بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۳۶ مطلب با موضوع «فیلم هایی که دیدم» ثبت شده است

۲۶شهریور

۱) برادر جانمان تا همین یه ماه پیش می پرسید: بزرگ شدین می خواین چه ماشینی بخرین؟ 

من و الی جون هم می گفتیم: از این بزرگتر بشیم؟

هفته پیش باز همون سوالو پرسید ولی به این صورت: شما که دیگه بزرگ شدین وقتی پیر بشین چه ماشینی می خرین؟

می گم: ما به اون سن نمی رسیم. قبل اون می میریم.

۲) مامان و بابا یه عادتی بدی دارن هر اتفاقی یا بحثی بینمون پیش میاد می گن: اخرش ما میریم و بی پدر یا مادر میشین حالتون جا میاد.

این جمله خیلی آزارم می داد تا الی جون یه راه براش پیدا کرد. دفعه بعد گفتن جواب پدر جان ابن بود: "۲۰ساله داری تهدید می کنی می میری! خب بمیر لطفا و انقد نه خودتو اذیت کن و نه ما رو"

دیگه همچین حرفی از بابا نشنیدم.

مامان هم هر وقت می گه خودم در جوابش می گم: نگران مردنت نباش. من زودتر میرم.

این طوری میزان تهدیداتشون به مرگ خودشون تقریبا به صفر رسیده و اعصاب آرومی دارم.

۳) از بین حدود سی فیلم هندی که دیدم به نظرم secret superstar(سوپراستار مجهول)  و دنگال خیلی دلنشین و دیدنی بودن. از خوب های هند بودن.

هولدن یه فیلم کرهدای تو وبش معرفی کرد" به همراه خدایان؛دو دنیا" داستان فوق العاده ای داشت. خیلی خوشم اومد. عنصر عافلگیریش معرکه بود.

۴) دعا کنید گره از کار همه وا شه منم یکی از اون همه

گمـــــــشده :)
۲۲شهریور

چند وقتیه گیر دادم به فیلمای شاهرخ خان و از لیست نمی دونم چند تایی فیلم هاش از سال ۲۰۰۰به این طرف فیلم های زیر دیدم.

وقتی هری سجال را دید( یه ذره تا وسطای فیلم کسل کننده بود)

رییس(خوب بود)

زندگی عزیز(معمولی)

Fan( کاملا خالی از قصه عشقی بود)😁

دلداده(خیلی خوشمان آمد 😍😍)

تا وقتی که زنده ام(از این هم خوشمان آمد😍😍😍)

خداوند زوج ها را می سازد(قشنگ بود و خنده دار 😍)

ام شنتی ام( خیلی حالگیر بود، خیلی)

هند به پیش(جنبه ورزشی داره و به نظرم خوب بود ولی کمی غیر منطقی در بعضی جاها که برای بالیوود منطقیه😂😂)

هرگز نگو خداحافظ( من که لذت بردم از دیدنش)

شاید فردایی نباشد( اشکمو درآورد ولی لامصب دیگه زیادی فیلم هندی بود. درکش نکردم)

سال نو مبارک(خوب بود والا)

ویر-زارا(از تلویزیودن دیدم چند سال پیش)

من خان هستم( از تلویزیون دیدم)

گاهی خوشی گاهی غم(از تی وی دیده بودم ولی دوباره دیدم😁)

سرزمین مادری ( از تی وی دیدم ولی قصد دارم دوباره ببینم)

دوداس(چند سال پیش تو خوابگاه با دوستام  دوستام دیدم‌ اون موقع حال نکردم باهاش)

قطار چنای ( از تی وی دیدم ولی دوست دارم بازم ببینم😀)

محبت ها(از تی وی دیدم ولی مایلم دوباره ببینمش)

دان ۱ و ۲( ندیدم هنوز ولی باید ببینم😁)

آشوکا(دیدنش تو برنامه مه)

یه تعداد فیلم دیگه هم هست تقریبا از نظر تعداد با اینایی که دیدم برابره ولی جایزه نبردن و خیلی برای همین خیلی برای دیدنشون انگیزه ندارم. جون وقتی فیلم بد می بینم خیلی حالمو خراب می کنه مثل همه.

سینمای هند برای روحیه سازی خیلی خوبه. رقص و آواز و رنگ های شاد.

حتی اگه واقعیت جامعه شون این نباشه که نیست باز هم دیدنشون برام لذت بخشه.

فیلم نامه هاشون واقع گرایانه تر شده و بهترین و اثرگذار ترین فیلمشون تا حالا به نظرم دانگال بود. 

راستش جوری به دیدن شاهرخ خان اونم به صورت روزانه عادت کردم که با رو به اتمام بودن فیلم های قابل دیدنش عزا گرفتم. بچه ام کم کار شده و سالی یه فیلم یا حداکثر دو تا بازی می کنه 😭😭

شاید فیلم هایی رو که دیدم دوباره از نو ببینم😐ولی حال نمیده خدایی

برای امروز تیوبلایت رو گذاشتم دانلود بشه اونم با حضور افتخاری شاهرخ جونم😂😂😂

و خیلی متاسفم که فیلماشو دارم با کیفیت ۴۸۰میبینم نه ۷۲۰😐

توی پرانتز باید بگم که الی جانمان با داشتن آرشیوی از بهترین فیلم های دنیا گاهی چنان از دستم حرص میخوره که به غلط کردن میفتم😂😂😂ولی همچتان ادامه می دم😀

تازه الان درکش می کنم بعد از دیدن تمام فیلم های آل پاچینو چقدر احساس بدی داشته😉


گمـــــــشده :)
۰۵شهریور

کارتون محبوب بچگی هام سوباسا بود. هنوز هم دارم سری جدیدشو می بینم. هر هفته یه قسمت. تا حالا ۲۰ قسمتشو دیدم. رسیدم به جایی که با تیم موسوشی و جان میزوگی بازی داشتن.

 می تونید تصور کنید چقدر ذوق می کنم که می تونم هر هفته شخصیت محبوب بچگی هامو ببینم؟

از بین کارتون هایی که اخوی جانم میبینه عاشق و دلباخته دو شخصیت شدم.

اولیش هیکاپ

اژدهای خود را چگونه تربیت کنیم؟

هر سه قسمتشو هم دیدم. البته سریالشو هم ساختن ولی نشده ببینم. من عاشق هیکاپ و خشم شبش شدم. شاید خشم شب برای من مثل اسبیه که وقتی بچه بودم داشتنش و تربیت کردنش از آرزوها و فانتزی هام بود.

از شخصیت بیمکس توی کارتون ۶ قهرمان بزرگ هم خیلی خوشم میاد. بی مکس خیلی مهربونه و رابطه و هیرو و برادرش خیلی متاثرم کرد طوری که با هیرو بغض کردم😐 تا این حد یعنی

الی جون وقتی منو بغل می کنه تقریبا همچین حالتی میش میاد😂😂

گمـــــــشده :)
۲۰تیر

۱. سلام 

۲. مامان حلوا درست کرده می گه: خیلی خوشمزه شده فقط به جای شکر حواسم نبود، نمک ریختم توش!

من:😐

۳. اطراف ما پر از آدم هاییه که عمیقا دوست داریم، دوستشون داشته باشیم و بهشون ابراز عشق کنیم اما نمی تونیم.  به دلایل مختلف نمی تونم. یا زود به دنیا اومدیم. یا دیر. یا طرف زودتر جنبیده و جفتشو پیدا کرده یا شکست عشقی خورده و کلا تو فکر هیچ کس نمی ره! خلاصه شما رو نمی دونم اما دور و بر من پر از آدم هاییه که میل زیادی به دوست داشتنشون دارم اما نمی دونم چرا طرف همیشه زودتر جنبیده و سرم بی کلاه می مونه.

۴. فیلمempire of the sun رو چند روز پیش دیدم. به شدت چسبید. بی نهایت لذت بردم و تا دلتون بخواد اشک ریختم.

۵. بعد از این که "نامه هایی از ایوجیما" و "پرچم های پدران ما" رو دیدم خیلی دوست داشتم در موردش با یه نفر بحث و تبادل نظر کنم. سوالاتمو بپرسم و جواب هامو بشنوم. و در این مورد بهترین گزینه الی جون خودمونه. نزدیک یه ماهه دارم می گم فیلمو ببین. هنوز ندیده!

انقدر ندید که سوال ها و صحنه های مدنظرم تو فیلم به کل یادم رفت😐

خواهره من دارم!

۶. داشتم با فاطمه چت می کردم که صحبت به درازا کشید. به فاطمه گفتم برم نمازمو بخونم تا قضا نشده! و چت رو قطع کردم.

همزمان با قطع کردن چت الی جونم از بیرون برگشت خونه و شروع کرد به تعریف کردن. یک ساعت حرف زد.

شب که دوباره داشتم با فاطمه چت می کردم، پرسید: نمازتو خواندی؟

میگم: نه. بعد تو با الی حرف زدم.

میگه: تو ام چه گیری کردی از دست ما

می گم: من خیلی خوشبختم که شما دو تا رو دارم

می گه: اگه خوشبخت بودی الان داشتی به وراجی های یه چهار شانه قدبلند گوش می دادی نه چرت و پرتای من و الی!

پوکیدم از خنده..گفتم شما هم محروم نباشید.

۷. مورد ۷ این که سردرگمم. بیشتر از هر روز و هر ساعت دیگه ای تا به الان

گمـــــــشده :)
۰۴تیر
این دو تا فیلم رو به دنبال هم درباره جنگ ببینید. فکر نمی کنم بهتر از این بشه اثرات بعد از جنگ و وحشی گری های حین جنگ رو به نمایش گذاشت.

+ کوریباشی رو خیلی دوست دارم. چون قبلا فیلم اخرین سامورایی رو ازش دیدم و برام یه جورایی نوستالزیک بود. برام مهم نیست اسم واقعیش چیه. قیافه اش یادم باشه برام کافیه.
++ دو روزه دارم به این فکر می کنم امپراطوری ژاپن چطور این میزان از وطن پرستی رو در بین مردمش ایجاد کرده؟ جاییکه همشون می دونن می میرن! 
بیشتر که دقت می کنم می بینم راهی نداشتن. اکه به جنگ نمی رفتن کشته می شدن( توسط یه چیزی تو مایه های گشت ارشاد خودمون😐). اگه توی جنگ فرار می کردن، کشته می شدن، اگه می جنگیدن، کشته می شدن. اما دست کم در مورد آخر یه نام نیک براشون می موند.
خلاصه این که مردمان عجیبی هستن..خیلی عجیب

+++الان برام سواله ایوجیما جزو متعلقات امریکا محسوب میشه؟ چون توی اون نبرد که امریکا پیروز شد اما جایی ذکر نشده که به زاپن پسش دادن😐
گمـــــــشده :)
۲۶تیر

شهر خدا

فیلم خوبیه

همین

یعنی من فقط همینو می تونم بگم. الی جانمان هم این فیلمو دیده بود. نظرشو در مورد فیلم پرسیدم.

می گه:والا خیلی خوب بود.

ولی من می گم فیلم خوبیه. همین.

راستش من از فیلمای قهرمان محور خوشم میاد حتی اگه این قهرمان نقش کوچیکی داشته باشه یا حتی اگه همه شخصیت ها یه جورهایی قهرمان باشند.

تو این فیلم هر کس داستانی داشت. ولی قهرمان دلخواه منو نداشت. اما فیلم خوبی بود.

خداییش این دفعه دیگه داستان لو ندادم.

:))



گمـــــــشده :)
۲۴تیر
عنوان اسم فیلمیه که امروز عصر دیدم. فیلمی حدودا 2 ساعته بدون قتل و خونریزی و حتی عملی کردن تهدیدها.
کلا میشه تشخیص داد همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شه اما بازی خوب ارین اجازه نمی ده فیلم رو رها کنید.
من از ارین خوشم اومد. کاملا مطابق میل خودش فارغ از نظر مردم زندگی می کرد.
می خواستم بیشتر توضیح بدم ولی داستان لو می ره. اگه دوست داشتین ببینید فیلم رو.

گمـــــــشده :)
۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۲۱خرداد

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


گمـــــــشده :)
۱۶اسفند

دیشب یک فیلم دیدم ساخته 1959...

خودم هم داشتم شاخ درمی اوردم که برای دیدنش وقت می گذارم اما راستش را بخواهید زیاد هم بد نبود. حتی می توانم بگویم خوب بود.

این مرلین مونرو خداوکیلی تیکه ای بوده. تمام مدت میخ ناز و ادا و لباسش شده بودم. مشخصا لباسش به شدت امروزی و نو بود. یادم نمی اید  بازیگرهای الان هالیوود هم همچین لباس ساده و خیره کننده ای پوشیده باشند.

اگر کلاس آداب زندگی توی مدارس تدریس می شد. فیلم های همین خانم منبع مناسبی برای تدریس بودند.(نکشید مرا عزیزان. نظر شخصی ام بود. وگرنه می دانم می دانم....اما راستش بعضی چیزها را باید با زبان دیگری یاد داد. با زبان دین و سنت نمی شود یا می شود ولی ما بلد نیستیم.)

ویکی پدیا یک چیزک هایی درموردش نوشته. بد نیست بخوانید.اینجا

گمـــــــشده :)