بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۱ مطلب با موضوع «فیلم هایی که دیدم» ثبت شده است

۲۶تیر

شهر خدا

فیلم خوبیه

همین

یعنی من فقط همینو می تونم بگم. الی جانمان هم این فیلمو دیده بود. نظرشو در مورد فیلم پرسیدم.

می گه:والا خیلی خوب بود.

ولی من می گم فیلم خوبیه. همین.

راستش من از فیلمای قهرمان محور خوشم میاد حتی اگه این قهرمان نقش کوچیکی داشته باشه یا حتی اگه همه شخصیت ها یه جورهایی قهرمان باشند.

تو این فیلم هر کس داستانی داشت. ولی قهرمان دلخواه منو نداشت. اما فیلم خوبی بود.

خداییش این دفعه دیگه داستان لو ندادم.

:))



گمـــــــشده :)
۲۴تیر
عنوان اسم فیلمیه که امروز عصر دیدم. فیلمی حدودا 2 ساعته بدون قتل و خونریزی و حتی عملی کردن تهدیدها.
کلا میشه تشخیص داد همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شه اما بازی خوب ارین اجازه نمی ده فیلم رو رها کنید.
من از ارین خوشم اومد. کاملا مطابق میل خودش فارغ از نظر مردم زندگی می کرد.
می خواستم بیشتر توضیح بدم ولی داستان لو می ره. اگه دوست داشتین ببینید فیلم رو.

گمـــــــشده :)
۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۲۱خرداد

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


گمـــــــشده :)
۱۶اسفند

دیشب یک فیلم دیدم ساخته 1959...

خودم هم داشتم شاخ درمی اوردم که برای دیدنش وقت می گذارم اما راستش را بخواهید زیاد هم بد نبود. حتی می توانم بگویم خوب بود.

این مرلین مونرو خداوکیلی تیکه ای بوده. تمام مدت میخ ناز و ادا و لباسش شده بودم. مشخصا لباسش به شدت امروزی و نو بود. یادم نمی اید  بازیگرهای الان هالیوود هم همچین لباس ساده و خیره کننده ای پوشیده باشند.

اگر کلاس آداب زندگی توی مدارس تدریس می شد. فیلم های همین خانم منبع مناسبی برای تدریس بودند.(نکشید مرا عزیزان. نظر شخصی ام بود. وگرنه می دانم می دانم....اما راستش بعضی چیزها را باید با زبان دیگری یاد داد. با زبان دین و سنت نمی شود یا می شود ولی ما بلد نیستیم.)

ویکی پدیا یک چیزک هایی درموردش نوشته. بد نیست بخوانید.اینجا

گمـــــــشده :)
۰۸اسفند

خیلی فیلم قشنگی بود.

هرچند مطمئنم از تلویزین پخش شده.

هرچند چند تا نقطه مجهول تو ذهنم موند که بیلی تو اون نامه که به خانمه داده بود چی نوشته بود و اون گوئنام ابله کجا غیبش زد که همه چی به هم نریزه!!

هر چند دلم می خواست اخرش لطیف تر تموم می شد.

می گم این کارگردانا بیمارن؟ خب یه ذره لطیف تر فیلم بسازن چی می شه مگه! بعد از اون مهم تر حتما لازمه گلوله مبارک رو بزنن تو مغز طرف که مغزش بپاشه رو دیوار آدم چندشش بشه؟ چه وضعشه اخه!!

والا به خدا

توضیح فیلم در ویکی پدیا

گمـــــــشده :)
۲۷بهمن

موسیقی متن فیلم به تنهایی خیلی جذاب نیست اما در کنار سکانس های فیلم معنای دیگری دارد و غمی را در خود جا داده که هیچ جوره التیام نمی یابد. یکی از آن غم هایی که دو راه بیشتر برای التیامش سراغ  ندارم. یک ماشین زمان که زمان را به عقب برگرداند و اشتباه مرتکب شده را اصلاح کند. که متاسفانه همچین ماشینی نداریم.

راه دوم هم مرگ است و بس.

کیسی افلک بازیگر نقش اصلی فیلم به بهترین وجه ممکن این درماندگی را به بیننده نشان می دهد. درماندگی که هیچ جوره درست نمی شود و تلاش دیگران زخمش را بهبود نمی بخشد همین باعث می شود «لی» در گذر زمان به معنای واقعی کلمه با یک مرده ی متحرک فرقی نداشته باشد.

اوج فیلم و همین طور اوج موسیقی متنش حوالی دقیقه 55 اتفاق می افتد. جایی که «لی» برای همیشه تبدیل به مرده ای می شود که علائم حیاتی بدنش هنوز از کار نیفتاده است. جایی که دیگر نه آن آدم سابق است و نه آن آدم سابق می شود.

فکر کنم از امشب باید دست به دعا باشم که از این نقطه های سقوط در زندگی هیچ کس نباشد. خدا برای دشمنمان هم نخواهد.



گمـــــــشده :)
۱۳بهمن

امشب لالا لند را دیدم. یک شروع طوفانی و زیبا داشت. امکان ندارد در هر وضعیتی که باشید با دیدن چند دقیقه ی ابندایی فیلم لبخند بر لبانتان ننشیند.

نیم ساعت ابتدایی فیلم راضی کننده است اما بعدش می رسیم به یک ریتم کند و کسالت بار.

این که بنشینم و یک ساعت سیر علاقه مند شدن دو نفر را به هم ببینم، برای من که کسل کننده بود ولی دلیل نمی شود برای شما هم کسالت بار باشد.

اگر دوام بیاورید و این لحظات کسالت بار را پشت سر بگذارید، 15 دقیقه پایانی فیلم برایتان یک سورپرایز خواهد داشت. تلخ و شیرینش بماند اما مسلما از ان پایان های به یادماندنی و تاثیرگذار است. جایی که تا لحظه آخر نمی دانید واقعا شاهد چه پایانی هستید!

با وجودی که فیلم موزیکال است اما به نسبت بینوایان و مولن روژ از این نظر ضعیف تر بود. و راستش من آن دو را بیشتر پسندیدم.

ویکی پدیا درباره لالالند نوشته:

در مراسم گلدن گلوب سال ۲۰۱۷ فیلم لالا لند رکورد شکست و برنده هفت جایزه از جمله بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه شد.[۳] تا به حال هیچ فیلمی در تاریخ به این موفقیت دست پیدا نکرده است. فیلم تا به حال از منتقدین نمره ۹۶/۱۰۰ را دریافت کرده و در لیست ۲۵۰ فیلم برتر سایت IMDB رتبه ۲۲ را دارد.

همچنین لا لا لند در صدر فهرست نامزدهای هشتاد و نهمین دوره اسکار قرار گرفت. این فیلم در ۱۴ رشته از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگران نقش اصلی نامزد شده است. نامزدی در ۱۴ رشته یک رکورد در تاریخ اسکار است.پیش از این فقط فیلم‌های همه چیز دربارهٔ ایو و تایتانیک به این افتخار دست پیدا کرده بودند.
راستش تمام این نامزدی ها به دیدن آن یک ربع آخرش می ارزد. یعنی فکر می کنم همان پایان غافلگیرکننده اش است که باعث شده همه بی خیال آن یک ساعت کسل کننده شوند و همه نامزدی ها و اکثر جوایز را یک جا تقدیمش کنند.
گمـــــــشده :)
۱۲دی

+دیشب سینمایی The Heat را دیدم. فقط می توانم بگویم:

بی نظیر بود.

عالی بود.

فوق العاده بود.

همه چیز تمام بود.

خیلی چسبید.

دیدنش خیلی کیف داد.

حرف نداشت.

اصلا فکر نمی کردم روزی از دنیرو خوشم بیاید و آل را تحسین کنم.

سه سکانس به یاد ماندنی برای من داشت که البته آن سکانس معروف رویارویی آل و رابرت جزوشان نیست اما نمی گویم کدام سکانس. چون برای من به یاد ماندنی بود و ممکن است برای شما نباشد.

اما فیلم به جز آن سکانس های به یاد ماندنی برای من دو تا نکته داشت. اول این که با وجودی که وینسنت هانا یک کارآگاه معروف محسوب می شد ولی درجه ی ستوانی داشت. این با درجه بندی های کشور ما خیلی جور در نمی آید. می آید؟(می دانم دو کشور ربطی به هم ندارند ولی خب سوال پرسیدن که گناه نیست)

دوم این که نیل با وجودی که به بانک دستبرد می زند به حاضران در بانک اعلام می کند:« تمام پولی که ما می دزدیم توسط دولت بیمه شده. نگران نباشید. بیمه خسارت شما رو می ده. پس آرامشتونو حفظ کنید و بزارید ما کارمونو بکنیم.»

خدایی آخر آینده نگری بود.

++علاوه بر این شاهکار، فیلم Intouchables را هم همان دیروز دیدم. یعنی اول این را دیدم بعد آن شاهکار بالایی را. یک روز و نصفی طول کشید تا دانلود شود. نمی دانم چرا کلا این دو روز سرعت اینترنت مافوق نورمان کم شده بود. این که چه خبر بود را خدا عالم است.

قسمت ضایع قضیه این بود که تازه بعد از دانلودش و صرف این همه وقت فهمیدم فیلم را چند سال پیش از تلویزیون خودمان دیده ام. حتی داستانش هم یادم بود و تا حدودی توی ذوقم خورد. اما حیفم می امد این همه وقت بیهوده هدر رود پس یک بار دیگر هم دیدمش.

این یکی هم فیلم خوبی بود. اما در مقایسه با آن بالایی از دید من هیچ بود. ولی در مقایسه با خودش ارزش دیدن و تحسین شدن دارد. حس خوبی هم به آدم می دهد. به خصوص مرد سیاه پوست فیلم با آن چشم های درشت و جذابش.


گمـــــــشده :)
۲۸آذر

1)امروز این فیلم را دیدم. عالی بود. به خصوص نیم ساعت اخرش.

فکر می کردم توتو کاری برای نجات خاطراتش انجام می دهد اما پا به پای بقیه موقع نابودی اش فقط اشک ریخت.

5 دقیقه پایانی فیلم معرکه بود.

از لحاظ درون مایه کمی شبیه سینمایی هوگو بود ولی خب به نظرم پارادایزو خیلی از هوگو جالب تر است.

2) بی شک یکی از بزرگترین لذت های دنیا پیدا کردن کتاب مورد علاقه ات بعد از مدت ها(حداقل 5 سال) در کتابخانه ی محبوبت است. اما نمی دانم چه مرضی است که با وجودی که به محض دیدنش حس کردم چشمانم از شدت ذوق برقی را روانه کتاب و نویسنده اش کردند و از ته دل شاد شدم، هنوز میلی به خواندنش ندارم و گوشه کیفم خاک می خورد.

ببینم بالاخره می توانم هولدن کالفیلدِ هولدن را بشناسم یا همچنان قسمت نیست.


گمـــــــشده :)