بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۹۹ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

۱۲مهر

1) اولین نفری که از مشکلات اختلال در شبکه مخابرات با خبر می شه منم. چون قبل این که خودشون بفهمن شبکه مشکل داره اینترنت من قطع شده. و هرچی هم بهشون زنگ می زنم که ایها المخابراتیون ببینید مشکل از کجاست، می فرمایند که مودمو وصل کنید سر خط اگه درست نشد زنگ بزنید دوباره.

یا این که چک کنید تلفنتون بدهی نداشته باشه.

یا مودم نویرز گیر داره یا نه؟

یا نمی دم استرو چی چی دارین یا نه؟

و خلاصه یه سری چرت و پرت تحویلم می دن و بعد از یه روز تازه متوجه می شن مشکل از شبکه اس.

حالا بعد از رفع مشکل شبکه آخرین نفری که اینترنتش وصل می شه من هستم. چون باید بهشون حالی کنم بعد از هر بار قطع شبکه پورت من می سوزه و باید درستش کنن.

ولی به نظرتون اینا می پذیرن؟ یا هر بار همون چرت و پرت ها رو تحویلم میدن.

17100 تومن پول تلفتن پرداخت کردم که بدهیش صاف بشه.

یعنی باید 20 تومن ناقابل هم تو این اوضاع برای کارشناس بدم؟

نوموخوام

می فهمید؟

نومو خوااااممم..

آقااااا

گریهههه

من تو خماری ام.

:|

گمـــــــشده :)
۱۹مرداد

1) از دردناک ترین واقعیت های زندگی اینه که باید تنهایی بار خیلی از دردها رو به دوش بکشیم. اونم دردهایی که سخت می شه زیر سنگینی بارشون قدمی برداشت.

هنوز با این واقعیت کنار نیومدم.

2) هر کدوم از ورزشکارای المپیک که می بازند، پدرجانمان می فرمایندکه: «رفتن تجربه کسب کنن، عیب نداره. 4ساله دارن برای همین مسابقات پول مردمو خرجشون می کنن، الان که روز موعوده به راحتی می بازند. و درعین حال هم خبرنگار هی تاکیدمیکنه چیزی از ارزش های ما کم نمیشه یا نشده.»

ولی حتی پدر جاناینجانبهم از دیدن حال و روز بوکسورمون دلش سوخت.

3) فعلا همین

:))

گمـــــــشده :)
۰۸مرداد

+از صبح تو فکرم یه چیزی برای نوشتن پیدا کنم. ولی خسته شدم از بس نوشتم و پاک کردم.

 ++ چند وقتیه ساعت نه و نیم شب یک کارتونی پخش می شه به اسم زنان کوچک.

ولی این زنان کوچک اون زنان کوچکی نیست که وقتی بچه بودیم، می دیدم.

تبلیغش می گه: حالا کتی بزرگ شده و ازدواج کرده و یه مدرسه شبانه روزی دایر کرده.

حالا این قسمتش مهم نیست.

مهم اینه من هرچی فکر می کنم و به ذهنم فشار میارم در دوران طفولیت همچین کارتونی ندیدم.

یعنی اصلا مطمئنم ندیدم. و همین قسمتش برام عجیبه.

یه هفته اس دارم فکر می کنم که چطور شده که این کارتونو ندیدم؟

با شناختی که از خودم دارم حتی الان هم از دیدنش ذوق می کنم چه برسه به اون موقع ها.

این موضوع بدجوری ذهنمو درگیر کرده.

گفتم شاید سری جدیدش باشه ولی به شکل و شمایل کارتونش نمی خوره.

 خلاصه بدجوری درگیرش هستم.

+++یک سایت خوب پیدا کردم که قالب هاش فوق العاده زیبا هستن و قالب ساز آنلاین هم داره. اما نتونستم قالب خودمو درست کنم. حسش نبود.
وقتی وبلاگ ری را و ثمین رو می دیدم کلی ذوق می کردم. ممنونم از عرفان بابت کارهای زیباش و حس قشنگی که ایجاد کرده.
++++از صبح تا حالا یک کتاب دویست صفحه ای رو تموم کردم. دستاوردی خوبی بود با وجود گردن دردی که دارم.
گمـــــــشده :)
۰۳مرداد

صدای دل شکسته فرهاد ظریف توی برنامه دورهمی دیشب اینقدر بلند بود که با واسطه تلویزیون هم دلم براش سوخت.

همیشه فکر می کردم از صفر شروع کردن کار راحتیه. ولی مثل این که توی چهل سالگی اصلا هم راحت  نیست.

:|

گمـــــــشده :)
۲۶تیر

«کلافه ام کرده. دو ماه است هر روز مرا به این پارک می کشاند. از آن سر شهر به این سر شهر. مهر امسال چهار سالش می شود. بعضی روزها می بردمش پارک های نزدیک خودمان. شاید گول بخورد و دست از اینجا بردارد اما نشد که نشد. انگار دریا مسحورش کرده. کم کم دارم نگران می شوم. امروز با برادرم امدم. دیگر توان ندارم پا به پایش این طرف و آن طرف بروم.»
زن جوان داشت این ها را برای خانم مسنی که کنارش نشسته بود تعریف می کرد. در نزدیکی شان دخترکی با سطل و بیلچه ی کوچکش شن بازی می کرد.
کمی آن طرف تر چند پسربچه با مردی  وسطی بازی می کردند. سروصدایشان ان قدر زیاد بود که دخترک دست از شن بازی کشید و به آن ها خیره شد.
بسرها با شوروشوق  زیاد مشغول بازی بودند که توپشان از مسیر منحرف شد و زیر پای دختری افتاد که به آهستگی در آن حوالی قدم می زد. دختر بی تفاوت به توپ به حرکتش ادامه داد. دخترک خوشحال شد. به سمت توپ رفت. ولی تا خواست بگیردش تلِپی زمین خورد. توپ کم کم قل خورد و از دخترک دور شد.
هنوز با نگاهش مسیر توپ را دنبال می کرد که یکی از پسرها توپ را برداشت و به سمت بقیه دوید. دخترک دوباره سراغ سطل و بیلچه اش رفت. با بیلچه شن ها را برمی داشت و با دقت داخل سطل کوچکش می ریخت. بعد با دست راستش شن ها را می کوبید  تا محکم به هم بچسبند. بابایی همیشه همین کار را می کرد. آن وقت ها که تمام روز را نمی خوابید با هم شن بازی می کردند. دخترک عاشق این کار بود. همیشه بعد از شن بازی با دستان شنی اش سر و صورت بابایی  را شنی می کرد تا دنبالش کند و الکی کتکش بزند. او هم الکی قهر می کرد و تا وقتی بابایی نازش را نمی کشید کوتاه نمی آمد.
مادرش هنوز داشت برای آن خانم مسن حرف می زد:
«همیشه با پدرش می آمدیم اینجا. اما این اواخر حال ندار بود. نمی توانست هوای من و بچه ام را داشته باشد. جسمش ضعیف شده بود.»

کمی آن طرف تر صدای خنده ی دخترکی را شنید. که تازه تاتی تاتی کردن را یاد گرفته بود. پدر و مادرش با فاصله از هم ایستاده بودند و دخترکشان را تشویق می کردند که راه برود. وقتی به پدرش می رسید هر سه  ذوق زده می شدند و می خندیدند. حالا باید همین مسیر را تا مادرش طی می کرد و دوباره از انجا پیش پدرش برمی گشت.
دخترک خیره به آن ها بود. به مرد نگاه می کرد که دستانش را برای در آغوش کشیدن دخترش باز کرده بود.
دخترش می خواست سریع تر به مرد برسد. پاهای کوچکش را تند تند با فاصله از هم روی شن های ساحل می گذاشت و دستانش را در هوا تاب می داد. ولی به نیمه راه نرسیده بود که زمین خورد. گریه اش گرفت. مرد خودش را به دخترش رساند. از زمین بلندش کرد. در آغوشش گرفت.  سرش را روی شانه اش گذاشت. آهسته در گوشش حرف می زد و او را می بوسید.
دخترک بغض کرده بود. دلش هوای بابایی خودش را کرد. همیشه با هم به اینجا می آمدند. همیشه هم نزدیکی های دسشویی می نشستند چون دخترک تا به دریا می رسید پی پی اش می گرفت. بابایی با خنده می گفت: دریا برای همه حکم قرص آرام بخش را دارد ولی برای دخترک من حکم ملین .

 معنی ملین را نمی دانست. اما همین که باعث می شد بابایی بخندد یعنی  حتما چیز خوبی است.
یک روز بابایی جلویش زانو زد. موهای فرفری جلوی پیشانی اش را پشت گوشش جمع کرد. به چشمانش خیره شد و یک عالمه برایش حرف زد.

همه ی حرف های آن روز بابایی را فراموش کرده بود. فقط یکی را یادش می آمد.
«اگر یک هو بابایی به سفر رفت و برنگشت قول بده همیشه به اینجا بیایی. این طوری هیچ وقت بابایی را فراموش نمی کنی.»

بعدش هم محکم بغلش کرد و بوسیدش.
مرد و دخترش از دخترک دور می شدند. دخترک هنوز با نگاهش دنبالشان می کرد. دلش می خواست با صدای بلند بزند زیر گریه. لب  هایش را جمع کرده بود. بغضش داشت می ترکید که کسی از پشت سر صدایش زد. به سمت صدا برگشت. دایی بود که برایش دست تکان می داد آن هم با بستنی مورد علاقه اش. حالا می توانستند با هم به پارک بازی بروند. از اداهای دایی خنده اش گرفت. به طرفش دوید و دستش را گرفت و شروع کرد به حرف زدن درباره ی پارک بازی و این که می توانست این بار هم سوار قصر بادی بشود یا باید فقط به تاب و سرسره رضایت می داد!

گمـــــــشده :)
۳۱خرداد

1-برخلاف اون حس بدی که صبح امروز اون سوسک پست قبل به من تزریق کرد چند ساعت بعدش موفق شدم آخرین قسط شهریه کلاسمو واریز کنم به حساب.

و از این بابت بی نهایت خوشحالم.

خب این اولین باریه که تموم شهریه ی کلاسی رو که مدت ها بود دوست داشتم دوره شو بگذرونم، خودم پرداخت می کنم.

شهریه اش 450 هزار تومن بود. در دو قسط پرداختش کردم. بدون این که یه هزار تومنی هم تخفیف بگیرم. برام مهم بود که بدون تخفیف همه رو تا قرون آخر پرداخت کنم. چون استاد دوره آشنا بود و علاوه بر اون یکی بود تو مایه های خودم که با زحمت زیاد قطره قطره پول به دست می آورد.

البته خب این که بعد از بیست و شش و سال و یک ماه و 15 یا شاید هم 16 روز همچین حس لذت بخشی رو تجربه کردم جای سوال داره. می تونست زودتر اتفاق بیفته.

خیلی خیلی زودتر.

2-این روزها خیلی به دوندگی هام فکر می کنم. و به تبع اون به میزان درآمدی که از این دوندگی ها عایدم می شه بیشتر فکر می کنم.

به نیازهای خودم و خانواده ام. و به تبع اون به این که بدون مایه زندگی حقیقتا فتیره. مایه که نباشه به مرور زمان حتی محبت بین فرزند و والدین هم به فنا می ره چه برسه به موارد دیگه.

3- یه سوال مدتیه ذهنمو مشغول کرده. رؤسایی که از زیردستاشون توقع دارن تحت هر شرایطی و به هر قیمتی کارو به موقع تحویل بدن و خلاصه پدر اون بنده خدا به معنای واقعی کلمه برای تحویل به موقع کار درمیاد و در اخر ماه هم با همون حقوق همیشگی مواجه می شه، فازشون چیه؟

این روزها قشنگ دارم می فهمم که باید حق کارگر رو پیش از خشک شدن عرقش داد تا دلش شاد بشه و خستگی از تنش بیرون بیاد و انگیزه اش برای کار زیاد تر از قبل بشه.

دستمزد کارگر رو قبل از این که عرقش خشک بشه، تمام و کمال پرداخت کنید حتی اگه لازم باشه از نون سفره خودتون بزنید. مطمئن باشید جای دوری نمی ره.

3-دیدین  شبکه تهران قبل از اذون مراسم افطاری حرم امام رضا (ع) رو نشون می ده؟ دلم از اون افطاریا می خواد. نظمش، عظمتش،مکانش، هوای ازادش و با جمع بودنش خیلی لذت بخشه. امیدوارم روزی نصیبم بشه. اگر نصیبتون شد همه رو دعا کنید.


گمـــــــشده :)
۲۷خرداد

از وقتی ماه رمضون شروع شده اینقدررررررر خسته ام و کمبود خواب دارم که از اولین دقایق روز شنبه لحظه شماری می کنم تا جمعه برسه و تااااااا وقتی افتاب میاد وسط اسمون تخت بخوابم.

دوشنبه بود یا سه شنبه یادم نمیاد. ولی یادمه صبح که بیدار شدم با این امید رفتم سرکار که: فقط 3 روز دیگه مونده تا جمعه. فقط سه روز. دووم بیار.

روز بعدش هم با این امید بیدار شدم که فقز دو روز دیگه مونده تا جمعه.

امروز صبح از شوق این که آخرین روزه و فردا می تونم تا لنگ ظهر بخوابم تا خود ظهر بکوب کار کردم. و تمام لحظات امروزو با شووووق مضاعفی به امید خواب فردا گذروندم.

جالبه بیشتر این کمبود خواب به خاطر سحری خوردنه  که فوقش بخورم، می شه دو لقمه.

حالا پدر جان رو بیدار می کنم. می شینه سر سفره. همون دو لقمه رو هم نمی خوره.

موندم دیگه چرا اصلا بیدار می شه.

از اینا که بگذریم به افتخار خواب جمعه جیییییییییییییییییییییییییغ دستتتتتتتتتتتتت هورااااااااااااااااااا

:))

گمـــــــشده :)
۱۳خرداد

نمی دونم برای شما هم پیش میاد یا نه! ولی من هر کسی رو از کاری منع کنم حتما خودم در اون شرایط قرار می گیرم. و همون عملی رو انجام می دم که قبلا فرد مذکور رو از انجام عمل منع کردم.

چند روز پیش با دوستی سر موضوعی صحبت می کردم. البته صحبت که چه عرض کنم، چت می نمودیم.(فکر کنم اگه الی جانمان روزی چند دقیقه با من حرف نزنه رسما حرف زدن رو به فراموشی بسپارم.)

بگذریم از این که از یه رابطه ی سه ساله فقط یه روزش رو انتخاب کرد و توقع داشت من براش نظر کارشناسی بدم!!

بگذریم که از نظر من این دختر همه اش در حال فرصت سوزیه.

بگذریم که بعد از کلی تایپ کردن و خواهش و تمنا که فرصت رو از دست نده و بی خیال این غرور بشو و یه قدمی بردار، خیلی راحت گفت که:مرسی شب بخیر.

از همه اینا بگذریم امروز یهو یاد این مکالمه افتادم و بلافاصله تو دلم گفتم خدایا  غلط کردم غلط.

یه وقت همچین موقعیتی نصیب من نکنی!!!!

حالا نمی دونم لازمه خدا و کائنات و الخ  همه ی خبط های ما رو به رومون بیارن؟

آقا اصلا به من چه! بره فرصت بسوزونه. خدایا تو لطفا بعد ها برای تنبیه من، منو تو موقعیت مشابه قرار نده که همین عمل اشتباه رو انجام بدم و به گوجه خوردن بیفتم!


گمـــــــشده :)
۱۷ارديبهشت

کنکور تموم شد. با کمتر از یک ماه تلاش چیز خاصی عایدم نمی شه. و مسلما موکول شد به سال بعد. اما عجیب دلم برای فضای دانشگاه و جو تلاش برای درس خوندن تنگ شده. باشد که یه فکری به حال خودم بکنم.

برای گرفتن کارت ورود به جلسه به مشکل برخوردم. و مجبور شدم یه سری به باجه رفع نقص بزنم که توی دانشگاه خودمون بود. ساعت 8 صبح و توی یک هوای بهاری و خنک و نم نمک بارون کلییییییی حس خوب و نوستالژیک در من زنده کرد. بدجوری هوایی شدم. خیلی بدجور.

بعد از گند زدن به کنکور و روشن موندن این آتیش در زندگیم می خوام دنبال یک کار موقت دوم بگردم. هم چون دوست دارم تمام وقتم کامل پر باشه و نتونم یک گوشه بنشینم و خیره بشم به اینده و گذشته و یه پولی هم گیرم بیاد. ( وقتی روز پدر و روز معلم و تولد داداش کوچیکه به فاصله چند روز باشه پول ها ته می کشه دیگه. خدارو شکر به بهانه تولدم یه چیزی گیرم اومد که کرایه ام تا اخر ماه تامین بشه.)
اعتراف می کنم خیلی وقته یه کتاب خوب نخوندم. و یک فیلم خوب ندیدم. باشد که موقعیتش پیش بیاد و بخونم و ببینم.
گمـــــــشده :)
۲۹فروردين

می گه: چرا دوست پسر نداری؟ خسته نمی شی؟ حوصله ات سر نمی ره؟

می گم: من الان باید صبح ها پسرکوچولومو راهی می کردم مدرسه و نگران امتحانای آخر ترم کلاس دومش می بودم. اون وقت می گی برم دنبال بی اف بگردم؟

نشون به اون نشون که برادر جانمان الان کلاس دوم دبستانه و تا 4-5 سالگیش نمی دونست من مامانش هستم یا مامانم!!!!!!

گمـــــــشده :)