بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۰۲ مطلب با موضوع «خاطرات خانوادگی» ثبت شده است

۱۴خرداد

دیروز توی مسیر رفتن به یک کوه دوست داشتنی به یه گله گوسفند برخوردیم و از بین گله ی گوسفندها یکی شو وقت زایمانش بود و عین جلو چشم ما بچه شو به دنیا اورد. و شد ان چه که باید می شد.

یادمه بچه بودم البته بچه هم نبودم ولی یادم نیست چند سالم بود ولی مسلما نسبت به الان خیلی بچه بودم. توی روستای مادری و در یک بعدازظهر گرم احتمالا اواخر خرداد ماه داشتم با خاله کوچیکه گفتمان می کردم که خاله جان فرمودن:

«عه گوسفنده داره می زاد.بیا این ور نیگاش نکن.»

ولی من دوست داشتم ببینم چطوری می زاد. گفتم:«حالا نمی شه ببینم؟»

خاله جان دستمو کشید و بردم پشت دیوار حمام که گوسفنده راحت کارشو بکنه و فرمودن که:«نه گناه دارن. خجالت می کشن»

خلاصه از دیدن زاییدن گوسفنده محروم شدم. دیروز هم موقع کشف گوسفند در حال زایش رومو کردم اون ور گوسفنده راحت کارشو بکنه. ولی بقیه هی نزدیکش می شدن و این بنده خدا که بره شو به دنیا آورده بود و حالا باید ناز و نوازشش می کرد با دیدن ما از بره اش دور می شد. دوستان هم که دیدن مادر و بچه دارن از هم جدا میفتن به گرفتن دو سه عکسی قناعت کردن و به راهمون ادامه دادیم. ولی اتفاق جالبی بود. بعد مدت ها دلم هوای همون حال و روز بچگیامو کرد.


گمـــــــشده :)
۲۴فروردين
برای رفتن به ابشار پیران دو مسیر وجود داره. یکی از مسیر ریژاو(که ریجاب میگن) و یکی از مسیر سرپل ذهاب.
واقعا نمی تونم بگم کدوم مسیر قشنگ تره. مسیر ریژاو پر از باغ های انجیره که دو سمت جاده، عین جاده رویاهای ان شرلی، یه سایه ی دلچسب و خنک ایجاد کرده. عکس های این مسیر توی پست های قبل هست.
و مسیر سرپل توی این فصل پر از باغ های گوجه سبزه. فکرش هم دهنمو اب میندازه با وجودی که علاقه ای به گوجه سبز ندارم. و البته باغ انجیر هم تا دلتون بخواد. حتی همون کنار ابشار چند تا درخت انجیر قشنگ بود که متاسفانه به دلیل نارس بودن میوه هاش نشد مستفیض بشم. ولی یه دل سیر گوجه سبز خوردم.
:دی
پارسال تابستون از مسیر ریژاو برای دیدن ابشار رفتیم. و حاصل اون سفر یک روزه عکس های زیر بود که تا الان توی وب نذاشتم:

پیران-ریژاو1

ساعت 2 بعدازظهر رسیدیم این قسمت. هوا به شدت گررررم بود. اونم گرمای تابستون. کدوم ماهش یادم نمیاد.

پیران-ریژاو2

پیران-ریژاو3

پیران-ریژاو4

پیران-ریژاو5

اما از مسیر سرپل. سرپل ذهاب جزو مناطق گرمسیر کرمانشاهه. و از گرمای هواش همین قدر بگم که ارتفاع مزارع گندمش به زانوی من می رسید در حالی که در اطراف خود کرمانشاه گندم ها به زحمت ده سانت رشد کردن.
پیران-مزرعه گندم


می دونم قبلا مشابه این عکس رو تو وب گذاشتم. ولی خداییش شما می تونید از مزرعه گندم صرف نظر کنید؟ تنها جایی که از یه مزرعه گندم برای من ارامش بخش تره فقط کوهه و بس.
یران-گندم2

توی مسیر به باغ های گوجه سبز و انجیر برخوردیم. الی جوون خیلی اتفاقی یه جاده فرعی کوچیک که به باغ ها منتهی می شد پیدا کرد. در نوع خودش بهشت بی نظیری بود.
باغ گوجه سبز

گوجه سبز2

خوردن گوجه سبز نرسیده اونم از درختش، خیلی کیف می ده. نصیبتون بشه به زودی ان شالله.

مسیر منتهی به ابشار بعد از روستا سنگ فرشه. و خیلی هم زیباست.
مسیر پیران2

مسیرپیران1

م3

م4

خیلی شبیه چهره ی یه ادمه. نیست؟
غار5

تقریبا اواخر مسیر سنگ فرش شده با این منظره مواجه می شین. درست مقابل آبشار پیران یه ابشار دیگه هم هست منتها با ارتفاع کمتر و لی از همون ارتفاع.



و بعد از دیدن دو تا ابشار کوچیک که صداشون آدمو به وجد میاره می رسین به ابشار اصلی.


خیلی تلاش کردم که بتونم کل ارتفاع آبشار روی تو یه عکس جا بدم و قشنگ متوجه ارتفاعش بشین. ولی نشد.
اون طبقه اول ابشار خوراک کوهنورد هاست. یادمه یکی از دوستان قدیمی وبلاگی عکس کوهنوردی رو گذاشته بود که با طناب از ابشار پایین میومد. این کار تو تابستون باید خیلی لذت بخش باشه.نه؟


منظره ی مقابل اشار و درختان انجیر. حیف هنوز نرسیده بودند.
این هم یه فیلم کوتاه 15ثانیه ای از ابشار. لینک


گمـــــــشده :)
۱۱فروردين
همیشه شهر پاوه رو دوست داشتم. و مشخصا به خاطر اون خونه های پلکانی روی هم.





نمای شهر پاوه از روی جاده کمربندی. با گوشی الی جون می شه پانوراما گرفت ولی مثل اونایی که دکتر میم می گیره نمی شه. برای همین اگه دو تا عکس رو کنار هم بزاریم میشه نمای کلی شهر از روبرو. :دی
پاوه رو بارها دیده بودم ولی روستای هجیج رو نه.
امروز به قصد این روستا از خونه زدیم بیرون.
بین راه مناظر فوق العاده زیبایی داشت. از جمله چشمه زیر که برادر جانمان کنارش ایستاده.



یا تصویر زیر که حرفی برای گفتن نمی زاره. دارم فکر می کنم می شه قله ی اون کوه رو لمس کرد یا نه!!


بعد از رد کردن یکی دو تا تونل نه چندان کوتاه می رسیم به قسمت سرریز سد داریان. بی نظیر بود این قسمت. آب با چنان فشاری از سد سرریز می شد که ذرات آب روی هوا معلق می شدن و مثل بارون روی سر ما می ریختن. با وجودی که فاصله مون با سد کم نبود. تمام لباس هامون خیس خیس شدن. انگار ماشین رو برده بودیم کارواش. :دی
از این تیکه یه فیلم 15 ثانیه ای دارم. حجمش 34 مگه. اگه دوست داشتین ببینید. چون بهتر از این نمی تونم توصیف کنم. و عکس هم شیره ی تصویر ذهنی مو نمی رسونه.
لینک: سد داریان. روستای هجیج
یه کم پایین تر از سرریز سد یا شاید قبل ترش درست در مقابل ما و اون طرف رودخانه و سد  یه ابشار کوتاه چند متری قرار گرفته بود که حسرت دیدنش از نزدیک به دلمون موند چون نتونستیم و وقت هم نبود که جاده دسترسیش رو پیدا کنیم. عکسش خیلی خوب در نمیومد برای همین فقط ترجیح دادم یه دل سیر نگاه کنم بلکه توی ذهنم ثبت بشه.
چند کیلومتر بعد می رسیم به روستا...
ما به اسم امام زاده اش اومدیم ولی تنها چیزی که اصلا نقشی در جذب گردگشر نداشت همین امام زاده بود. فضای خیلی کوچیکی داشت. طوری که با وجود ضریح 4 نفر می تونستن توش نماز بخونن.


از معماری روستا واقعا نمی دونم چی بگم. شاید بهتر باشه خودتون ببینید.







باز هم به همون سبک پانوراما عکس ها رو کنار هم بچینید.:دی
اون خانم هم الی جون معروفه.




اکثرا حتی کفش هاشون رو داخل نبرده بودن و همون پشت در و در محل رفت و امد مردم بود. خیلی جالبه که وقتی سرتو از خونه میاری بیرون عینهو اپارتمان با خانم همسایه مواجه بشی!




کوچه بهتر از این؟
:دی



یه میانبر برای دسترسی راحت تر به خونه شون.





باغ کوچیکی که روی خونه ها بود.البته روی ردیف اخر خونه ها.

جالب تر از معماری روستا باید به عرضتون برسونم که یه دونه زباله ناچیز هم توی کوچه پس کوچه های این روستا پیدا نکردم. حتی یه مورد محض مثال...
++محض اطلاعتون می گم بعد از روستای هجیج یه آبشار هست که تعریفشو زیاد شنیدم ولی نشد که ببینم. آبشار بل.

گمـــــــشده :)
۰۳فروردين

بعد از دو روز آلاخون والاخون بودن حوالی ساعت 12 ظهر دیروز به قصد کوهنوردی با خانواده گرام زدیم بیرون. منتها خان دایی جان برنامه دیگه ای برامون چیده بود اساسا پیچیده.

 بعد از مدت ها یه تراکتور سواری حسابی کردیم. بسی حال داد.

تو ذهن من یه ده بیست تا نهال بود ولی هر چی کاشتیم تموم نشد. تا این که کاشف به عمل اومد باید هر 100 تا نهال کاشته بشه. رسما تا انتهای کاشتِ همه ی نهال ها یخ زدیم.

البته چون همه (به جز خان دایی) تازه کار بودیم خرابکاری هم زیاد می کردیم. مثلا نهال های کاشته شده همگی باید در یک ردیف باشند ولی نهال هایی که ما می کاشتیم زیگزاگی دراومدن.

:دی

آه از نهاد خان دایی دراومد وقتی شاهکارمونو دید.


اینم دست مبارک بنده که نَگین بیکار یه گوشه نشستم. :))

اکثرا نهال سیب سبز و سیب قرمز بودن.

خان دایی حین کار طرز کاشت نهال را کامل توضیح داد. بهش نخندین ها.

:دی


دریافت


گمـــــــشده :)
۲۲دی

1) نمی دانم چقدر احتمال دارد یکی از 8 فرش موجود در یک خانه اثر سوختگی ناشی از افتادن شمع روشن روی سفره ی عید و در نهایت سوزاندن فرش را داشته باشد. و بیشتر نمی دانم چقدر احتمال دارد که آن فرش در اتاق من جا خوش کند. اما خوب می دانم که فقط یک هزارم درصد احتمال دارد کسی به غیر از من روی یک فرش 12 متری عکس بگیرد و دقیقا روی همان محل سوختگی باشد. و دو روز بعد هم بفهمد چه خرابکاری کرده.

عکس اول پست قبل را می گویم. همان که کتاب شاهنامه را معرفی کرده/ سوختگی زیر کتاب کاملا مشخص است.

2) دیروز فروشنده را دیدیم. و برایم شدیدا سوال شد که این همه موج ضد اصغرفرهادی برای چه راه افتاده؟ چرا گیر داده اند که ایران را طوری نشان داده که انگار همه تشنه تجاوز اند و این جور چیزها.

سوای این که در لایه های زیرین و در پس پرده، ایران هم مثل خیلی از کشورها از این مقوله بی بهره نیست ولی قهرمان فیلم از دید من شهاب حسینی بود و واقعا از  برخورد و رفتار او در مقابل این موضوع سنجیده تر ندیدم. یعنی اصلا باورم نمی شود کسی تا این حد در شرایط بحرانی خودش را کنترل کند.

دقیقا فرهادی برای شخصیت پردازی حسینی چکار باید می کرد که نکرده؟

3) به پدرجانمان گفتم صدهزار تومانی برای شرکت در کنسرت ناظری و پسرش به من و الی جان قرض دهد که بعدا برَش گردانیم. فرمودند که:

- حالا اگه کنسرتش یه طوری بود که می شد برین ناظری رو بغل کنین و یه ماچ هم نثارش کنین حاضر بودم صد تومن بابتش حروم کنم ولی با وجود اراذل و اوباش اون تو عمرا.

در نتیجه جملگی سکوت پیشه کردیم البته بعد از خنده های بسیار.


گمـــــــشده :)
۰۶آذر
توی فیلم های زیادی دیدم که وقتی مادر یا پدر خونواده به بیماری مبتلا می شن دوست ندارن بچه هاشون اونا رو بی رمق و بیمار ببین. یه دیالوگ مشترک هم داشتن:« دلم نمی خواد بچه ام بعد از مرگم منو این طوری به خاطر بیاره»
حدودا دو سالی می شه که به هر دلیلی که نوشتنش اهمیتی نداره از جَو خونواده ام دور شدم. یعنی میلی به گذروندن وقت باهاشون ندارم. البته این طور نیست که اگه به مشکلی برخوردن، خودمو بزنم به کوچه علی چپ. اما خب دیگه مثل قبل خیلی از کارا رو انجام نمی دم.
مثلا تا دو سال پیش مراقب ریز جزئیات و تربیت برادرم بودم. دلیل تک تک حنده ها و گریه ها شو زودتر از مادرم می فهمیدم. و همیشه حواسم بود آب تو دل این بچه تکون نخوره.
 در مورد بقیه هم مثال های مشابهی دارم.
 من تا دو سال پیش بدون خستگی و کمترین توقعی اکثر کارها و رسیدگی های لازم برای خونواده رو با کمال میل انجام می دادم. اما از یه جایی به بعد دیگه بریدم و همه رو با هم ول کردم.
این که چرا ول کردم مهم نیست. اما ماها عادت کردیم وقتی یه نفر مسئولیت انجام کاری رو به عهده می گیره دیگه توقع داریم همیشه و بدون استراحت به صورت مادام العمر اون کار انجام بده، بدون هیچ کمک و تفریح و استراحتی.
همین چند ساعت پیش داشتم با خواهرم حرف می زدم. از من انتقاد می کرد که چرا تو جمع خونواده نیستم. و بعدها احساس پشیمونی می کنم.
این حرفش باعث شد به این فکر کنم اگه همین امروز به هر دلیل بمیرم برادرم بعدها منو با چه تصویری به خاطر میاره؟
وقتی خواهرم که تمام روزهای قبل از دو سال پیش من رو به خاطر داره می گه به خونواده ام اهمیت نمی دم مسلما برادرم که روزهای خردسالیش رو به خاطر نخواهد آورد، بعدها منو با همچین تصویری به خاطر میاره: کسی که یا تو اتاقشه یا پای کامپیوتر. به سختی حرف می زنه و همیشه می زنه زیر قولش و باهاش بازی نمی کنه.
اینا رو ننوشتم که از بدی فضای مجازی و غیره و ذلک برام بگین. دوستان صمیمی اینجا می دونن که حداکثر فعالیت من توی این مجازی خانه همین وبلاگه. نه توی گروه های تلگرام فعالیتی دارم و نه توی گروه های واتساپ و اینستاگرام. نه میلی به شرکت توی بحث های سیاسی دارم نه مباحث مذهبی و روز دنیا. حتی میلی به خوندن کانال هایی که عین قارچ دارن رشد می کنن، هم ندارم.
اما می دونم سبک زندگیم ایراداتی داره و باید اصلاح بشه.
سوای این ها می خوام بگم بالاخره فهمیدم چرا تو فیلم ها این قدر اصرار دارن آخرین تصویری که ازشون تو ذهن عزیزانشون می مونه، چی باشه.
در واقع مهم نیست قبلا چقدر خوب بودیم. مهم اینه همیشه باید به همون میزان خوب باشیم و خوب بمونیم.
آدم ها همیشه فراموشکارن و روزهای خیلی دور رو سخت به یاد میارن.
گمـــــــشده :)
۰۲آبان

از وقتی یادم میاد به جز روز هایی که الان دارم سپری می کنم، همیشه تنهایی رو ترجیح دادم. با این وجود در دوره های مختلف زندگیم یه نفرو برای خودم داشتم که حالم باهاش خوب باشه و برای این که حالشو خوب کنم هر چند وقت یه بار نقشه های کوچیک و بزرگ بکشم.

اما بعضی وقتا تو تنهایی خودم یه همراه می خواستم که حرف های نگفته مو بهش بزنم.

نمی دونم از کی ولی از یه جایی به بعد آسمون و ستاره هاش شدن همدم شب های کودکی من. بچه که بودیم یه حوض نقلی توی حیاط بود با یه شیر آب. پدر جانمان هر شب مجبورم می کرد حتما مسواک بزنم.

کم کم برام شد عادت. تو سرمای زمستون یا خنکی شب های تابستون قبل از خواب یا هر وقت دلم می گرفت پای ثابت حیاط خونه بودم و چشم می دوختم به ماه و ستاره ها.

از آسمون شهر چیز خاصی نصیبم نمی شد جز نگاه کردن به ماه و یکی دو تا ستاره که نزدیکش بودن و اسمشون الان یادم نمیاد. ولی آسمون دیار مادری پر بود از ستاره. راه شیری و دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره قطبی رو راحت تشخیص می دادم. و کلی ذوق می کردم از دیدنشون.

می تونستم ساعت ها بشینم و بهشون نگاه کنم.

بچگی تموم شد. رسیدم به نوجوونی. خونه مونو عوض کردیم. دیگه حووض نداشتیم.

غروب ها می رفتیم تو حیاط بازی می کردیم. دم اذون که می شد با الی جون می نشستیم روی پله های دم در ورودی و به آسمون نگاه می کردیم.

منظره ی روبرومون یه تیر برق بود. بالای اون تیر برق یه ستاره بود که توی تاریک روشن هوا می شد دیدش. اسمشو نمی دونستم ولی اون شد ستاره من و الی. هر غروب به شوق دیدنش روی پله ها می نشستیم و زل می زدیم به ستاره مون.

نوجوونی تموم شد و خونه مون باز هم عوض شد.

این بار حیاطمون خیلی باصفا بود. درخت داشت، هنوزم داره. گل هم کاشته بودیم ولی نمی دونم چرا پژمرده شدن.

یه مدت از تنهایی ستاره ها رو ول کردم و دست به گریبان درخت مو و گیلاس و انجیرمون شدم. باهاشون حرف می زدم. دردودل می کردم. حتی گریه می کردم. براشون اسم گذاشتم. گاهی هم نظری به اسمون می انداختم. ستاره ای می دیدم که به خیالم همون ستاره ی من و الی بود.

الان اما چند سالیه که درخت گیلاسمون خشک شده.  درخت انجیرمون قد کشیده. درخت مو رو به درخواست همسایه از ریشه کندیم. و یه چند ماهی می شه یه درخت مو جدید کاشتیم که تازه داره قد می کشه.

من اما دیگه خیلی وقته، جز برای بیرون رفتن از خونه پامو توی حیاط نمی زارم.

دیار مادری هم کمرنگ شده و اون رنگ و بوی سایق رو نداره. حتی دو هفته پیش که اونجا بودم به یاد ندارم برای یه ثانیه سرمو به سمت آسمون گرفته باشم.

الان که دارم این سطرها رو می نویسم هرقدر به ذهنم فشار میارم که آیا هنوزم می شه از دیار مادری راه شیری رو دید؟ اما یادم نمیاد. باور کنید یادم نمیاد که هنوزم می شه از دیار مادری ستاره قطبی یا خوشه پروینو دید یا نه!!

کاش دفعه قبل یه نظر به آسمون مینداختم.



گمـــــــشده :)
۱۶مهر

1) فراموشی یکی از بزرگترین موهبت های خداونده. و بیشتر از اون تاثیر گذر زمان در حل کردن مشکلات یا نادیده گرفتنشون منو شگفت زده می کنه.

2) گاهی بعضی از آدما به صورت خودخواسته دردهاشونو فراموش می کنن. این جور ادما به مرور حافظه کوتاه مدتشونو از دست می دن. ممکنه یادشون بره یه خاطره رو چند ده بار براتون تعریف کردن. و بار دهم با همون حرارتی خاطره رو تعریف کنن که بار اول تعریف کردن.

یه لطفی در حقشون بکنید. به روشون نیارید که حرفاشون تکراریه. بزارید راحت باشن.

3) شوکه یک نوع شیره ی طبیعیه که از کلاهک بلوط به دست میاد. البته نه هر بلوطی. بلکه فقط اونایی که یه شیره های قند مانند یا یه چیزی مثل شکرک روشون وجود داره. راستشو بخواین با وجودی که 26 ساله دارم توی این شهر زندگی می کنم و هر سال تقریبا سری به دیار مادری زدیم اما امسال برای اولین بار فهمیدم که بلوط هم نوعی قند در خودش داره. این در حالیه که آخرین خاطره ای که از خورد بلوط دارم یک طعم تلخ و گزنده اس.

شوکه برای ناراحتی معده خوبه.

تا حالا درست نکردم. الانم من درستش نمی کنم. مامانم که کاراشو انجام داد براتون می نویسم.




4) بچه که بودم خیلی دلم می خواست برم هیئت. ولی نمی رفتیم. توی حیاط روی پله های خونه قدیمی مون می نشستم و به صدایی که از تکیه میومد گوش می دادم. از وقتی داداشم 3-4 سالش بود می بردیمش هیئت سر کوچه مون. 80 درصدشو بچه های 1 تا 15 ساله تشکیل می دن با مادراشون. و البته از بین همون 1 تا 15 ساله ها هم 90 درصدشو بچه های 1 تا ده سال تشکیل می دن.

مرثیه خوان انچنانی هم ندارن. مداحشون از بس هر سال یه سری ابیاتو تکرار کرده من همه رو از حفظم و خیلی راحت می تونم ایرادهاشو براش بنویسم و بدم دستش که اصلاح کنه.

هیچ پذیرایی خاصی هم ندارن. در حد یه لیوان شیر یا یه کاسه شله زرد که بدون این که آشفتگی بین بچه ها ایجاد بشه بین شون پخش می کنن. بچه ها برای خوردنش خیلی خوشحال می شن. بیشتر شادی شون هم برای اینه که در کنار هم و به صورت جمعی دارن یه کاری رو انجام می دن. در حقیقت انگار دارن دیده می شن. یا بهتره بگم حس می کنن بزرگ شدن.

هیئت بچه ها برای من شور و حال خاصی نداره. در واقع هیچ چیز خاصی نداره که منو جذب کنه. اما نمی دونم شاید به برکت حضور همین بچه ها باشه که نمی شه ازش دل کند. فضای معنوی خاصی داره که ناخواسته هر سال دلم براش تنگ می شه.

دو سه شب پیش که دادامونو برده بودیم هیئت بچه ها به قیافه ی بچه هایی نگاه می کردم که چند ساله دارم می بینمشون. بچه هایی که تو این چند سال مثل برادرم قد کشیده بودن. بعضیاشون خوش اخلاق تر و تو دل برو تر شده بودن و بعضیاشون شرور تر و تخس تر.

بعضیا چهره های مصممی دارن.

بعضیا خیلی مظلوم و معصوم هستن.

دلم می خواست بدونم هرکدومشون ده سال یا بیست سال دیگه در چه حالی هستن؟

از صمیم قلبم ارزو می کنم همه شون عاقبت به خیر بشن.

5)یه دختری هم چند شب پیش دیدم لباس پسرونه پوشیده بود با یه روسری مشکی که از دور فکر می کردی یه چفیه مشکیه که دور سرش بسته. داشت زنجیر می زد. خیلی دقت کردم تا فهمیدم دختره نه پسر.

یکی از بدی های این عزاداری ها اینه که دخترا دوست دارن زنجیر بزنن ولی نمی تونن. همین باعث می شه این ارزوی کاش منم پسر بودم تو دلشون شکل بگیره.

خودم وقتی بچه بودم دقیقا همین ارزو رو به همین دلیل داشتم.

6) پست های شباهنگ خیلی مفید و البته سنگینه. از بس بار علمیش زیاده که احساس خود کم پنداری کردم و نمی دونم باید چه کامنتی براش بنویسم.
:))

گمـــــــشده :)
۱۲مهر

1) اولین نفری که از مشکلات اختلال در شبکه مخابرات با خبر می شه منم. چون قبل این که خودشون بفهمن شبکه مشکل داره اینترنت من قطع شده. و هرچی هم بهشون زنگ می زنم که ایها المخابراتیون ببینید مشکل از کجاست، می فرمایند که مودمو وصل کنید سر خط اگه درست نشد زنگ بزنید دوباره.

یا این که چک کنید تلفنتون بدهی نداشته باشه.

یا مودم نویرز گیر داره یا نه؟

یا نمی دم استرو چی چی دارین یا نه؟

و خلاصه یه سری چرت و پرت تحویلم می دن و بعد از یه روز تازه متوجه می شن مشکل از شبکه اس.

حالا بعد از رفع مشکل شبکه آخرین نفری که اینترنتش وصل می شه من هستم. چون باید بهشون حالی کنم بعد از هر بار قطع شبکه پورت من می سوزه و باید درستش کنن.

ولی به نظرتون اینا می پذیرن؟ یا هر بار همون چرت و پرت ها رو تحویلم میدن.

17100 تومن پول تلفتن پرداخت کردم که بدهیش صاف بشه.

یعنی باید 20 تومن ناقابل هم تو این اوضاع برای کارشناس بدم؟

نوموخوام

می فهمید؟

نومو خوااااممم..

آقااااا

گریهههه

من تو خماری ام.

:|

گمـــــــشده :)
۰۶مهر
هیجان خونم بدجوری پایین اومده بود. در راه دیار مادری بودیم و داشتم با خودم فکر می کردم چه باحال می شد الان مثلا این وانِته که داره از کنارمون رد می شه بپیچه جلومون و پدر جان منم از ترس یه ترمز وحشتناک بکنه و خلاصه داشتم نقشه یه دزدی رو طرح ریزی می کردم و آخرش هم خودم می مردم. گاهی کارم خیلی بالا می گرفت و یه تصادف خونین رو تصور می کردم.
اینا همه از دُز پایین هیجان خونم بود.
ننه جانمان از دار دنیا چند تا دونه درخت سیب داره که از وقتی بچه بودیم بیشتر خاطرات نوستالژیک ما رو رقم زده.
این که می گم چند تا درخت، یعنی کمتر از تعدادانگشتان دو دست. اما خب ما با همین تعداد اندک هم خاطره ها داریم.


 پشت باغ سیب یه تپه هست که وقتی هوا تاریک می شه فوق العاده ترسناکه. حتی موقع روز هم ترسناکه.

 با وجود همه ی وحشتی که در زمان های خاص به بیننده منتقل می کنه، یک تکه از بهشت رو در خودش جای داده.



کمی که از تپه بالا می ریم به یک سطح هموار می رسیم. آب لازم برای آبیاری باغ از این قسمت تامین می شه. و در کنارش یک درخت گردو یک درخت مو و دو تا درخت سیب لبنان (ما به این اسم میشناسیمش، همون سیب سبز و ترش مزه) کاشته شده. که حاصل عمر پدر مادرم هستن.
اما اصل قصه اینه که برای من همیشه دنیای اون طرف جوی آب پراز رمز و راز بوده و هنوزم هست.
بچه که بودیم پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد از جوی آب اون طرف تر بریم. و استدلالش هم این بود که این کوه ها خطرناکن. و هر لحظه ممکنه یکی از پشت یه درخت پیداش بشه و سرتو بیخ تا بیخ ببره. (و البته درست می گفت. به خصوص بعدها که گروهک پژاک هم اسم و رسمی پیدا کردن و حتی الان)


کوه اینقدر برام جذاب بود که این حرف ها رو باور نکنم. اما از بچگی ترس از قاتل هایی که توی کوه پنهان شدن توی وجودم بود. برای همین می ترسیدم جلوتر برم.
چند سال پیش یه روز که چشم پدرمو دور دیدم تنهایی زدم به کوه. یه راه برای صعود پیدا کردم. و تا نیمه هاش رفتم. اما متوجه غیبتم شدن و شروع کردن به سروصدا کردن. منم باالجبار برگشتم. کلی هم دعوام کردن. ولی ارزید. دست کم یه راهی برای بالا رفتن پیدا کرده بودم.

این بار که گذرمون بعد از 3-4 سال به باغ مادری افتاد فرصتو از دست ندادم و دوباره تا از من غافل شدن زدم به کوه.
یه مسیر پیدا کردم و رفتم بالا.
وقتی به نزدیک های تپه رسیدم کلی ذوق کردم چون ازونجا می شد یه منظره عالی رو شکار کرد.
اما چشمتون روز بد نبینه از یه جایی به بعد هرقدمی که روبه جلو برمی داشتم چند قدم به عقب برمی گشتم. چیزی نبود که دستمو بهش بند کنم. کفش هام هم طبق معمول نا مناسب بود. برای همین، همون جا جاشون گذاشتم. بلکه فرجی بشه.
چند قدم دیگه جلو رفتم. ولی بازم به همون مشکل خوردم. تازه متوجه شدم این تپه خاکیه. هر بار که قدم برمی داشتم حجم زیادی خاکی به سمت پایین سرازیر می شد.
اما بدتر از اون این که شیب کوه اونقدر زیاد بود که من نمی تونستم بالا برم. و وقتی اینو فهمیدم که تنها نقطه ی اتکام برای سرازیر نشدن یک تکه سنگ بود که به زحمت سرش از خاک بیرون مونده بود. (این عکس رو وقتی به یه تعادل نسبی رسیدم، گرفتم. چیزی نمونده بود به آخرش برسم)



بالا رفتن حماقت محض بود. نمی تونستم تعادلمو حفظ کنم. یه لغزش کافی بود تا بیفتم توی درخت های گون که چند متر پایین تر از من بودند. علاوه بر اون به هر سمتی متمایل می شدم بوته های خار ازم پذیرایی می کردن.
تو ی اون حال داشتم حرص اینو می خوردم که عجب منظره ای رو دارم از دست می دم. می تونست عکس بی نظیری باشه. (هر چند چند تا عکس هم گرفتم. اونم با زحمت زیاد)
آدم عاقل یه دادی می زنه که بیان کمکش کنن.
من صدام در نمیومد. البته عمدی بود. چون تا کسی میومد کمک، من افتاده بودم. به دادم که نمی رسیدن هیچ، توبیخ هم می شدم.
با هر بدبختی بود تعادلمو همون طور نشسته حفظ کردم و سر خوردم به سمت پایین.


هرچند نتونستم عکس دلخواهمو بگیرم و کشفیاتم ناقص موند ولی دست کم هیجان خونم تامین شد. البته تا مدتی.

+ این بوته خار کنار عکس رو می بینید؟ به نظرتون قاصدک ها از این بوته ها جدا می شن؟ چون اون اطراف فقط از این بوته ها زیاد بود. و چند تا قاصدک هم با یه دنباله ی چوب مانند روشون دیدم. اگه می دونین بگین منم از جهل دربیام.
گمـــــــشده :)