بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۲۲ مطلب با موضوع «قوائد دوئیت من» ثبت شده است

۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۰۴دی

اصلا فکر نمی کردم بغل گوشم توی همین طاقبستان خودمان همچین جایی هم باشد.

ابتدای راه سنگ ها بی نهایت صاف و صیقلی بودند. راستش ترس بَرَم داشت چون کفش های من هم مناسب همچین مسیری نبودند. خاطرات دیشبم را مرور کردم به این امید که صحبتی در مورد عدم تناسب کفش ها با مسیر با لیدر کرده باشم ولی چیزی نگفته بودم. یعنی راستش را بخواهید در خواب هم نمی دیدم همین بغل گوشم با چنین معضلی روبرو شوم.

با تکیه به توسلی که صبح خوانده بودم پیش رفتم.

با احتیاط می رفتم و آهسته. هر قدمی که برمی داشتم، چند ثانیه قبلش خوب جای پایم را چک می کردم.

همه چیز تحت کنترلم بود که رسیدیم به یک دیوار صاف

این که چند متر بود را نمی دانم.

پله های سنگی داشت.

ارتفاعش مهم نبود ترسم از پله هایی بود که از بس پا و باران خورده بودند عینهو شیشه، صاف صاف بودند و سطحشان از پوست صورتِ کرِم خورده ی من هم لطیف تر بود.

می دانستم اگر فقط بنشینم و نگاه کنم ترسم بیشتر می شود.

اول لیدر رفت.

بعد نفر جلویی ام.

معطل نکردم و بالا رفتم.

تقریبا رسیده بودم. پله ی آخر بود اما جای دست مناسبی پیدا نمی کردم.

لیز خوردنم دست کم دو نفر دیگر را هم ناکار می کرد.

به این امید که لیدر بالای پله ها مراقب است خودم را کمی بالا کشیدم. دلم خوش بود که اگر بلغزم یکی آن بالا هست که مانع از سقوطم شود.

ولی نبود.

حتی نزدیک آن اطراف هم نبود. نفر جلویی ام هم نبود.

یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.

یأسی که باعث شد نفهمم چطور خودم را بالا کشیدم و ادامه مسیر را طی کردم.

یأسی که تمام طول راه همراهم بود.

یأسی که کم کم تبدیل شده به ترس

ترسی که قبلا نداشتم.

تا آن لحظه از نداشتن یک همنورد که هوایم را داشته باشد و نگفته دردم را بداند این قدر نترسیده بودم.

این ترس ها را خوب می شناسم. این ترس ها آدم را زمین گیر می کنند. کاری می کنند همین اول کار تسلیم شوی و زانوی غم بغل بگیری و به همان رویه ی سابق ادامه دهی.


گمـــــــشده :)
۲۴آذر
چند روز است از بیکاری های اجباری سرکار استفاده می کنم و چند تا فایل صوتی قدیمی که در مورد طب سنتی از گوشه و کنار جمع آوری کردم، گوش می دهم.
یکی‌شان حدودا دو ساعت و نیم زمان می برد. مدرسش خیلی خوب همه چیز را توضیح می داد. برای تجویز نسخه برای تمام بیماری هایی که اسمشان را می آورد، اول یک توصیه می کرد:
حذف فرآورده های حیوانی و مشخصا لبنیات و تخم مرغ(به مدت 15 تا 40 روز)
حذف خوراکی های ممنوعه مثل قند و شکر و چای و روغن نباتی و هر چیزی که این مواد را دارد در خودش.
حذف فرآورده های صنعتی
و در انتهای این سه توصیه هم توضیح می دهد که حذف فرآورده های حیوانی برای یک مدت مشخص، بدن را مجبور می کند از زائدات خودش استفاده کند.
در کنار این ها به شدت توصیه می کرد از خوردن مرغ ماشینی پرهیز کنیم.
راستش از بس روی این موارد تاکید کرده، دلم نمی‌آمد به شام امشب که مرغ بود نگاه کنم. خوردم‌ها، ولی هر لقمه که می خوردم حس می کردم دارم سم به خوردِ خودم می دهم.
گذشته از این، از فکر این که یک روز مجبور باشم شکر و کیک و شیرینی مصرف نکنم چهار ستون بدنم می لرزد. اگر کسی بخواهد عذابم دهد، کافی‌ست از خوردن شیرینی و کاپ کیک و این چیزهای خوشمزه محرومم کند.
ظلم است به خدا.

+ جناب میرزا لطف کردن متن را ویرایش نمودن. اینجانب هم متن ویرایش شده ی ایشان را جایگزین کردم. باشد که یاد بگیریم این گونه بنویسیم.

سخته خدایی

:|


گمـــــــشده :)
۲۲آذر
گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۱۷آذر

اول کمی صغری بچینم:

صبح ها کمی دیر از خانه بیرون می زنم و به تبع کمی توی ترافیک اول صبح معطل می شوم. البته زیاد نیست. در حدی که طی کردن مسیر دو دقیقه ای، ده دقیقه طول می کشد. گذر از این ده دقیقه برای ما که مثل اکثر شهرهای بزرگ عادت به ترافیک نداریم، حوصله سربر است. و سستی و کرختی اول صبح را بیشتر می کند.

یکی از همین روزاها که سوار تاکسی بودم و گرفتار ترافیک، در ذهنم به عضلاتم کش و قوس می دادم تا خواب از سرم بپرد ولی یکهو راننده با حرکتی غافلگیر کننده خواب از سرم پراند.

چند دقیقه ای تا رسیدن به میدان مانده بود که بر خلاف همیشه از یک بریدگی دور زد و در مسیری عکس مسیر معمول قرار گرفت.

طبق عادتم سکوت کردم تا ببینم راننده چه می کند.

دور زدنش که تمام شد، دنده عقب به سمت میدان پیش رفت.

راستش از این کارش ذوق کردم. زمان رسیدنمان به مقصد به کمتر از نصف رسید و از معطلی بیهوده هم خبری نبود. کار راننده جوان در نظر من قابل تحسین بود.

روزهای بعد هم با همچین موردی برخورد کردم. تعداد محدودی از راننده ها از این میانبر استفاده می کردند، شاید در دو ماه گذشته سه یا چهار نفر. اما همان سه یا چهار مورد هم برای سستی صبحگاهی نقطه عطفی بود.

و حالا کبری می چینم:

اما قصدم از این همه زیاده گویی:

توی زندگی گاهی به یک تکرار و روزمرگی دچار می شویم که به هر دری می زنیم نمی توانیم از زنجیر روزمرگی رها شویم.

تلاش می کنیم ولی ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم می دهند که از جایی که هستیم قدمی به جلو برنداریم.

نه این که بگویید به صلاح نیست و از این حرف ها. بعضی چیزها هدف زندگی هستند. بد نیستند. از نظر خدا هم بد نیستند. منتها نمی شود. می فهمید چه می گویم؟

این لعنتی نمی شود.

هر قدر که دست و پا می زنم و این در و آن در می زنم نمی شود.

اینجاست که زندگی یک میانبر لازم دارد. از همان بریدگی و دنده عقبی که راننده ی جوان استفاده کرد.

زندگی ام به یک میانبر نیاز دارد. میانبری که با مواجه شدن با آن از ته دل ذوق کنم و شاد شوم.

گمـــــــشده :)
۱۵آذر

آقای سربه هوا پستی با همین عنوان نوشتن که منو یاد اتفاق دیروز انداخت.

پست ایشون نخوندم هنوز. اما داستان خودم:

تو عالم خودم بودم. ساعت حدوداً هشت و بیست و سه یا چهار دقیقه بود. چیزی نمونده بود به محل کارم برسم. از پارک دانشجو (اسمش همینه) رد شدم. کنار پارک یه زمین خالی هست که مسیر من تا شرکت رو نزدیک تر می کنه.

در حالی که تو ذهنم داشتم به چیزهایی فکر می کردم که الان هیچ کدومش یادم نیست راهمو کج کردم تا از زمین خالی رد بشم که...

چشمتون روز بد نبینه صدای یه گله سگ در حال پارس کردن و دویدن به سمت خودم رو شنیدم.

چنان جا خوردم که تنها چیزی که در اون لحظه به ذهنم رسید، دویدن بود.

و با وجودی که آخرین باری که داد زدم سر برادر جانمان و چند ماه پیش بوده و عادت به جیغ زدن هم ندارم اما خودمم باور نمی کردم دارم جیغ می زنم.

یعنی ترسیدم.

به معنای واقعی کلمه ترسیدم.

و هر لحظه حس می کردم الانه که یکی شون از پشت بهم برسه و کارم تموم بشه.

تو اون لحظه به این فکر کردم که اگه هار باشن و گازم بگیرن باید چیکار کنم؟

عرض زمین طی کرده بودم که دو رفتگری که هر روز اون حوالی رو نظافت می کردن و صدای من شنیده بودن بهِم رسیدن. یکی شون یه جوان تقریبا سی ساله و ناشنوا بود و اون یکی یه پیرمرد حدودا 50 ساله. این دو نفر با ایما و اشاره با هم صحبت می کنن. پیرمرد می تونست به زبان اشاره صحبت کنه و همکار ثابت جوان ناشنوا بود.

با دیدنشون ایستادم.

با ایستادن من سگ ها هم ایستادن.

اما هنوز هم پارس می کردن.

یه نگاه به سگ ها کردم که در حال پارس کردن نفس نفس می زدن و یه نگاه به جوان ناشنوا که وقتی چشمش به قیافه ی سفید شده از ترسم افتاد با اشاره و نگاهی که نمی دونم چه معنی داشت، گفت که برم.

نفس نفس می زدم. سگ ها هم دیگه حرکتی نمی کردن. خطاب به جوان یه «ببخشید» گفتم و رفتم.

این جوان حدود یه ماه پیش وقتی مشغول نظافت همون حوالی بود و منم داشتم از سمت دیگه به محل کارم می رفتم یهو خیلی ناغافل جاروشو به سمت سگی که داشت بی صدا به سمت من میومد و ظاهرا قصد آزار هم نداشت، پرت کرد.

اون موقع یه نگاهی بهش کردم که یعنی چرا این کارو کردی؟

یه کم که حالم بهتر شد و از شک در اومدم یادم افتاد که موقع اومدن داشتم  هیجانات زندگیم رو میشماردم و با خودم می گفتم من چقدر زندگی یکنواختی دارم. و از اونجایی که سگ های اون حوالی هم با وجودی که می تونستن تیکه پاره ام کنن و نکردن به این نتیجه رسیدم که هیجان خونشون کم شده و خواستن یه کم تفریح کرده باشن.

++من این جوان و پیرمرد همکارش رو هر روز می بینم. و بار ها با خودم گفتم سلامشون کنم و خسته نباشیدی بهشون بگم ولی هیچ وقت این کارو نکردم و دیروز به شدت بابت این کارم ناراحت بودم.


گمـــــــشده :)
۱۲آذر

به توصیه تون گوش نموده و از یک بامداد امروز صبح تا الان یه دونه قرص هم نخوردم.

وضعمو تشریح می کنم:

تب دارم.

چشم چپم از بس اشک ریخته به نصف اندازه واقعیش رسیده و سرخ سرخ شده. طوری که حس می کنم اگه بهش دست بزنم زخم می شه.

دماغم شده دو برابر اندازه معمول.

سرم سنگینه. از بس که دراز کشیدم.

کارامو یه چشمی انجام می دادم. البته کاری هم نداشتما. ولی خب. همین اینترنت و فیلم دیدن و اینا.

اینا هم کاره دیگه.

فقط موندم با این چشم و دماغ مبارک فردا چطوری راهی کار و زندگیم بشم؟

اگه فردا هم پرهیز امروزو داشته باشم فاتحه ام خونده اس.

الان می فهمم چرا قدیما برای یه سرماخوردگی ساده چند روز تو رختخواب می موندن. واقعا نمی شه به کارای روزمره رسید.

+ترخینه عنصر معجزه گری برای سرماخوردگی نیست ولی خوبه. از هیچی بهتره.

++فیلم جنایت و جُنحه رو دیدم. فیلم خوبیه. کم کم داره از وودی آلن خوشم میاد. اصلا آدم جالبیه خدایی. سبک بازیش توی آنی هال و این فیلم تقریبا مشابهه. یعنی اصلا خود خودشه. اصلا حس نمی کنید داره فیلم بازی می کنه.

گمـــــــشده :)
۱۲آبان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گمـــــــشده :)