بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۶۰ مطلب با موضوع «برداشت من» ثبت شده است

۲۶اسفند

1)چند نفر بودیم و در معیت هم حرکت می کردیم. بحث نمی دانم از کجا و چطور به مرگ کشیده شد. همه به اتفاق دلشان می خواست در کوه جان به جان آفرین تسلیم کنند و جسم بی جانشان همان جا بماند و حالش را ببرد. آنچنان با ذوق از این نوع مرگ حرف می زدند که سکوت را به مخالفت ترجیح دادم.

فکر می کنم یک کوهنورد درست و حسابی باید حواسش به خانواده ای که منتظرش هستند، هم باشد. فکرش را بکنید شما برای لذت خود اسباب زحمت خانواده تان شوید. خودخواهی محض است. کوه ها نعمت نیستند موهبتی جاودان اند. اگر با درایت و خضوع گام در دامنشان نهیم دلیلی نمی بینم که جان مبارک را در کوه حواله آن دنیا کنیم. گذشته از این، منی که در زندگی سودم به کسی نرسیده، دوست دارم مرگم زندگی بخش فرد دیگری باشد. پس اصلا دلم نمی خواهد قبرستانم کوهستان باشد. خاصه در زمستان.

2) به بن بست کاری خورده ام. نه که اوضاع کاری ام بد باشد. نه خدا را شکر که همین را هم دارم و ول معطل نیستم. اما حتما شما هم می دانید مانایی آدم را ناآرام می کند. افسرده می کند. فراری می دهد. حس کسی را دارم که در حال درجا زدن است. راه فرارهای متعددی هست ولی راستش را بخواهید چنگی به دلم نمی زنند. یا این که چنگی به دلم می زنند ولی دستم به عمل نمی رود.

عزیزی حدود ده ماه پیش (کمتر یا یشترش را نمی دانم،) برایم کامنتی گذاشت. نوشته بود:اگر سال بعد در این موقع  در آمدی معادل یک میلیون تومان نداشتی فقط و فقط خودت مقصری!!!!

این جمله اش مدام در سرم رژه می رود و بدجوری کلافه ام کرده. درست زده به وسط هدف. آدم تا وقتی دیگری را مقصر می داند زجر کمتری می کشد ولی وای به روزی که خودش مقصر باشد ...

3)الان سرکارم. حجم کارها خیلی کم شده. کمی دور و برم را نظافت کردم. سفره هفت سینی را که به حساب رئیس خریده بودم، روی میز چیدم. هر چند دقیقه یک بار تلگرام را باز و بسته می کنم و الان هم منتظرم ساعت دو و نیم بشود و به آشپزخانه ی منزل خودمان حمله کنم و سوراخ سمبه هایش را تمیز کنم. هر سال نظافت دم عید آشپزخانه با من است. امسال هم قرعه به نام خودم افتاد..:دی

4)این روزها حالم از هرچه زندگی متاهلی است به هم می خورد. راستش را بخواهید هر چه به رئیس و خانمش نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شوم که شرایط مجردی به مراتب خیلی خیلی بهتر از متاهلی است. علاوه بر این فکرش را بکنید یک آدم جدید با خواسته ها و تمایلات جدید، با اقوام و دوستان جدید، با علایق و افکار جدید،و با خیلی چیزهای دیگر جدید را باید در کنار خود داشته باشید و برای هضم و فهمیدن تمام این چیزهای جدید تلاش کنید. سخت ترین قسمتش می دانید کجاست؟

آنجا که اگر او بدمینتون دوست داشت و تو دوست نداشتی باید تلاش کنی بدمینتون را دوست داشته باشی و در بازی همراهش باشی. نه این که مانعش شوی یا دوست داشتنی اش را نادیده بگیری!!

5)هفتاد و اندی وبلاگ نخوانده دارم.

6)صلواتی نثار روح رفتگان لطفا...


گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

داشتم پروفایل های تلگرام را یکی یکی و تا اخرین عکس دید می زدم. بعضی ها در تمام پروفایل ها هیچ نشانی از خودشان نگذاشته بودند و فقط یکی از علایقشان را می دیدم. مثلا فردی که پروفایلش یا گل است یا پرنده از نظر من به گل و پرنده ها علاقمند است و گمان نمی کنم شما هم نظری خلاف نظر من داشته باشید چون یک امر بدیهی است.

یک سری هم علاوه بر عکس خودشان تصویر عزیزانشان را در بازه های زمانی کوتاه به عنوان پروفایل قرار می دهند. مثلا تصویر پدر یا مادرشان را. یا تصویر فرزندشان را.

پروفایل عده ای دیگر فقط شامل تصویر خودشان در موقعیت های مختلف می شود.

بعضی از پروفایل ها در عین حال که نشانی از صاحب پروفایل را در خود جای نداده اند، فقط شامل یکی از دوست داشتنی های دارنده اکانت می شوند. یعنی شما اصلا نمی دانید اصل کاری چه شکلی است اما شوهرش را می شناسید یا فرزندش را در سنین مختلف می بینید و به تبع دردنبای واقع در نگاه اول می شناسید.

با این دسته از پروفایل دار ها بدجوری مشکل دارم.

الان عرض می کنم چرا!

این جور اشخاص یا پدر هستند و یا مادر. و یا همسری که هنوز نقش پدر یا مادری را نپذیرفته. حالا با این مورد دوم کاری ندارم. اول زندگی است و شوهرش تمام عشقش محسوب می شود. خدا برای هم حفظشان کند. اما ان دسته اول بدجوری روی مخم راه می روند.

دلیل خوبی هم دارم. این که عکس پروفایل یک آقا یا خانم چهل ساله، تصویر فرزندش از یک ماهگی تا 15 سالگی باشد یعنی آن بچه برود گور خودش را بکند چون در طول زندگی اش مسلما یکی از موانع سد راه پیشرفتش همین پدر یا مادر هستند که عشق بیش از حدشان باعث جنون فرزند می شود. یکی از دلایل این عشق زیاد این است که  والدین تمام زندگی شان را خالصانه وقف فرزندشان کرده اند و عمیقا دوستش دارند چون ثمره ی تمام عمرشان است.

حالا پدری را در نظر بگیرید که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد اما در کنار ان میل زیادی هم به تحصیل دارد. می تواند به بهانه فرزندانش قید آرزوهای خود را بزند و تمام آمال خود را در آینده عزیزدردانه اش ببیند یا این که در کنار انجام مسئولیت های پدری به کار مورد علاقه اش هم برسد. همچین پدری سبک زندگی خاص خودش را در گذر زمان پیدا می کند. شما را نمی دانم اما من در گذر زمان درک کرده ام افرادی که سبک زندگی خاص خود را دارند فارغ از مقام و موقعیتشان در اجتماع همواره مورد احترام همه خواهند بود. برای همین است که گه گاه می بینیم یک فرد عامی بی سواد معتمد هزاران نفر می شود و یک تمام مردم یک شهر حتی به اسمش هم احترام می گذارند.

در واقع در جایی که آمال و آرزوهای والدین در فرزندان خلاصه می شود باید رسما فاتحه هر دو را خواند هم والدین و هم فرزندان.

سعی کردم مفهوم را برسانم. ببخشید اگر نتوانستم.

گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۲۶بهمن

1)شاهنامه را هنوز تمام نکرده ام. داستان ضحاک و فریدون و قصه ی زال و رودابه تمام شد. تولد رستم را هم خواندم. رستم هنوز دوران کودکی یا شاید نوجوانی اش را سپری می کند اما من در همان کودکی اش متوقف شده ام. ذهنم از بس درگیر مسائل مختلف است که تمرکزی برای رسیدن به انتخاب رخش و رسیدن به جوانی و هفت خانش و قصه ی سهراب و غیره و ذلک ندارم.

کتاب را مقابلم می گذارم اما خیلی کند پیش می روم.

2) زودرنج شده ام. یعنی راستش را بخواهید این روزها بیشتر از روزهای پیشین حس می کنم تک افتاده ام.

حس می کنم در جمع ها خیلی غریبه ام.

و این غریبگی و تک افتادن بدجوری آزارم می دهد. بدتر از قبل در خود فرو رفته ام.

گاهی فکر می کنم در نهایت این تک بودنم باعث می شود همه چیز را ول کنم و بنشینم یک گوشه و بی دردسر به روزمرگی های کسالت بارم بپردازم.

کاش می شد بدون در نظر گرفتن قالب هایی که برایمان ساخته اند زندگی کنیم.

3) چند روزی سرم را با تلگرام گرم کردم سعی کردم کمی توی گروه های مختلف فعالیت داشته باشم. همی مطالب خودم را آنجا کپی می کردم یا گاها بعضی مطالب شما را با ذکر منبع. اما راستش هیچ لذتی نداشت.

حتی با وجودی که آی دی بعضی از بلاگر ها را در تلگرام دارم اما باز هم وبلاگ لطف خودش را دارد.

هیچ اپلیکیشن جدیدی جای وبلاگ و شمایی که در پس پرده ی وب هایتان هستید را نمی گیرد. شمایی که خیلی هایتان را هرگز نمی بینم اما احتمالا ده سال یا بیست سال بعد، اگر زنده باشم، با دیدن یک صحنه  یا شنیدن یک کلام، یاد سطوری می افتم که این روزها خوانده ام و از خودم می پرسم:« الان نویسنده اش در چه حاله؟» و از صمیم قلبم آرزو می کنم که حال دلش خوب باشد و به ارزوهایی که این روزها گوشه ای از وبش نوشته رسیده باشد.

4)در عین حال که پر از حرفم میل به سکوتم سر به آسمان می ساید.


گمـــــــشده :)
۰۶بهمن

1) امروز حقوق گرفتم. بعد از برداشت هزینه های ثابت هر ماه یه راست دست الی جوون را گرفتم و رفتیم به سمت یه مغازه که از قبل آدرسش را می دانستیم. دخمه ای بود برای خودش. همان اول که درخواستم را مطرح کردم یک جفت خوشگلش را گذاشت کف دستم. ولی قیمتش برای جیب اینجانب کمی نجومی بود. قیمتش را که دیدم خیلی آهسته کناری گذاشتمش و جنسی هم نوا با جیبم را تقاضا کردم. این یکی در حدی بود که جرئت پوشیدنش را داشتم ولی گویا به مذاق پاهایم خوش نیامد. با هم جور نمی شدند. جفت دیگری درخواست کردم ولی نبود. انگار به من نیامده یک ماه را عین یک حقوق بگیر واقعی به انتها برسانم و هر ماه باید یک جوری در آستین مبارکم فرو رود. بی خیال جیبم شدم و همان اولی را امتحان کردم. لامذهب با روان پاهای مبارکم بازی می کرد. همان را برداشتم هرچند کفی اش یک جوری است و نمی دانم چرا نمی توانم باورش کنم. علی ایُ حال بالاخره بعد از حدود 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه انتظار اینجانب صاحب کفش کوهنوردی شدم.

باشد که مبارک گردد خیرش به صاحبش برسد و کله معلق نشوم.

2) سه شنبه تولد الی جوونِ من است و من مانده ام و موجودی اندک تا اخر ماه و تهدید های مادر جان که« عمرا اگه پول کم بیاری کرایه تو بدم» و هزینه های جاری دیگر. بعضی وقت ها حس می کنم برای خودم یک پا مرد خانواده شده ام، ان هم با چند سر عائله.

پیشنهادهای شیک و ارزان قیمت شما را پذیرا هستم.

3) یک سالی می شود فهمیده ام، می شود موقع برداشت پول از عابر بانک درخواست رسید نکرد و فقط به اطلاع رسانی پیامکی بانک اکتفا کرد. کلی هم برای خودم کیف می کنم که در مصرف کاغذ صرفه جویی می کنم. اما ان کاغذی که بابت نوبت بانک بیهوده هرز می رود بدجوری روی مخیله اینجانب راه می رود. یعنی چنان عذاب وجدانی می گیرم وقتی دکمه «دریافت نوبت» را فشار می دهم که گویی خودم تبر به دست گرفته و افتاده ام به جان جنگل های بلوط شهرمان.

4)جدیدا رئیس جانمان درخواست خبرچینی می کند. و این بدجوری به مذاق من خوشایند نیست. و قسمت تلخ قصه اینجاست که چند باری ندانسته و از روی حواس پرتی زبان به خبرچینی هم بازکرده ام.

پدرجانمان از بچگی به شدت اصرار داشت که نه مبصر شوم نه نماینده و خلاصه و هرچیزی که به این ها مربوط می شود. تنها به یک دلیل: «دوست ندارم آنتن باشی» دقیقا هم با همین جمله منظورش را می رساند و من از همان روزها دوست نداشتم آنتن باشم. نه مبصر شدم و نه نماینده و نه سمت هیچ سمتی که لازمه ی آن ها آنتن بودن- باشد، رفتم.


گمـــــــشده :)
۲۶دی

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۱۶دی

هر روز که تلگرامم را باز می کنم تعداد پیام های رسیده اینقدر زیاد است که دیگر از 4 رقم هم بالا می زند.

بیشتر از 100 گروه دارم که بعضی هایشان را هفته ای یک بار هم نگاه نمی کنم و یکهو با 1000 کامنت خوانده نشده مواجه می شوم. حالا فکر می کنید بعد از یک هفته می نشینم همه ی ان هزارتا یا مثلا تعدادی از آن ها را می خوانم؟

نچ!

اشتباه به عرضتان رسانده اند.

به جز یکی دو گروه و تنی چند از دوستان که سرنوشتشان برایم مهم است و هرازگاهی سرکی در زندگی هم می کشیم در حقیقت مابقی گروهک ها و کانال ها همگی اضافی اند اما نمی دانم چرا از همه لفت نمی دهم و همچنان یکی از سرگرمی هایم صفر کردن کامنت های رسیده شان است.

راستش تلگرام و گروهک ها و کانال هایش آنقدر خز شده که نمی توانم به هیچ کدام از مطالبشان اعتماد کنم. پایه و اساس درست حسابی ندارند. نه از منبعی خبری است نه از دلیلی دال بر این که مطمئن باشم مطلب منتشر شده موثق است. نه که همه غلط باشند. نه! اما این قدر حق و باطلش قاطی شده اند که در سواد من یکی نیست سره را از ناسره تشخیص دهم و وقت و حوصله اش را هم ندارم که بنشینم و در گوگل جان صحت و سُقم گفته ها را جستجو کنم. این گونه می شود که گروهک ها و کانال ها همچنان از لطف این جانب بی بهره مانده اند.

اما سوای این گروهک ها و کانال های علمی و عشقی و سیاسی و غیره و ذلک یک سری گروه ها هستند که جمعی از دوستان و آشنایان تشکیل داده و مرا هم از سر لطف دعوت کرده اند.

درستش این است که وقتی به جایی دعوت می شوی یک عملی عکس العمی چیزی داشته باشی. اما اینجانب فقط همان سلام و خوشامد گویی اول کار را دارم و بعد از آن غیبم می زند.

آخر وقتی اطمینانی به مطالب منتشر شده ندارم چرا باید آن ها را برای دیگران فوروارد کنم؟

دلیلم برای حرف نزدن و شرکت نکردن در بحث ها هم کاملا منطقی است. مگر دیدار حضوری و در لِوِل پایین تر تلفن را از آدم گرفته اند که به تلگرام متوصل شوم؟

درست است که در کل آدم کم حرفی هستم و واقعا در اکثر شرایط حرف برای گفتن کم می اورم و اصلا یکی از ایراد های بزرگ اجتماعی ام همین است ولی راستش را بخواهید ترجیح می دهم وقتی دلم هوای دوستم را کرد و یا نگرانش شدم به جای تلگرام گوشی نوکیای فکستنی ام را که همین دو ماه پیش حفاظ پشتش هم افتاد داخل چاه دسشویی، را بردارم و پیامکی حاوی این جملات:«سلام. خوبی؟ در چه حالی؟ خوش میگذره؟ فقط خواستم احوالی ازت بگیرم.» را برایش فوروارد کنم.

علی ای حال شما که غریبه نیستید. از گروه بچه های دانشگاه به این خاطر لفت نمی دهم که نکند دوستم که مدیر گروه است، ناراحت شود.

از گروه کتاب خوانی لفت نمی دادم تا دوست جانم که در همین مجازی خانه با هم آشنا شدیم ناراحت نشود اخرش هم بنده خداها آدرس گروه را عوض کردند و دوست جانم که از فعالیت بنده ناامید شده بود دیگر قید دعوتم را زد.

از گروه آن یکی دوستم لفت نمی دهم چون...

راستش نمی دانم چرا لفت نمی دهم. اسمش را هم گذاشته اند گروه دخملا. 6 نفر هم بیشتر نیستند. بیش از یک سال است که عضو گروهشان هستم و یادم نمی آید ده جمله در گروهشان حرفی زده باشم اما همین هفته ی پیش به صورت کاملا اتفاقی دیدمشان. با هم بستنی خوردیم و خیلی هم خوش گذشت.

یا گروه بچه های دبیرستان که عمر عضویتم از دو سال هم می گذرد اما دریغ از کلامی حرف یا همدردی. فکر کنم تا الان خبر فوت چند نفر از همکلاسی هایمان را در گروه زده اند اما من همچنان روی سایلنت هستم و عکس العملی ندارم.

خلاصه خواستم بگویم اگر توی گروهتان عضو هستم و حرکتی از جانبم نمی بینید ناراحت نشوید. مدلم همین است. همیشه روی سایلِنت هستم.


گمـــــــشده :)
۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

گمـــــــشده :)
۰۶دی

نمی دانم سریال رویای فرمانروایی بزرگ را می بینید یا نه!

من می بینم. نه که از دیدنش لذت خاصی ببرم، راستش تنها لذتش برای من این است که ساعتی در معیت خانواده همگی با هم چشم می دوزیم به این چشم بادامی ها و تاریخ شان را از بر می کنیم.

بگذریم از این که چقدر تاسف بار است که برادر جانم، کیم چون چو و کیم یوشین را خیلی بهتر از آرش و آریوبرزن می شناسد.

همین طور گذریم از این که این آخرها و بعد از 69 قسمت دوبله فیلم کمی توی ذوق می زند از بس همه از ته حلقشان فریاد می زنند.

از همه ی این ها که بگذریم در فیلم بعد از مرگ  هر فرمانروا یک راوی خلاصه ای از زندگی اش را برای ما که بیننده باشیم تعریف می کند.

دیشب کیم چون چو، یکی از شخصیت های اصلی داستان و کسی که رویای بزرگ فرمانروایی را در سر می پروراند، دار فانی را وداع گفت و به دیار حق شتافت.

کسی که تمام زندگی اش از حدود نوجوانی تا آخرین روزهای عمرش در سن 52 سالگی را صرف یک آرمان و هدف مقدس کرده بود و با تمام وجود برایش جنگید و زحمت کشید. فرزندانش را در این راه داد و مدت ها از خانه و زندگی اش دور ماند.

برای من بیننده کیم چون چو زندگی پرباری داشت. راستش از وقتی فهمیدم بعد از مرگ هر فرمانروا راوی در موردش حرف می زند، دلم می خواست بدانم در مورد کیم چون چو چه می شنوم. اما بدجوری توی ذوقم خورد.

تمام حرف هایش سر جمع به 40 ثانیه هم نرسید. شاید 4 یا 5 جمله.

آن هم برای کسی که 52 سال از عمرش را برای یک هدف جنگید.

بدجوری دچار یأس فلسفی شدم. ناخواسته خودم را با او مقایسه کردم. دارم به این فکر می کنم فرزند احتمالی ام در آینده بعد از مرگم چند ثانیه می تواند درمورد دستاوردهای زندگی مادرش صحبت کند؟ شاید اصلا نتواند!


گمـــــــشده :)