بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۲۵ مطلب با موضوع «قوائد دوئیت من» ثبت شده است

۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه هیچ کدام از هراهانم ذوق هنری نداشتند که از دور یک عکس از پناهگاه فلزی شنل بگیرند این است که از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.

در راه برگشت پای لیدر در یک چاله برفی فرو رفت و آسیب دید. آن هم وقتی که هنوز در ابتدای مسیر برگشت بودیم و حداقل سه ساعت دیگر طول می کشید تا به ماشین برسیم.

درد داشت ولی نه کوله اش را به کسی داد و نه تا اخر مسیر نق زد.

درسی برایم شد که اگر در موقعیت مشابه قرار گرفتم صدایم درنیاید و تا اخر مسیر بیصدا راهم را بروم. چون فکرش را هم که بکنید چاره دیگری نیست. کوه رفتن یک ریسک است و اگر این ریسک با شکست مواجه شود فقط خودت هستی که باید از پس آن بربیایی. در مسیرهای سخت که راه رفتن معمولی هم برای نفرات مشکل است کسی نمی تواند کمک حال فرد دیگری باشد.

حالا سوای این ها قسمت جالب قصه اینجا بود که کسی از نفرات باتجربه هم برای همراهی اش نایستاد. کند راه می رفت و قاعدتا باید یک نفر پشت سرش حرکت می کرد تا در صورت بروز مشکل کمک حالش باشد ولی کسی نایستاد. شاید هم به من و دوستم دل خوش بودند که به طور طبیعی کند حرکت می کردیم.

الله اعلم.

+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۰۱اسفند

1) کاش می شد یک تبصره برای کنکور ارشد می گذاشتند به این صورت که مثلا هر کس قله دماوند را تا روز کنکور طوری فتح کند که در یک روز 4بار از مسیرهای مختلف  به قله صعود کرده باشد ، در ازایش امکان انتخاب رشته در دوره ی روزانه ی همه دانشگاه های کشور را داشته باشد.

یا مثلا می گفتند هر کس در 5 ساعت به قله دماوند برسد می تواند بدون کنکور انتخاب رشته کند و به قبولی در دوره روزانه دانشگاه های تهران هم امیدوار باشد.

یعنی فکرش هم سرذوقم می آورد. واقعا کاش می شد.

خدا وکیلی انصاف نیست در این برهه از زندگی برای درس خواندن عمرم را تلف کنم آن هم تازه برای قبولی اش که معلوم نیست با این سوداهای ذهنی من بگیرد یا نگیرد.

2) امروز یک بنده خدایی به طور غافلگیرانه با من تماس گرفت. از بس رئیس جانمان وقت و بی وقت به من زنگ می زند و من هم بلافاصله بعد از سلام و یک دو جمله ی تعارفی دیگر می گویم:« جانم، امرتون؟»

امروز به این بنده خدا هم بلافاصله بعد از تعارفات معمول گفتم:«جانم؟»

غافل از این که بنده خدا دلش گرفته بود و می خواست دقایقی با کسی هم کلام شود.

خب اگر تلفن شما هم فقط وقتی زنگ بخورد که بقیه کارتان دارند همین می شود دیگر.

3)گوشی الی جانمان درست شد. آن هم با هزینه ای معادل سیصد تومان ناقابل.

دارم به این فکر می کنم که خیره به سقف فیلم های ندیده ام را ببینم یا این که لمیده رو بالش شاهنامه را بخوانم و در ذهنم رویای ارشد را در بپرورانم.

ای تف به این نظام دانشگاهی کشور ما که هر دوره اش یک مصیبت عظمایی است برای خودش

:))


گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

دلم می خواست چند بیت شعر متناسب با این عکس ها می دانستم. بی سوادی شعری هم چیز بدیست.




++دوستی می گفت: در احادیث امده است که خداوند پول عروسی و بچه و کوهنوردی را خودش می فرستد. من می گویم حدیث داریم که خداوند پول زن و فرزند و کوهنوردی و شهریه دانشگاه را خودش جور می کند. پس اینقدر بهانه نیاورید و اگر زن نمی گیرید دست کم کوه را دریابید.

+شما بگویید با 71 وبلاگ نخوانده چه کنم؟

:))


گمـــــــشده :)
۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۰۴دی

اصلا فکر نمی کردم بغل گوشم توی همین طاقبستان خودمان همچین جایی هم باشد.

ابتدای راه سنگ ها بی نهایت صاف و صیقلی بودند. راستش ترس بَرَم داشت چون کفش های من هم مناسب همچین مسیری نبودند. خاطرات دیشبم را مرور کردم به این امید که صحبتی در مورد عدم تناسب کفش ها با مسیر با لیدر کرده باشم ولی چیزی نگفته بودم. یعنی راستش را بخواهید در خواب هم نمی دیدم همین بغل گوشم با چنین معضلی روبرو شوم.

با تکیه به توسلی که صبح خوانده بودم پیش رفتم.

با احتیاط می رفتم و آهسته. هر قدمی که برمی داشتم، چند ثانیه قبلش خوب جای پایم را چک می کردم.

همه چیز تحت کنترلم بود که رسیدیم به یک دیوار صاف

این که چند متر بود را نمی دانم.

پله های سنگی داشت.

ارتفاعش مهم نبود ترسم از پله هایی بود که از بس پا و باران خورده بودند عینهو شیشه، صاف صاف بودند و سطحشان از پوست صورتِ کرِم خورده ی من هم لطیف تر بود.

می دانستم اگر فقط بنشینم و نگاه کنم ترسم بیشتر می شود.

اول لیدر رفت.

بعد نفر جلویی ام.

معطل نکردم و بالا رفتم.

تقریبا رسیده بودم. پله ی آخر بود اما جای دست مناسبی پیدا نمی کردم.

لیز خوردنم دست کم دو نفر دیگر را هم ناکار می کرد.

به این امید که لیدر بالای پله ها مراقب است خودم را کمی بالا کشیدم. دلم خوش بود که اگر بلغزم یکی آن بالا هست که مانع از سقوطم شود.

ولی نبود.

حتی نزدیک آن اطراف هم نبود. نفر جلویی ام هم نبود.

یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.

یأسی که باعث شد نفهمم چطور خودم را بالا کشیدم و ادامه مسیر را طی کردم.

یأسی که تمام طول راه همراهم بود.

یأسی که کم کم تبدیل شده به ترس

ترسی که قبلا نداشتم.

تا آن لحظه از نداشتن یک همنورد که هوایم را داشته باشد و نگفته دردم را بداند این قدر نترسیده بودم.

این ترس ها را خوب می شناسم. این ترس ها آدم را زمین گیر می کنند. کاری می کنند همین اول کار تسلیم شوی و زانوی غم بغل بگیری و به همان رویه ی سابق ادامه دهی.


گمـــــــشده :)
۲۴آذر
چند روز است از بیکاری های اجباری سرکار استفاده می کنم و چند تا فایل صوتی قدیمی که در مورد طب سنتی از گوشه و کنار جمع آوری کردم، گوش می دهم.
یکی‌شان حدودا دو ساعت و نیم زمان می برد. مدرسش خیلی خوب همه چیز را توضیح می داد. برای تجویز نسخه برای تمام بیماری هایی که اسمشان را می آورد، اول یک توصیه می کرد:
حذف فرآورده های حیوانی و مشخصا لبنیات و تخم مرغ(به مدت 15 تا 40 روز)
حذف خوراکی های ممنوعه مثل قند و شکر و چای و روغن نباتی و هر چیزی که این مواد را دارد در خودش.
حذف فرآورده های صنعتی
و در انتهای این سه توصیه هم توضیح می دهد که حذف فرآورده های حیوانی برای یک مدت مشخص، بدن را مجبور می کند از زائدات خودش استفاده کند.
در کنار این ها به شدت توصیه می کرد از خوردن مرغ ماشینی پرهیز کنیم.
راستش از بس روی این موارد تاکید کرده، دلم نمی‌آمد به شام امشب که مرغ بود نگاه کنم. خوردم‌ها، ولی هر لقمه که می خوردم حس می کردم دارم سم به خوردِ خودم می دهم.
گذشته از این، از فکر این که یک روز مجبور باشم شکر و کیک و شیرینی مصرف نکنم چهار ستون بدنم می لرزد. اگر کسی بخواهد عذابم دهد، کافی‌ست از خوردن شیرینی و کاپ کیک و این چیزهای خوشمزه محرومم کند.
ظلم است به خدا.

+ جناب میرزا لطف کردن متن را ویرایش نمودن. اینجانب هم متن ویرایش شده ی ایشان را جایگزین کردم. باشد که یاد بگیریم این گونه بنویسیم.

سخته خدایی

:|


گمـــــــشده :)
۲۲آذر
گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۱۷آذر

اول کمی صغری بچینم:

صبح ها کمی دیر از خانه بیرون می زنم و به تبع کمی توی ترافیک اول صبح معطل می شوم. البته زیاد نیست. در حدی که طی کردن مسیر دو دقیقه ای، ده دقیقه طول می کشد. گذر از این ده دقیقه برای ما که مثل اکثر شهرهای بزرگ عادت به ترافیک نداریم، حوصله سربر است. و سستی و کرختی اول صبح را بیشتر می کند.

یکی از همین روزاها که سوار تاکسی بودم و گرفتار ترافیک، در ذهنم به عضلاتم کش و قوس می دادم تا خواب از سرم بپرد ولی یکهو راننده با حرکتی غافلگیر کننده خواب از سرم پراند.

چند دقیقه ای تا رسیدن به میدان مانده بود که بر خلاف همیشه از یک بریدگی دور زد و در مسیری عکس مسیر معمول قرار گرفت.

طبق عادتم سکوت کردم تا ببینم راننده چه می کند.

دور زدنش که تمام شد، دنده عقب به سمت میدان پیش رفت.

راستش از این کارش ذوق کردم. زمان رسیدنمان به مقصد به کمتر از نصف رسید و از معطلی بیهوده هم خبری نبود. کار راننده جوان در نظر من قابل تحسین بود.

روزهای بعد هم با همچین موردی برخورد کردم. تعداد محدودی از راننده ها از این میانبر استفاده می کردند، شاید در دو ماه گذشته سه یا چهار نفر. اما همان سه یا چهار مورد هم برای سستی صبحگاهی نقطه عطفی بود.

و حالا کبری می چینم:

اما قصدم از این همه زیاده گویی:

توی زندگی گاهی به یک تکرار و روزمرگی دچار می شویم که به هر دری می زنیم نمی توانیم از زنجیر روزمرگی رها شویم.

تلاش می کنیم ولی ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم می دهند که از جایی که هستیم قدمی به جلو برنداریم.

نه این که بگویید به صلاح نیست و از این حرف ها. بعضی چیزها هدف زندگی هستند. بد نیستند. از نظر خدا هم بد نیستند. منتها نمی شود. می فهمید چه می گویم؟

این لعنتی نمی شود.

هر قدر که دست و پا می زنم و این در و آن در می زنم نمی شود.

اینجاست که زندگی یک میانبر لازم دارد. از همان بریدگی و دنده عقبی که راننده ی جوان استفاده کرد.

زندگی ام به یک میانبر نیاز دارد. میانبری که با مواجه شدن با آن از ته دل ذوق کنم و شاد شوم.

گمـــــــشده :)