بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۶۳ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

۲۸اسفند

دیروز رفتم بیرون. کار تعظیل بود. رفتم که کارای عقب مونده ام رو انجام بدم. باید یه حساب پس انداز باز می کردم برای روز مبادا. فکر کنم خیلی زشته بعد از پنج ماه حقوق گرفتن 5 تومن پس انداز ندارم. به قول یه دوستی:« بچه شاید یه وقت کفشات بدموقع جر خورد! والا»

حسابو که باز کردم رفتم به کتاب شهر. یه کتاب فروشی بی نظیر که همه چیییز توش پیدا می شه. و حس فوق العاده آرامش بخشی به من می ده.

اونجا چشمم خورد به یه سری کارت تبریک نوروز..خیلی خوشگل بودن. دلم نیومد بی خیالشون بشم. نیم ساعت تموم زل زدم بهشون و بالاخره یکی رو انتخاب کردم. که بشه از اون به عنوان هدر وبلاگ هم استفاده کنم.



بعدش هم رفتم گلدونی رو که از قبل نشون کرده بودم، بخرم. اصلا روحم شاد می شد بهش نگاه می کردم. ازون بهتر فروشنده ی خوش برخوردش بود که انگاری ذوق کرد از خرید ناموقع من.

++کلی ذوق کردم با خرید این دوتا. و یه عالمه حالم بهتر شد. و ازون بهتر این که یه هدیه ی مناسب هم برای دوست و همراه دوست داشتنیم خریدم. ^____^

گمـــــــشده :)
۲۰دی

داشتم نظراتی رو که تو وب دوستان گذاشتم می خواندم که چشمم خورد به عکس پروفایلم.

یه پسربچه ی خیلی شاد با دستای رنگی رنگی که شور زندگی تو چهره اش موج می زنه.

چشمام که با چشماش گره خورد با خودم فکر کردم آخه من کی شبیه این بچه ام؟

خسته ام...

حوصله ام سر رفته

کلافه ام..

اما این بچه شاده..خوشحاله...انگیزه زندگی کردن رو به بیننده منتقل می کنه...

یه دوره ای عاشق پسربچه ها بودم. کیف می کردم وقتی با هم هم بازی می شدیم. فوتبال بازی می کردیم..کشتی می گرفتیم ..داستان می خواندم و کلیییی سوالای جورواجورو جواب می دادم.

اما در حال حاضر شیرین ترین بچه چه دختر چه پسر کنارم باشه دلم می خواد دو تا پای دیگه قرض کنم و فراااااااااار کنم. که کسی مسئولیت نگه داریشو به من نده.

تنها کار مفید این روزهام اینه که تا جایی که تاریکی روشنی هوا جازه می ده تو شرکت بشینم و فقط و فقط نقشه بکشم. اما اونجا هم تنهام...

فقط من هستم و در و دیوارایی که زل زدن به من....ولی به هر حال از هیچی بهتره...مایه ی دلگرمیه..

گمـــــــشده :)
۲۴تیر
یکی از کشفیات این روزهام قولنج کردن دله.
یه بیماری لاعلاج که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه مگه اونی که خودش می خواد.
اللهم اشف کل مریض...

++ببخشید جواب نظرات پست قبل دیر شده. از محسنات داشتن یه نت آب باریکه است که از شاهکارهای مخابرات استان زیبای ماست.
گمـــــــشده :)
۲۴خرداد

هر چند زکار خود خبر دار نِی ام
بیهوده تماشاگر گلزار نی ام
بر حاشیه ی کتاب، چون نقطه ی شک
بیکار نِی ام اگرچه در کار نِی ام
امروز درین شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار به او رایم نی
وانکس که بدو رای خریدارم نی

+شعر از ابوسعید ابوالخیر

گوش کنید

گمـــــــشده :)
۳۱ارديبهشت

گفتن که محدودیت زیاد، بکن نکن کردن های زیاد، کنترل بیش از حد، نگرانی های بی مورد و از سر دلسوزی و خیلی چیزای دیگه تا یه زمانی گَندِش در نمیاد. از یه جایی به بعد طرف به حدّ انفجار می رسه. طغیان می کنه. می خواد جییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ بزنه که فقط رهاش کنند.

نه اینکه در حقّش بدی کرده باشند. نه اصلا و ابدا. اما خوبی و لطف هم حدی داره.

مهربانی بیش از حد هم باعث رسیدن به نقطه ی انفجار می شه.

می خواستم برای این متن یه عکس بزارم ولی نمی دانستم کدامو انتخاب کنم. همه اش قشنگ بود آخه...


این منو یاد ارشیای سریال شمعدونی میندازه. :))


این منو یاد خودم میندازه وقتی از دست امیرحسین بدجووووور عصبانی می شم...:|

آخ دلم می خواد یه جیییییییییییییغ عین این بکشم. اصلا تمام انرژی آدم تخلیه می شه.

این منو مشخصا یاد سارا سادات میندازه...

:))


گمـــــــشده :)
۰۹ارديبهشت

شدیدا دلم می خواد یه فرصتی پیش بیاد..

وقتی اون فرصت پیش آمد، من از دستش ندم و به خاطر رودربایسی و افکار احمقانه ام بی خیالش نشَم..

شدیدا دلم می خواد توی این فرصت پیش آمده که من هم از دستش نمی دم، بابامو بغل کنم و تا می تانم گریه کنم...

اینقدر گریه کنم که دیگه اشکی باقی نمانه...

و اونم فقط دستاشو دورم حلقه کنم و هیچی نگه. حتی تعجب هم نکنه...


+صرفا جهت ثبت احساسم...


گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

برای اینکه تو کاری موفق باشیم حداقلش اینه که سایرین رو مجاب کنیم که از پس انجام اون کار برمیایم...

وقتی نتانیم این حداقل رو انجام بدیم واقعا به درد انجام اون کار نمی خوریم؟

ممکنه این طور نباشه. اما مسّلما هیچ وقت در اون کار بهترین نخواهیم بود.

:|

گمـــــــشده :)
۰۸اسفند

من هیچ زمانی در طول روز یا هفته یا حتی به فراخور حال برای گوش دادن به آهنگ ندارم. همه ی اهنگایی که تو ذهنمه برحسب اتفاق تو مغازه ها یا ماشین یا از دیگران شنیدم.

این آهنگ هم بر حسب اتفاق از تلویزیون شنیدم و خوشمان آمد. حس جالبی رو به من منتقل می کنه.

این دل- شهرام شکوهی..اینجا

گمـــــــشده :)
۲۳آذر

معرفت دُرِّ گرانیست به هرکس ندَهَندَش         پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش


گمـــــــشده :)
۱۹آذر

تو دوران جاهلیت عاشق تلویزیون بودم. تا قبل از به دنیا اومدن الی تلویزیون در انحصار کامل من بود. بعد ازون هم باز در انحصار من بود اما نه کامل. یادتونه یه سری سریال طنز از تی وی پخش می شد؟

سریال هایی مثل پاورچین و نقطه چین و زیرآسمان شهر و خلاصه ازین خزعبلات...الی با پدر گرام این سریال ها رو می دیدن.

زمان پخش این سریالا من عین بچه های درس خون می رفتم یه گوشه می نشستم و درسامو می خوندم. معمولا تایم پخششون هم 8 تا 9 شب یا 9 تا 10 شب بود. بعد از اتمام این سریالا نوبت من می شد. می نشستم پای تی وی و هی شبکه عوض می کردم. حالا همین شبکه های یک و دو و سه و چهار و استانی بود ها. ولی اینقدر می گشتم تا یه چیزی برای دیدن پیدا کنم و عین جنازه بشم و برم بخوابم.

اون وقتا که ما 5شنبه ها تعطیل نبودیم الان آموزش و پرورش آباد شده و ازین کارا می کنه ولی با وجود این عاشق شبای جمعه بودم و ایضا روز جمعه. چون کلی فیلم می دیدم. همه درسامو تا قبل از شروع سینمایی شبکه 3 ساعت 8 تا جایی که می شد تموم می کردم و می نشستم پای تلویزیون. روز جمعه هم همه ی کارامو تا قبل از ساعت 9 صبح تموم می کردم تا وقتی برنامه کودک شروع می شه من بیکار باشم و کسی به من گیر نده. در واقعا با یه برنامه ریزی حساب شده به همه چیز می رسیدم. روزای جمعه که همه تا 9 یا 10  صبح می خوابیدن من 7 صبح بلند می شدم و تکالیف عقب مونده ام رو انجام می دادم. حتی همین پدر جانمان هم جمعه ها تا لنگ ظهر می خوابید.

روزای هفته رو با سریال هایی که می دیدم تشخیص می دادم. مثلا سه شنبه شب ها سریال پرستاران می داد. و روز بعد هم تو مدرسه جلسه نقد و بررسیش برگزار می شد.

یا مثلا به سوی جنوب یکشنبه ها پخش می شد..

یا دربرابر آینده که الان تایم پخشش یادم نیست فقط یادمه یکی از قسمت هاش با شب قدر همزمان شد و من فکر می کردم پخش نمی شه ولی وقتی پخش شد خیلی خوشحال شدم.

پزشک دهکده هم که جمعه ها پخش می شد. سارا پلی و آن شرلی و چه می دونم هزار جور کوفت و زهرمار دیگه که حتی یه دونه شون هم از دید من پنهون نمی موندن...

تعطیلات عید هم که دیگه نگو..اصلا یکی از معضلاتم این بود که وقتی می ریم مهمونی من چطور سینمایی بازگشت زرو رو ببینم. یعنی بزرگترین دغدغه زندگیم بود.

توی اون وانفسا همیشه برام سؤال بود که والدین گرام چطور می تونن بدون اینکه تلویزیون ببینند، زندگی کنن؟

واقعا حوصله شون سر نمی ره؟

چرا هیچ وقت نمیان یه اعتراضی به من بکنن و فیلم مورد علاقه شونو ببینن؟ یعنی هیچی تو این تی وی نیست که اینا دوست داشته باشن؟ (البته منهای اخبار و اون سریال های طنز)

یادمه سر کلاس حسابان بود و بعد از تعطیلات عید. یکی از بچه ها پرسید: خانم شما چند تا از فیلم سینمایی های عید رو دیدین؟

خانم معلم گرام ما جواب دادن که: هیچ کدوم..

جوابش واقعا منو متعجب کرد چون من به زور هم شده یکی دو تا از فیلم ها رو در معیت خونواده می دیدم. اصلا تلویزیون یکی از دلایلی بود که همه ی خونواده هفته ای یه بار مثلا برای دیدن سریال پدرسالار یا روزی روزگاری (که عاشق اون تیتراژ و اون اسب سفیدش بودم) و غیره دور هم جمع بشیم.

خلاصه الان که بیشتر از یه ساله خودم ماهی چند دقیقه هم از وقتم رو پای تلویزیون نمی گذرونم جواب سؤالامو پیدا کردم...

جایگزین...

در واقع همون مثل نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار..

والدین گرام یه جایگزین مناسب برای تلویزیون داشتن.

تا قبل ازین که معتاد این مجازی خانه باشم تمام اوقات فراغتم بی هیچ دلیلی به دیدن فیلم های تکراری تلویزیون می گذشت. با وجودی که این اواخر حتی میلی به دیدن فیلم های جدید و به روز هم نداشتم و همون تکراری ها رو برای بار هزارم می دیدم اما خب وقتم رو پر می کرد به هر حال. 

البته این بین اگه کتاب خوبی هم گیرم میومد می خوندم. اما الان همون اوقات پای لپ تاب میگذره اونم بی هیچ هدف خاصی.

 برام جالبه که من در دوران جهالت با یه برنامه ریزی که مو لا درزش نمی رفت به همه ی کارام می رسیدم. هم تکالیف مدرسه و هم دیدن تک تک برنامه های تلویزیون و هم گاها خوندن کتاب مورد علاقه ام...

اما الان که سنی ازم گذشته و به ظاهر باید عاقل تر شده باشم هیچ اثری از برنامه ریزی نیست..

گاهی ممکنه بیشتر از یه ساعت خیره باشم به صفحه ی لپ تاب ...بدون هیچ واکنش خاصی....

فنِ این سیستم بدبخت هی داره کار می کنه و من فقط خیره می شم به صفحه...

بچگی هام عاقل تر بودم فک کنم...


گمـــــــشده :)