بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۴۹ مطلب با موضوع «شهر من» ثبت شده است

۰۷خرداد

1) نفسِ سامان را ببینید. قول می دهم پشیمان نشوید. دلم یک عاشقانه ارام می خواهد. از جنس عاشقانه های سامان. شما را نمی دانم ولی من از کارگردان ارمغان و پروانه خیلی توقع دارم که یک سریال دلنشین تحویلم دهد. از بعد اخرین سریالش هیچ سریالی نه از رسانه ملی دیدم نه غیر ملی.

2) دیروز آوالان را دیدم. شنیده بودم در نزدیکی های قله هفت قبر که زیارتگاه مردم منطقه است، وجود دارد اما چیزی پیدا نکردم. از آنجایی که برای صعود به هر قله داستانی پیش می آید این بار هم گم شدیم. گم شدنی به یاد ماندنی. 12 نفر آدم بالغ که کوچکترینشان من بودم، به اجبار 2 ساعت تمام مشغول سنگ نوردی بودیم. شاید 3یا 4 نفر از 12 نفر تجربه سنگ نوردی داشتند. به معنای واقعی از دیوار راست بالا کشیدیم. این سوای دو ساعت قبل بود که به زحمت از شیب ناشیرینی بالا رفتیم. اصلا همان شیب کار دستمان داد که سنگ نوردی را ترجیح دادیم. لیدر جانمان از بس تحت فشار بود وقتی به جای امنی رسیدیم چنان الحمدالله ای از ته دل به خاطر سلامتی همه گفت که خنده ام گرفت. گاهی تصمیم اشتباه ممکن است عواقب بدی داشته باشد. تازه بعد از حدود 5 ساعت قله را با فاصله دو تپه ی تقریبا هم ارتفاع در مقابلمان داشتیم. در عکس قله را با فلش نشان دادم.

نمای آوالان بعد از اتمام سنگ نوردی

کمی آن طرف تر می شد پناهگاه را هم دید. ولی متاسفانه نشد به پناهگاه برسیم. زمان نداشتیم.

بعد از فتح قله و کشف مسیر اصلی آه از نهادمان بلند شد. مسیر اصلی را حداکثر و با کلی ناز و ادا و استراحت دو ساعته می شد طی کرد. در حالی که بیراهه رفتن ما باعث شد 5 ساعت دیرتر به مقصد برسیم. تجربه جالب و نفس گیری بود. جالب بود چون کسی را در گروه داشتیم که مسیر اصلی را می دانست و به وقتش بیان هم کرد اما با مخالفت روبرو شد و به احترام بقیه چیزی نگفت.

مناظر اطراف قله ها فوق العاده اند ولی توی عکس قشنگ نیستند. حالا یا مشکل از اینجانب است یا از خود مناظر..الله اعلم.

مسیر صعود به قله البته از بیراهه ای که ما رفتیم تا دلتان بخواهد اویشن کوهی دارد. دم کرده اش بدجوری به دل من یکی می نوشیند.

++عنوان بخشی از شعر تیتراژ پایانی سریال نفس است.



گمـــــــشده :)
۰۲خرداد

فصل بهار با گیاهان فصلی خاص خودش در مناطق مختلف جذابیت بیشتری نسبت به سایر فصل ها داره. طوری که مزه کردن هر کدوم از این گیاهان و میوه های فصلی تا مدتی در ذهن ثبت می شن. به نظرم بد نیست چند تا از طعم های ثبت شده در ذهنم رو اینجا هم بنویسم.

1) آلوچه های نارسی که توی باغ های منتهی به آبشار پیران خوردم خیلی به من مزه داد با وجودی که دو سه دونه بیشتر نبود و همون ها هم تلخ بودند.

2) رفته بودیم کوه و بدجوری گرسنه بودم. تیم همراهم آهسته حرکت می کردند و اینجانب هم چیز خاصی نداشتم که بشه توی راه خورد. نفر جلویی که می دونست صدای معده ام داره بلند می شه، کنگری که از قبل توسط فرد دیگه ای کنده شده بود ولی احتمالا از کیسه پر از کنگرش افتاده، رو از زمین برداشت و به من داد. تمیزش کردم و خوردم. مزه اش فوق العاده بود. با وجودی که کنگر کندن یکی از تفریحات بهاره ی مادر جان محسوب می شه و همیشه کنگر تازه خوردم ولی اون یکی خدای مزه بود. انگار تمام انرژی بهار رو در خودش جمع کرده و به من منتقل می کرد.

3)چند هفته پیش حین برگشت از قله امروله و در نزدیکی یکی از روستاها از یه باغ گیلاس رد شدیم که چند تا درخت بادام داشت. دو تا چغاله بادام گیرم اومد که بدجوری چسبید. اصلا امسال حتی یه سیر هم چغاله نخریدیم. هر بار که می زدیم به کوه از درخت ها و درختچه های بادام کوهی تغذیه می کردم. به جان خودم اگه دروغ بگم. تشنه می شدم ولی با خوردنشون سیر می شدم. طعمشون تلخِ تلخ بود عینهو زهرمار احتمالا(چون تا حالا نخوردم می گم احتمالا) ولی بعد از خوردن چند تاشون، طعم تلخشون عادی می شد.

4)همین جمعه قبل رفته بودیم جایی که توی مسیر پر از درخت های ونوشک بود. قاسقوان جوان و تازه. یکی دو شاخه کوچیک بیشتر نخوردم ولی بدجوری چسبید.

5)جمعه قبلش به خیال سنگاب هایی که ممکن بود هنوز خشک نشده باشن با مقدار کمی آب راهی کوه شدیم. اما همه شون خشک بودن و تشنگی هم امان نمی داد. هوا خیلی گرم بود. توی مسیر از دره ای رد شدیم پشت به افتاب. تا دلتون بخواد ریواس خوردیم و برای برگشت ذخیره کردیم که تشنه نمونیم. طعم ملسی داشتن.

دیگه طعم خاصی یادم نمیاد. همینا فعلا.

:دی

گمـــــــشده :)
۰۲ارديبهشت

فقط همین قدر بگم توی عمرم این حجم از استرس و ترس رو یک جا تجربه نکرده بودم.

اون هم به تنهایی.

اما بالاخره فتحش کردیم.

هر چند برای بالا رفتن از یه شیب نفس گیر و برفی صد بار مُردم و برای پایین اومدن از همون شیب صدها بار بیشتر از ترس مردم.

هر چند توی راه برگشت گم شدیم و به هر سمتی که می رفتیم به پرتگاه می رسیدیم.

هر چند کم اوردم. و داشت گریه ام می گرفت.

اما در نهایت تموم شد.

به خیر گذشت.

آدرنالین و هیجان خونم تا اطلاع ثانوی تامین شد.

الحمدالله علی کل حال.


گمـــــــشده :)
۲۴فروردين
برای رفتن به ابشار پیران دو مسیر وجود داره. یکی از مسیر ریژاو(که ریجاب میگن) و یکی از مسیر سرپل ذهاب.
واقعا نمی تونم بگم کدوم مسیر قشنگ تره. مسیر ریژاو پر از باغ های انجیره که دو سمت جاده، عین جاده رویاهای ان شرلی، یه سایه ی دلچسب و خنک ایجاد کرده. عکس های این مسیر توی پست های قبل هست.
و مسیر سرپل توی این فصل پر از باغ های گوجه سبزه. فکرش هم دهنمو اب میندازه با وجودی که علاقه ای به گوجه سبز ندارم. و البته باغ انجیر هم تا دلتون بخواد. حتی همون کنار ابشار چند تا درخت انجیر قشنگ بود که متاسفانه به دلیل نارس بودن میوه هاش نشد مستفیض بشم. ولی یه دل سیر گوجه سبز خوردم.
:دی
پارسال تابستون از مسیر ریژاو برای دیدن ابشار رفتیم. و حاصل اون سفر یک روزه عکس های زیر بود که تا الان توی وب نذاشتم:

پیران-ریژاو1

ساعت 2 بعدازظهر رسیدیم این قسمت. هوا به شدت گررررم بود. اونم گرمای تابستون. کدوم ماهش یادم نمیاد.

پیران-ریژاو2

پیران-ریژاو3

پیران-ریژاو4

پیران-ریژاو5

اما از مسیر سرپل. سرپل ذهاب جزو مناطق گرمسیر کرمانشاهه. و از گرمای هواش همین قدر بگم که ارتفاع مزارع گندمش به زانوی من می رسید در حالی که در اطراف خود کرمانشاه گندم ها به زحمت ده سانت رشد کردن.
پیران-مزرعه گندم


می دونم قبلا مشابه این عکس رو تو وب گذاشتم. ولی خداییش شما می تونید از مزرعه گندم صرف نظر کنید؟ تنها جایی که از یه مزرعه گندم برای من ارامش بخش تره فقط کوهه و بس.
یران-گندم2

توی مسیر به باغ های گوجه سبز و انجیر برخوردیم. الی جوون خیلی اتفاقی یه جاده فرعی کوچیک که به باغ ها منتهی می شد پیدا کرد. در نوع خودش بهشت بی نظیری بود.
باغ گوجه سبز

گوجه سبز2

خوردن گوجه سبز نرسیده اونم از درختش، خیلی کیف می ده. نصیبتون بشه به زودی ان شالله.

مسیر منتهی به ابشار بعد از روستا سنگ فرشه. و خیلی هم زیباست.
مسیر پیران2

مسیرپیران1

م3

م4

خیلی شبیه چهره ی یه ادمه. نیست؟
غار5

تقریبا اواخر مسیر سنگ فرش شده با این منظره مواجه می شین. درست مقابل آبشار پیران یه ابشار دیگه هم هست منتها با ارتفاع کمتر و لی از همون ارتفاع.



و بعد از دیدن دو تا ابشار کوچیک که صداشون آدمو به وجد میاره می رسین به ابشار اصلی.


خیلی تلاش کردم که بتونم کل ارتفاع آبشار روی تو یه عکس جا بدم و قشنگ متوجه ارتفاعش بشین. ولی نشد.
اون طبقه اول ابشار خوراک کوهنورد هاست. یادمه یکی از دوستان قدیمی وبلاگی عکس کوهنوردی رو گذاشته بود که با طناب از ابشار پایین میومد. این کار تو تابستون باید خیلی لذت بخش باشه.نه؟


منظره ی مقابل اشار و درختان انجیر. حیف هنوز نرسیده بودند.
این هم یه فیلم کوتاه 15ثانیه ای از ابشار. لینک


گمـــــــشده :)
۱۱فروردين
همیشه شهر پاوه رو دوست داشتم. و مشخصا به خاطر اون خونه های پلکانی روی هم.





نمای شهر پاوه از روی جاده کمربندی. با گوشی الی جون می شه پانوراما گرفت ولی مثل اونایی که دکتر میم می گیره نمی شه. برای همین اگه دو تا عکس رو کنار هم بزاریم میشه نمای کلی شهر از روبرو. :دی
پاوه رو بارها دیده بودم ولی روستای هجیج رو نه.
امروز به قصد این روستا از خونه زدیم بیرون.
بین راه مناظر فوق العاده زیبایی داشت. از جمله چشمه زیر که برادر جانمان کنارش ایستاده.



یا تصویر زیر که حرفی برای گفتن نمی زاره. دارم فکر می کنم می شه قله ی اون کوه رو لمس کرد یا نه!!


بعد از رد کردن یکی دو تا تونل نه چندان کوتاه می رسیم به قسمت سرریز سد داریان. بی نظیر بود این قسمت. آب با چنان فشاری از سد سرریز می شد که ذرات آب روی هوا معلق می شدن و مثل بارون روی سر ما می ریختن. با وجودی که فاصله مون با سد کم نبود. تمام لباس هامون خیس خیس شدن. انگار ماشین رو برده بودیم کارواش. :دی
از این تیکه یه فیلم 15 ثانیه ای دارم. حجمش 34 مگه. اگه دوست داشتین ببینید. چون بهتر از این نمی تونم توصیف کنم. و عکس هم شیره ی تصویر ذهنی مو نمی رسونه.
لینک: سد داریان. روستای هجیج
یه کم پایین تر از سرریز سد یا شاید قبل ترش درست در مقابل ما و اون طرف رودخانه و سد  یه ابشار کوتاه چند متری قرار گرفته بود که حسرت دیدنش از نزدیک به دلمون موند چون نتونستیم و وقت هم نبود که جاده دسترسیش رو پیدا کنیم. عکسش خیلی خوب در نمیومد برای همین فقط ترجیح دادم یه دل سیر نگاه کنم بلکه توی ذهنم ثبت بشه.
چند کیلومتر بعد می رسیم به روستا...
ما به اسم امام زاده اش اومدیم ولی تنها چیزی که اصلا نقشی در جذب گردگشر نداشت همین امام زاده بود. فضای خیلی کوچیکی داشت. طوری که با وجود ضریح 4 نفر می تونستن توش نماز بخونن.


از معماری روستا واقعا نمی دونم چی بگم. شاید بهتر باشه خودتون ببینید.







باز هم به همون سبک پانوراما عکس ها رو کنار هم بچینید.:دی
اون خانم هم الی جون معروفه.




اکثرا حتی کفش هاشون رو داخل نبرده بودن و همون پشت در و در محل رفت و امد مردم بود. خیلی جالبه که وقتی سرتو از خونه میاری بیرون عینهو اپارتمان با خانم همسایه مواجه بشی!




کوچه بهتر از این؟
:دی



یه میانبر برای دسترسی راحت تر به خونه شون.





باغ کوچیکی که روی خونه ها بود.البته روی ردیف اخر خونه ها.

جالب تر از معماری روستا باید به عرضتون برسونم که یه دونه زباله ناچیز هم توی کوچه پس کوچه های این روستا پیدا نکردم. حتی یه مورد محض مثال...
++محض اطلاعتون می گم بعد از روستای هجیج یه آبشار هست که تعریفشو زیاد شنیدم ولی نشد که ببینم. آبشار بل.

گمـــــــشده :)
۰۹فروردين

1)سینمایی «سیانور»رو قبل از عید خریدم. 4 تومن ناقابل. ولی تا امروز فرصت نشده بود ببینمش.خوش ساخت بود. خوشم اومد. به شعیبی امیدوار بودم الان امیدوار تر شدم. فقط تنها مشکل فیلم بیست دقیقه اخرش بود. یه جوری مسیرش از اون جدیت و فضای سیاسی به سمت لوس شدن رفت. که الحمدالله فقط بیست دقیقه بود نه بیشتر. هر چند همونم خیلی حالمو به هم زد. خب می خواین عشقی بازی کنین، درست بازی کنین. اَه

پدرام شزیفی هم بسی خوش چهره بود. به دلمان نشست. فقط حیف قصد ادامه تحصیل دارم.

:دی

2)برادر جانمان قرار بود تا پایان دی ماه آیه الکرسی رو حفظ کنه اما تنبلی کرد و نشد. به شخصه اصرار داشتم که حفظ کنه. برای همین یه هفته مونده به عید باهاش اتمام حجت کردم اگه حفظ نکنه براش عیدی نمی خرم.

اعتراض کرد که زیاده و نمی رسه. منم گفتم فقط آیه ی اولش برام کافیه.

همون یه آیه رو حفظ کرد.

همین برام کافیه.

عیدی هم براش شن جادویی گرفتم. از این نیم کیلویی هاش البته.

از دیدنش خیلی خوشحال شد ولی هنوز یه بار هم باهاش بازی نکرده.

:/

3) امسال اولین باریه که از عیدی بیان استفاده می کنم. چند وقت بود امکان اپلود عکس تو بیان رو نداشتم. از موقعیت استفاده کردم و برای اپلود 1000 تا عکس حجم خریدم. دستاورد خوبیه به نظرم.

4)عکس زیر رو ببینید. یکی از رشته کوه های اطراف شهر منه. هر وقت که از روی پل هوایی رد می شم بهش نگاه می کنم. انگار با من حرف می زنه. شاید هم من با اون حرف می زنم. کارم به جایی رسیده که اگه یه روز نبینمش دلم براش تنگ می شه. از مشتقات «پرآو» محسوب می شه.  و به زبان محلی بهش می گن«قوته چرمی». این که چرا اسمش این شده رو نمی دونم والا. فقط می دونم چرمی یعنی سفید. شاید چون اکثر مواقع پوشیده از برفه این طوری صداش می کنن.

متاسفانه اطراف این کوه جزو مناطق نظامی محسوب می شه و کسی حق نداره دامنه هاشو لمس کنه.

گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

دلم می خواست چند بیت شعر متناسب با این عکس ها می دانستم. بی سوادی شعری هم چیز بدیست.




++دوستی می گفت: در احادیث امده است که خداوند پول عروسی و بچه و کوهنوردی را خودش می فرستد. من می گویم حدیث داریم که خداوند پول زن و فرزند و کوهنوردی و شهریه دانشگاه را خودش جور می کند. پس اینقدر بهانه نیاورید و اگر زن نمی گیرید دست کم کوه را دریابید.

+شما بگویید با 71 وبلاگ نخوانده چه کنم؟

:))


گمـــــــشده :)
۱۵بهمن

قوری چای یکی از روستاهای شهرستان سنقر است که پارسال یا شاید هم سال قبلش کشفش کردیم روستایی چسبیده به سنقر با یک طبیعت بکر و دست نخورده به خصوص در زمستان ها جان می دهد برای برف بازی و سرسر بازی. البته همه روستاهای ان اطراف این ویژگی را دارند ولی ما با این یکی بیشتر حال می کنیم. یک جورهایی نوستالژیک است.

کرمانشاهی ها دریابید اینجا را.

++مصرع عنوان را در کتابی که در حال خواندنش هستم دیدم و عجیب بر دلم نشست. خدا وکیلی بدون آن که در نت سرچ کنید، اسم شاعرش را بنویسید

:دی

گمـــــــشده :)
۱۰بهمن

عجب روزایی بودن این سه روز.

به خصوص جمعه معرکه بود. این قدر معرکه که باور ندارم در تمام طول عمرم همچین روزی تکرار بشه.

صبح زمستون زمستون ولی ظهر بهاریه بهاری.

فک کنم آموزش و پرورش از تعطیلی شیفت بعدازظهر پشیمون شد

:دی

+منظره شهر در یک روز برفی از ارتفاعات طاقبستان-فرخشاد

گمـــــــشده :)