بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۷۶ مطلب با موضوع «برداشت من» ثبت شده است

۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۰۲تیر

این روزها موضوع برای نوشتن زیاده. منتها نمی دونم چرا اتفاقات توی ذهنم خیلی سخت تبدیل به کلمه می شن.

مثلا دیروز نه پریروز یک اتفاق مهم برام افتاد. برای اولین بار در تاریخ عمرم تا اون روز بیمه شدم و طبق قوانین این مملکت در جرگه ی آدمیان به حسابم آوردند. البته دوره ی بیمه شدنم کوتاهه. شاید در حد دو ماه. اما خب همونم خوبه بعد از بیش از یک سال.

یا این که همکار جدید فوق العاده خوش صحبت و پرحرفه. طوری که در روز بیشتر یک ساعت رو به حرف های تموم نشدنیش گوش می دم. و همین باعث شده وقت خیلی سریع بگذره و به تبعش به موقع کارهامو انجام ندم.

و این که بعد از مدت ها گوشی خریدم. اون هم بدون یک قرون پول. این هم از تسهیلات ویژه فرهنگیانه که می شه بدون داشتن یه دونه یک تومانی جنس بخری ولی در عوضش از حلقومت در میارن. به این صورت که گوشی 700 هزار تومانی رو فروختن یک میلیون ودویست هزار تومان. در اقساط 20 ماهه و ماهی 61500 تومان. این که چقدر فرو کردن تو آستینمون رو نمی دونم ولی دوست داشتم یه گوشی برای خودم داشته باشم. هر چند کارم با همین لب تاب هم راه می افتاد و هر چند هنوز حتی تنظیماتشو انجام ندادم و فقط در حد زنگ و پیامک ازش استفاده می کنم. گوشی قبلیم یه نوکیای قدیمی بود. از اینا

دیگه چی بگم براتون.آها یادآوری می کنم که اون تسهیلات ویژه هم متعلق به پدر گرام بود وگرنه اینجانب کارگری بیش نیستم.

بازم حرف دارم منتها گفتنشون به صرفه نیست. حوصله تون سر می ره. دارم یه کتاب در مورد صعود تیم کارگران کشور به قله برودپیک می خونم. خیلی برام جالبه. تموم که شد حتما در موردش می نویسم.


گمـــــــشده :)
۲۱خرداد

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


گمـــــــشده :)
۱۴خرداد

قبل تر ها هر وقت می شنیدم که خانم ها سر درد دلشان را پیش هر کسی باز می کنند بدجوری به رگ غیرتم برمی خورد. البته نه پیش هر کسی. پیش کسی که اندکی احساس امنیت را به ان ها القا کند. یا یک همچین حسی را. چه می دانم. گیر ندهید.

یکی از پیمانکارانی که نقشه هایش را من می کشم به شدت مرد آرام و جا افتاده ای است. البته همان قدر که آرام است به همان شدت هم می تواند خشن باشد. خاصیت کارش این است.هر وقت گذرش به دفتر می خورد معمولا تنهاییم و معمولا هم کارش طول می کشد.

تا کارش را انجام دهم از وضعیت کاری و غیره می گوید.

چهره آرام و صبر زیادش در پاسخ به سوالات رئیس و ایضا احساس واقعی اش از کمک های بی نفعی که به رئیس می داد باعث شده بود تمام مدت حواسم باشد که در هنگام حضورش من هم هوس نکنم درد دل بگشایم و دنبال گوش شنوا باشم.

دیروز که گذرش به دفتر خورد تا کارش را تمام کنم بحث نمی دانم چطور به کجا کشیده شد و نمی دانم چطور دو جمله از زندگی شخصی ام بر زبان راندم. آن دو جمله همانا و خالی شدن ته دلم همانا ...

نه که بنده خدا استفاده سوئی بکند یا این که اصلا من حرف نامربوطی زده باشم. نه. حرف من یک مساله کاملا معمولی و پیش پا افتاده بود و ایشان هم جواب معقولی داد.

منتها اصل قصه این بود که نمی خواستم چهره آرامش زبان درد دل مرا هم بگشاید. این بود که بعد از گفتن همان دو جمله و شنیدن اندرزهایش، با وجودی که بحث ناتمام مانده بود و هنوز هم جا داشت که حرف هایمان گل بیندازد بی معطلی توجه اش را به نقشه جلب کردم و خواستم در صورت تاییدش کارم را تمام کنم.

القصه سخن دل پیش هر کس نتوان گفت و نباید گفت هرچند ظاهرا بسی قابل اعتماد باشد. ولی خب گاهی هم از دست آدم در می رود.


گمـــــــشده :)
۱۴خرداد

دیروز توی مسیر رفتن به یک کوه دوست داشتنی به یه گله گوسفند برخوردیم و از بین گله ی گوسفندها یکی شو وقت زایمانش بود و عین جلو چشم ما بچه شو به دنیا اورد. و شد ان چه که باید می شد.

یادمه بچه بودم البته بچه هم نبودم ولی یادم نیست چند سالم بود ولی مسلما نسبت به الان خیلی بچه بودم. توی روستای مادری و در یک بعدازظهر گرم احتمالا اواخر خرداد ماه داشتم با خاله کوچیکه گفتمان می کردم که خاله جان فرمودن:

«عه گوسفنده داره می زاد.بیا این ور نیگاش نکن.»

ولی من دوست داشتم ببینم چطوری می زاد. گفتم:«حالا نمی شه ببینم؟»

خاله جان دستمو کشید و بردم پشت دیوار حمام که گوسفنده راحت کارشو بکنه و فرمودن که:«نه گناه دارن. خجالت می کشن»

خلاصه از دیدن زاییدن گوسفنده محروم شدم. دیروز هم موقع کشف گوسفند در حال زایش رومو کردم اون ور گوسفنده راحت کارشو بکنه. ولی بقیه هی نزدیکش می شدن و این بنده خدا که بره شو به دنیا آورده بود و حالا باید ناز و نوازشش می کرد با دیدن ما از بره اش دور می شد. دوستان هم که دیدن مادر و بچه دارن از هم جدا میفتن به گرفتن دو سه عکسی قناعت کردن و به راهمون ادامه دادیم. ولی اتفاق جالبی بود. بعد مدت ها دلم هوای همون حال و روز بچگیامو کرد.


گمـــــــشده :)
۰۹خرداد

کمی آن طرف تر از ساختمانی که در آن مشغول به کار هستم، یک سوپرمارکتی هست که فروشنده اخمو و بی ادبی هم دارد. البته من هم چندان مشتری خنده رویی نیستم ولی خب دلیل نمی شود فروشنده اینقدر اخمو باشد. علاوه بر اخمو بودن، بی ادب هم هست. الان می گویم چرا.

اینجانب موقع خرید نهایتا جنسی معادل 500 تومان یا هزار تومان درخواست می کنم. و ایشان گویی به غرور فروشندگی اش برخورده باشد هر بار می پرسد:«همین؟» و من هم هر بار در حالی که ته دلم یک جوری از خرید کوچکم خجالت می کشم و در دل فحشش می دهم جواب می دهم:«همین»

از فروشنده بی ادب که بگذریم درست مقابل مغازه یک درخت توت به نمی دانم چه بزرگی وجود دارد که توت های سیاهش به بزرگی دو بند انگشت هستند. درشششت تا دلتان بخواهد. دیدنشان بدجوری آب در دهانم راه می اندازد اما حیف که قد مبارکم به چیدنشان نمی رسد.

بدتر از دیدن دانه های درشت سیاه و قرمز روی درخت دانه های رسیده و له شده ی روی زمین است. آی دلم می خواست یک دل سیر از توت هایش بخورم. آی دلم می خواست....

++سوسک های شرکت بیدار شده اند. امروز اولین سوسک امسال را کشتم و دیروز یک مرده اش را توی دسشویی پیدا کردم. خدا عاقبت این تابستان را به خیر کند ان شالله.


گمـــــــشده :)
۰۸خرداد

مدت ها بود اشکی به چشمش نمی امد. انگار گریه هایش تمام شده باشند. تمام خاطرات مربوط به او به زوایا و خفایای ذهنش رفته بودند. بدون او هم می توانست زندگی کند. خوب هم می توانست.

***

گوشی را که برداشت صدایش را شناخت. با هر کلمه ای که می شنید بغضش بیشتر می شد.کلمات کنار هم در گوشش می نشستند و اشک هایش را جاری می کردند. این که رابطه ی شنیدن صدا با جاری شدن اشک، چیست را نپرسید چون منِ راوی نمی دانم. خود شخصیت قصه ام هم نمی داند. البته اگر بشود اسمش را قصه گذاشت.

پی نوشت: فیلم مرد خانواده را دیده اید؟ اگر هم ندیده اید مهم نیست. نقش اصلی فیلم نیکلاس کیج است که من یک دورانی می مردم برایش. در یکی از سکانس های پایانی فیلم یک دیالوگ دلنشین به معشوقه اش می گوید:

«من و تو هر دو می تونیم بدون هم زندگی کنیم. خوب هم زندگی می کنیم.ولی اگه با هم باشیم حتما زندگی زیباتری خواهیم داشت. اینو مطمئنم.»

خیلی وقت بود دلم می خواست این دیالوگ را اینجا بنویسم. ربط خاصی به ان داستانک بالا نداشت. شاید هم داشت و خودم نمی دانم. مهم نیست. الله اعلم.

عکس نوشت:لاله ها هم عالمی دارند






گمـــــــشده :)
۰۷خرداد

1) نفسِ سامان را ببینید. قول می دهم پشیمان نشوید. دلم یک عاشقانه ارام می خواهد. از جنس عاشقانه های سامان. شما را نمی دانم ولی من از کارگردان ارمغان و پروانه خیلی توقع دارم که یک سریال دلنشین تحویلم دهد. از بعد اخرین سریالش هیچ سریالی نه از رسانه ملی دیدم نه غیر ملی.

2) دیروز آوالان را دیدم. شنیده بودم در نزدیکی های قله هفت قبر که زیارتگاه مردم منطقه است، وجود دارد اما چیزی پیدا نکردم. از آنجایی که برای صعود به هر قله داستانی پیش می آید این بار هم گم شدیم. گم شدنی به یاد ماندنی. 12 نفر آدم بالغ که کوچکترینشان من بودم، به اجبار 2 ساعت تمام مشغول سنگ نوردی بودیم. شاید 3یا 4 نفر از 12 نفر تجربه سنگ نوردی داشتند. به معنای واقعی از دیوار راست بالا کشیدیم. این سوای دو ساعت قبل بود که به زحمت از شیب ناشیرینی بالا رفتیم. اصلا همان شیب کار دستمان داد که سنگ نوردی را ترجیح دادیم. لیدر جانمان از بس تحت فشار بود وقتی به جای امنی رسیدیم چنان الحمدالله ای از ته دل به خاطر سلامتی همه گفت که خنده ام گرفت. گاهی تصمیم اشتباه ممکن است عواقب بدی داشته باشد. تازه بعد از حدود 5 ساعت قله را با فاصله دو تپه ی تقریبا هم ارتفاع در مقابلمان داشتیم. در عکس قله را با فلش نشان دادم.

نمای آوالان بعد از اتمام سنگ نوردی

کمی آن طرف تر می شد پناهگاه را هم دید. ولی متاسفانه نشد به پناهگاه برسیم. زمان نداشتیم.

بعد از فتح قله و کشف مسیر اصلی آه از نهادمان بلند شد. مسیر اصلی را حداکثر و با کلی ناز و ادا و استراحت دو ساعته می شد طی کرد. در حالی که بیراهه رفتن ما باعث شد 5 ساعت دیرتر به مقصد برسیم. تجربه جالب و نفس گیری بود. جالب بود چون کسی را در گروه داشتیم که مسیر اصلی را می دانست و به وقتش بیان هم کرد اما با مخالفت روبرو شد و به احترام بقیه چیزی نگفت.

مناظر اطراف قله ها فوق العاده اند ولی توی عکس قشنگ نیستند. حالا یا مشکل از اینجانب است یا از خود مناظر..الله اعلم.

مسیر صعود به قله البته از بیراهه ای که ما رفتیم تا دلتان بخواهد اویشن کوهی دارد. دم کرده اش بدجوری به دل من یکی می نوشیند.

++عنوان بخشی از شعر تیتراژ پایانی سریال نفس است.



گمـــــــشده :)
۰۳خرداد

از آنجایی که وقت و بی وقت تجربیات گران بهایم را اینجا مرقوم می دارم به عرضتان می رسانم که تجربه جدیدم به قرار زیر است:

++اگر فکر می کنید می توانید با کسی دوستش ندارید زندگی کنید کاملا در اشتباهید چون نمی توانید. زندگی فقط زمانی لذت بخش است که با دوستی به سر شود که دوستش می دارید و لاغیر.

این که می گویند بعد از ازدواج علاقه مند می شوید و چه و چه در مخیله ی اینجانب فرو نمی رود و نخواهد رفت. این دوست داشتن باید قبل از ازدواج و رفتن زیر یک سقف اتفاق بیفتد وگرنه لذتی در کار نیست. واقعا نیست.

از طرف دیگر اگر مثل این جانب دختر هستید تا زمانی که دوست داشته نشدید به فکر دوست داشتن طرف مقابل نیفتید. اگر هم دلتان تکانی خورد محکم توی سرش بزنید تا خفه شود. زندگی واقعی نه داستان دیو ودلبر است نه زیبای خفته و نه هیچ داستان کوفتی دیگری. زندگی واقعی زندگی واقعی است. وقتی دوست داشته شدید آن وقت طرفتان را برانداز یا شاید هم ورانداز کنید و ببینید که آیا شما هم دوستش می دارید یا باید ردَش کنید که برود پیِ کارش.

پ.ن:لفظ تجربه در اینجا می تواند به معنای تجربه شخصی یا نتیجه فکر کردن های بیشمار حاصل از بیکاری یا استفاده از تجربیات دیگران باشد.

عکس نوشت:پناهگاه امروله که در پس زمینه اش قله امروله را می بینید. پناهگاه در اثر زلزله آسیب دیده و امکان خراب شدنش هست ولی همین هم در کوه و مخصوصا توی زمستان نعمت بزرگی است.

گمـــــــشده :)
۲۶ارديبهشت

نمی دونم چرا برای انتخابات این دوره استرس شدیدی گرفتم.

برام قابل هضم نیست طرف مقابلم رای بیاره.

حس می کنم اگه رای بیاره سال های ترسناکی رو پیش رو خواهیم داشت.

حتی چهره آرومش هم نمی تونه آروم یا امیدوارم کنه.

:/

گمـــــــشده :)