بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۹ مطلب با موضوع «شهر من» ثبت شده است

۰۲بهمن

*اول این لینک بخونید.

+++من خطاب به بردار جان: بزرگ که بشی با خودم می برمِت کوه.

برادر جان خطاب به من: تا من بزرگ بشم تو موهات سفید شده.

الی جان خطاب به من: اینم راست می گه. تا این بزرگ بشه جفتمون مُردیم.

++کوهنوردی با یک عده تازه کار باعث می شه چهار ساعت تمام عینهو آینه دق به کوه روبرو تون خیره بشین و نتونین قدم از قدم بردارین. اونم همین کوه بیستون معروف که سنگ نوشته ها روی بدنش جا خوش کرده. البته این عکس قسمت پشتی کوهُ نشون می ده.

+دیروز با یه گروه جدید رفتم. وقتی همه جمع شدن هر کسی با یکی هم کلام شده بود. بین بیست و اندی نفر تنها مونده بودم. تو عالم خودم بودم که یهو چشمم خورد به یه اشنا. هفته پیش با هم و با یه گروه دیگه رفته بودیم فرخ شاد. اونم غریب افتاده بود. چنان از دیدن هم ذوق کردیم و با یه ذوقی به هم سلام کردیم که فکر کنم دلم بخواد بارها و بارها به امید دیدن یه اشنا وارد جمع های غریبه بشم.

گمـــــــشده :)
۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۲۷آذر










گمـــــــشده :)
۰۹آذر
دو روز پیش از طرف شرکت یه آگهی استخدام کمک نقشه بردار توی روزنامه زدن. روز اول تماس زیادی نداشتیم. فقط 4 نفر.
دیروز هم که تعطیل بود. ولی امروز از صبح دارم تلفن جواب می دم. حدود 40 تماس داشتیم.
کمک نقشه برداری شغل خیلی نون و آبداری نیست. روزمزد حساب می کنن و اگه هر 30 روز ماه کار باشه که نیست با احتساب روزی 30 هزار تومن دستمزد، می شه ماهی 900 تومن. البته کارش هم خیلی سخت نیست. ولی به هر حال ممکنه تمام وقت فرد رو بگیره.
یکی از کسایی که تماس گرفته بود می گفت: «ارشد عمران هستم. هر نرم افزاری که فکرشو بکنید بلدم. ETABS, SAFE, SAP و...
الان دارم کار تحقیقاتی و پایان نامه انجام می دم. ولی خودتون در جریانید که درامد زیادی نصیبم نمی شه. باور کنید شاگرد اولم. دنبال کسب تجربه ام. بهشون بگید زود یاد می گیرم.»
یاد روزهای اولی افتادم که خودم دنبال کار می گشتم. تازه میزان توانایی هام به اندازه ی این آقا نبود و خیلی سطح پایین تری داشتم. و به حداقل حقوق راضی بودم.این آقا اگه می تونست یه کار مناسب با حرفه اش پیدا کنه حداقل درامدش در ماه دو میلیون تومن بود. ولی به نصف نصف این مقدار هم رضایت داشت.
امروز داشتم از سر بیکاری های اجباری شرکت گشتی توی سایت شعبانعلی می زدم. که به این پست برخوردم.
اون طور که من فهمیدم محمدرضا می خواد بگه وقتی فرصتی به دست میارین خیلی هول نشین. کمی صبر کنید. فکر کنید. ببینید الان وقت استفاده از این فرصت هست یا نه؟ این طوری نباشه که از هول حلیم بیفتین توی دیگ.
خب محمدرضا حرف درستی می زنه. حرفشو قبول دارم. ولی این رو هم می دونم که وقتی مدت زیادی از خواسته به حقِت دور میفتی به شدت تشنه می شی و اگه از دور سرابی از آرزوی همیشگیت ببینی به سرعت به سمتش هجوم میاری! دیگه یادت می ره فکر کنیو موقعیت رو بسنجی!!
فراموش می کنی که آیا درسته با این همه دانش و وقتی که در گذر زمان برای آموختنشون صرف کردی، به حداقل موجود رضایت بدی؟
از طرفی اگه رضایت ندی چطوری می تونی این حجم دانِشِت رو یه جایی هرچند محدود به کار بگیری؟
گاهی فکر می کنم این تشنگی بیش از حد ما و این قانع به کم بودن های ما باعث شده که اوضاع روز به روز بدتر بشه.
و قسمت وحشتناک ماجرا اینه که اگه من خودمُ کنترل کنم و به طعمه ی دلخواهم با حداقل امکانات حمله ور نشم حتما نفر بعدی این کار رو می کنه و دستم توی پوست گردو می مونه. البته لازمه بگم همین جمله من هم خودش نوعی  فرار از فرصت سوزی هاییه که تبدیل به فرصت طلبی می شه و محمد رضا به خوبی شرح و بسطش داده.
++تماس گرفتن 40 نفر آقا توی رنج سنی 25 تا 35 برای کاری با حداقل حقوق و مزایا و بدون بیمه نشون می ده که....



گمـــــــشده :)
۲۹خرداد

پنجره رو که وا می کنی از حق نگذرم تا الان خوب بود. هوا خاکی بود ولی خیلی اذیت نمی کرد. یه خنکی محدودی هم داشت و هوای گرم رو قابل تحمل می کرد.

ولی الان دیگه گرم تر شده. پنجره باز کفایت نمی کنه. کولرو روشن کردم. ولی فکر کنم هر چی خاک اون بیرون هست داره send میشه داخل. باید با ماسک زیر باد کولر بشینم.

الان دقیقا تکلیف چیه؟

گرما رو تحمل کنم بهتره یا خاک بخورم؟

نظرم اینه با ماسک زیر باد کولر آبی بشینم بلکه رستگار شوم.

++دز خاکی بودن هوا واقعا بالاست. طوری که مزه  خاک تو دهان حس می شه. بعد موندم ساعت 8 صبح کدوم مادر عاقلی دلش میاد بچه دو ساله شو بدون ماسک اونم در حال پیاده روی و سلانه سلانه بیرون بیاره!!

:|

گمـــــــشده :)
۱۱خرداد

امروز در معیت  الی جانمان و به حساب او، رفتیم سینما.

سه شنبه بلیط سینما نیم بهاست. کلاس منم تعطیل بود و یه فرصت عالی مهیا شد.

خیلی دوست داشتم  دوست عزیزم رو هم دعوت کنم. اما تایم بدی بود. ترسیدم برای برگشت به مشکل بخوره. اینه که این بار هم از زیارتش محروم شدم.

اما بادیگارد.

نمی دونم استانداردهای دیداری من به واسطه الی جانمان زیادی بالا رفته یا سینمای ما خیلی ضعیف شده!!!

نه که فیلم بدی باشه. خوب بود. بازی پرستویی عالی بود ولی اون احساس سردرگمی، قهرمان پروری، حمایت گری یا حتی وطن پرستی به من بیننده منتقل نشد.

تنها عشقی که به چشمم اومد عشق صادقانه مریلا زارعی به همسرش بود.

تنها جایی که حس حمایت گری حیدر و جان فداییش رو حس کردم در سکانس پایانی فیلم و هنگام نجات پسر دوست شهیدش از مرگ بود.

حیدر می تونست خیلی بهتر از این ها پرداخته بشه. یعنی حاتمی کیا می تونست حیدر بهتری رو به ما نشون بده. چون نقص از بازی پرستویی نبود. نقص از پرداخت شخصیت حیدر در فیلم نامه بود.

خلاصه شو بگم راستشو بخواین چند سالی می شه که با دیدن فیلم های حاتمی کیا ذوق نمی کنم. از دید من دیده بان یا از کرخه تا راین حاتمی کیا چند صد برابر بادیگارد و چ دیدنی تر بودند. اینقدر دیدنی بودند که هنوز هم وقتی یاد سکانس های پایانی دیده بان می افتم چهار ستون بدنم می لرزد.

از کرخه تا راین هم که جای خود دارد.

گمـــــــشده :)
۱۰اسفند
تو اتوبوس نشسته بودم. تو حال خودم بودم. خسته و کوفته. یه مدتی هم هست اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به آدمای دیگه. به رو نمیارما ولی خب تنهایی رو ترجیح می دم.
خلاصه تو بهر خودم بودم که یه دختر بچه ای کنارم نشست . 6 سالش بود. با مامانش شیرین زبونی می کرد  ولی من اصلا حوصله نداشتم برگردم بگم چه دختر ماهی، چه شیرینه و ازین حرفا دیگه.
دختره انگاری بهش برخورده باشه که من هیچی نمی گم و ازش تعریف نمی کنم یهویی گفت که: خاله من رفته کربلا...
تازه اولین بار بود که برمی گشتم و نگاهش می کردم...
خنده ام گرفته بود که یهو بچه به حرف اومد.
گفتم : به! به!...چه خوب!..تو هم رفتی؟
گفت: نه...خاله ام رفته
گفتم: قبول باشه..سوغاتی گرفتی؟
گفت :نه..
گفتم: عیب نداره..اونجا نمی شه چیزی خرید خب...
گفت :نه خب گرفتم..ازین اسباب بازیا که توش غذا می پزن
گفتم :خب مبارکه..خوش به حالت
از یه جا رد شدیم..گفت :ببین اینجا مدرسه خواهرمه...
گفتم: عه...چه خوب..چه خوشگله
گفت: مگه تو هم اونجا درس خوندی؟
گفتم: نه...خواهرم اونجا بوده..(الکی)
گفت: داداشمم اونجا کار می کنه!
گفتم : چه باحال..خیلی خوبه
از کنار یه کارواش رد شدیم..
گفت: ببین ماشین داییم این شکلیه..
گفتم: کدوم؟
گفت: اون...
گفتم: به به..چه خوشگله
گفت: این نیستا...شبیه اینه
گفتم: می دونم...خوشگله..
گفت: برات شعر بخونم؟
گفتم: بخون
گفت: پاییزه و پاییزه..برگ درخت می ریزه..هوا شده سرد سرد..برگا شدن زرده زرد..
یهو ساکت شد..یادش رفته بود...
گفتم: افرین..خیلی قشنگ بود
دوباره گفت برات شعر بخونم؟..
گفتم :بخون.
یه شعر دیگه خوند..تا نیمه بود..بازم یادش رفت
بازم تعریف کردم ولی بهش نمی چسبید...
دوباره گفت برات شعر بخونم؟
گفتم: بخون
یه توپ دارم قلقلی رو خوند..این دفعه کامل...
این بار دیگه تعریف کردم و ایضا تشکر. خوشحال شد..دیگه نگفت شعر بخونم.
با خودم گفتم حالا که شعرشو خوند دیگه می زاره برم تو عالم خودم...
که یهو گفت برات قصه بگم..
گفتم بگو.
نشست قصه شنگول منگول رو از اول تا اخر برام تعریف کرد
که خدا رو شکر رسیدیم به مقصد.
می خواستم پیاده شَم. یهو کفشش افتاد. تا کفششو پیدا کنه و دوباره بپوشه و من سر صبر ازش خداحافظی کنه اتوبوس می خواست راه بیفته که خدا رو شکر به موقع رسیدم دم در خروجی و خلاااااااص شدم.
:))َ
گمـــــــشده :)
۰۴اسفند

دو سه روزیه که هوای شهرم بدجوری تو ذوق می زنه. گردو خاک و گرما و سرما و ابر و باد شدییید و حتی آفتاب دست به دست هم داده بودن که دل هر بیننده ای حسابیی بگیره. دیروز تو محل کارم داشتم وحشت می کردم از ترس. تنها بودم و صدای باد همچین می پیچید تو سوراخ سمبه های ساختمون که ته دلم خالی می شد. با صدای بلند آهنگ گذاشته بودم که ترس از یادم بره.

امروز اما...

یه بادییییی می وزید که نگو!!!!!

خنک و البته همراه با گردوخاک. می گم خاک چون واقعا خاک بود، غبار نبود.

اما پشت بندش یه بارووونی شروع کرد به بارش که بیا و ببین. از صبح تا همین الان داره یک ریییییییز می باره.

هوا همچین لطیف شد که انگار نه انگار دیروز از شدت گردو خاک کور می شدی.

چون کابل سر کوچه ی محل کارم قطع شده بود، توفیق اجباری شد که بزنم بیرون. چتر نداشتم. کل مسیرو زیر بارون پیاده رفتم. خیس خیس شدم.

هواش هم یک نفره بود. هم دو نفره. هم سه نفره. هم صد نفره. اصلا حال می کردی زیر بارون راه می رفتی. غم دنیا از یادت می رفت. شادی تو وجودت موج می زد. خودت هم نمی فهمیدی منبعش از کجاست. ولی بی دلیل شاد بودی.



گمـــــــشده :)
۲۶دی

داشتم پول در می آوردم. کارم تمام شد. یه خانمی آمد کنارم.

+می شه برای منم پول دربیاری؟

_آره. کارتو بدین. با رمزش.

چند تا کارت دستش بود. یکیشو بهم داد. رمزش هم پشت کارت بود.

کارتو زدم...موجودی: 5 هزارو اندی...

مبلغ قابل برداشت: 4 هزارو اندی...

بهش گفتم. یه کارت دیگه داد...

موجودی: پانصدو اندی..

مبلغ قابل برداشت: هیچی...

بهش گفتم. کارت سومو داد.

هرکار کردم رمزشو نتانستم بخوانم...

کارت چهارمو داد. با دلخوری گفت پس فقط 20 تومن دارم دیگه...

موجودی: 25 هزارو اندی..

مبلغ قابل برداشت:25 هزار

هرچی 25 تومن می زدم دستگاه پول نمی داد. ناچار همون 20 تومنو بهش دادم...

***

امروز رفتم پول دربیارم. کنار بانک یه آقایی بساط پهن کرده بود. فک می کنین بساطش چی بود؟

4-5 تا بشقاب ملامین.

یه در قابلمه.

دو تا عروسک بچه گانه که حسابی کثیف بودن..

چند جفت کفش کهنه ی زنانه...

چند تا تسبیح و ...

هرچی به پیرمرده نگاه می کردم بهش نمی خورد نقش بازی کنه ولی بازم باور نکردم نیازمند باشه...

:|

گمـــــــشده :)
۲۳آذر

یه معلم داشتیم دوم راهنمایی اصالتا اهل کرمان بود. خانم قهرمانی...

سرکلاس شعر زیاد می خوند...هرچند من خیلی بی ذوق بودم ولی با این وجود لذت می بردم از شعر خوندناش..

یه تیکه کلام معروف هم داشت: عزیز دلِ بیمارم...

یه مدت این شده بود ورد زبون من. به همه اینو می گفتم. تا آخرش یکی بهم گفت من که بیمار نیستم چرا بهم می گی عزیز دلِ بیمارم؟

گفتم بابا جان منظورم اینه که دلِ من بیماره نه این که تو بیماری!!!!

خلاصه هی من گفتم و هی اون گفت آخرش دیدم اصلا از این جمله می شه هردوتا براشت رو داشت. دیگه بی خیالش شدم و این تیکه کلامو ول کردم..

ولی باحال بود.

عزیز دلِ بیمارم هر چیزی رو نباید گفت...هرکاری رو نباید کرد...

گمـــــــشده :)