بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۱ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

گمـــــــشده :)
۲۳آبان

خیلی وقته از این پست هایی که به طرف التماس می کنن برگرد و ما به خاطر تو این جا رو می خونیم و خلاصه از این جور چیزها نمی نویسم.

هر اومدنی یه رفتنی داره به هرحال.

اصلا گفتن این که فلانی نرو کار مسخره ایه. خب دلش می خواد می ره. دلش نخواد می مونه.

اما مش مترسک عرضم به حضورتون که با همه اینا دارم می گم شما اگه می خوای یه مدت ننویسی عیبی نداره می تونی یه مدت غیب بشی.

خیلیا می رن و برمی گردن. آب هم از آب تکون نمی  خوره.

منم گاهی رفتم ولی دوباره برگشتم.

الان دقیقا چرا وبتو اون شکلی کردی؟

الان حقیقتا مشمول قانون کلت می شی!

خونت حلال شد از نظر من.

از همین جا اعلام می کنم هرکس ایشونو دید می تونه با مسئولیت من قانون کلت رو در موردش اجرا کنه. گناهش هم گردن من.

:|

++بعضیا اینقد صاف و صادق هستن که از کیلومترها فاصله هم حس خوبی به آدم می دن.

گمـــــــشده :)
۱۹شهریور

خانم الف رهسپار زیارت هستن یا شاید هم شدن. خدا می دونه چقدر از دیدن اسمم در اینجا ذوق کردم.ممنونم ازشون. شکر بابتش.

و اما بعد:

فاطیما از نگاه من یک دختر اروم و بسیار بسیار باشخصیته. ازون دختر هایی که عمرن بتونی لجشو دربیاری. و همیشه یه لبخند خوشگل هم رو لبش داره. داشتن یک دوست با این مشخصات توی دنیای مجازیش هم غنیمته.

این پستش رو بخونید.

استاد ربط دادن موضوعات بی ربط رو هم که قبلا معرفی کردم. موندم این دو تا موردو چطوری به هم ربط داده: اینجا

هولدن ازون ادماییه که دوست دارم شخصیت مجازیش و واقعیش عین هم باشه. یعنی به نظرم جامعه ما از این شخصیت های رک و منطقی و البته با سواد کم داره.

این پستش رو بخونید.

اینقدر حس خوبی با خوندن پستش پیدا کردم که گفتن نداره: بخاری

یک وب ساده و سفید. با متنی دلنشین: نویسنده دنیای آزاد

خیلی دوست دارم یه فرصتی پیدا کنم و آرشیو این وبلاگ رو بخونم. به نظرم باید عالی باشه.


گمـــــــشده :)
۱۷مرداد

دوست عزیزی که تا حالا افتخار آشناییشو نداشتم یک بازی جدید ترتیب دادن. خواستن که بلاگر تاپ رو معرفی کنیم.

حدود سه سال پیش که وب نویسی رو شروع کردم هیچ دیدی در مورد وب و وبلاگ نویسی یا بهتر بگم روزانه نویسی نداشتم. اصلا به عنوان یک سرگرمی به اینترنت نگاه نمی کردم. اینترنت برای من جایی بود که می تونستم کتاب های مورد علاقه ام رو پیدا کنم و بخونم. دنبال مسائلی که بعضا علمی هم بودن، بگردم و دانشم رو زیاد کنم. وبلاگ های بلاگفا به نظرم بچه گانه بودن. اون هم به خاطر ساختار قالبشون بود. به دلم نمی نشستن.

به تنها وبلاگی که سر می زدم وقت بودن جلیل سامان بود. آقای سامان و سریالش برای من حکم یک نوستالژی زودرس رو داشت. نوستالژی ای که با اخرین روزهای فارغ التحصیلیم گره خورد. اولین بار بود که نوشته های کارگردان سریال محبوبم رو می خوندم و خدا می دونه چقدر ذوق می کردم از خوندن پست هاش.

آقای سامان در اون روزها بلاگر تاپ من بودند.و در واقع تنها وبلاگی می خوندم.

یک روز که دنبال راهی بودم تا از درس خوندن برای ارشد فرار کنم، به وبلاگش برخوردم. خودش بارها و بارها داستانشو شنیده. ولی وقتی اسم وبلاگشو دیدم چنان ذوق زده شدم که دلم می خواست جیغ بکشم. اما فقط خندیدم. از ته قلبم بی صدا خندیدم.

مهندس که باشی هیچ اتفاقی نمیفته.

سودا اون روز و روزهای بعدش تا همین الان که مدت هاست نمی نویسه در کنار آقای سامان بلاگر تاپ من شد.

خوب یادمه اولین پست هایی که از وبلاگش خوندم در مورد روزهای پایانی نگارش پایان نامه ارشدش بود و خدا می دونه چقدر با نوشته هاش می خندیدم.

وبلاگ سودا برای من دریچه ای بود تا با تنها روحانی بلاگستان که از همه قشری خواننده اش بودن، اشنا بشم. وبلاگ مینیمال های حاج آقا اخوند روحانی در عین سادگی بی نظیر بود. یک تابو شکنی محض. ولی وقتی ازدواج کردن وبلاگشونو رها کردن.

ایشون هم در کنار دو وبلاگ قبلی بلاگر تاپ من شدند.

سودا یک همزاد داشت. همزادش زیاد اهل نوشتن نبود. اما خوش سلیقه بود. همیشه یک هدر جدید نشونت می داد که باعث می شد ذوق کنم.

ساره اروم بود. هر روز با سودا کل کل می کرد. و چه شب هایی که  با خندیدن به کل کل های وبلاگی این دو نفر سپری کردم.

ساره هم با هدر های قشنگش و شخصیت صبورش بلاگر تاپ من شد. اما حدود یه سال پیش کلا وبلاگشو حذف کرد.

توی کل کل های سودا و ساره با فرشید آشنا شدم. تمام وبلاگش رو از اول تا اخر در چند روز خوندم. بی نظیر بود این مرد. اما متاسفم که زندگی امونش نداد با وجودی که درد زیادی کشید و حقش بود مدتی هرچند اندک رو بدون درد توی این دنیا سپری کنه.

فرشید همیشه بلاگر تاپ من خواهد بود.

من حدود دو سال و اندی با این دوستان و سایر دوستان مشترکمون، که همه برای من تاپ بودند، زندگی کردم. و طبیعیه که حداقل تا زمانی که مشکلات زندگی تا حلقومم نرسیده، فراموششون نمی کنم و به یادشون هستم.
اما با تمام احترامی که براشون قائلم و تاپ بودنشون در حال حاضر علاوه بر اون ها و سایرینی که در مدت نبود دوستان قبلی ام شناختم مثل نیکولا ، ویار تکلم، آووکادو، خاتون، ثمین، مردی به نام شقایق، فاطیما، مترسک، آبلوموف و خیلی های دیگه که من نمی شناسم، خودم رو بلاگر تاپ می دونم.
چراشو نمی دونم. شاید چون در نبود بهترین دوستانم باز هم نوشتن تنها راه تخلیه احساساتم بود.



گمـــــــشده :)
۰۶خرداد

نیلوفر از آن بلاگر هایی است که، حتما، حتما، حتما و باز هم حتما از دیدن نامش به عنوان نویسنده در بین خیل نویسندگان معاصر چند سال آینده بی نهایت ذوق خواهم کرد.

مطمئنم که با خواندن هر لغت از کتابش ته دلم غنج می رود.

شک ندارم اگر روزی کتابی بنویسد لحظات نابی را برایم رقم می زند. شاید حتی ناب تر از خواندن «کافه پیانو»

امیدوارم این قدر زنده باشم که کتابش را بخوانم.

به نظرتان اصلا کتابی می نویسد که من بخوانم؟

++این پست هایش امروز بدجور به دلم نشست:

خریت پایدار، دلتنگی ماندگار

بیا و عاشق موهای خرمایی ام باش

گمـــــــشده :)
۰۴خرداد

امروز هر بار صفحه ی وبلاگم رو باز می کردم با چند کامنت جدید به زبان جدید مواجه شدم.

اولش فکر کردم مثل همین پیام های تبلیغاتیه.

ولی بعضی از کامنت ها واقعا کامنته.

به لطف حضرت google translate که خداوند نگه دارش باد، همه را ترجمه کردم. (البته با کمک الی جووون. یعنی مایه خجالته تو این سن 4 تا جمله رو نمی تونم ترجمه کنم!!!!!)

بعضی از کامنت ها دلنشین بود.

مثل این

اتفاق جالبیه.

کسی دلیلی براش داره؟

جهانی که نشدم!!!

البته لازمه بگم در بین 16 کامنت جدید کلا با دو یا سه آی پی متفاوت مواجه شدم. و این یعنی بیشتر کامنت ها توسط یه نفر با اسامی و ادرس های مختلف(که هیچ کدوم باز نمی شن) نوشته شده.

به هر حال به این دوست جدید خوشامد می گم.


گمـــــــشده :)
۲۵فروردين

اولیش:

یکی از بزرگترین لذت های زندگیم اینه که بعد از بارش بارون یا در حین باروش بارون بزنم به خیابون و روی بوته ها و درختچه های کنار خیابونا و پارک ها دست بکشم.

خیلی حال میده. به خصوص وقتی هوا سرد باشه.

دومیش:

دیروز رفته بودم سالن مطالعه امیرکبیرِ کبیر که تازه با ویوی روبروم مواجه شدم. یه پنجره داشت خیلی بزرگ. اینقدر بزرگ که اولین فکری که به ذهنم رسید این بود:« اگه یه کم ساختمون بلندتر بود، جون می داد برای خودکشی.»

خداییش طول و عرض پنجره اینقدر بزرگ بود که جون می داد خودمو ازون بالا بندازم پایین و وسط خیابون پخش بشم.

سومیش:

نظر سنجی مهندس شروع شده. یه دونه رای محض دل خوشی.خخخخخخ (خداییش بدون تبلیغ کاری پیش نمی ره. ^___^)

چهارمیش:

چرا من نمی تونم عکسی رو بیان آپلود کنم؟ اصلا فضای اختصاصی برام لود نمیشه. کسی می دونه باید چیکار کنم؟

گمـــــــشده :)
۲۱دی

خیلی وقته دارم به این جمله فکر می کنم. اوایل فکر می کردم شاید خدای من هیچ رنگی نداشته باشه. یه خدای بی رنگ بی رنگ که هر وقت سرم به سنگ می خوره،هر وقت عرصه به من سخت تنگ می شه، هر وقت راه به هیچ جایی ندارم، دستم به هیچ جایی بند نیست، و در نهایت هر وقت با عجز تمام و بریده از همه چیز و همه کس صداش می زنم جوابمو می ده حتی اگه خواسته ای که دارم خلاف منطق دیگران باشه.

بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خدای من دوست داره گاهی حالمو بگیره.نه که حالمو بگیره ها! ولی خب حرف حرف خودشه. خلافش که عمل می کنی یه جوری می شه. انگار دیگه مثل قبل مهربون نیست. از مادر مهربون تر نیست. انگار که دلش شکسته باشه از بنده اش. نه که رو برگردونه ها، نه ! ولی خب دیدین گاهی یه برخوردی از کسی می بینین دیگه مثل قبل باهاش رفتار نمی کنین، شاید همچین حالتی باشه. همین طوری هم باقی می مونه تا وقتی که باز هم به عجز برسم و برگردم سمت راهی که خودش گفته. حرفش یکیه. گاهی لجم می گیره از این که همیشه حرف حرف خداست. هر چی اون گفته باید تحقق پیدا کنه، خلاف اون باشه باید نیست بشی.

شاید خنده دار باشه ولی این روزا قوانین خدا لج منو در میارن. میل شدیدی دارم که خلافش عمل کنم. گاهی وقتا گناه هم لذت بخشه هرچند پایان تلخی داره ولی خدا می بخشه. خودش می گه می بخشم. اینجور وقتا به نظرم  خدا بی رنگ نیست. آبیه...همون رنگ آبی ای که موقع خیره شدن به دریا موقع غروب آفتاب یا شایدم موقع طلوعش می بینیم. همون رنگ آبی ای که نه خیلی تیره اس و نه خیلی روشن. آرامش بی نظیری داره، طوری که نمی شه ازش چشم برداشت. دلت می خواد یه گوشه بشینی و مدت ها خیره باشی به آبی دریایی....

++برسد به دست داستان یک مهندس خوشبخت

گمـــــــشده :)
۲۸آبان
مهم نیست کِی وبلاگشو پیدا کردم. یا نه یادمه یکی از روزهای زمستان بود. اولین پستی که درباره اش نوشتم این بود.
از روی کامنتای سودا به ساره بود یا ساره به سودا....یادم نیست..یا نه یادمه تو وبلاگ سودا بود. وبلاگ بلاگفاش...مهندس که باشی هیچ اتفاقی نمیفته...
چندین روز وقت گذاشتم برای خوندن وبلاگش. پست به پست و خط به خط وبلاگش رو خوندم.
زندگیش برام مثل یه سریال پرهیجان بود. سریالی که هر لحظه خوف و رجا رو با هم به بیننده القا می کرد. امید و ناامیدی با هم همراه بود.

سریالی که گاهی طاقتم رو تموم می کرد. می خواستم اخرش رو بفهمم. می خواستم تموم بشه. بعضی وقتا با خودم می گفتم یعنی ممکنه یه ادم بتونه این همه رنج رو با هم تحمل کنه؟ واقعا ممکنه؟
این مرد از سال 87 تا دو روز پیش با هوچکین جنگید. مردانه جنگید. مردی که علاوه بر مبارزه با بیماری باید پدر هم می بود. همسر هم. نان اور خانه هم. 7 سال مبارزه ی نفس گیر پایان غم انگیزی داشت.
فرشید می تونست زنده بمونه اگه رویای برونتوکسیماب  به حقیقت می پیوست. این یه واقعیتیه که نمی شه نادیده اش گرفت. فاطمه ی فرشید یتیم شد چون...
حرفایی که آقا فرشید در مورد بیماریش زده و امپول مورد نیازش تو وبلاگش هست. اما لینک اون پست رو خودش در زمان حیاتش تغییر داده. ببینید: اینجا
اصل پست رو می تونید تو بایگانی اسفند 93 پیدا کنید. اما خب فکر می کنم خودش دوست داشته ما با اون پست مواجه بشیم. ولی حیفه حقایقی که در اطرافموناتفاق میفته رو ندونیم.
نمی دونم چرا..ولی همیشه وقتی ارامش قبل از طوفان رو می بینم چهار ستون بدنم می لرزه. فرشید بعد از سفرش به کربلا روزهای ارامشش رو سپری می کرد.
روحش شاد...


گمـــــــشده :)
۱۱مهر

تا حالا شیفته ی وبلاگتون شدین؟

فک کنم زده به سرم. چون هیچ کاری تو وبلاگم ندارم. هی هفته ای ده روز یه بار یه پست بنویسم یا ننویسم. یا در هفته شااااااید یه ده تا نظر داشته باشم. به همین نسبت هم آپ های دوستان پایین اومده و خوندنشون زیاد وقت نمی بره. اما نمی دونم چرا سخت از وبم بیرون میام. یعنی دوست دارم همه اش تو صفحه ی مدیریت وبم باشم و بهش نگاه کنم. یا اینکه صفحه ی وبلاگ رو باز کنم و بی دلیل خیره باشم به صفحه!!!!!

دوست دارم اینجا رو. نمی دونم چرا.

شاید چون تمام خاطرات دوران رکود زندگیمو اینجا ثبت کردم. و دوستان خیلی خوبی هم پیدا کردم. دوستانی که زمان های زیادی رو باهاشون سپری کردم و می کنم.

ممنونم به خاطر حس های خوبی که به من دادید و همچنان می دین.

گمـــــــشده :)