شادی. نه، اصلا. بعضی روزها از شدت غم بغض کردم ولی هر کاری می کردم اشکم درنمیومد. دیگه حوصله گریه کردن هم نداشتم. یه جورایی بزرگ شدم. این که بابت هر اتفاق ساده ای اشکم در مشکم نیست یعنی فرق کردم.

2)این روزها بی تعارف دارم با کوهنوردی، نبود یک عشق رو تو زندگیم پر می کنم. کاملا بی تعارف. منتها ازونجایی که هیچ راهی بدون عیب نیست  دارم با یک جنگ درونی دست و پنجه نرم می کنم.

3) دوست داشتم یه پست پراو شناسی بنویسم. اما خب ترسیدم شاکی بشین که چرا همه اش در مورد کوه می نویسم. خب آدما در مورد چیزایی می نویسن که باهاش حال می کنن.کاملا بدیهیه. منتها خب خواننده شمایید. باید به شما هم احترام گذاشت.

چون اگه پست پرآو شناسی رو می نوشتم پشت بندش پست بیستون شناسی هم می نوشتم لابد.خخخخخخخ

4)روز کارگر و روز معلم مبارک باشه. دیروز برای روز معلم برای پدر جانمان کادو نگرفتم. از در که اومدم خونه رفتم باهاش دست دادم و ماچش کردم و بهش تبریک گفتم. خودم از کارم خوشم اومد. :دی

5)یه ساعت دیگه 27 سالگیم تموم می شه و می رسم به اولین روزهای 28 سالگی....

احساس خاصی ندارم. فقط در عجبم چرا صبرم در مقابل پدرم کم شده. مشکلات کوچک این روزهام زیاده ولی این یکی از همه پررنگ تره.

تولدم مبارک. برای این که به زحمت نیفتین و دونه دونه تولدمو تبریک بگین همینجا تو دلتون بگین و بی خیا. نمی خواد بنویسین.خخخخخخخ..ممنون از همه تون.(آیکون خود تحویل گیری..:دی)

6)مراسم پیرشالیار 15 اردیبهشت توی روستایی به همین نام در اورامان تخت برگزار می شه. دوست دارم مراسمشونو ببینم ولی احتمالا نشه. اگه در مورد این مراسم اطلاعاتی دارین یا حتی تا حالا این مراسم دیدین خوشحال می شم یه چیزایی در موردش بدونم.

7)جمعه تولد برادر جان منه. تولدش مبارک. تولد برادر جان هم تو دلتون تبریک بگین. من قبول دارم. همین جا هم از همه تون تشکر می کنم. ^____^

8)دوست دارم روز تولدم توی کوه باشم...اگه نشد دست کم روز بعدش...عنِ کوه رفتن رو هم در نیاوردم. والا...

9)8 روزه حرف نزدم توقع داشتین یه پست دو خطی بنویسم؟

:))


گمـــــــشده :)
۰۹فروردين

1)سینمایی «سیانور»رو قبل از عید خریدم. 4 تومن ناقابل. ولی تا امروز فرصت نشده بود ببینمش.خوش ساخت بود. خوشم اومد. به شعیبی امیدوار بودم الان امیدوار تر شدم. فقط تنها مشکل فیلم بیست دقیقه اخرش بود. یه جوری مسیرش از اون جدیت و فضای سیاسی به سمت لوس شدن رفت. که الحمدالله فقط بیست دقیقه بود نه بیشتر. هر چند همونم خیلی حالمو به هم زد. خب می خواین عشقی بازی کنین، درست بازی کنین. اَه

پدرام شزیفی هم بسی خوش چهره بود. به دلمان نشست. فقط حیف قصد ادامه تحصیل دارم.

:دی

2)برادر جانمان قرار بود تا پایان دی ماه آیه الکرسی رو حفظ کنه اما تنبلی کرد و نشد. به شخصه اصرار داشتم که حفظ کنه. برای همین یه هفته مونده به عید باهاش اتمام حجت کردم اگه حفظ نکنه براش عیدی نمی خرم.

اعتراض کرد که زیاده و نمی رسه. منم گفتم فقط آیه ی اولش برام کافیه.

همون یه آیه رو حفظ کرد.

همین برام کافیه.

عیدی هم براش شن جادویی گرفتم. از این نیم کیلویی هاش البته.

از دیدنش خیلی خوشحال شد ولی هنوز یه بار هم باهاش بازی نکرده.

:/

3) امسال اولین باریه که از عیدی بیان استفاده می کنم. چند وقت بود امکان اپلود عکس تو بیان رو نداشتم. از موقعیت استفاده کردم و برای اپلود 1000 تا عکس حجم خریدم. دستاورد خوبیه به نظرم.

4)عکس زیر رو ببینید. یکی از رشته کوه های اطراف شهر منه. هر وقت که از روی پل هوایی رد می شم بهش نگاه می کنم. انگار با من حرف می زنه. شاید هم من با اون حرف می زنم. کارم به جایی رسیده که اگه یه روز نبینمش دلم براش تنگ می شه. از مشتقات «پرآو» محسوب می شه.  و به زبان محلی بهش می گن«قوته چرمی». این که چرا اسمش این شده رو نمی دونم والا. فقط می دونم چرمی یعنی سفید. شاید چون اکثر مواقع پوشیده از برفه این طوری صداش می کنن.

متاسفانه اطراف این کوه جزو مناطق نظامی محسوب می شه و کسی حق نداره دامنه هاشو لمس کنه.

گمـــــــشده :)
۲۹بهمن

در هر خانه ای باید یک پسر باشد تا دختر ها هم معنی کُری خوانی های فوتبالی را بفهمند (تا پیش از حضور برادر جان اصلا نمی دانستم کری خوانی ها چه مزه ای می دهند و الان می دانم چه سرگرمی جالبی را از دست داده ام در این سال ها)

باید یک پسر باشد که بی بهانه و به دور از محدودیت های معمول ذوق کند و صدای خنده و بپَر بِپَرهایش سر ذوقمان بیاورد

باید یک پسر باشد که تمام نتایچ بازی های فوتبال و فوتسال و بسکتبال و والیبال و هر چیزی که با ورزش مرتبط است را از بر باشد و دم به ساعت دقیق ترین و به روزترین اطلاعات را در اختیارت بگذارد و تو توی دلت برایش ذوق کنی و ندانی بالاخره با فوتبال بیشتر حال می کند یا شطرنج؟ با والیبال عشق می کند یا شنا؟ با کشتی کیف می کند یا ....

باید یک پسر باشد که خنده های سالانه ی پدرت را تبدیل به خنده های ماهانه کند. از همان خنده هایی که همیشه دلت می خواهد روی لب هایش باشد و با دیدنش حال دلت خوب می شود.

باید یک پسر باشد که پدرت را سر ذوق بیاورد و هر روز غروب ساعتی را با او در خانه گل کوچیک بازی کند و هر چند دقیقه یک بار با ذوق از لایی زدن هایش برایت تعریف کند.

باید یک پسر باشد که از کتاب خواندنش ذوق کنی و به خودت بقبولانی نباید هی مدام یک گیر اساسی حواله اش کنی. به خودت بقبولانی که دارد مرد می شود. اهسته آهسته مرد می شود.

باید یک پسر باشد که دل ببندی به بزرگ شدنش. به مرد شدنش. دل ببندی به این که 4-5 سال دیگر همراه خوبی برای تنهایی هایت می شود. همان طور که تو در کودکی همراهش بودی. همراه خوب و یا بدش بماند، وقتی بزرگ شد از خودش می پرسم.

++اعتراف می کنم بدجوری دل بسته ام به این که چند سال دیگر همراه کوه رفتن هایم باشد. حتی از الان به فکر افتاده ام پس انداز کنم و وسایلش را جلو جلو بخرم که یک موقع جلو کسی کم نیاورد. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برای بزرگ شدنش اینقدر ذوق داشته باشم. راستش کودکی اش را ترجیح می دادم.


گمـــــــشده :)
۱۵دی

با ذوق وارد اتاق می شود و خطاب به من و الی جان می فرماید که:

«آجی امروز شنیدم بابا داشت با آقا معلم حرف می زد. قراره از هفته بعد یکشنبه ها زنگ هنر، خانم هنر بیاد سرکلاس ما. قبلا فقط نقاشی می کشیدیم ولی الان کارتون در اومد. چون خانم هنر کاردستی می ده. اینا رو من بلد نیستم. از الان گفتم خودتونو حاضر کنید یه وقتی برام بذارین.»

بعدش هم با خنده در اتاق را بست و بیرون رفت.

کاری به نظریه خواهر برادری و نگاه پوکرفیس طور به دوربین و مقایسه ی بچه های قدیم با بچه های الان و این چیزهایش ندارم. مشکلم با برادرجان شخصیت به شدت وابسته اش است. طوری که بدون سوال از یکی از ما 4 نفر کتابش را هم ورق نمی زند.

ریشه مشکل را می دانم اما ریشه اش فعلا درمان نمی شود.

مجبورم به مسکن های مقطعی فکر کنم.

یکی از این مسکن ها از دید من این است که کارهای مدرسه و  کلا کاردستی و انشا و هرآنچه که مربوط به مدرسه می شود و تشویقی را به همراه دارد، خودش انجام دهد. هر چند دیوانه مان می کند و اکثرا پدر گرام را به جانمان می اندازد و منجر به دعوای لفظی و نگاه های پوگرفیس طور و در نهایت عدم موفقیت در مسکن پیشنهادی ام می شود اما حقیقتا راه دیگری سراغ ندارم.

البته یک راه دیگر این است که بی خیال شوم و عین یک خواهر خوب همه ی کاردستی هایش را بی برو برگرد خودم درست کنم. این طوری بحثی بینمان شکل نمی گیرد.

نظر کارشناسی شما را پذیرا هستم.

گمـــــــشده :)
۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


گمـــــــشده :)
۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

گمـــــــشده :)
۰۱دی

امشب برادر خواهری تنها بودیم. یعنی مامان و بابا نبودن. الی جوون این شعرو برامون خوند. البته در حالی خوند که من مشغول سرک کشیدن تو تلگرام بودم و اخوی هم برای لجبازی برای خوندن شعر درخواستیش صدای تلویزیون رو تا ته باز کرده بود. اما با این حال بسی خوشمان آمد. (به جون خودم فقط یه سرکشی ده دقیقه ای بود.)

رویا (فروغ فرخزاد)

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:


بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را.


مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

«در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق یک پندار

 

            «شاید او خواهان من باشد.»

 

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

 

مقصد او خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست . . . آری . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

 

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

«دختر خوشبخت! . . .»
گمـــــــشده :)
۰۷آذر

«دخترک کتاب را زیر بغلش زد و از حیاط مدرسه گذشت تا به کلاس برود. مانتوی بلند طوسی اش موقع راه رفتن صدایی شبیه شَلپ شلوپ می داد. عینک ته استکانی به چشم زده بود که برای بچه های امروزی خیلی ضایع به نظر می رسد. اما در همان روزها هم ترکیب عینک با مقنعه سفید چانه دار چهره ی خنده داری به دخترک داده بود.»

با دیدن اتفاقی این کتاب توی یه کتاب فروشی این تصویر توی ذهنم نقش بست. کتابُ خریدم و به برادرم هدیه دادم. داستان کتابُ یادم نمی اومد ولی تصاویرشو کاملا به خاطر داشتم.

همین چند ساعت پیش از برادرم خواستم کتابُ با صدای بلند برام بخونه.

حس شیرین و البته عجیبی بود. حس گذر عمر....


+برای لیدی عزیز

گمـــــــشده :)
۲۷آبان

1) شدیدا هوایی شدم. دلم می خواد توی یه باغ با برگ های رنگی رنگی قدم بزنم و صدای خش خش برگ ها رو بشنوم. هر از چند گاهی هم افتادن یه برگ زرد و نارنجی رو از درخت ها ببینم. حدودا یک ماه پیش همچین سعادتی نصیبمون شد. کاملا اتفاقی و کاملا سورپرایز گونه در دیار مادری. چون باغ های اونجا به این زودی ها برگشون ززد نمی شه. یا تعدادشون اونقدری نیست که دیدنش جذاب باشه. اما این یکی معرکه بود. انگار یه تیکه ی جدا از اون بهشت باشه با قانون های خودش.

تا تونستیم قدم زدیم و به خش خش برگ ها گوش دادیم. فقط می تونم بگم بی نظیر بود و غیر قابل توصیف. و جالب این که 5 نفر آدم گنده یه گوشی حسابی همراهمون نبود برای عکس گرفتن و داغ عکس های بی نظیری که می شد از اونجا گرفت رو دلم موند.

الان واقعا دلم می خواد بازم می شد توی همچین باغی قدم زد. یاد تصاویر بی نظیرش که میفتم دلم غنج می ره.

تفریح لازمم شدید. خوش سفرم هستم. یعنی نق و نوق و اینا نداریم. کسی همسفر نمی خواد؟

می گن پاوه باغ های پاییزی قشنگی داره. ولی ندیدم راستش. تو این فصل گذرم به اون حوالی نخورده.

3) ظرفیت آپلود عکس هام توی بیان تموم شده. باید کدوم امکانات رو خریداری کنم تا دوباره بتونم تو بیان عکس آپلود کنم؟ راهنمایی لطفا.

4) فیلم «بهتر از این نمیشه» یکی از بی نظیر های سینماست. یعنی من که خیلی خوشم اومد. بیشتر از بازی جک نیکلسون  با بازی هلن هانت حال کردم. حس خوبی رو منتقل می کرد. خدا خیرش بده. :دی

گمـــــــشده :)