بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۹۹ مطلب با موضوع «خاطرات خانوادگی» ثبت شده است

۰۳فروردين

بعد از دو روز آلاخون والاخون بودن حوالی ساعت 12 ظهر دیروز به قصد کوهنوردی با خانواده گرام زدیم بیرون. منتها خان دایی جان برنامه دیگه ای برامون چیده بود اساسا پیچیده.

 بعد از مدت ها یه تراکتور سواری حسابی کردیم. بسی حال داد.

تو ذهن من یه ده بیست تا نهال بود ولی هر چی کاشتیم تموم نشد. تا این که کاشف به عمل اومد باید هر 100 تا نهال کاشته بشه. رسما تا انتهای کاشتِ همه ی نهال ها یخ زدیم.

البته چون همه (به جز خان دایی) تازه کار بودیم خرابکاری هم زیاد می کردیم. مثلا نهال های کاشته شده همگی باید در یک ردیف باشند ولی نهال هایی که ما می کاشتیم زیگزاگی دراومدن.

:دی

آه از نهاد خان دایی دراومد وقتی شاهکارمونو دید.


اینم دست مبارک بنده که نَگین بیکار یه گوشه نشستم. :))

اکثرا نهال سیب سبز و سیب قرمز بودن.

خان دایی حین کار طرز کاشت نهال را کامل توضیح داد. بهش نخندین ها.

:دی


دریافت


گمـــــــشده :)
۲۲دی

1) نمی دانم چقدر احتمال دارد یکی از 8 فرش موجود در یک خانه اثر سوختگی ناشی از افتادن شمع روشن روی سفره ی عید و در نهایت سوزاندن فرش را داشته باشد. و بیشتر نمی دانم چقدر احتمال دارد که آن فرش در اتاق من جا خوش کند. اما خوب می دانم که فقط یک هزارم درصد احتمال دارد کسی به غیر از من روی یک فرش 12 متری عکس بگیرد و دقیقا روی همان محل سوختگی باشد. و دو روز بعد هم بفهمد چه خرابکاری کرده.

عکس اول پست قبل را می گویم. همان که کتاب شاهنامه را معرفی کرده/ سوختگی زیر کتاب کاملا مشخص است.

2) دیروز فروشنده را دیدیم. و برایم شدیدا سوال شد که این همه موج ضد اصغرفرهادی برای چه راه افتاده؟ چرا گیر داده اند که ایران را طوری نشان داده که انگار همه تشنه تجاوز اند و این جور چیزها.

سوای این که در لایه های زیرین و در پس پرده، ایران هم مثل خیلی از کشورها از این مقوله بی بهره نیست ولی قهرمان فیلم از دید من شهاب حسینی بود و واقعا از  برخورد و رفتار او در مقابل این موضوع سنجیده تر ندیدم. یعنی اصلا باورم نمی شود کسی تا این حد در شرایط بحرانی خودش را کنترل کند.

دقیقا فرهادی برای شخصیت پردازی حسینی چکار باید می کرد که نکرده؟

3) به پدرجانمان گفتم صدهزار تومانی برای شرکت در کنسرت ناظری و پسرش به من و الی جان قرض دهد که بعدا برَش گردانیم. فرمودند که:

- حالا اگه کنسرتش یه طوری بود که می شد برین ناظری رو بغل کنین و یه ماچ هم نثارش کنین حاضر بودم صد تومن بابتش حروم کنم ولی با وجود اراذل و اوباش اون تو عمرا.

در نتیجه جملگی سکوت پیشه کردیم البته بعد از خنده های بسیار.


گمـــــــشده :)
۰۶آذر
توی فیلم های زیادی دیدم که وقتی مادر یا پدر خونواده به بیماری مبتلا می شن دوست ندارن بچه هاشون اونا رو بی رمق و بیمار ببین. یه دیالوگ مشترک هم داشتن:« دلم نمی خواد بچه ام بعد از مرگم منو این طوری به خاطر بیاره»
حدودا دو سالی می شه که به هر دلیلی که نوشتنش اهمیتی نداره از جَو خونواده ام دور شدم. یعنی میلی به گذروندن وقت باهاشون ندارم. البته این طور نیست که اگه به مشکلی برخوردن، خودمو بزنم به کوچه علی چپ. اما خب دیگه مثل قبل خیلی از کارا رو انجام نمی دم.
مثلا تا دو سال پیش مراقب ریز جزئیات و تربیت برادرم بودم. دلیل تک تک حنده ها و گریه ها شو زودتر از مادرم می فهمیدم. و همیشه حواسم بود آب تو دل این بچه تکون نخوره.
 در مورد بقیه هم مثال های مشابهی دارم.
 من تا دو سال پیش بدون خستگی و کمترین توقعی اکثر کارها و رسیدگی های لازم برای خونواده رو با کمال میل انجام می دادم. اما از یه جایی به بعد دیگه بریدم و همه رو با هم ول کردم.
این که چرا ول کردم مهم نیست. اما ماها عادت کردیم وقتی یه نفر مسئولیت انجام کاری رو به عهده می گیره دیگه توقع داریم همیشه و بدون استراحت به صورت مادام العمر اون کار انجام بده، بدون هیچ کمک و تفریح و استراحتی.
همین چند ساعت پیش داشتم با خواهرم حرف می زدم. از من انتقاد می کرد که چرا تو جمع خونواده نیستم. و بعدها احساس پشیمونی می کنم.
این حرفش باعث شد به این فکر کنم اگه همین امروز به هر دلیل بمیرم برادرم بعدها منو با چه تصویری به خاطر میاره؟
وقتی خواهرم که تمام روزهای قبل از دو سال پیش من رو به خاطر داره می گه به خونواده ام اهمیت نمی دم مسلما برادرم که روزهای خردسالیش رو به خاطر نخواهد آورد، بعدها منو با همچین تصویری به خاطر میاره: کسی که یا تو اتاقشه یا پای کامپیوتر. به سختی حرف می زنه و همیشه می زنه زیر قولش و باهاش بازی نمی کنه.
اینا رو ننوشتم که از بدی فضای مجازی و غیره و ذلک برام بگین. دوستان صمیمی اینجا می دونن که حداکثر فعالیت من توی این مجازی خانه همین وبلاگه. نه توی گروه های تلگرام فعالیتی دارم و نه توی گروه های واتساپ و اینستاگرام. نه میلی به شرکت توی بحث های سیاسی دارم نه مباحث مذهبی و روز دنیا. حتی میلی به خوندن کانال هایی که عین قارچ دارن رشد می کنن، هم ندارم.
اما می دونم سبک زندگیم ایراداتی داره و باید اصلاح بشه.
سوای این ها می خوام بگم بالاخره فهمیدم چرا تو فیلم ها این قدر اصرار دارن آخرین تصویری که ازشون تو ذهن عزیزانشون می مونه، چی باشه.
در واقع مهم نیست قبلا چقدر خوب بودیم. مهم اینه همیشه باید به همون میزان خوب باشیم و خوب بمونیم.
آدم ها همیشه فراموشکارن و روزهای خیلی دور رو سخت به یاد میارن.
گمـــــــشده :)
۰۲آبان

از وقتی یادم میاد به جز روز هایی که الان دارم سپری می کنم، همیشه تنهایی رو ترجیح دادم. با این وجود در دوره های مختلف زندگیم یه نفرو برای خودم داشتم که حالم باهاش خوب باشه و برای این که حالشو خوب کنم هر چند وقت یه بار نقشه های کوچیک و بزرگ بکشم.

اما بعضی وقتا تو تنهایی خودم یه همراه می خواستم که حرف های نگفته مو بهش بزنم.

نمی دونم از کی ولی از یه جایی به بعد آسمون و ستاره هاش شدن همدم شب های کودکی من. بچه که بودیم یه حوض نقلی توی حیاط بود با یه شیر آب. پدر جانمان هر شب مجبورم می کرد حتما مسواک بزنم.

کم کم برام شد عادت. تو سرمای زمستون یا خنکی شب های تابستون قبل از خواب یا هر وقت دلم می گرفت پای ثابت حیاط خونه بودم و چشم می دوختم به ماه و ستاره ها.

از آسمون شهر چیز خاصی نصیبم نمی شد جز نگاه کردن به ماه و یکی دو تا ستاره که نزدیکش بودن و اسمشون الان یادم نمیاد. ولی آسمون دیار مادری پر بود از ستاره. راه شیری و دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره قطبی رو راحت تشخیص می دادم. و کلی ذوق می کردم از دیدنشون.

می تونستم ساعت ها بشینم و بهشون نگاه کنم.

بچگی تموم شد. رسیدم به نوجوونی. خونه مونو عوض کردیم. دیگه حووض نداشتیم.

غروب ها می رفتیم تو حیاط بازی می کردیم. دم اذون که می شد با الی جون می نشستیم روی پله های دم در ورودی و به آسمون نگاه می کردیم.

منظره ی روبرومون یه تیر برق بود. بالای اون تیر برق یه ستاره بود که توی تاریک روشن هوا می شد دیدش. اسمشو نمی دونستم ولی اون شد ستاره من و الی. هر غروب به شوق دیدنش روی پله ها می نشستیم و زل می زدیم به ستاره مون.

نوجوونی تموم شد و خونه مون باز هم عوض شد.

این بار حیاطمون خیلی باصفا بود. درخت داشت، هنوزم داره. گل هم کاشته بودیم ولی نمی دونم چرا پژمرده شدن.

یه مدت از تنهایی ستاره ها رو ول کردم و دست به گریبان درخت مو و گیلاس و انجیرمون شدم. باهاشون حرف می زدم. دردودل می کردم. حتی گریه می کردم. براشون اسم گذاشتم. گاهی هم نظری به اسمون می انداختم. ستاره ای می دیدم که به خیالم همون ستاره ی من و الی بود.

الان اما چند سالیه که درخت گیلاسمون خشک شده.  درخت انجیرمون قد کشیده. درخت مو رو به درخواست همسایه از ریشه کندیم. و یه چند ماهی می شه یه درخت مو جدید کاشتیم که تازه داره قد می کشه.

من اما دیگه خیلی وقته، جز برای بیرون رفتن از خونه پامو توی حیاط نمی زارم.

دیار مادری هم کمرنگ شده و اون رنگ و بوی سایق رو نداره. حتی دو هفته پیش که اونجا بودم به یاد ندارم برای یه ثانیه سرمو به سمت آسمون گرفته باشم.

الان که دارم این سطرها رو می نویسم هرقدر به ذهنم فشار میارم که آیا هنوزم می شه از دیار مادری راه شیری رو دید؟ اما یادم نمیاد. باور کنید یادم نمیاد که هنوزم می شه از دیار مادری ستاره قطبی یا خوشه پروینو دید یا نه!!

کاش دفعه قبل یه نظر به آسمون مینداختم.



گمـــــــشده :)
۱۶مهر

1) فراموشی یکی از بزرگترین موهبت های خداونده. و بیشتر از اون تاثیر گذر زمان در حل کردن مشکلات یا نادیده گرفتنشون منو شگفت زده می کنه.

2) گاهی بعضی از آدما به صورت خودخواسته دردهاشونو فراموش می کنن. این جور ادما به مرور حافظه کوتاه مدتشونو از دست می دن. ممکنه یادشون بره یه خاطره رو چند ده بار براتون تعریف کردن. و بار دهم با همون حرارتی خاطره رو تعریف کنن که بار اول تعریف کردن.

یه لطفی در حقشون بکنید. به روشون نیارید که حرفاشون تکراریه. بزارید راحت باشن.

3) شوکه یک نوع شیره ی طبیعیه که از کلاهک بلوط به دست میاد. البته نه هر بلوطی. بلکه فقط اونایی که یه شیره های قند مانند یا یه چیزی مثل شکرک روشون وجود داره. راستشو بخواین با وجودی که 26 ساله دارم توی این شهر زندگی می کنم و هر سال تقریبا سری به دیار مادری زدیم اما امسال برای اولین بار فهمیدم که بلوط هم نوعی قند در خودش داره. این در حالیه که آخرین خاطره ای که از خورد بلوط دارم یک طعم تلخ و گزنده اس.

شوکه برای ناراحتی معده خوبه.

تا حالا درست نکردم. الانم من درستش نمی کنم. مامانم که کاراشو انجام داد براتون می نویسم.




4) بچه که بودم خیلی دلم می خواست برم هیئت. ولی نمی رفتیم. توی حیاط روی پله های خونه قدیمی مون می نشستم و به صدایی که از تکیه میومد گوش می دادم. از وقتی داداشم 3-4 سالش بود می بردیمش هیئت سر کوچه مون. 80 درصدشو بچه های 1 تا 15 ساله تشکیل می دن با مادراشون. و البته از بین همون 1 تا 15 ساله ها هم 90 درصدشو بچه های 1 تا ده سال تشکیل می دن.

مرثیه خوان انچنانی هم ندارن. مداحشون از بس هر سال یه سری ابیاتو تکرار کرده من همه رو از حفظم و خیلی راحت می تونم ایرادهاشو براش بنویسم و بدم دستش که اصلاح کنه.

هیچ پذیرایی خاصی هم ندارن. در حد یه لیوان شیر یا یه کاسه شله زرد که بدون این که آشفتگی بین بچه ها ایجاد بشه بین شون پخش می کنن. بچه ها برای خوردنش خیلی خوشحال می شن. بیشتر شادی شون هم برای اینه که در کنار هم و به صورت جمعی دارن یه کاری رو انجام می دن. در حقیقت انگار دارن دیده می شن. یا بهتره بگم حس می کنن بزرگ شدن.

هیئت بچه ها برای من شور و حال خاصی نداره. در واقع هیچ چیز خاصی نداره که منو جذب کنه. اما نمی دونم شاید به برکت حضور همین بچه ها باشه که نمی شه ازش دل کند. فضای معنوی خاصی داره که ناخواسته هر سال دلم براش تنگ می شه.

دو سه شب پیش که دادامونو برده بودیم هیئت بچه ها به قیافه ی بچه هایی نگاه می کردم که چند ساله دارم می بینمشون. بچه هایی که تو این چند سال مثل برادرم قد کشیده بودن. بعضیاشون خوش اخلاق تر و تو دل برو تر شده بودن و بعضیاشون شرور تر و تخس تر.

بعضیا چهره های مصممی دارن.

بعضیا خیلی مظلوم و معصوم هستن.

دلم می خواست بدونم هرکدومشون ده سال یا بیست سال دیگه در چه حالی هستن؟

از صمیم قلبم ارزو می کنم همه شون عاقبت به خیر بشن.

5)یه دختری هم چند شب پیش دیدم لباس پسرونه پوشیده بود با یه روسری مشکی که از دور فکر می کردی یه چفیه مشکیه که دور سرش بسته. داشت زنجیر می زد. خیلی دقت کردم تا فهمیدم دختره نه پسر.

یکی از بدی های این عزاداری ها اینه که دخترا دوست دارن زنجیر بزنن ولی نمی تونن. همین باعث می شه این ارزوی کاش منم پسر بودم تو دلشون شکل بگیره.

خودم وقتی بچه بودم دقیقا همین ارزو رو به همین دلیل داشتم.

6) پست های شباهنگ خیلی مفید و البته سنگینه. از بس بار علمیش زیاده که احساس خود کم پنداری کردم و نمی دونم باید چه کامنتی براش بنویسم.
:))

گمـــــــشده :)
۱۲مهر

1) اولین نفری که از مشکلات اختلال در شبکه مخابرات با خبر می شه منم. چون قبل این که خودشون بفهمن شبکه مشکل داره اینترنت من قطع شده. و هرچی هم بهشون زنگ می زنم که ایها المخابراتیون ببینید مشکل از کجاست، می فرمایند که مودمو وصل کنید سر خط اگه درست نشد زنگ بزنید دوباره.

یا این که چک کنید تلفنتون بدهی نداشته باشه.

یا مودم نویرز گیر داره یا نه؟

یا نمی دم استرو چی چی دارین یا نه؟

و خلاصه یه سری چرت و پرت تحویلم می دن و بعد از یه روز تازه متوجه می شن مشکل از شبکه اس.

حالا بعد از رفع مشکل شبکه آخرین نفری که اینترنتش وصل می شه من هستم. چون باید بهشون حالی کنم بعد از هر بار قطع شبکه پورت من می سوزه و باید درستش کنن.

ولی به نظرتون اینا می پذیرن؟ یا هر بار همون چرت و پرت ها رو تحویلم میدن.

17100 تومن پول تلفتن پرداخت کردم که بدهیش صاف بشه.

یعنی باید 20 تومن ناقابل هم تو این اوضاع برای کارشناس بدم؟

نوموخوام

می فهمید؟

نومو خوااااممم..

آقااااا

گریهههه

من تو خماری ام.

:|

گمـــــــشده :)
۰۶مهر
هیجان خونم بدجوری پایین اومده بود. در راه دیار مادری بودیم و داشتم با خودم فکر می کردم چه باحال می شد الان مثلا این وانِته که داره از کنارمون رد می شه بپیچه جلومون و پدر جان منم از ترس یه ترمز وحشتناک بکنه و خلاصه داشتم نقشه یه دزدی رو طرح ریزی می کردم و آخرش هم خودم می مردم. گاهی کارم خیلی بالا می گرفت و یه تصادف خونین رو تصور می کردم.
اینا همه از دُز پایین هیجان خونم بود.
ننه جانمان از دار دنیا چند تا دونه درخت سیب داره که از وقتی بچه بودیم بیشتر خاطرات نوستالژیک ما رو رقم زده.
این که می گم چند تا درخت، یعنی کمتر از تعدادانگشتان دو دست. اما خب ما با همین تعداد اندک هم خاطره ها داریم.


 پشت باغ سیب یه تپه هست که وقتی هوا تاریک می شه فوق العاده ترسناکه. حتی موقع روز هم ترسناکه.

 با وجود همه ی وحشتی که در زمان های خاص به بیننده منتقل می کنه، یک تکه از بهشت رو در خودش جای داده.



کمی که از تپه بالا می ریم به یک سطح هموار می رسیم. آب لازم برای آبیاری باغ از این قسمت تامین می شه. و در کنارش یک درخت گردو یک درخت مو و دو تا درخت سیب لبنان (ما به این اسم میشناسیمش، همون سیب سبز و ترش مزه) کاشته شده. که حاصل عمر پدر مادرم هستن.
اما اصل قصه اینه که برای من همیشه دنیای اون طرف جوی آب پراز رمز و راز بوده و هنوزم هست.
بچه که بودیم پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد از جوی آب اون طرف تر بریم. و استدلالش هم این بود که این کوه ها خطرناکن. و هر لحظه ممکنه یکی از پشت یه درخت پیداش بشه و سرتو بیخ تا بیخ ببره. (و البته درست می گفت. به خصوص بعدها که گروهک پژاک هم اسم و رسمی پیدا کردن و حتی الان)


کوه اینقدر برام جذاب بود که این حرف ها رو باور نکنم. اما از بچگی ترس از قاتل هایی که توی کوه پنهان شدن توی وجودم بود. برای همین می ترسیدم جلوتر برم.
چند سال پیش یه روز که چشم پدرمو دور دیدم تنهایی زدم به کوه. یه راه برای صعود پیدا کردم. و تا نیمه هاش رفتم. اما متوجه غیبتم شدن و شروع کردن به سروصدا کردن. منم باالجبار برگشتم. کلی هم دعوام کردن. ولی ارزید. دست کم یه راهی برای بالا رفتن پیدا کرده بودم.

این بار که گذرمون بعد از 3-4 سال به باغ مادری افتاد فرصتو از دست ندادم و دوباره تا از من غافل شدن زدم به کوه.
یه مسیر پیدا کردم و رفتم بالا.
وقتی به نزدیک های تپه رسیدم کلی ذوق کردم چون ازونجا می شد یه منظره عالی رو شکار کرد.
اما چشمتون روز بد نبینه از یه جایی به بعد هرقدمی که روبه جلو برمی داشتم چند قدم به عقب برمی گشتم. چیزی نبود که دستمو بهش بند کنم. کفش هام هم طبق معمول نا مناسب بود. برای همین، همون جا جاشون گذاشتم. بلکه فرجی بشه.
چند قدم دیگه جلو رفتم. ولی بازم به همون مشکل خوردم. تازه متوجه شدم این تپه خاکیه. هر بار که قدم برمی داشتم حجم زیادی خاکی به سمت پایین سرازیر می شد.
اما بدتر از اون این که شیب کوه اونقدر زیاد بود که من نمی تونستم بالا برم. و وقتی اینو فهمیدم که تنها نقطه ی اتکام برای سرازیر نشدن یک تکه سنگ بود که به زحمت سرش از خاک بیرون مونده بود. (این عکس رو وقتی به یه تعادل نسبی رسیدم، گرفتم. چیزی نمونده بود به آخرش برسم)



بالا رفتن حماقت محض بود. نمی تونستم تعادلمو حفظ کنم. یه لغزش کافی بود تا بیفتم توی درخت های گون که چند متر پایین تر از من بودند. علاوه بر اون به هر سمتی متمایل می شدم بوته های خار ازم پذیرایی می کردن.
تو ی اون حال داشتم حرص اینو می خوردم که عجب منظره ای رو دارم از دست می دم. می تونست عکس بی نظیری باشه. (هر چند چند تا عکس هم گرفتم. اونم با زحمت زیاد)
آدم عاقل یه دادی می زنه که بیان کمکش کنن.
من صدام در نمیومد. البته عمدی بود. چون تا کسی میومد کمک، من افتاده بودم. به دادم که نمی رسیدن هیچ، توبیخ هم می شدم.
با هر بدبختی بود تعادلمو همون طور نشسته حفظ کردم و سر خوردم به سمت پایین.


هرچند نتونستم عکس دلخواهمو بگیرم و کشفیاتم ناقص موند ولی دست کم هیجان خونم تامین شد. البته تا مدتی.

+ این بوته خار کنار عکس رو می بینید؟ به نظرتون قاصدک ها از این بوته ها جدا می شن؟ چون اون اطراف فقط از این بوته ها زیاد بود. و چند تا قاصدک هم با یه دنباله ی چوب مانند روشون دیدم. اگه می دونین بگین منم از جهل دربیام.
گمـــــــشده :)
۲۲شهریور

هان یادم اومد:

1) از جمله فواید تک مسافر جاده بودن اینه که میشه زلف بر باد دادن رو تجربه کنی بدون این که نگران این باشی، نکنه دین و دنیای کسی رو به باد بدی.

(به ما که اینجوری گفتن. دی:)

2) هیچ کس نپرسید صاحب این دست توی پست قبل کیه! خودم می گم. دست الی جوونمونه.

3) امروز بیرون رفتیم ولی سوژه خاصی پیدا نکردم. عکس زلف برباد دادن رو هم که نمی شه اینجا گذاشت. هرچند اصلا عکس نگرفتم. اینه که از سوژه های پیشین کمک می گیرم.

:))

به نظرتون اینا چیه رو زمین ریخته؟ (عکسه خیلی تابلوئه البته)


گمـــــــشده :)
۲۱شهریور

1) داشتم در معیت خونواده دور همی می دیدم که:

پدرم:هر شب ساعت 9 مدیری می ده؟

الی جون: بله پدرم

+(با تحکم) ما می خوایم ساعت 9 سریال ببینیم.(همین سریال کره ای که جدیدا داره از شبکه 3 پخش می شه)

الی جون: باشه خب. حالا بیا چشامو دربیار.

من: :)))

بابا: :/

الی جون: ^____^

2) تجربه دیگران به من ثابت کرده جنبه شکست عشقی ندارم. اینه که هر کس در مورد عشق دوران جونیش برام حرف می زنه که دست بر قضا به عشقش هم نرسیده ته دلم خالی می شه و البته در دم با خودم می گم همون که بعد از ازدواج به صورت کاملا سنتی به طرف مقابل عادت کنی و مجبور بشی دوستش داشته باشی شاید گزینه بهتری باشه.

3) یک عالمه عکس خوشگل دارم که دلم غنج می ره با دیدنشون. خیلی دوست دارم شماها هم ببینید. ولی فعلا امکاناتش نیست. ازین عکس های من و رفیقم همین الان یهویی نه ها. مثلا این. یا عکس های دو پست قبل. اصولا انگیزه من از مسافرت های آخر هفته همانا عکاسی و یافتن سوژه در طبیعت با دوربین گوشی الی جوون یا تب لت برادر جانمه. خیلی باحاله که خودم هنوز یه گوشی نرمال ندارم که بشه باهاش عکس گرفت و توی اینستا گذاشت.

4)یه ازمون استخدامی جدید در راهه. من که به عقلم نرسید ولی دوستان می گفتن حربه یا هربه ی انتخاباتی جدید رئیس جمهور عزیزمون برای رای اوردنه. حربه باشه یا هربه، هرچند دور از اخلاقیات هم باشه اما بدم نمیاد از این آب گل الود ماهی بگیرم. فقط دارم به این فکر می کنم این تعداد فرصت شغلی برای خانم ها توی جامعه ای که اکثر مردهاش دارن خیابون متر می کنن یعنی آمار ازدواج از این هم به تبع اش پایین تر میاد.

5) این روزا حس می کنم در اینده دور یا شایدم نزدیک به خودم افتخار می کنم. دارم از الان به خاطر اون روزها به خودم تشویقی می دم. دی:

6) یه بنده خدایی عضو شورای شهر یکی از شهرستان های کرمانشاه بود. داشت می گفت که: به نظر شما بهتر نیست به جای این که خون بریزیم درخت بکاریم؟ حتما باید یه موجود رو بکشیم؟

و خلاصه خیلی خزعبلات دیگه. چون قبلش داشت در مورد فضای مجازی صحبت می کرد مطمئن بودم داره نقل به مضمون یکی از همین کانال های تازه به دوران رسیده رو برام نقل می کنه. به روش نیاوردم. ولی خب رو دلم موند بگم ما روز درختکاری هم داریم خب. حالا گیر دادین به این گوسفند زبون بسته؟ گذشته از این تجربه دیگران به من ثابت کرده ما هر کاری بکنیم حتی اگر تماما منفعت هم باشه باز هم یک عده روش فکر مآب پیدا می شن که چند ایراد براش پیدا کنن و یه عده هم تفکرشونو رواج بدن.

7)عیدتون مبارک.امیدوارم بهتون خوش بگذره.

8)امسال کسی دعتمون نکرد. وسع قربونی کردن رو هم نداشتیم و نداریم. دارم فکر می کنم فردا رو بریم کجا که برای عکاسی سوژه داشته باشم. هفته ی پیش اینجا بودیم. این پایینو می گم.

:))

گمـــــــشده :)
۱۶شهریور

حجم عکسا یه مقدار زیاده و منم نمی دونستم چطور می شه حجمشونو کم کنم. اگه حجم ندارین قبل از این که مستفیض بشم صفحه وبلاگمو ببندید.(البته روی هم 12 مگ می شه) دی:

این چشمه با این آب زلالش درست از وسط روستا رد می شه. و محل تجمع همه اهالی اعم از انسان و حیوان می باشد. به جوون خودم راست می گم. گله ها هم کنار همین چشمه جمع می شدن و بعد سر یه ساعت مشخصی، گله حرکت می کرد. در ضمن آب چشمه قابل شربه. منشا ِش رو نمی دونم متاسفانه.

بوته های تمشک در جوار درختان چنار. اون تمشک های رسیده رو می بینید. دستم بهشون نرسید وگرنه قتل عامشون کرده بودم. قد بلند و ایضا دست دراز برای این روزا خوبه دیگه.

این سوت سوتَکا رو می بینید. خیلی حرص خوردم که عکس واضح تر نگرفتم. یه نوع گیاه خودرو ئه که اسمشو هم نمی دونم. دونه های توشو که خالی کنی و محکم توش فوت کنی عین بلبل برات سوت می زنه.دی:

خیلی باحاله. من که خیلی با این سوت سوتکا حال می کردم.


مامن بوته های عشق من از زاویه ای دیگه

هنوز دارم حرص سیبایی رو که نخوردم، می زنم.


گمـــــــشده :)