بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۹۶ مطلب با موضوع «من و برادرم» ثبت شده است

۲۹بهمن

در هر خانه ای باید یک پسر باشد تا دختر ها هم معنی کُری خوانی های فوتبالی را بفهمند (تا پیش از حضور برادر جان اصلا نمی دانستم کری خوانی ها چه مزه ای می دهند و الان می دانم چه سرگرمی جالبی را از دست داده ام در این سال ها)

باید یک پسر باشد که بی بهانه و به دور از محدودیت های معمول ذوق کند و صدای خنده و بپَر بِپَرهایش سر ذوقمان بیاورد

باید یک پسر باشد که تمام نتایچ بازی های فوتبال و فوتسال و بسکتبال و والیبال و هر چیزی که با ورزش مرتبط است را از بر باشد و دم به ساعت دقیق ترین و به روزترین اطلاعات را در اختیارت بگذارد و تو توی دلت برایش ذوق کنی و ندانی بالاخره با فوتبال بیشتر حال می کند یا شطرنج؟ با والیبال عشق می کند یا شنا؟ با کشتی کیف می کند یا ....

باید یک پسر باشد که خنده های سالانه ی پدرت را تبدیل به خنده های ماهانه کند. از همان خنده هایی که همیشه دلت می خواهد روی لب هایش باشد و با دیدنش حال دلت خوب می شود.

باید یک پسر باشد که پدرت را سر ذوق بیاورد و هر روز غروب ساعتی را با او در خانه گل کوچیک بازی کند و هر چند دقیقه یک بار با ذوق از لایی زدن هایش برایت تعریف کند.

باید یک پسر باشد که از کتاب خواندنش ذوق کنی و به خودت بقبولانی نباید هی مدام یک گیر اساسی حواله اش کنی. به خودت بقبولانی که دارد مرد می شود. اهسته آهسته مرد می شود.

باید یک پسر باشد که دل ببندی به بزرگ شدنش. به مرد شدنش. دل ببندی به این که 4-5 سال دیگر همراه خوبی برای تنهایی هایت می شود. همان طور که تو در کودکی همراهش بودی. همراه خوب و یا بدش بماند، وقتی بزرگ شد از خودش می پرسم.

++اعتراف می کنم بدجوری دل بسته ام به این که چند سال دیگر همراه کوه رفتن هایم باشد. حتی از الان به فکر افتاده ام پس انداز کنم و وسایلش را جلو جلو بخرم که یک موقع جلو کسی کم نیاورد. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برای بزرگ شدنش اینقدر ذوق داشته باشم. راستش کودکی اش را ترجیح می دادم.


گمـــــــشده :)
۱۵دی

با ذوق وارد اتاق می شود و خطاب به من و الی جان می فرماید که:

«آجی امروز شنیدم بابا داشت با آقا معلم حرف می زد. قراره از هفته بعد یکشنبه ها زنگ هنر، خانم هنر بیاد سرکلاس ما. قبلا فقط نقاشی می کشیدیم ولی الان کارتون در اومد. چون خانم هنر کاردستی می ده. اینا رو من بلد نیستم. از الان گفتم خودتونو حاضر کنید یه وقتی برام بذارین.»

بعدش هم با خنده در اتاق را بست و بیرون رفت.

کاری به نظریه خواهر برادری و نگاه پوکرفیس طور به دوربین و مقایسه ی بچه های قدیم با بچه های الان و این چیزهایش ندارم. مشکلم با برادرجان شخصیت به شدت وابسته اش است. طوری که بدون سوال از یکی از ما 4 نفر کتابش را هم ورق نمی زند.

ریشه مشکل را می دانم اما ریشه اش فعلا درمان نمی شود.

مجبورم به مسکن های مقطعی فکر کنم.

یکی از این مسکن ها از دید من این است که کارهای مدرسه و  کلا کاردستی و انشا و هرآنچه که مربوط به مدرسه می شود و تشویقی را به همراه دارد، خودش انجام دهد. هر چند دیوانه مان می کند و اکثرا پدر گرام را به جانمان می اندازد و منجر به دعوای لفظی و نگاه های پوگرفیس طور و در نهایت عدم موفقیت در مسکن پیشنهادی ام می شود اما حقیقتا راه دیگری سراغ ندارم.

البته یک راه دیگر این است که بی خیال شوم و عین یک خواهر خوب همه ی کاردستی هایش را بی برو برگرد خودم درست کنم. این طوری بحثی بینمان شکل نمی گیرد.

نظر کارشناسی شما را پذیرا هستم.

گمـــــــشده :)
۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


گمـــــــشده :)
۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

گمـــــــشده :)
۰۱دی

امشب برادر خواهری تنها بودیم. یعنی مامان و بابا نبودن. الی جوون این شعرو برامون خوند. البته در حالی خوند که من مشغول سرک کشیدن تو تلگرام بودم و اخوی هم برای لجبازی برای خوندن شعر درخواستیش صدای تلویزیون رو تا ته باز کرده بود. اما با این حال بسی خوشمان آمد. (به جون خودم فقط یه سرکشی ده دقیقه ای بود.)

رویا (فروغ فرخزاد)

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:


بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را.


مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

«در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق یک پندار

 

            «شاید او خواهان من باشد.»

 

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

 

مقصد او خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست . . . آری . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

 

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

«دختر خوشبخت! . . .»
گمـــــــشده :)
۰۷آذر

«دخترک کتاب را زیر بغلش زد و از حیاط مدرسه گذشت تا به کلاس برود. مانتوی بلند طوسی اش موقع راه رفتن صدایی شبیه شَلپ شلوپ می داد. عینک ته استکانی به چشم زده بود که برای بچه های امروزی خیلی ضایع به نظر می رسد. اما در همان روزها هم ترکیب عینک با مقنعه سفید چانه دار چهره ی خنده داری به دخترک داده بود.»

با دیدن اتفاقی این کتاب توی یه کتاب فروشی این تصویر توی ذهنم نقش بست. کتابُ خریدم و به برادرم هدیه دادم. داستان کتابُ یادم نمی اومد ولی تصاویرشو کاملا به خاطر داشتم.

همین چند ساعت پیش از برادرم خواستم کتابُ با صدای بلند برام بخونه.

حس شیرین و البته عجیبی بود. حس گذر عمر....


+برای لیدی عزیز

گمـــــــشده :)
۲۷آبان

1) شدیدا هوایی شدم. دلم می خواد توی یه باغ با برگ های رنگی رنگی قدم بزنم و صدای خش خش برگ ها رو بشنوم. هر از چند گاهی هم افتادن یه برگ زرد و نارنجی رو از درخت ها ببینم. حدودا یک ماه پیش همچین سعادتی نصیبمون شد. کاملا اتفاقی و کاملا سورپرایز گونه در دیار مادری. چون باغ های اونجا به این زودی ها برگشون ززد نمی شه. یا تعدادشون اونقدری نیست که دیدنش جذاب باشه. اما این یکی معرکه بود. انگار یه تیکه ی جدا از اون بهشت باشه با قانون های خودش.

تا تونستیم قدم زدیم و به خش خش برگ ها گوش دادیم. فقط می تونم بگم بی نظیر بود و غیر قابل توصیف. و جالب این که 5 نفر آدم گنده یه گوشی حسابی همراهمون نبود برای عکس گرفتن و داغ عکس های بی نظیری که می شد از اونجا گرفت رو دلم موند.

الان واقعا دلم می خواد بازم می شد توی همچین باغی قدم زد. یاد تصاویر بی نظیرش که میفتم دلم غنج می ره.

تفریح لازمم شدید. خوش سفرم هستم. یعنی نق و نوق و اینا نداریم. کسی همسفر نمی خواد؟

می گن پاوه باغ های پاییزی قشنگی داره. ولی ندیدم راستش. تو این فصل گذرم به اون حوالی نخورده.

3) ظرفیت آپلود عکس هام توی بیان تموم شده. باید کدوم امکانات رو خریداری کنم تا دوباره بتونم تو بیان عکس آپلود کنم؟ راهنمایی لطفا.

4) فیلم «بهتر از این نمیشه» یکی از بی نظیر های سینماست. یعنی من که خیلی خوشم اومد. بیشتر از بازی جک نیکلسون  با بازی هلن هانت حال کردم. حس خوبی رو منتقل می کرد. خدا خیرش بده. :دی

گمـــــــشده :)
۲۳آبان

1)گاوروش رو یادتونه. گاوروش کارتون بینوایان رو می گم. من خیلی کارتونشو دوست نداشتم. ولی گاوروش فرق می کرد. قیافه نداشت ولی شخصیتش دوست داشتنی بود.

گاوروش در جایی از کارتون به کوزت می گه: «اونا پدر و مادر من هستن. می دونم آدم های خوبی نیستن اما به هر حال پدر و مادر من هستن. نمی تونم تنهاشون بذارم.»

یادمه وقتی گاوروش این جمله رو گفت جا خوردم. اصلا فکر نمی کردم از همچون پدر و مادری همچین پسر مهربونی پا به هستی بزاره!! و با وجودی که سال ها از شنیدن این جمله میگذره هنوزم وقتی یادش میفتم گاوروش رو تحسین می کنم. چون مدتی زجر کشید اما بعد ها عذاب وجدان نداشت. تمام سختی های زندگی یه طرف اون عذاب وجدان لعنتی هم یه طرف. باور کنید جدی می گم.

2) مادر جانمان برای مراسم ختم مادر جان خدا بیامرزش (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) رفته دیار مادری.  برای همین دیروز به جای مادر جان رفته بودم دنبال اخوی گرام که از مدرسه برگشته بود.

توی راه کیفشو داد دستم. یه کم براش نگه داشتم دیدم خیلی سنگینه. حواله کردم به خودش. گفتم کیفت سنگینه نمی تونم بردارم.

به نیمه  های راه که رسیدیم گفت کیفمو برام می گیری؟

گفتم نه.

گفت: مامان همیشه تا خونه برام میاورد.

گفتم: من که مامان نیستم. خواهرتم.

هیچی نگفت.

الان انگ نامهربونی بهم نزنید. هدف دارم . به تجربه فهمیدم توی خونواده ای با شرایط خونواده ی ما( یعنی اختلاف سنی فرزند بزرگ با فرزند کوچیک خیلی زیاده و یه جورایی بچه ی بزرگ خونواده برای ته تغاری خونه حکم پدر یا مادرو پیدا می کنه.) مهمه که ته تغاری خونه فرق بین خواهر و برادر بزرگتر با پدر و مادرش رو بفهمه. ساده ترین نتیجه این فهم اینه که قدر والدینش رو بیشتر می دونه. می فهمه که یه سری کارها هست که فقط مادرشه که می تونه انجام بده نه خواهرش.

اما حالا فرض کنید من تمام محبت هایی که مادرم نثار این بچه می کنه توی این یه هفته غیبت به خورد اخوی گرام بدم. بهتون قول می دم با برگشت مادرم  انتظار همون سرویس ها رو از دو نفر داره. و اگه یکی مون به هر دلیلی نخوایم بهش سرویس ندیم می ره سراغ نفر بعدی. و این یک فاجعه اس.

3) کارتون نیلو و فلاندی رو می بینید؟ ساعت 6 و نیم غروب از شبکه پویا پخش می شه. شما هم قبول دارین غمی که تو چهره ی نیلوئه یه مرد رو از پا در میاره؟


گمـــــــشده :)
۰۹آبان

1) برادرجانمان بعد از این که سریال کره ای شبکه نمایشو دیدیم کتابشو آورد که برای پرسش فردا، براش توضیح بدم.

مبحثو دیدم آه از نهادم بلند شد.

مطمئنم مفهوم جرم و حجم رو تا اواخر دوره راهنمایی نفهمیدم. توضیحات معلمشو خوندم. یه چیزایی یادم اومد.

شروع کردم به توضیح دادن. سعی می کردم برادر جان هم مشتاق فهمیدن بشه.

ولی بعد از نیم ساعت تلاش با چشم های قرمز و خوابالودش مواجه شدم که با معصومیت گفت: من که نفهمیدم جرم چیه!!!

2) به طور اتفاقی از تلویزیون شنیدم که وام ازدواج برای هر نفر از زوجین ده میلیونه.

داشتم فکر می کردم 20 میلیون کافیه دیگه. می خواین چیکار کنین مگه. فوقش ده تومن پول رهن و اجاره خونه بشه. با 5 تومن هم سروته عقد و خواستگاری رو به هم برسونین. با 5 تومن الباقی هم کمی خرت و پرت برای تو خونه بخرین. عروسی هم که خرج اضافه اس کلا.

دیگه از خدا چی می خواین واقعا؟

وقتی 20 میلیون یه جا وام می دن چرا استفاده نمی کنین آخه.

منتها دیگه خرج الباقی زندگی رو چطوری می خواین بدین به من ربطی نداره.

مثلا خانوم می تونه تو خونه ترشی درست کنه، آقا ببره تو بازار بفروشه.

یا مثلا می شه آقا بره کارگری، خانوم با عشششق کوکو سیب زمینی درست کنه و در انتظار اقا بمونه.

می تونین یه کار دیگه هم بکنین. به محض گرفتن 20 میلیون، فلنگُ ببندین و الفراااار.

به کدامین سو، نمی دونم. این کویری که دکتر نشون داده جای خوبیه. به خصوص در جوار شترها. یا این کنجی هم که گفته بد نیست. تازه می تونین از اینا هم برای ناهار و شام بخورین که خرجتون کمتر بشه. عاشقانه هم هست تازه.

البته کلا می شه بی خیال 20 میلیون شد و همین رویه رو ادامه داد. کی حوصله دردسر داره.

:دی

3)آدرس وبلاگ دکتر یادم رفت. اینجا

گمـــــــشده :)
۰۸آبان

نمی دونم یه نفر باید چقدر خوش شانس باشه که بعد از یه ماه گذرش به آرایشگاه بخوره و درست 5 دقیقه قبل اون 5 خانم سخت گیر تو آرایشگاه حاضر باشن؟

به خیال این که اون 5 نفر فقط دو نفر هستن، روی صندلی کنار در نشستم. این که چطور تصور کردم 5 نفر معادل دو نفر هستن بماند. از حوصله خواننده های متن خارجه. القصه بعد از یه ساعت تازه متوجه شدم که چه خبطی کردم.

به هر حال یه ساعتش رفته بود و فوقش دو ساعت دیگه معطل می شدم. (:|)

برای این جور مواقع همیشه یه کتاب توی کیفم دارم. کتابو درآوردم و چند خطشو خوندم ولی چنگی به دلم نمی زد. صفحاتشو به هم کوبیدم و گذاشتم تو تنهایی کیفم بمونه. دلم می خواست بخوابم. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم.

چشم هام تازه گرم شده بود که صدای خانمی رو شنیدم:

- چرا ضبط گوشی رو روشن کردی؟ عقب مانده! 10 دقیقه ضبط کرده.

زیر چشمی نگاهی بهشون کردم. دخترش 5-6 ساله بود. یه عینک با قاب صورتی همرنگ تی شرتی که به تن داشت، هم به چشمش زده بود. ازون دخترهای خوشگل و تو دل برو نبود که با دیدنش محو تماشاش بشم. عینهو بچگی های خودم موهاشو کوتاه کرده بودن.

با خودم فکر کردم چرا مادرش باید همچین حرفی رو نثار دلبندش کنه اونم برای ضبط ده دقیقه صدای ناقابل که مسلما از روی ناآگاهی دخترش بوده و دستش رفته روی ضبط صدا!

به افکار خودم یه «به تو چه» تحویل دادم و یادم افتاد خودم هم گاهی این واژه رو در مورد برادرجانمان استفاده می کنم.

دوباره چشم هامو بستم.

به اتفاقات شیرین ظهر فکر می کردم. و به رفتار خوب کسی که دیروز انگار تمام کشتی هاش غرق شده بودن و امروز براش مهم بود که می تونم توی این دوره ی نظام مهندسی شرکت کنم یا نه!

دوباره صدای دخترک رو شنیدم. بهونه می گرفت. کیک و اسمارتیس می خواست. مادرش مثل تمام مادرهایی که دیدم اولش مقاومت کرد، تاکید کرد که چون ناهار نخورده الان گرسنه اس و امکان نداره به جای ناهار، کیک نصیبش بشه. ولی دخترک مثل همه ی بچه ها دست به حربه ای زد که دل مادرو نرم کنه. یه لحظه از در بیرون رفت. دوباره برگشت. دست رو دلش گذاشت و به بهونه ی دل درد زد زیر گریه.

مادر کمی نرم شد. ولی هنوز کافی نبود. قول داد براش کیک بخره. فقط بعد از اتمام کارش.

ولی دخترک هنوز مایوس نشده بود. شروع کرد به زدن مادرش. همزمان با پرتاب دست هاش به سروکله ی مادر، بی صدا ونگ و وونگ هم می کرد. در واقع باید بگم وزوز می کرد.

مادر برای این که نشون بده چه قدر مقتدره خطاب به نوگل زندگیش گفت:

- نکن دخترم. چرا این قدر عقب مانده ای.دیوانه شدی؟

عه عه..عقب مانده. الان این خانما می گن این بچه دیوونه شده. دیوونه شدی؟

این قدر عقب مانده نباش دخترم. برات می خرم. ولی وقتی رفتیم.

ببین یلدا هیچ وقت از این بهونه ها نمی گیره. این دیوونه بازیا فقط کار توئه.

خلاصه ی کلام این که مادر عزیز قصه ما در اون 30 ثانیه حداقل 5 بار از کلمه عقب مانده و باز هم حداقل 4 بار از کلمه دیوانه استفاده کرد.

تو ذهنم خواستم به مادر بگم: همین کارا رو می کنین که فردا روز بچه اعتماد به نفس نداره دو قدم برای زندگیش برداره! که یادم اومد مشابه همین حرف ها و همین رفتار بارها و بارها تو خونه خودمون تکرار شده.

خواستم به خودم دلداری بدم که دست کم برای بچه خودم همچین خبطی رو مرتکب نمی شم.

ولی بیشتر که فکر کردم، دیدم همین دلداری رو هم نمی تونم بدم.

چون پیشتر بارها و بارها و خیلی هم سفت و سخت همچین قولی به خودم داده بودم ولی با گذر زمان نتونستم، عملیش کنم. اینه که این بار گول نصایح و حرف های امیدبخش ذهنمو نخوردم، چون دیگه اعتمادی بهش نداشتم.



گمـــــــشده :)