بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۵۵ مطلب با موضوع «برداشت من» ثبت شده است

۲۶دی

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۱۶دی

هر روز که تلگرامم را باز می کنم تعداد پیام های رسیده اینقدر زیاد است که دیگر از 4 رقم هم بالا می زند.

بیشتر از 100 گروه دارم که بعضی هایشان را هفته ای یک بار هم نگاه نمی کنم و یکهو با 1000 کامنت خوانده نشده مواجه می شوم. حالا فکر می کنید بعد از یک هفته می نشینم همه ی ان هزارتا یا مثلا تعدادی از آن ها را می خوانم؟

نچ!

اشتباه به عرضتان رسانده اند.

به جز یکی دو گروه و تنی چند از دوستان که سرنوشتشان برایم مهم است و هرازگاهی سرکی در زندگی هم می کشیم در حقیقت مابقی گروهک ها و کانال ها همگی اضافی اند اما نمی دانم چرا از همه لفت نمی دهم و همچنان یکی از سرگرمی هایم صفر کردن کامنت های رسیده شان است.

راستش تلگرام و گروهک ها و کانال هایش آنقدر خز شده که نمی توانم به هیچ کدام از مطالبشان اعتماد کنم. پایه و اساس درست حسابی ندارند. نه از منبعی خبری است نه از دلیلی دال بر این که مطمئن باشم مطلب منتشر شده موثق است. نه که همه غلط باشند. نه! اما این قدر حق و باطلش قاطی شده اند که در سواد من یکی نیست سره را از ناسره تشخیص دهم و وقت و حوصله اش را هم ندارم که بنشینم و در گوگل جان صحت و سُقم گفته ها را جستجو کنم. این گونه می شود که گروهک ها و کانال ها همچنان از لطف این جانب بی بهره مانده اند.

اما سوای این گروهک ها و کانال های علمی و عشقی و سیاسی و غیره و ذلک یک سری گروه ها هستند که جمعی از دوستان و آشنایان تشکیل داده و مرا هم از سر لطف دعوت کرده اند.

درستش این است که وقتی به جایی دعوت می شوی یک عملی عکس العمی چیزی داشته باشی. اما اینجانب فقط همان سلام و خوشامد گویی اول کار را دارم و بعد از آن غیبم می زند.

آخر وقتی اطمینانی به مطالب منتشر شده ندارم چرا باید آن ها را برای دیگران فوروارد کنم؟

دلیلم برای حرف نزدن و شرکت نکردن در بحث ها هم کاملا منطقی است. مگر دیدار حضوری و در لِوِل پایین تر تلفن را از آدم گرفته اند که به تلگرام متوصل شوم؟

درست است که در کل آدم کم حرفی هستم و واقعا در اکثر شرایط حرف برای گفتن کم می اورم و اصلا یکی از ایراد های بزرگ اجتماعی ام همین است ولی راستش را بخواهید ترجیح می دهم وقتی دلم هوای دوستم را کرد و یا نگرانش شدم به جای تلگرام گوشی نوکیای فکستنی ام را که همین دو ماه پیش حفاظ پشتش هم افتاد داخل چاه دسشویی، را بردارم و پیامکی حاوی این جملات:«سلام. خوبی؟ در چه حالی؟ خوش میگذره؟ فقط خواستم احوالی ازت بگیرم.» را برایش فوروارد کنم.

علی ای حال شما که غریبه نیستید. از گروه بچه های دانشگاه به این خاطر لفت نمی دهم که نکند دوستم که مدیر گروه است، ناراحت شود.

از گروه کتاب خوانی لفت نمی دادم تا دوست جانم که در همین مجازی خانه با هم آشنا شدیم ناراحت نشود اخرش هم بنده خداها آدرس گروه را عوض کردند و دوست جانم که از فعالیت بنده ناامید شده بود دیگر قید دعوتم را زد.

از گروه آن یکی دوستم لفت نمی دهم چون...

راستش نمی دانم چرا لفت نمی دهم. اسمش را هم گذاشته اند گروه دخملا. 6 نفر هم بیشتر نیستند. بیش از یک سال است که عضو گروهشان هستم و یادم نمی آید ده جمله در گروهشان حرفی زده باشم اما همین هفته ی پیش به صورت کاملا اتفاقی دیدمشان. با هم بستنی خوردیم و خیلی هم خوش گذشت.

یا گروه بچه های دبیرستان که عمر عضویتم از دو سال هم می گذرد اما دریغ از کلامی حرف یا همدردی. فکر کنم تا الان خبر فوت چند نفر از همکلاسی هایمان را در گروه زده اند اما من همچنان روی سایلنت هستم و عکس العملی ندارم.

خلاصه خواستم بگویم اگر توی گروهتان عضو هستم و حرکتی از جانبم نمی بینید ناراحت نشوید. مدلم همین است. همیشه روی سایلِنت هستم.


گمـــــــشده :)
۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

گمـــــــشده :)
۰۶دی

نمی دانم سریال رویای فرمانروایی بزرگ را می بینید یا نه!

من می بینم. نه که از دیدنش لذت خاصی ببرم، راستش تنها لذتش برای من این است که ساعتی در معیت خانواده همگی با هم چشم می دوزیم به این چشم بادامی ها و تاریخ شان را از بر می کنیم.

بگذریم از این که چقدر تاسف بار است که برادر جانم، کیم چون چو و کیم یوشین را خیلی بهتر از آرش و آریوبرزن می شناسد.

همین طور گذریم از این که این آخرها و بعد از 69 قسمت دوبله فیلم کمی توی ذوق می زند از بس همه از ته حلقشان فریاد می زنند.

از همه ی این ها که بگذریم در فیلم بعد از مرگ  هر فرمانروا یک راوی خلاصه ای از زندگی اش را برای ما که بیننده باشیم تعریف می کند.

دیشب کیم چون چو، یکی از شخصیت های اصلی داستان و کسی که رویای بزرگ فرمانروایی را در سر می پروراند، دار فانی را وداع گفت و به دیار حق شتافت.

کسی که تمام زندگی اش از حدود نوجوانی تا آخرین روزهای عمرش در سن 52 سالگی را صرف یک آرمان و هدف مقدس کرده بود و با تمام وجود برایش جنگید و زحمت کشید. فرزندانش را در این راه داد و مدت ها از خانه و زندگی اش دور ماند.

برای من بیننده کیم چون چو زندگی پرباری داشت. راستش از وقتی فهمیدم بعد از مرگ هر فرمانروا راوی در موردش حرف می زند، دلم می خواست بدانم در مورد کیم چون چو چه می شنوم. اما بدجوری توی ذوقم خورد.

تمام حرف هایش سر جمع به 40 ثانیه هم نرسید. شاید 4 یا 5 جمله.

آن هم برای کسی که 52 سال از عمرش را برای یک هدف جنگید.

بدجوری دچار یأس فلسفی شدم. ناخواسته خودم را با او مقایسه کردم. دارم به این فکر می کنم فرزند احتمالی ام در آینده بعد از مرگم چند ثانیه می تواند درمورد دستاوردهای زندگی مادرش صحبت کند؟ شاید اصلا نتواند!


گمـــــــشده :)
۰۴دی

اصلا فکر نمی کردم بغل گوشم توی همین طاقبستان خودمان همچین جایی هم باشد.

ابتدای راه سنگ ها بی نهایت صاف و صیقلی بودند. راستش ترس بَرَم داشت چون کفش های من هم مناسب همچین مسیری نبودند. خاطرات دیشبم را مرور کردم به این امید که صحبتی در مورد عدم تناسب کفش ها با مسیر با لیدر کرده باشم ولی چیزی نگفته بودم. یعنی راستش را بخواهید در خواب هم نمی دیدم همین بغل گوشم با چنین معضلی روبرو شوم.

با تکیه به توسلی که صبح خوانده بودم پیش رفتم.

با احتیاط می رفتم و آهسته. هر قدمی که برمی داشتم، چند ثانیه قبلش خوب جای پایم را چک می کردم.

همه چیز تحت کنترلم بود که رسیدیم به یک دیوار صاف

این که چند متر بود را نمی دانم.

پله های سنگی داشت.

ارتفاعش مهم نبود ترسم از پله هایی بود که از بس پا و باران خورده بودند عینهو شیشه، صاف صاف بودند و سطحشان از پوست صورتِ کرِم خورده ی من هم لطیف تر بود.

می دانستم اگر فقط بنشینم و نگاه کنم ترسم بیشتر می شود.

اول لیدر رفت.

بعد نفر جلویی ام.

معطل نکردم و بالا رفتم.

تقریبا رسیده بودم. پله ی آخر بود اما جای دست مناسبی پیدا نمی کردم.

لیز خوردنم دست کم دو نفر دیگر را هم ناکار می کرد.

به این امید که لیدر بالای پله ها مراقب است خودم را کمی بالا کشیدم. دلم خوش بود که اگر بلغزم یکی آن بالا هست که مانع از سقوطم شود.

ولی نبود.

حتی نزدیک آن اطراف هم نبود. نفر جلویی ام هم نبود.

یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.

یأسی که باعث شد نفهمم چطور خودم را بالا کشیدم و ادامه مسیر را طی کردم.

یأسی که تمام طول راه همراهم بود.

یأسی که کم کم تبدیل شده به ترس

ترسی که قبلا نداشتم.

تا آن لحظه از نداشتن یک همنورد که هوایم را داشته باشد و نگفته دردم را بداند این قدر نترسیده بودم.

این ترس ها را خوب می شناسم. این ترس ها آدم را زمین گیر می کنند. کاری می کنند همین اول کار تسلیم شوی و زانوی غم بغل بگیری و به همان رویه ی سابق ادامه دهی.


گمـــــــشده :)
۰۲دی

چند روز پیش دختردایی جان را دیدم. کوچکتر از من است. دخترکش را در آغوش گرفته بود و قربان، صدقه اش می رفت.(البته راستش را بخواهید داشت نفس کوچولویش را شیر می داد. منتها گفتم شاید خوب نباشد این را بنویسم ولی بعد دیدم خب واقعا«مگه چیه؟» )

روزهای مجردی اش با الی جانمان در سایه ی حضور من برای اطمینان خانواده ها چه آتش هایی که نمی سوزاندند!!

دیدنش در آن حال یک جوری بود.

واقعا نمی دانستم باید با دیدن این صحنه چه حسی داشته باشم. انگ حسادت نزنید. حسادت نبود.

خوشحال بودم و در عین حال هم خوشحال نبودم.

امروز داشتم پیج اینستای دوستان را می دیدم. یکی از آن قدیمی هایشان خبر دختر دار شدنش را نوشته بود. البته ان شالله در ماه های آینده.

خوب می دانم برای رسیدن به این روزها چه سختی هایی کشید و خوشحال بودم برای داشتن چنین روزهای خوبی.

اما باز هم همان حس ناشناس چند روز پیش سراغم آمد.

+خیلی خوبه آدم در وبلاگ خودش بدون ترس از قضاوت بقیه خود واقعی و افکار واقعی اش را بنویسد اما تا چه حد و تا کجایش را نمی دانم.


بی خیال این حرف ها. اصلا دیگه چه خبر؟

خوبید؟

می گم این خانم ترانه علیدوستی از بس خوشششششششگله ادم دلش می خواد بره لُپِشُ گاز بگیره. خدا شاهده من همچین حسی بهش دارم. البته خواهر جانمان بیشتر مایله با تریلی از روی جسم مبارکش رد بشه.

آخه دختر هم اینقده خوشششششگل؟

:))


گمـــــــشده :)
۱۷آذر

اول کمی صغری بچینم:

صبح ها کمی دیر از خانه بیرون می زنم و به تبع کمی توی ترافیک اول صبح معطل می شوم. البته زیاد نیست. در حدی که طی کردن مسیر دو دقیقه ای، ده دقیقه طول می کشد. گذر از این ده دقیقه برای ما که مثل اکثر شهرهای بزرگ عادت به ترافیک نداریم، حوصله سربر است. و سستی و کرختی اول صبح را بیشتر می کند.

یکی از همین روزاها که سوار تاکسی بودم و گرفتار ترافیک، در ذهنم به عضلاتم کش و قوس می دادم تا خواب از سرم بپرد ولی یکهو راننده با حرکتی غافلگیر کننده خواب از سرم پراند.

چند دقیقه ای تا رسیدن به میدان مانده بود که بر خلاف همیشه از یک بریدگی دور زد و در مسیری عکس مسیر معمول قرار گرفت.

طبق عادتم سکوت کردم تا ببینم راننده چه می کند.

دور زدنش که تمام شد، دنده عقب به سمت میدان پیش رفت.

راستش از این کارش ذوق کردم. زمان رسیدنمان به مقصد به کمتر از نصف رسید و از معطلی بیهوده هم خبری نبود. کار راننده جوان در نظر من قابل تحسین بود.

روزهای بعد هم با همچین موردی برخورد کردم. تعداد محدودی از راننده ها از این میانبر استفاده می کردند، شاید در دو ماه گذشته سه یا چهار نفر. اما همان سه یا چهار مورد هم برای سستی صبحگاهی نقطه عطفی بود.

و حالا کبری می چینم:

اما قصدم از این همه زیاده گویی:

توی زندگی گاهی به یک تکرار و روزمرگی دچار می شویم که به هر دری می زنیم نمی توانیم از زنجیر روزمرگی رها شویم.

تلاش می کنیم ولی ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم می دهند که از جایی که هستیم قدمی به جلو برنداریم.

نه این که بگویید به صلاح نیست و از این حرف ها. بعضی چیزها هدف زندگی هستند. بد نیستند. از نظر خدا هم بد نیستند. منتها نمی شود. می فهمید چه می گویم؟

این لعنتی نمی شود.

هر قدر که دست و پا می زنم و این در و آن در می زنم نمی شود.

اینجاست که زندگی یک میانبر لازم دارد. از همان بریدگی و دنده عقبی که راننده ی جوان استفاده کرد.

زندگی ام به یک میانبر نیاز دارد. میانبری که با مواجه شدن با آن از ته دل ذوق کنم و شاد شوم.

گمـــــــشده :)
۱۳آذر

از من به شما نصیحت و وصیت در صورت آبریزش بینی و چشم به بخور نوعی گیاه که من به اسم اکالیپتوس میشناسمِش رو بیارید. خدایی معجزه می کنه.

فقط موندم من 24 ساعت تمام اشک ریختم بعد خواهر جان و مادرجانمان دقیقا در بیست و چهارمین ساعت یاد همچین دوایی افتادن.

میزان اهمیتم یه وقت باعث حسادتون نشه احیانا

:|

++دوست عزیزی درمان دیگه ای پیشنهاد کردن که به قول خودشون کاملا معجزه گره. و امتحانشو پس داده. و سریع تر از قرص هم عمل می کنن.

اول گَرده ی گل:دونه های ریز زرد رنگ اندازه خاک شیر هستن که با یه مقدار آب یا شیر ولرم حل می کنین و می خورین.

دوم یه دونه عنابُ بزنین سر چنگال یا سیخ یا هرچی. روی گاز نگه دارین.مثل اسفند دود می کنه. دودشو تنفس کنین و بزارین وارد دماغ مبارک بشه. کلا دود عناب که بره توی بینی برای سلامت مغز خیلی مفیده.قدیما هم برای رفع عفونت و آلرژی عناب دود می کردن.

این توصیه ها رو جدی بگیرید ها. طرف کم آدمی نیست. فقط مونده با رئیس سازمان ناسا ارتباط حسنه برقرار کنه.

به جون خودم راست می گم.

+ عدم استفاده از دارو تجربه جالبی بود. ممنون بابت یاداوریش. بچه تر که بودم خیلی به درمان های سنتی علاقه داشتم ولی دنبالش نگرفتم. بانی خیر شدین.


گمـــــــشده :)
۱۷آبان

صبر معانی مختلفی داره که متداول ترینش صبر در مصیبته.

با این مورد کاری ندارم. در تخصص من نیست.

اما نوع دیگری از صبر داریم که من اسمشو می زارم صبر در کار.

بزارین یه  مثال ساده بزنم رئیستون یه کاری رو به شما می ده انجام بدین. و شما به خاطر استرس یا هرچیز دیگه ای تا کارتونو تموم نکنین پاتونو از محل کارتون بیرون نمی زارین.

باید به عرضتون برسونم که این عدم صبوری شما در دراز مدت باعث ایجاد توقع می شه. و شما دیگه مجبور می شید تا کارتونو تموم نکردین از محل کارتون بیرون نرید.

توضیحات کامل ترُ می تونید اینجا بخونید.(رفتم وبشون دیدم پست مورد نظرمو حذف کردن)

یه نوع صبر دیگه هم داریم که من اسمشو می زارم صبر در گفتار.

حرفی رو جایی گفتین. اما عکس العملی دریافت نکردین. دوباره می رین سراغ طرفو می گیرین اما بازم چیزی گیرتون نمیاد. و بدی قصه اینه اگه اول قصه فقط منتظر جواب بودین الان علاوه بر انتظار یه حس حماقت خاصی هم نصیبتون می شه که لامصب خیلی بده. خیلییییییییی بد.

این عدم صبر در کار و عدم صبر در گفتار چیزیه که خودم سخت گرفتارشم.

و شدیدا در تلاشم از شر جفتشون خلاص بشم.

++امروز 5 تا فیلمو play کردم ولی نتونستم ده دقیقه کاملشونو ببینم. این نشونه خوبی نیست.

گمـــــــشده :)