بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۴۳ مطلب با موضوع «شهر من» ثبت شده است

۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

دلم می خواست چند بیت شعر متناسب با این عکس ها می دانستم. بی سوادی شعری هم چیز بدیست.




++دوستی می گفت: در احادیث امده است که خداوند پول عروسی و بچه و کوهنوردی را خودش می فرستد. من می گویم حدیث داریم که خداوند پول زن و فرزند و کوهنوردی و شهریه دانشگاه را خودش جور می کند. پس اینقدر بهانه نیاورید و اگر زن نمی گیرید دست کم کوه را دریابید.

+شما بگویید با 71 وبلاگ نخوانده چه کنم؟

:))


گمـــــــشده :)
۱۵بهمن

قوری چای یکی از روستاهای شهرستان سنقر است که پارسال یا شاید هم سال قبلش کشفش کردیم روستایی چسبیده به سنقر با یک طبیعت بکر و دست نخورده به خصوص در زمستان ها جان می دهد برای برف بازی و سرسر بازی. البته همه روستاهای ان اطراف این ویژگی را دارند ولی ما با این یکی بیشتر حال می کنیم. یک جورهایی نوستالژیک است.

کرمانشاهی ها دریابید اینجا را.

++مصرع عنوان را در کتابی که در حال خواندنش هستم دیدم و عجیب بر دلم نشست. خدا وکیلی بدون آن که در نت سرچ کنید، اسم شاعرش را بنویسید

:دی

گمـــــــشده :)
۱۰بهمن

عجب روزایی بودن این سه روز.

به خصوص جمعه معرکه بود. این قدر معرکه که باور ندارم در تمام طول عمرم همچین روزی تکرار بشه.

صبح زمستون زمستون ولی ظهر بهاریه بهاری.

فک کنم آموزش و پرورش از تعطیلی شیفت بعدازظهر پشیمون شد

:دی

+منظره شهر در یک روز برفی از ارتفاعات طاقبستان-فرخشاد

گمـــــــشده :)
۰۲بهمن

*اول این لینک بخونید.

+++من خطاب به بردار جان: بزرگ که بشی با خودم می برمِت کوه.

برادر جان خطاب به من: تا من بزرگ بشم تو موهات سفید شده.

الی جان خطاب به من: اینم راست می گه. تا این بزرگ بشه جفتمون مُردیم.

++کوهنوردی با یک عده تازه کار باعث می شه چهار ساعت تمام عینهو آینه دق به کوه روبرو تون خیره بشین و نتونین قدم از قدم بردارین. اونم همین کوه بیستون معروف که سنگ نوشته ها روی بدنش جا خوش کرده. البته این عکس قسمت پشتی کوهُ نشون می ده.

+دیروز با یه گروه جدید رفتم. وقتی همه جمع شدن هر کسی با یکی هم کلام شده بود. بین بیست و اندی نفر تنها مونده بودم. تو عالم خودم بودم که یهو چشمم خورد به یه اشنا. هفته پیش با هم و با یه گروه دیگه رفته بودیم فرخ شاد. اونم غریب افتاده بود. چنان از دیدن هم ذوق کردیم و با یه ذوقی به هم سلام کردیم که فکر کنم دلم بخواد بارها و بارها به امید دیدن یه اشنا وارد جمع های غریبه بشم.

گمـــــــشده :)
۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۲۷آذر










گمـــــــشده :)
۰۹آذر
دو روز پیش از طرف شرکت یه آگهی استخدام کمک نقشه بردار توی روزنامه زدن. روز اول تماس زیادی نداشتیم. فقط 4 نفر.
دیروز هم که تعطیل بود. ولی امروز از صبح دارم تلفن جواب می دم. حدود 40 تماس داشتیم.
کمک نقشه برداری شغل خیلی نون و آبداری نیست. روزمزد حساب می کنن و اگه هر 30 روز ماه کار باشه که نیست با احتساب روزی 30 هزار تومن دستمزد، می شه ماهی 900 تومن. البته کارش هم خیلی سخت نیست. ولی به هر حال ممکنه تمام وقت فرد رو بگیره.
یکی از کسایی که تماس گرفته بود می گفت: «ارشد عمران هستم. هر نرم افزاری که فکرشو بکنید بلدم. ETABS, SAFE, SAP و...
الان دارم کار تحقیقاتی و پایان نامه انجام می دم. ولی خودتون در جریانید که درامد زیادی نصیبم نمی شه. باور کنید شاگرد اولم. دنبال کسب تجربه ام. بهشون بگید زود یاد می گیرم.»
یاد روزهای اولی افتادم که خودم دنبال کار می گشتم. تازه میزان توانایی هام به اندازه ی این آقا نبود و خیلی سطح پایین تری داشتم. و به حداقل حقوق راضی بودم.این آقا اگه می تونست یه کار مناسب با حرفه اش پیدا کنه حداقل درامدش در ماه دو میلیون تومن بود. ولی به نصف نصف این مقدار هم رضایت داشت.
امروز داشتم از سر بیکاری های اجباری شرکت گشتی توی سایت شعبانعلی می زدم. که به این پست برخوردم.
اون طور که من فهمیدم محمدرضا می خواد بگه وقتی فرصتی به دست میارین خیلی هول نشین. کمی صبر کنید. فکر کنید. ببینید الان وقت استفاده از این فرصت هست یا نه؟ این طوری نباشه که از هول حلیم بیفتین توی دیگ.
خب محمدرضا حرف درستی می زنه. حرفشو قبول دارم. ولی این رو هم می دونم که وقتی مدت زیادی از خواسته به حقِت دور میفتی به شدت تشنه می شی و اگه از دور سرابی از آرزوی همیشگیت ببینی به سرعت به سمتش هجوم میاری! دیگه یادت می ره فکر کنیو موقعیت رو بسنجی!!
فراموش می کنی که آیا درسته با این همه دانش و وقتی که در گذر زمان برای آموختنشون صرف کردی، به حداقل موجود رضایت بدی؟
از طرفی اگه رضایت ندی چطوری می تونی این حجم دانِشِت رو یه جایی هرچند محدود به کار بگیری؟
گاهی فکر می کنم این تشنگی بیش از حد ما و این قانع به کم بودن های ما باعث شده که اوضاع روز به روز بدتر بشه.
و قسمت وحشتناک ماجرا اینه که اگه من خودمُ کنترل کنم و به طعمه ی دلخواهم با حداقل امکانات حمله ور نشم حتما نفر بعدی این کار رو می کنه و دستم توی پوست گردو می مونه. البته لازمه بگم همین جمله من هم خودش نوعی  فرار از فرصت سوزی هاییه که تبدیل به فرصت طلبی می شه و محمد رضا به خوبی شرح و بسطش داده.
++تماس گرفتن 40 نفر آقا توی رنج سنی 25 تا 35 برای کاری با حداقل حقوق و مزایا و بدون بیمه نشون می ده که....



گمـــــــشده :)
۲۹خرداد

پنجره رو که وا می کنی از حق نگذرم تا الان خوب بود. هوا خاکی بود ولی خیلی اذیت نمی کرد. یه خنکی محدودی هم داشت و هوای گرم رو قابل تحمل می کرد.

ولی الان دیگه گرم تر شده. پنجره باز کفایت نمی کنه. کولرو روشن کردم. ولی فکر کنم هر چی خاک اون بیرون هست داره send میشه داخل. باید با ماسک زیر باد کولر بشینم.

الان دقیقا تکلیف چیه؟

گرما رو تحمل کنم بهتره یا خاک بخورم؟

نظرم اینه با ماسک زیر باد کولر آبی بشینم بلکه رستگار شوم.

++دز خاکی بودن هوا واقعا بالاست. طوری که مزه  خاک تو دهان حس می شه. بعد موندم ساعت 8 صبح کدوم مادر عاقلی دلش میاد بچه دو ساله شو بدون ماسک اونم در حال پیاده روی و سلانه سلانه بیرون بیاره!!

:|

گمـــــــشده :)
۱۱خرداد

امروز در معیت  الی جانمان و به حساب او، رفتیم سینما.

سه شنبه بلیط سینما نیم بهاست. کلاس منم تعطیل بود و یه فرصت عالی مهیا شد.

خیلی دوست داشتم  دوست عزیزم رو هم دعوت کنم. اما تایم بدی بود. ترسیدم برای برگشت به مشکل بخوره. اینه که این بار هم از زیارتش محروم شدم.

اما بادیگارد.

نمی دونم استانداردهای دیداری من به واسطه الی جانمان زیادی بالا رفته یا سینمای ما خیلی ضعیف شده!!!

نه که فیلم بدی باشه. خوب بود. بازی پرستویی عالی بود ولی اون احساس سردرگمی، قهرمان پروری، حمایت گری یا حتی وطن پرستی به من بیننده منتقل نشد.

تنها عشقی که به چشمم اومد عشق صادقانه مریلا زارعی به همسرش بود.

تنها جایی که حس حمایت گری حیدر و جان فداییش رو حس کردم در سکانس پایانی فیلم و هنگام نجات پسر دوست شهیدش از مرگ بود.

حیدر می تونست خیلی بهتر از این ها پرداخته بشه. یعنی حاتمی کیا می تونست حیدر بهتری رو به ما نشون بده. چون نقص از بازی پرستویی نبود. نقص از پرداخت شخصیت حیدر در فیلم نامه بود.

خلاصه شو بگم راستشو بخواین چند سالی می شه که با دیدن فیلم های حاتمی کیا ذوق نمی کنم. از دید من دیده بان یا از کرخه تا راین حاتمی کیا چند صد برابر بادیگارد و چ دیدنی تر بودند. اینقدر دیدنی بودند که هنوز هم وقتی یاد سکانس های پایانی دیده بان می افتم چهار ستون بدنم می لرزد.

از کرخه تا راین هم که جای خود دارد.

گمـــــــشده :)