بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۲۷ مطلب با موضوع «قوائد دوئیت من» ثبت شده است

۰۶ارديبهشت

اقا امروز صبح که بیدار شدم، دیدم دو تا جوش رو گونه راستم زدم. بسیار زشت. یک دانه باوِگ دارش (همون پدردار)هم روی گونه ی سمت چپ. این سمت چپیه به راحت یه بند انگشت زیر پوست ریشه داره😂😂بعد گفتم بزار یه امروز بدون آرایش برم بلکه جوش هام حساس نشن و به تبعش از این که هستم فرشته رو تر بِشم. من که تنهام به هر حال. مهم نیست. چشم مبارکتان روز بد نبینه از صبح هی دارن کرور کرور میان. از رییس گرفته تا ایل و تبارش.خخخخخ....ارباب رجوع که دیگه بماند.

این جانب هم با اعتماد به نفس بدون این که به روی مبارکم بیارم با دو گونه کاملا سرخ (از التهاب جوش البته) کارها رو انجام می دادم.

باشد که رستگار شویم.

:))

2)این روزا عکاسی به دلم نمی شینه. یعنی راستش اینقدر از ارتفاع میشه مناظر بکر و خارق العاده دید که دیگه دلم نمیاد از روی زمین از دارو درخت و گل و بلبل عکس بگیرم.


گمـــــــشده :)
۲۸فروردين

میل به قانون شکنی و انجام رفتار های نابه هنجار معمولا تو سن نوجوونی دیده می شه.

یا حتی شور جوانی و کله شقی هاش هم مربوط می شه به همون اوایل 18-19 سالگی. نهایتا 23 سالگی.

اما فک کنم باد بهاری بدجوری خورده به کله ام چون به طرز وحشتناکی می تونم تمام قوانین و عرف های معمول جامعه رو زیر پا بزارم.

خیلی دلم می خواد یه کلنگ برمی داشتم و از صبح تا شب دیوار های نیمه فرو ریخته یه خرابه رو می کوبیدم. بلکه انرژیم تخلیه بشه و شب راحت و بدون فکر به خرابکاری های روز  بخوابم.

اگه همین روزا یه برنامه فشرده و پرازهیجان برای خودم دست و پا نکنم حتما یه گَندی می زنم که نشه جمعش کرد. از قدیم گفتن یه دیوونه سنگی تو چاه میندازه و صد تا عاقل نمی تونن دربیارن.

بدجوری رَم کردم این روزا. هم اسب درونم رم کرده هم خر درونم. جفتشون دارن جفتک پرونی می کنن. زورم هم به هیچ کدومشون نمی رسه. دخترک درونم هم نشسته یه گوشه و جفتک اندازیای این دو تا رو تماشا می کنه.



گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۰۱اسفند

1) کاش می شد یک تبصره برای کنکور ارشد می گذاشتند به این صورت که مثلا هر کس قله دماوند را تا روز کنکور طوری فتح کند که در یک روز 4بار از مسیرهای مختلف  به قله صعود کرده باشد ، در ازایش امکان انتخاب رشته در دوره ی روزانه ی همه دانشگاه های کشور را داشته باشد.

یا مثلا می گفتند هر کس در 5 ساعت به قله دماوند برسد می تواند بدون کنکور انتخاب رشته کند و به قبولی در دوره روزانه دانشگاه های تهران هم امیدوار باشد.

یعنی فکرش هم سرذوقم می آورد. واقعا کاش می شد.

خدا وکیلی انصاف نیست در این برهه از زندگی برای درس خواندن عمرم را تلف کنم آن هم تازه برای قبولی اش که معلوم نیست با این سوداهای ذهنی من بگیرد یا نگیرد.

2) امروز یک بنده خدایی به طور غافلگیرانه با من تماس گرفت. از بس رئیس جانمان وقت و بی وقت به من زنگ می زند و من هم بلافاصله بعد از سلام و یک دو جمله ی تعارفی دیگر می گویم:« جانم، امرتون؟»

امروز به این بنده خدا هم بلافاصله بعد از تعارفات معمول گفتم:«جانم؟»

غافل از این که بنده خدا دلش گرفته بود و می خواست دقایقی با کسی هم کلام شود.

خب اگر تلفن شما هم فقط وقتی زنگ بخورد که بقیه کارتان دارند همین می شود دیگر.

3)گوشی الی جانمان درست شد. آن هم با هزینه ای معادل سیصد تومان ناقابل.

دارم به این فکر می کنم که خیره به سقف فیلم های ندیده ام را ببینم یا این که لمیده رو بالش شاهنامه را بخوانم و در ذهنم رویای ارشد را در بپرورانم.

ای تف به این نظام دانشگاهی کشور ما که هر دوره اش یک مصیبت عظمایی است برای خودش

:))


گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

دلم می خواست چند بیت شعر متناسب با این عکس ها می دانستم. بی سوادی شعری هم چیز بدیست.




++دوستی می گفت: در احادیث امده است که خداوند پول عروسی و بچه و کوهنوردی را خودش می فرستد. من می گویم حدیث داریم که خداوند پول زن و فرزند و کوهنوردی و شهریه دانشگاه را خودش جور می کند. پس اینقدر بهانه نیاورید و اگر زن نمی گیرید دست کم کوه را دریابید.

+شما بگویید با 71 وبلاگ نخوانده چه کنم؟

:))


گمـــــــشده :)
۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۰۴دی

اصلا فکر نمی کردم بغل گوشم توی همین طاقبستان خودمان همچین جایی هم باشد.

ابتدای راه سنگ ها بی نهایت صاف و صیقلی بودند. راستش ترس بَرَم داشت چون کفش های من هم مناسب همچین مسیری نبودند. خاطرات دیشبم را مرور کردم به این امید که صحبتی در مورد عدم تناسب کفش ها با مسیر با لیدر کرده باشم ولی چیزی نگفته بودم. یعنی راستش را بخواهید در خواب هم نمی دیدم همین بغل گوشم با چنین معضلی روبرو شوم.

با تکیه به توسلی که صبح خوانده بودم پیش رفتم.

با احتیاط می رفتم و آهسته. هر قدمی که برمی داشتم، چند ثانیه قبلش خوب جای پایم را چک می کردم.

همه چیز تحت کنترلم بود که رسیدیم به یک دیوار صاف

این که چند متر بود را نمی دانم.

پله های سنگی داشت.

ارتفاعش مهم نبود ترسم از پله هایی بود که از بس پا و باران خورده بودند عینهو شیشه، صاف صاف بودند و سطحشان از پوست صورتِ کرِم خورده ی من هم لطیف تر بود.

می دانستم اگر فقط بنشینم و نگاه کنم ترسم بیشتر می شود.

اول لیدر رفت.

بعد نفر جلویی ام.

معطل نکردم و بالا رفتم.

تقریبا رسیده بودم. پله ی آخر بود اما جای دست مناسبی پیدا نمی کردم.

لیز خوردنم دست کم دو نفر دیگر را هم ناکار می کرد.

به این امید که لیدر بالای پله ها مراقب است خودم را کمی بالا کشیدم. دلم خوش بود که اگر بلغزم یکی آن بالا هست که مانع از سقوطم شود.

ولی نبود.

حتی نزدیک آن اطراف هم نبود. نفر جلویی ام هم نبود.

یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.

یأسی که باعث شد نفهمم چطور خودم را بالا کشیدم و ادامه مسیر را طی کردم.

یأسی که تمام طول راه همراهم بود.

یأسی که کم کم تبدیل شده به ترس

ترسی که قبلا نداشتم.

تا آن لحظه از نداشتن یک همنورد که هوایم را داشته باشد و نگفته دردم را بداند این قدر نترسیده بودم.

این ترس ها را خوب می شناسم. این ترس ها آدم را زمین گیر می کنند. کاری می کنند همین اول کار تسلیم شوی و زانوی غم بغل بگیری و به همان رویه ی سابق ادامه دهی.


گمـــــــشده :)
۲۴آذر
چند روز است از بیکاری های اجباری سرکار استفاده می کنم و چند تا فایل صوتی قدیمی که در مورد طب سنتی از گوشه و کنار جمع آوری کردم، گوش می دهم.
یکی‌شان حدودا دو ساعت و نیم زمان می برد. مدرسش خیلی خوب همه چیز را توضیح می داد. برای تجویز نسخه برای تمام بیماری هایی که اسمشان را می آورد، اول یک توصیه می کرد:
حذف فرآورده های حیوانی و مشخصا لبنیات و تخم مرغ(به مدت 15 تا 40 روز)
حذف خوراکی های ممنوعه مثل قند و شکر و چای و روغن نباتی و هر چیزی که این مواد را دارد در خودش.
حذف فرآورده های صنعتی
و در انتهای این سه توصیه هم توضیح می دهد که حذف فرآورده های حیوانی برای یک مدت مشخص، بدن را مجبور می کند از زائدات خودش استفاده کند.
در کنار این ها به شدت توصیه می کرد از خوردن مرغ ماشینی پرهیز کنیم.
راستش از بس روی این موارد تاکید کرده، دلم نمی‌آمد به شام امشب که مرغ بود نگاه کنم. خوردم‌ها، ولی هر لقمه که می خوردم حس می کردم دارم سم به خوردِ خودم می دهم.
گذشته از این، از فکر این که یک روز مجبور باشم شکر و کیک و شیرینی مصرف نکنم چهار ستون بدنم می لرزد. اگر کسی بخواهد عذابم دهد، کافی‌ست از خوردن شیرینی و کاپ کیک و این چیزهای خوشمزه محرومم کند.
ظلم است به خدا.

+ جناب میرزا لطف کردن متن را ویرایش نمودن. اینجانب هم متن ویرایش شده ی ایشان را جایگزین کردم. باشد که یاد بگیریم این گونه بنویسیم.

سخته خدایی

:|


گمـــــــشده :)
۲۲آذر
گمـــــــشده :)