بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
آخرین مطالب

۲۶ مطلب با موضوع «توسلات....» ثبت شده است

1. مدت ها بود به تمام اعتقاداتم شک کرده بودم. کم کم و دونه به دونه اعمالی رو که با باور کامل از دوره نوجوونی انجام می دادم, کنار گذاشتم. بدون هیچ عذاب وجدانی. راستش به عبث بودن کارم پی برده بودم اما هنوزم به درستی کارها و اعمالی که به نظرم عبث بودن, باور داشتم. یعنی مثلا دیگه عزاداری محرم برام معنایی نداشت اما اصل شو زیر سوال نمی بردم. برای همین امید داشتم روزی به باورهای قبل برگردم.

خونواده من شیعه نبودن برای همین یکی از آرزوهای بچگیم این بود خونوادگی با هم سحرهای ماه رمضون با هم سر سفره سحری بشینیم نه تنها و همه با هم روزه باشیم.

توی خواب هم نمی دیدم یک روز همه با هم دور سفره افطار نشسته باشیم.

هیئت رفتن که دیگه جزو محالات بود.

اولین باری که دادامونو بردم هیئت اینقدر برام شیرین بود که هر شبشو تو وبلاگ می نوشتم.

حرفم اینه الکی نماز خون نشدم که الکی کنارش بذارم. اون اوایل که فامیل فهمیده بودن من نماز می خونم, یکی از خاله ها از روی دلسوزی این طوری نصیحتم کرد: "نخون. دیدی پارسال روزه گرفتی آب جوش ریخت رو دستت و جاش برای همیشه مونده.عموتُ یادته? اونم نماز خون بود. آخرش هم جوونمرگ شد. تو ام مثل اون میشی. این چیزا به ما نمی سازه خاله جون"

اون موقع 15 سالم بود. نه اونقدری بچه بودم که حرف هاشو باور کنم نه اونقدری بزرگ بودم که نترسم. جای سوختگی رو هنوز هم دارم. بعدِ حرف خاله خیلی کتاب خوندم, تحقیق کردم, سوال پرسیدم. و در نهایت به جوابم رسیدم.

شاید دلیل رها کردن واقعیت هایی که با مطالعه به دست آوردم, ناکامی های کوچیک و بزرگم بود. تو این مدت بدون خوندن حتی یک کتاب و فقط با نگاه کردن به آدما خیلی چیزا فهمیدم که نمی تونم در قالب جمله بیانش کنم. اما با وجود دانسته های الانم دلم می خواست داشته های قبلم رو هم به دست بیارم. دنبال یه دلیل بودم. دلیلی که باورهای گذشته ام رو هم در کنار دانسته های الانم داشته باشم.

امروز به خاطر بارون یه کوهنوردی سبک داشتیم. می دونستم تمام مدت بالا رفتن بارون همراهی مون می کنه. هم پانچوی سبز فسفری که بین پانچوهای دوستام خیلی حرفه ای محسوب میشه, همراهم بود و هم بادگیر آبیِ مشتی که با پوشیدن هر کدوم خیس نمی شدم. باد نمیومد و هوا هم زیاد سرد نبود. هیچ کدومو نپوشیدم. چند تا از بچه ها چتر هم آورده بودن و اتفاقا خیلی به کارشون اومد ولی من بارونو ترجیح می دادم. هر چه بیشتر پیش می رفتیم, بارون هم شدید تر می شد و من خیس تر. اما مهم نبود. داشتم لذت می بردم. یکی از پسرا با نزدیک 2 متر قد و حدود 90 کیلو وزن آهسته میومد. می دونستم به خاطر هیکل بزرگش خجالت می کشه از یه دختر عقب بیفته. پشت سرش بودم. چند قدم راه می رفت و چند ثانیه می ایستاد. بارش بارون تبدیل به بارش برف شد. توی مه کامل بودیم و بچه ها رو نمی دیدم. به خاطر مه و لباس خیسم داشت, سردم می شد و پسر هم لاک پشت وار حرکت می کرد. نمی تونستم بهش ایراد بگیرم از طرفی چون نفر آخر بودم, نمی تونستم به کس دیگه ای بسپارمش و سریع تر برم تا سردم نشه. پس بی خیالش شدم. گذاشتم به حال خودش باشه و منم تو حال خودم بودم. اطرافمو نگاه می کردم.

مه...

بارون...

برف...

صدای برخود برفاب روی برگ ها

بیستون زا که توی مه غرق شده بود و بیستون که اصلا دیده نمی شد

درختان زالزالک و ونوشک که برگ های قرمز و زردشون اطراف شون ریخته بود

طعم تک زالزاک مونده روی درخت که چند لحظه پیش خورده بودم و تا عمر دارم فراموش نمی کنم

کوه ها و صخره های اطراف کم کم سفید پوش می شدن

جنگلی که در مقابلم بود به خاطر بارون زیبا تر از همیشه خودنمایی می کرد

آسمون و رقص ابرهاش

چکه چکه بارون و برفی که روی صورتم می ریخت و باعث شده بود به زحمت چشم هامو باز نگه دارم

سرمایی که دست هامو کرخت کرده بود

پسر داشت غر می زد که توی مه چطور راهو پیدا کنیم

من به این فکر می کردم که بالاخره دلیل مو پیدا کردم

2.می خواستم عکس های امروزو بذارم اما پشیمون شدم. قابل توصیف نبود. خودتون تصورش کنین


۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۷
گمـــــــشده :)

1) برای شادی روح همه ی پدرانی که در بین ما نیستن فاتحه ای بخونید لطفا.
2) من و مامی و الی و اخوی برای پدرجان کادو گرففتیم یعنی پولشو دادیم خودش بره بخره. خرید ولی یه چیزی هم گذاشت روی پوله چون کم بود. بعدش هم یه پولی هم داد بریم بستنی بگیریم. بعدش هم رفت یه عالمه خرید کرد. حساب کردم تا الان تقریبا دوبرابر پولی که دادیم برای خودش کادو بگیره، خرج کرده.
3) رودربایسی عظیمی بین من و پدرم وجود داره که بدجوری کلافه ام کرده. بر خودم واضح و مبرهن است که خودم باید پیش قدم باشم و حرف بزنم و باهاش گرم بگیرم اما راستش من زیادی شبیه خودش هستم. همون قدر که اون میل به سکوت داره من هم میل به سکوت دارم. و همین سکوت شده یک دیوار عظیم بین ما دو نفر.
۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۰
گمـــــــشده :)

خداوند پیمان بسته که در زندگی ما مداخله نکند، مگر این که از او بخواهیم. آن گاه با دانش الهی متعالش به ما کمک می کند تا به آرزوهای درست خود برسیم.





+ این عکس بدجوری به من آرامش می ده.

۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۶
گمـــــــشده :)

1) فراموشی یکی از بزرگترین موهبت های خداونده. و بیشتر از اون تاثیر گذر زمان در حل کردن مشکلات یا نادیده گرفتنشون منو شگفت زده می کنه.

2) گاهی بعضی از آدما به صورت خودخواسته دردهاشونو فراموش می کنن. این جور ادما به مرور حافظه کوتاه مدتشونو از دست می دن. ممکنه یادشون بره یه خاطره رو چند ده بار براتون تعریف کردن. و بار دهم با همون حرارتی خاطره رو تعریف کنن که بار اول تعریف کردن.

یه لطفی در حقشون بکنید. به روشون نیارید که حرفاشون تکراریه. بزارید راحت باشن.

3) شوکه یک نوع شیره ی طبیعیه که از کلاهک بلوط به دست میاد. البته نه هر بلوطی. بلکه فقط اونایی که یه شیره های قند مانند یا یه چیزی مثل شکرک روشون وجود داره. راستشو بخواین با وجودی که 26 ساله دارم توی این شهر زندگی می کنم و هر سال تقریبا سری به دیار مادری زدیم اما امسال برای اولین بار فهمیدم که بلوط هم نوعی قند در خودش داره. این در حالیه که آخرین خاطره ای که از خورد بلوط دارم یک طعم تلخ و گزنده اس.

شوکه برای ناراحتی معده خوبه.

تا حالا درست نکردم. الانم من درستش نمی کنم. مامانم که کاراشو انجام داد براتون می نویسم.




4) بچه که بودم خیلی دلم می خواست برم هیئت. ولی نمی رفتیم. توی حیاط روی پله های خونه قدیمی مون می نشستم و به صدایی که از تکیه میومد گوش می دادم. از وقتی داداشم 3-4 سالش بود می بردیمش هیئت سر کوچه مون. 80 درصدشو بچه های 1 تا 15 ساله تشکیل می دن با مادراشون. و البته از بین همون 1 تا 15 ساله ها هم 90 درصدشو بچه های 1 تا ده سال تشکیل می دن.

مرثیه خوان انچنانی هم ندارن. مداحشون از بس هر سال یه سری ابیاتو تکرار کرده من همه رو از حفظم و خیلی راحت می تونم ایرادهاشو براش بنویسم و بدم دستش که اصلاح کنه.

هیچ پذیرایی خاصی هم ندارن. در حد یه لیوان شیر یا یه کاسه شله زرد که بدون این که آشفتگی بین بچه ها ایجاد بشه بین شون پخش می کنن. بچه ها برای خوردنش خیلی خوشحال می شن. بیشتر شادی شون هم برای اینه که در کنار هم و به صورت جمعی دارن یه کاری رو انجام می دن. در حقیقت انگار دارن دیده می شن. یا بهتره بگم حس می کنن بزرگ شدن.

هیئت بچه ها برای من شور و حال خاصی نداره. در واقع هیچ چیز خاصی نداره که منو جذب کنه. اما نمی دونم شاید به برکت حضور همین بچه ها باشه که نمی شه ازش دل کند. فضای معنوی خاصی داره که ناخواسته هر سال دلم براش تنگ می شه.

دو سه شب پیش که دادامونو برده بودیم هیئت بچه ها به قیافه ی بچه هایی نگاه می کردم که چند ساله دارم می بینمشون. بچه هایی که تو این چند سال مثل برادرم قد کشیده بودن. بعضیاشون خوش اخلاق تر و تو دل برو تر شده بودن و بعضیاشون شرور تر و تخس تر.

بعضیا چهره های مصممی دارن.

بعضیا خیلی مظلوم و معصوم هستن.

دلم می خواست بدونم هرکدومشون ده سال یا بیست سال دیگه در چه حالی هستن؟

از صمیم قلبم ارزو می کنم همه شون عاقبت به خیر بشن.

5)یه دختری هم چند شب پیش دیدم لباس پسرونه پوشیده بود با یه روسری مشکی که از دور فکر می کردی یه چفیه مشکیه که دور سرش بسته. داشت زنجیر می زد. خیلی دقت کردم تا فهمیدم دختره نه پسر.

یکی از بدی های این عزاداری ها اینه که دخترا دوست دارن زنجیر بزنن ولی نمی تونن. همین باعث می شه این ارزوی کاش منم پسر بودم تو دلشون شکل بگیره.

خودم وقتی بچه بودم دقیقا همین ارزو رو به همین دلیل داشتم.

6) پست های شباهنگ خیلی مفید و البته سنگینه. از بس بار علمیش زیاده که احساس خود کم پنداری کردم و نمی دونم باید چه کامنتی براش بنویسم.
:))

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۱
گمـــــــشده :)

ما باید عمیقا بفهمیم که هدف از خلقت ما مبارزه بانفسه. یعنی خلق شدیم تا با دوست داشتنی هامون مبارزه کنیم.

چیزی که من درکش نمی کنم و به شکل بچگانه ای از رنج کشیدن می ترسم.

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۷
گمـــــــشده :)

1)از اونجایی که اکثر دوستان جدید هستن و آشنایی قبلی با هم نداریم

باز هم ازونجایی که صفحه درباره من رو تکمیل نکردم

و باز تر از اونجایی که اسم مستعارم خیلی توی زبون نمی چرخه می خواستم بگم:

اسمم «یُسرا» ست. با ضمه روی حرف «ی» و به شدت هم روی اون الف اخرش تعصب دارم. از ی مقصور هیچ وقت خوشم نیومده.

توی شناسنامه هم اسممو همین طوری نوشتن.

درست یا غلطش مهم نیست. من با این املا بیشتر دوستش دارم.

هرچند«یسری» با ی مقصور به نظرم خیلی پخته تر و کامل تره. و «یسرا» انگار هنوز نمی خواد بزرگ بشه و متکی به خودش باشه. انگار هنوز راه درازی در پیش داره.

اسمم از آیه «ان مع العسر یسری» گرفته شده و معنیش هم می شه آسانی.
در مجموع این کلمه در 5 سوره از قرآن اومده.(البته تحقیقات ناقص من به این نتیجه رسیده اگه اشتباهه خوشحال می شم اصلاح کنید).

2) عزیزانم لطفا کلمه «یه سری» یا «یک سری» رو به صورت«یسری» ننویسید. چون اولین چیزی که موقع خوندنش به ذهنم می رسه اینه: اسم من وسط این پست چیکار می کنه؟

حالا تا ذهنم بیاد تحلیل کنه که این من نیستم و همون یک سری هست طول می کشه. پس خواهشا منو از منگی برهانید.

3)عیدتون مبارک. به ویژه سیدهای نازنین

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۹
گمـــــــشده :)
آرزو می کنم هر باری که سکانس آخر انیمیشن آقای مهربان رو می بینم بغض کنم و اشکم در بیاد.
این طوری می تونم هنوز هم به خودم امیدوار باشم.
عید همگی تون مبارک.
لطفا به یاد همدیگه باشیم.
کلیپ آقای مهربان

images
۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۸
گمـــــــشده :)

بسم الله الرحمن ارحیم

یَا مُکَوِّرَ اللَّیْلِ عَلَى النَّهَارِ وَ مُکَوِّرَ النَّهَارِ عَلَى اللَّیْلِ یَا عَلِیمُ یَا حَکِیمُ یَا رَبَّ الْأَرْبَابِ وَ سَیِّدَ السَّادَاتِ‏


اى آنکه شب را گرد روز و روز را گرد شب مى ‏گردانى اى دانا و اى حکیم اى شاه شاهان و بزرگ بزرگان عالم وجود


لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ یَا أَقْرَبَ إِلَیَّ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ‏


 خدایى جز تو در ملک هستى نیست اى که به من از رگ گردن نزدیکترى اى خدا اى خدا اى خدا


لَکَ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ الْأَمْثَالُ الْعُلْیَا وَ الْکِبْرِیَاءُ وَ الْآلاَءُ


 نامهاى نیکو مخصوص توست و نشانهاى مقام بلند و بزرگى و هر انعام و احسان به تو اختصاص دارد


أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ


 از تو درخواست مى ‏کنم که بر محمد و آلش درود فرستى


وَ أَنْ تَجْعَلَ اسْمِی فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ فِی السُّعَدَاءِ وَ رُوحِی مَعَ الشُّهَدَاءِ وَ إِحْسَانِی فِی عِلِّیِّینَ وَ إِسَاءَتِی مَغْفُورَةً


 و نام مرا در این شب در صف اهل سعادت ثبت فرمایى و روح مرا با شهیدان محشور سازى و طاعتم را در مقام علیین رسانى و از اعمال زشتم در گذرى


وَ أَنْ تَهَبَ لِی یَقِیناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی وَ إِیمَاناً یُذْهِبُ الشَّکَّ عَنِّی وَ تُرْضِیَنِی بِمَا قَسَمْتَ لِی

 و مقام یقینى که هرگز از قلبم جدا نشود و ایمانى که هر شک و ریب را از من دور سازد به من عطا کنى و به آنچه نصیبم فرموده ‏اى راضى و خشنودم سازى


وَ آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ الْحَرِیقِ‏


 و ما را در دنیا هر چه نیکوست و در آخرت هر چه نیکوست عطا فرمایى و از آتش سوزان دوزخ نگاهدارى


وَ ارْزُقْنِی فِیهَا ذِکْرَکَ وَ شُکْرَکَ وَ الرَّغْبَةَ إِلَیْکَ‏


 و در این ماه مرا ذکر و شکر و شوق و لقاى خود


وَ الْإِنَابَةَ وَ التَّوْبَةَ وَ التَّوْفِیقَ لِمَا وَفَّقْتَ لَهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ‏


 و توبه و انابه به درگاهت نصیب گردانى و بر آنچه محمد و آل محمد علیهم السلام را توفیق عطا فرمودى موفق سازى.


+نمی دونم من که اگه در ماه 500 تا پیام دریافت کنم 400 تاش پیام تبلیغاتیه و 98 تاش اوامر رئیس گرام و نهایتا 2 دونه اش از جانب الی جوونِ، وقتی صدای اس ام اس گوشیم میاد به چه امیدی به سمتش شیرجه می رم؟ اونم با تمام وجود!!

++پدرجانمان در اقدامی محیرالعقول برای الی جوون با همون وامی که گرفته بودم یک گوشی نو و آبرودار خرید. و البته مقداری هم تقریبا معادل وام ما روی پول گذاشت. می گم محیرالعقول چون اصلا شرایط فعلی خانواده زمان مناسبی برای همچین ولخرجی نبود. اگه می دونستم زودتر در موردش تو وبلاگ می نوشتم که زودتر دست به همچین اقدامی بزنه. ^____^

+++حس می کنم رفتن به کلاس طراحی سازه نمی تونه برام مفید باشه. چون باید بشینم از نو تمام کتاب های دانشگاهمو بخونم و بتونم واقعا یک ساختمان رو درست و حسابی طراحی کنم. که خب نمی دونم از پسش برمیام یا نه! از طرفی توی این دوره شرکت کردم که بتونم بی دردسر یه کار پاره وقت دیگه گیر بیارم و اندکی درامدم رو به حقوق اداره کار نزدیک کنم نه این که تازه از نو شروع کنم به یاد گرفتن الفبا ی طراحی. بعضی وقت ها از خودم می پرسم چهار سال توی اون دانشگاه فلان شده چه غلطی می کردم؟(به جان خودم تمام غلط هام در راستای امور مثبت و فرهنگی بود و اطمینان می دم خبط و خلاف نا فرمی  در کار نبوده فقط درس نمی خوندم.)

:))

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
گمـــــــشده :)

امروز محض تنوع فایل صوتی دعا رو هم گذاشتم.


بسم الله الرحمن الرحیم

یَا خَازِنَ اللَّیْلِ فِی الْهَوَاءِ وَ خَازِنَ النُّورِ فِی السَّمَاءِ


اى آنکه شب تار را در آسمان و نور را در فضا مخزون کردى


وَ مَانِعَ السَّمَاءِ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ وَ حَابِسَهُمَا أَنْ تَزُولاَ


و سقف آسمان را از افتادن بر زمین جز به فرمانت نگاهدارى و از زوال و فنا حفظ گردانى


یَا عَلِیمُ یَا عَظِیمُ یَا غَفُورُ یَا دَائِمُ یَا اللَّهُ یَا وَارِثُ یَا بَاعِثَ مَنْ فِی الْقُبُورِ


اى دانا اى بزرگ اى آمرزنده اى دائم ابدى اى خدا اى وارث خلق پس از مرگ اى برانگیزنده مردگان از قبرها


یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ لَکَ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ الْأَمْثَالُ الْعُلْیَا وَ الْکِبْرِیَاءُ وَ الْآلاَءُ


اى خدا اى خدا اى خدا نامهاى نیکو مخصوص توست و نشانهاى مقام بلند و بزرگى و هر انعام و احسان به تو اختصاص دارد


أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ


از تو درخواست مى ‏کنم که بر محمد و آلش درود فرستى


وَ أَنْ تَجْعَلَ اسْمِی فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ فِی السُّعَدَاءِ وَ رُوحِی مَعَ الشُّهَدَاءِ وَ إِحْسَانِی فِی عِلِّیِّینَ وَ إِسَاءَتِی مَغْفُورَةً


و نام مرا در این شب در صف اهل سعادت ثبت فرمایى و روح مرا با شهیدان محشور سازى و طاعتم را در مقام علیین رسانى و از اعمال زشتم درگذرى


وَ أَنْ تَهَبَ لِی یَقِیناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی وَ إِیمَاناً یُذْهِبُ الشَّکَّ عَنِّی وَ تُرْضِیَنِی بِمَا قَسَمْتَ لِی

و مقام یقینى که هرگز از قلبم جدا نشود و ایمانى که هر شک و ریب را از من دور سازد به من عطا کنى و به هر چه نصیبم فرموده‏اى راضى و خشنودم سازى


وَ آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ الْحَرِیقِ‏


و ما را در دنیا هر چه نیکوست و در آخرت هر چه نیکوست عطا فرمایى و از آتش سوزان دوزخ نگاهدارى


وَ ارْزُقْنِی فِیهَا ذِکْرَکَ وَ شُکْرَکَ وَ الرَّغْبَةَ إِلَیْکَ‏


و در این ماه مراشکر و ذکر و شوق لقاى خود


وَ الْإِنَابَةَ وَ التَّوْبَةَ وَ التَّوْفِیقَ لِمَا وَفَّقْتَ لَهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ‏


و توبه و انابه به درگاهت نصیب فرمایى و بر آنچه محمد و آل محمد علیهم السلام را توفیق عطا فرمودى موفق سازى.

  1. از روزی که رفتم سرکار دوست داشتم به عنوان هدیه برای الی جون یه گوشی بخرم. هدفم برای تولدش بود. یعنی بهمن ماه. از همون اوایل هم مدام در موردش حرف می زدم. برای بهمن نشد. با خودم گفتم ماه بعد می خرم. که باز هم نشد. بعد از اون هم باید برای شهریه کلاسم پس انداز می کردم که خب مسلما نشد که بخرم. قبل از عید توی یه وام خونگی شرکت کردم. هر ماه 50 تومن پرداخت می کردم. بالاخره این ماه گرفتمش. اما باز هم همه چیز اون طور پیش نرفت که تو ذهن من بود. نمی دونم چرا وقتی در مورد کاری که می خوام انجام بدم صحبت می کنم اون کار تا وقتی انجام بگیره یه پروسه فواق العاده طولانی رو سپری می کنه و خلاصه منو جون به لب می کنه. شما هم این طوری هستین؟
  2. عزیزانم ویار تکلم چرا شب ها فیلتر می شه و صبح ها از فیلترینگ در میاد؟ مسئولان بیان حالشون خوبه؟ فیلترینگ چی هست اصلا؟ای بابا
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۶
گمـــــــشده :)
دعاى شب بیست و هفتم


«زید بن على» مى‌گوید: در شب بیست و هفتم ماه رمضان شنیدم که پدرم حضرت علىّ بن حسین-علیهما السّلام-از اوّل تا آخر شب مى‌فرمود:


اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی التَّجَافِیَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ الِاسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ

زِیَادَةٌ

خداوندا، دورى گزیدن و کنار کشیدن از سراى فریب و بازگشت به سراى جاودانگى و آمادگى براى مرگ پیش از فوت فرصت را روزى‌ام کن.
 
ادامه دعا (براساس روایت دیگر)

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ وَ أُقْسِمُ عَلَیْکَ بِکُلِّ اسْمٍ هُوَ لَکَ سَمَّاکَ بِهِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِکَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ

خداوندا، از تو به همه‌ى اسما و کمالات تو که یکى از آفریده‌هایت تو را بدان خوانده است، یا در علم غیب براى خود برگزیده [و اندوخته‌اى]، درخواست نموده و سوگند یاد مى‌کنم

وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْأَعْظَمِ الَّذِی حَقٌّ عَلَیْکَ أَنْ تُجِیبَ مَنْ دَعَاکَ بِهِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

و نیز به بزرگ‌ترین اسم تو که بر تو است دعاى هرکس که تو را بدان بخواند اجابت کنى، خواهانم که بر محمد و آل محمد درود فرستى

وَ تَسْعَدَنِیِ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ سَعَادَةً لَا أَشْقَى بَعْدَهَا أَبَداً یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین‏

و در این شب مرا چنان نیکبخت گردانى که بعد از آن هرگز بدبخت نگردم، اى مهربان‌ترین مهربانان.

 

+ویار تکلم چرا فیلتر شده؟ کسی آدرسی از ایشون داره؟
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۴
گمـــــــشده :)