بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۱۳۳ مطلب با موضوع «قوائد دوئیت من» ثبت شده است

۱۲آذر

این روزها خیلی به چهره کسانی که از در دفتر وارد می شن و روبروی پیشخوان می نشینن دقت می کنم. بعضی هاشون شاد و بشاش شروع به صحبت می کنن. بعضی هاشون خیلی خشک و جدی هستن. بعضی هاشون یه چهره کاملا بی تفاوت دارن. بعضی هاشون ناراحت هستن و در حال گلایه. اما بعضی هاشون خیلی آویزون شدن. یعنی ابروها و چشم ها و پوست صورت کاملا عینهو 8 فارسی خودمون شده. ناراحت ناراحت. یه جوری ناراحت هستن انگار تمام عمرشون این طوری بودن. تاثیر دیدن این جور آدما تو افزایش افسردگی به مراتب خیلی بیشتر از تاثیر دیدین آدم های شاد برای افزایش شادی ماست.

اگه فکر می کنین الکی می گم امتحان کنین. یه روز که شادی از سر و روتون می باره برین پیش یه نفر که افسردگی گرفته و شما مثلا قصد دارین شادش کنین. شک نکین اون شما رو افسرده می کنه ولی شما اونو شاد نمی کنین.

این بلا بار ها و بارها و بارها سرم اومده. روز هایی که توی اوج شادی و غرق لذت بودم ولی وقتی در اتاقی رو باز کردم و با چهره غمگین فردی که مقابلم بوده روبرو شدم، دنیا برام تیره و تار شده. انگار که از بهشت به جهنم رسیده باشم.

چهره های هشتی شکلی که امروز دیدم منو ترسوندن. ترسیدم که نکنه یه روزی مثل همینا با یه صورت هشتی و غمگین و آویزون مواجه بشم. شاید باید بیشتر برای خندیدن تلاش کنم. چیزی که خیلی در برابرش مقاومت می کنم و نمی دونم چرا . نمی دونم منشا این مقاومت های درونی کجاست. شاید اگه می دونستم خیلی سریع تر پیش می رفتم.

**هر چه بیشتر دقت می کنم بیشتر به نسبی بودن خوبی پی می برم. یعنی ممکنه کاری که انجامش از دید من خوب باشه ولی با اون کار یه دردسر جدید درست بشه.

یه مثال ساده از سریال Game Of Thrones می زنم. توی فصل ششم سریال جان اسنو تعدادی از وحشی ها رو از دست وایت واکر ها نجات می ده و کمی بعد همون آدما رو توی یه جنگ داخلی برای پس گرفتن خونه خودش به کشتن می ده!!!

مرگ مرگه. چه به دست وایت واکر ها چه به دست انسان ها.

 راستش این تناقض ها رو درک نمی کنم.

کم کم دارم به فلسفه الی جون ایمان میارم. همیشه می گه برای این که به کسی آسیب نزنی بهتره اصلا هیچ کاری نکنی. دلسوزی که اصلا جایی نباید توی شخصیت آدما داشته باشه.

هنوز به نسبی بودن بدی پی نبردم. باید بیشتر دقت کنم.


گمـــــــشده :)
۰۱آذر

مدت هاست دارم به این فکر می کنم که من واقعا کی ام؟

بین یک سری آموزش های دوران مدرسه و تلقین های خانواده و یه محیط متعصب با حس غریزی و نیازها و آرزوهای شخصیم گیر کردم.

خیلی کارها هست که دوست دارم انجام بدم ولی نمی تونم. خیلی از این کار ها هیچ تناقضی با اصل دین( نه این دینی که دارن به خورد ما می دن) نداره اما به دلیل همون آموزش های سخت گیرانه دوران مدرسه و تلقین های ذهنی نمی تونم انجام بدم.

من دیگه دختری نیستم که تو خونه بشینم و منتظر باشم جفتم از آسمون بیفته تو اتاقم. از اون طرف به خاطر تلقینات و آموزش هایی که داشتم اصلا و ابدا نمی تونم با کسی ارتباط برقرار کنم حتی در حد معمولی.

یه جورایی این وسط گیر کردم. نه این وری ام نه اون وری ام. تکلیفم با خودم معلوم نیست. و عمیقا از این موضوع عذاب می کشم.

چون خیلی چیزایی که من باید مثلا 12 سالگی تجربه می کردم الان تازه می خوام تجربه کنم. و این اصلا خوشایند نیست.

گمـــــــشده :)
۲۹آبان

مربی شنا از وقتی استارت رو آموزش داده داره زورشو می زنه من یاد بگیرم که با کله برم تو آب. ولی من می ترسم. همین که لبه استخر با عمق 1.2 به حالت استارت می ایستم وحشت برم می داره. قفل می کنم. انگار که رو یه نردبان با ارتفاع چند متر از زمین گیر کرده باشم. باورش نمیشد من کوه می رم. می گفت واقعا کوه می ری?

می گم اون زمینه بابا. روی یه زمین ششیب دار راه می رم. حالا رو قله هم قصد پریدن ندارم که بترسم. اینجا چون قصد پریدنه بلافاصله صحنه گیر افتادن رو نردبان میاد تو ذهنم و قفل می کنم.

تا دلتون بخواد هولم داد تو آب ولی فعلا که افاقه نکرده. خودم روده بر میشم از خنده. هیچ فرقی با یه منگول ندارم در اون حالت.

تازه مربی جان امروز می گفت نقطه ضعفتو پیدا کردم و دیگه ول کن نیست.

:-(

گمـــــــشده :)
۲۵آبان

1. مدت ها بود به تمام اعتقاداتم شک کرده بودم. کم کم و دونه به دونه اعمالی رو که با باور کامل از دوره نوجوونی انجام می دادم, کنار گذاشتم. بدون هیچ عذاب وجدانی. راستش به عبث بودن کارم پی برده بودم اما هنوزم به درستی کارها و اعمالی که به نظرم عبث بودن, باور داشتم. یعنی مثلا دیگه عزاداری محرم برام معنایی نداشت اما اصل شو زیر سوال نمی بردم. برای همین امید داشتم روزی به باورهای قبل برگردم.

خونواده من شیعه نبودن برای همین یکی از آرزوهای بچگیم این بود خونوادگی با هم سحرهای ماه رمضون با هم سر سفره سحری بشینیم نه تنها و همه با هم روزه باشیم.

توی خواب هم نمی دیدم یک روز همه با هم دور سفره افطار نشسته باشیم.

هیئت رفتن که دیگه جزو محالات بود.

اولین باری که دادامونو بردم هیئت اینقدر برام شیرین بود که هر شبشو تو وبلاگ می نوشتم.

حرفم اینه الکی نماز خون نشدم که الکی کنارش بذارم. اون اوایل که فامیل فهمیده بودن من نماز می خونم, یکی از خاله ها از روی دلسوزی این طوری نصیحتم کرد: "نخون. دیدی پارسال روزه گرفتی آب جوش ریخت رو دستت و جاش برای همیشه مونده.عموتُ یادته? اونم نماز خون بود. آخرش هم جوونمرگ شد. تو ام مثل اون میشی. این چیزا به ما نمی سازه خاله جون"

اون موقع 15 سالم بود. نه اونقدری بچه بودم که حرف هاشو باور کنم نه اونقدری بزرگ بودم که نترسم. جای سوختگی رو هنوز هم دارم. بعدِ حرف خاله خیلی کتاب خوندم, تحقیق کردم, سوال پرسیدم. و در نهایت به جوابم رسیدم.

شاید دلیل رها کردن واقعیت هایی که با مطالعه به دست آوردم, ناکامی های کوچیک و بزرگم بود. تو این مدت بدون خوندن حتی یک کتاب و فقط با نگاه کردن به آدما خیلی چیزا فهمیدم که نمی تونم در قالب جمله بیانش کنم. اما با وجود دانسته های الانم دلم می خواست داشته های قبلم رو هم به دست بیارم. دنبال یه دلیل بودم. دلیلی که باورهای گذشته ام رو هم در کنار دانسته های الانم داشته باشم.

امروز به خاطر بارون یه کوهنوردی سبک داشتیم. می دونستم تمام مدت بالا رفتن بارون همراهی مون می کنه. هم پانچوی سبز فسفری که بین پانچوهای دوستام خیلی حرفه ای محسوب میشه, همراهم بود و هم بادگیر آبیِ مشتی که با پوشیدن هر کدوم خیس نمی شدم. باد نمیومد و هوا هم زیاد سرد نبود. هیچ کدومو نپوشیدم. چند تا از بچه ها چتر هم آورده بودن و اتفاقا خیلی به کارشون اومد ولی من بارونو ترجیح می دادم. هر چه بیشتر پیش می رفتیم, بارون هم شدید تر می شد و من خیس تر. اما مهم نبود. داشتم لذت می بردم. یکی از پسرا با نزدیک 2 متر قد و حدود 90 کیلو وزن آهسته میومد. می دونستم به خاطر هیکل بزرگش خجالت می کشه از یه دختر عقب بیفته. پشت سرش بودم. چند قدم راه می رفت و چند ثانیه می ایستاد. بارش بارون تبدیل به بارش برف شد. توی مه کامل بودیم و بچه ها رو نمی دیدم. به خاطر مه و لباس خیسم داشت, سردم می شد و پسر هم لاک پشت وار حرکت می کرد. نمی تونستم بهش ایراد بگیرم از طرفی چون نفر آخر بودم, نمی تونستم به کس دیگه ای بسپارمش و سریع تر برم تا سردم نشه. پس بی خیالش شدم. گذاشتم به حال خودش باشه و منم تو حال خودم بودم. اطرافمو نگاه می کردم.

مه...

بارون...

برف...

صدای برخود برفاب روی برگ ها

بیستون زا که توی مه غرق شده بود و بیستون که اصلا دیده نمی شد

درختان زالزالک و ونوشک که برگ های قرمز و زردشون اطراف شون ریخته بود

طعم تک زالزاک مونده روی درخت که چند لحظه پیش خورده بودم و تا عمر دارم فراموش نمی کنم

کوه ها و صخره های اطراف کم کم سفید پوش می شدن

جنگلی که در مقابلم بود به خاطر بارون زیبا تر از همیشه خودنمایی می کرد

آسمون و رقص ابرهاش

چکه چکه بارون و برفی که روی صورتم می ریخت و باعث شده بود به زحمت چشم هامو باز نگه دارم

سرمایی که دست هامو کرخت کرده بود

پسر داشت غر می زد که توی مه چطور راهو پیدا کنیم

من به این فکر می کردم که بالاخره دلیل مو پیدا کردم

2.می خواستم عکس های امروزو بذارم اما پشیمون شدم. قابل توصیف نبود. خودتون تصورش کنین


گمـــــــشده :)
۲۶شهریور

پرده اول:

می گفت: مامانم خواست با پسر داییم ازدواج کنم. دلم رضا نبود ولی با خودم گفتم پدر و مادرم، منو دست آدم ناجور نمی دن. رفتم سر سفره عقد و بعدش رفتیم زیر یه سقف و اون موقع بود که اون روی خودشو نشون داد و در نهایت بعد از ۱۲سال زندگی کارم به طلاق کشید. الان وقتی پدر و مادرمو می بینم که صبح ها از خواب بیدار می شن و دل می دن و قلوه می گیرن بهشون حسودیم می شه و بهشون گفتم هیچ وقت نمی بخشمشون.

نفر دومی که کنارم بود خیلی صریح گفت: 

اونا مقصر نبودن. خود تو مقصر بودی. چون هدفی نداشتی که براش بجنگی و خیلی راحت حرفشونو پذیرفتی. آدم بی هدف حقشه شکست بخوره.

پرده دوم:

لیسانس مو که گرفتم قصدم این بود ارشد، علوم تربیتی بخونم. با بابا مطرح کردم ولی مثل همیشه مخالفت کرد. و منم خیلی راحت کوتاه اومدم.

چند سال بعدش که دولت آزمون استخدامی برگزار کرد بیشترین پذیرش از بین فارغ التحصیلان رشته علوم تربیتی بود و پدرم شاکی که ؛ نمیشد علوم تربیتی بخونی به جای عمران!

اون روز فهمیدم من چوب کوتاه اومدن خودمو خوردم نه مخالفت پدرم.

پدر و مادر عزیزن. خیلی عزیز. ولی از یه جایی به بعد باید روی پای خودمون بایستیم. مطمئنا دیر یا زودش به نحوه تربیت مون بستگی داره اما بالاخره حداقل از نظر شخصیتی باید مستقل شیم.

سال اولی که کوهنوردی رو شروع کردم بابا به شدت مخالف بود. اصلا با من حرف نمی زد. به خصوص که به شدت شخصیت متعصب و سخت گیری داره و می دونستم الان داره چقدر زجر میکشه.

اما کوتاه نیومدم. حرف نزد منم حرف نزدم.

برگ برنده ام استقلال مالی بود. نمی تونست سنگ بندازه و چون پیشینه بدی نداشتم نمی تونست حرفی بزنه اما می تونست سکوت کنه.

و این سکوتش دیوونه ام می کرد.

اما حاضر نبودم به روزای قبلم برگردم.

پارسال موقع دماوند رفتن که شد تقریبا التماسش کردم که بزاره برم. لابه لای حرفاش گفت: من فقط همین طاقبستان رضایت دارم بری!

با هر بدبختی بود دماوند رفتم.

امسال علم کوه و اشترانکوه قسمتم شد. و هر بار من اسم سفر خارج از استان میاوردم، خونه متشنج می شد و هرچند در نهایت اون غالب شد و من مغلوب. اما چیزی که خوشحالم کرد و بین اون همه حرف و صحبت نامربوطی که سر رفتن و نرفتن به دماوند برای بار دوم بین مون رد و بدل شد، این جمله بود:

"من که مشکلی ندارم این کوه های یه روزه می ره. ۴ صبح می ره گاهی ۲شب می رسه! حرفی زدم؟"

اینا رو گفتم که بگم، رویام برای سال آینده اینه: "من که مشکلی ندارم کجاها میره فقط سلامت برگرده"

😂😂😂

به حرف والدین خود گوش ندهید. کار خودتونو بکنید. نترسید.

فکر نکنید بابای من خیلی مهربونه. نه عزیزم از این خبرا نیست. من هنوز بعد از گذشت ۲۸سال از  عمرم نتونستم ۵دقیقه صمیمانه باهاش حرف بزنم و فکر نکنم بتونم.

دخترا تو این همه گرگ خودشون باید یه کاری برای خودشون بکنن. هیچ مردی دلسوز ما نیست اگر هم باشه به شرطی هست که قواعد اونو اجرا کنیم نه قواعد خودمونو.

گمـــــــشده :)
۱۸تیر

قول داده بودم یک پست پراو شناسی بنویسم. الوعده وفا.

کوهستان پراو چندین قله داره که بلندترینِ اون ها قله شیخ علی خان یا همان پراو است.

ساعت 4 صبح از خونه زدم بیرون. 4 دقیقه پیاده روی داشتم تا رسیدن به مینی بوس. از دور که چراغ های روشنش رو دیدم دلم قرص شد. یعنی به شدت خوشحال شدم.من اولین مسافر بودم. سوار شدم و راه افتادیم.



تا همه رو سوار کنیم یه ساعتی طول کشید. از کرمانشاه تا جاده چالابه کمتر از 20 دقیقه راهه. به دوربرگردان نزدیک کارخانه ی سیمان که می رسیم دور می زنیم به سمت کرمانشاه. تابلوی چالابه کاملا مشخصه. کمی که توی جاده فرعی پیش می ریم به نقطه استارت صعور می رسیم.

ساعت 5 و نیم صعود ما شروع شد.

راه منتهی به پناهگاه روی سنگ ها علامت گذاری شده. البته انگار طرف حوصله نداشته به جای کشیدن فلش روی سنگ ها همین طوری رنگ سفید رو پاشیده روشون.

ما از راه معمول نرفتیم. راه جدید که محلی ها بیشتر از اون استفاده می کردن شیب کمتری داشت.

متاسفانه مسیر صعود طوریه که شما پشت به افتاب هستین و حضور کوه ها هم مانع از دیدن طلوع آفتاب می شه.

ساعت 7 صبح به جایی رسیدیم که منظره مقابلمون تصویر زیر بود:

دشت دوزَری

سیاه چادر ها رو می بینید؟

این دشت به علت چشمه آب 4فصلش محل مناسبی برای سیاه چادرهاست. متاسفانه فرصت نشد از چشمه عکس بگیرم.

ساعت 7 و نیم صبح کنار چشمه بودیم. بعد از یه آب گیری و استراحت نیم ساعته دوباره راه افتادیم.

مسیر مقابلمون بعد از گذر از دشت دو راه داشت. یک راه شن اسکی. و یک راه با شیب نسبتا زیاد. معمولا تا قسمتی از راه رو از مسیر شن اسکی می رن و با رسیدن به راه مالرو به سمت راست متمایل می شن. اما خب اگه توانایی حرکت روی شن اسکی رو دارین، مسیرش کوتاه تره.

ما از مسیر مالرو صعود رو ادامه دادیم تا به غار یک شبه رسیدیم.


جای جالبی بود. کف غار رو تخت بود و مناسب برای شب مانی و در امان ماندن از سرمای زمستان.

الی جانمان مدت زیادیه که دندون درد داره. منم به طور اتفاقی فهمیدم که گیاه «تشنه داری» برای عفونت موثره. و توی ارتفاعات پراو هم تا دلتون بخواد از این گیاه می بینید. دو تا کیسه برنج رو پر کردم.:دی

ساعت ده صبح رسیدیم به «خسته نباشید1»

رسیدن به این جا یعنی یک سوم خیلی سخت مسیر طی شده. بیشتر هم حتی.

یه سنگ بزرگ اونجا هست که در سایه اش صبحانه خوردیم. اون قسمتی که توی عکس با فلش مشخص شده معروف به مسیر زمستونیه. یعنی چون تمام مسیر شن اسکیه و اطرافش دره و پرتگاه نیست برای صعود زمستانه مسیر مناسبیه.

اما قسمت سمت چپ یک مسیر تقریبا مالرو هست معروف به بیولوژی. چون دو دانشجوی رشته ی بیولوژی توی این قسمت کشته شدن این اسمو روش گذاشتن. بیولوژی دره و پرتگاه داره برای همین ممکنه توی زمستون خطرناک باشه. اما برای فصل های بی برف سال یه مسیر عالیه. زمان لازم گذشتن از بیولوژی و رسیدن به پناهگاه پرآو حدودا 50 دقیقه زمان می بره.

مسیر بیولوژی توی تصویر با فلش مشخص شده


اینم از پناهگاه. پناهگاه پرآو خیلی خوب و تمیزه. تنها بدیش اینه که اب نداره. تنها چشمه اون اطراف همون چشمه دوزریه. که از پناهگاه سه ساعت فاصله داره.

ساعت ده دقیقه به دوازده پناهگاه بودیم.

ساعت دوازده و نیم به سمت قله حرکت کردیم. و یک ساعت بعد قله بودیم.شیب منتهی به قله نسبتا زیاده و در بعضی جاها دست به سنگ هم هست. اما ارزشش رو داره. توی زمستون باید یه مسر مستقیم رو برای رسیدن به قله طی کنید.

دهانه غار پرآو رو می شد در حین صعود دید.


این هم گیاه بومادران. تا دلتون بخواد از اینا تو مسیر بود


دو تا عکس از داخل پناهگاه


مسیر برگشت حدودا 5 ساعت طول کشید

وقتی به چشمه رسیدیم همه حسابی هلاک بودیم. عشایر داشتن فعالیت روزانه شونو انجام می دادن. کلی پتو . ظرف شسته بودن

زندگی سختی دارن. خیلی سخت. اصلا دلم نمی خواد جاشون باشم.

کنار چشمه دو تا بچه مراقب الاغشون بودن تا مادرشون کارشون تموم بشه و دبه های اب رو با الاغ به چادر ببرن.


9 کنار مینی بوس بودیم و حدود 10 شب خونه بودم. و یه راست رفتم حموم.:دی


و در نهایت:


گمـــــــشده :)
۰۶ارديبهشت

اقا امروز صبح که بیدار شدم، دیدم دو تا جوش رو گونه راستم زدم. بسیار زشت. یک دانه باوِگ دارش (همون پدردار)هم روی گونه ی سمت چپ. این سمت چپیه به راحت یه بند انگشت زیر پوست ریشه داره😂😂بعد گفتم بزار یه امروز بدون آرایش برم بلکه جوش هام حساس نشن و به تبعش از این که هستم فرشته رو تر بِشم. من که تنهام به هر حال. مهم نیست. چشم مبارکتان روز بد نبینه از صبح هی دارن کرور کرور میان. از رییس گرفته تا ایل و تبارش.خخخخخ....ارباب رجوع که دیگه بماند.

این جانب هم با اعتماد به نفس بدون این که به روی مبارکم بیارم با دو گونه کاملا سرخ (از التهاب جوش البته) کارها رو انجام می دادم.

باشد که رستگار شویم.

:))

2)این روزا عکاسی به دلم نمی شینه. یعنی راستش اینقدر از ارتفاع میشه مناظر بکر و خارق العاده دید که دیگه دلم نمیاد از روی زمین از دارو درخت و گل و بلبل عکس بگیرم.


گمـــــــشده :)
۲۸فروردين

میل به قانون شکنی و انجام رفتار های نابه هنجار معمولا تو سن نوجوونی دیده می شه.

یا حتی شور جوانی و کله شقی هاش هم مربوط می شه به همون اوایل 18-19 سالگی. نهایتا 23 سالگی.

اما فک کنم باد بهاری بدجوری خورده به کله ام چون به طرز وحشتناکی می تونم تمام قوانین و عرف های معمول جامعه رو زیر پا بزارم.

خیلی دلم می خواد یه کلنگ برمی داشتم و از صبح تا شب دیوار های نیمه فرو ریخته یه خرابه رو می کوبیدم. بلکه انرژیم تخلیه بشه و شب راحت و بدون فکر به خرابکاری های روز  بخوابم.

اگه همین روزا یه برنامه فشرده و پرازهیجان برای خودم دست و پا نکنم حتما یه گَندی می زنم که نشه جمعش کرد. از قدیم گفتن یه دیوونه سنگی تو چاه میندازه و صد تا عاقل نمی تونن دربیارن.

بدجوری رَم کردم این روزا. هم اسب درونم رم کرده هم خر درونم. جفتشون دارن جفتک پرونی می کنن. زورم هم به هیچ کدومشون نمی رسه. دخترک درونم هم نشسته یه گوشه و جفتک اندازیای این دو تا رو تماشا می کنه.



گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۰۱اسفند

1) کاش می شد یک تبصره برای کنکور ارشد می گذاشتند به این صورت که مثلا هر کس قله دماوند را تا روز کنکور طوری فتح کند که در یک روز 4بار از مسیرهای مختلف  به قله صعود کرده باشد ، در ازایش امکان انتخاب رشته در دوره ی روزانه ی همه دانشگاه های کشور را داشته باشد.

یا مثلا می گفتند هر کس در 5 ساعت به قله دماوند برسد می تواند بدون کنکور انتخاب رشته کند و به قبولی در دوره روزانه دانشگاه های تهران هم امیدوار باشد.

یعنی فکرش هم سرذوقم می آورد. واقعا کاش می شد.

خدا وکیلی انصاف نیست در این برهه از زندگی برای درس خواندن عمرم را تلف کنم آن هم تازه برای قبولی اش که معلوم نیست با این سوداهای ذهنی من بگیرد یا نگیرد.

2) امروز یک بنده خدایی به طور غافلگیرانه با من تماس گرفت. از بس رئیس جانمان وقت و بی وقت به من زنگ می زند و من هم بلافاصله بعد از سلام و یک دو جمله ی تعارفی دیگر می گویم:« جانم، امرتون؟»

امروز به این بنده خدا هم بلافاصله بعد از تعارفات معمول گفتم:«جانم؟»

غافل از این که بنده خدا دلش گرفته بود و می خواست دقایقی با کسی هم کلام شود.

خب اگر تلفن شما هم فقط وقتی زنگ بخورد که بقیه کارتان دارند همین می شود دیگر.

3)گوشی الی جانمان درست شد. آن هم با هزینه ای معادل سیصد تومان ناقابل.

دارم به این فکر می کنم که خیره به سقف فیلم های ندیده ام را ببینم یا این که لمیده رو بالش شاهنامه را بخوانم و در ذهنم رویای ارشد را در بپرورانم.

ای تف به این نظام دانشگاهی کشور ما که هر دوره اش یک مصیبت عظمایی است برای خودش

:))


گمـــــــشده :)