بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۶۵ مطلب با موضوع «برداشت من» ثبت شده است

۲۸فروردين

میل به قانون شکنی و انجام رفتار های نابه هنجار معمولا تو سن نوجوونی دیده می شه.

یا حتی شور جوانی و کله شقی هاش هم مربوط می شه به همون اوایل 18-19 سالگی. نهایتا 23 سالگی.

اما فک کنم باد بهاری بدجوری خورده به کله ام چون به طرز وحشتناکی می تونم تمام قوانین و عرف های معمول جامعه رو زیر پا بزارم.

خیلی دلم می خواد یه کلنگ برمی داشتم و از صبح تا شب دیوار های نیمه فرو ریخته یه خرابه رو می کوبیدم. بلکه انرژیم تخلیه بشه و شب راحت و بدون فکر به خرابکاری های روز  بخوابم.

اگه همین روزا یه برنامه فشرده و پرازهیجان برای خودم دست و پا نکنم حتما یه گَندی می زنم که نشه جمعش کرد. از قدیم گفتن یه دیوونه سنگی تو چاه میندازه و صد تا عاقل نمی تونن دربیارن.

بدجوری رَم کردم این روزا. هم اسب درونم رم کرده هم خر درونم. جفتشون دارن جفتک پرونی می کنن. زورم هم به هیچ کدومشون نمی رسه. دخترک درونم هم نشسته یه گوشه و جفتک اندازیای این دو تا رو تماشا می کنه.



گمـــــــشده :)
۲۶فروردين

چند وقته دارم به دور و برم نگاه می کنم

هر چی بیشتر می بینم کمتر به نتیجه می رسم

چیزی که بیشتر به چشمم میاد اینه که اکثر مردها دیگه میلی به ازدواج ندارن. واقعا میلی ندارن.

دوستی با پسرش اومده کوه. هر چی به پدر 60 و اندی ساله نگاه می کردم اگه وضع مالی خوبی داشت حتما 4 همسری می شد. ولی هر چی به پسر حدودا 30 ساله اش نگاه می کردم مطمئن تر می شدم که تا ده سال دیگه هم میلی به ازدواج با بنی بشری از خانم های جامعه را نخواهد داشت.

پدرش می گفت پسرهای این دوره مسئولیت یک زندگی رو قبول نمی کنن. داشته هاشون رو مد نظر قرار نمی دن. فقط نداشته هاشون به چشمشون میاد.

اما سوای پسرهای جامعه هر چی دارم به خودم نگاه می کنم، می بینم زندگی بدون داشتن هدف پشیزی نمی ارزه. پوچی محضه. یه سراب واهی.

++چند روز پیش یکی از همکارهای تقریبا هم سن و سالم داشت نصیحتم می کرد!!!

این که چرا به خودش اجازه داد نصیحتم کنه رو نمی دونم. چون حرف هاش باعث شد خیلی خجالت بکشم.

می گفت: «شما دارین درجا می زنین. به فکر یه کار بهتر باشین.باید برین از اینجا.منتظر شوهر هم نباشین. کسی به فکر ازدواج نیست. من خودم تو سن ازدواجم. و امکان نداره تا ده سال دیگه به زن گرفتن حتی فکر کنم چه برسه به عملی کردنش.»

حرفش کاملا درست و منطقی بود. یعنی داشت چیزی رو می گفت که بیشتر از یک ساله دارم بهش فکر می کنم. و تنها راه فرار از نتایج افکارم پناه بردن به کوهه.

++قصه رو عشقیش نکنید لطفا. این جملات افکار این روزهای منه که شدیدا ذهنمو درگیر کرده. نمی خواستم اینجا بنویسم اما نمی دونستم باید چطوری ذهنمو خالی کنم.

قبول کنید خیلی مهمه ادم یه هدف تو زندگیش داشته باشه و برای رسیدن به هدفش تلاش کنه و در این مسیر اگه موقعیت مناسبی برای ازدواج پیش اومد از دستش نده.

قبول کنید داشتن یک شریک زندگی مناسب و متناسب با خودمون یکی از مهم ترین عوامل خوشحالی و خوشبختی ما در ادامه مسیر زندگی مونه.



گمـــــــشده :)
۱۶فروردين

گاهی وقت ها رسیدن به پوچی به خاطر ناامیدی نیست. دلیلش روبرو شدن با واقعیت های موجوده.

شاید بد نباشه آدم همیشه تو رویا و با رویا زندگی کنه.


گمـــــــشده :)
۱۳فروردين

گاهی فکر می کنم جامعه کوچکی مثل مدرسه، ما یا در مقیاس کوچکتر من نوعی رو با مذهب سرگرم کرده. دقت کنین نگفتم پایه و اساس قوی مذهبی ایجاد کرده، گفتم با مذهب سرمونو گرم کرده.
از اونجایی که شادی بخش جدا نشدنیه زندگیه تا زمانی که همون مذهب برای من به هر شکلی شادی ایجاد می کرد به دنبالش بودم و اعمال مستخبی مختلف رو با شوق انجام می دادم. اما به محض این که راه بهتر و سریع تری برای شادی پیدا کردم کم کم اون بازی های مذهبی هم کم رنگ شدند و رنگ باختند. و در نهایت در انجام همین واجبات معمول هم می مونم.
این جملات به معنی نهی نیمچه کامل دین و ادعیه های مناسبتی و دعا کردن و غیره و ذلک نیست. چیزیه که این روزها دارم خیلی بهش فکر می کنم.

گمـــــــشده :)
۰۸فروردين

1) امسال اولین سالی بود که بعد از به دنیا اومدنم، تعطیلات عید رو کامل خونه نبودم. هرچند سرکار هم بیکار و علافی بیش نیستم اما خب برای من خیلی بد نشد. چون سفر کمتر یعنی پول خرج کردن کمتر. و تونستم وسایل مورد نیاز کوه نوردیمو بخرم.

2)بچه هاتون رو به یک اندازه دوست داشته باشید. مهم نیست کدومشون بیشتر پیشرفت کرده و کدومشون کمتر. مطمئن باشید همون قدر که در پیشرفت فرزندی که بیشتر پیشرفت کرده، موثر بودید در پسرفت فرزندی که کمتر پیشرفت کرده، بی تقصیر نبودید.

وقتی شرایط خانواده و محیطی و غیره و ذلک یکسان باشه و همه فرزندان یک خانواده در سطح قابل قبولی پیشرفت نمی کنند یک جای کار که مسلما پدر و مادر هستند می لنگه.درسته که نمیشه جامعه و شرایطش رو نادیده گرفت ولی ولی و باز هم ولی وقتی دو تا کوه پشت آدم باشن حتی در حد حرف های دلگرم کننده و نگاه محبت آمیز، من یکی دنیا رو به خاطرشون کن فیکون می کنم.

3)اگر می بینید بچه های مردم و در و همسایه مثل بچه های شما پیشرفت نکردن، قبل از این که ته دلتون حسرت بخورید به خودتون نگاه کنید. خودتون چی بودید و توقع دارین دست پرورده تون چی بشه؟

سوسانو همسر جومونگ فقید توی سریال افسانه جومونگ یک جمله ناب گفت.(کل سریال همین یک جمله رو داشت)

وقتی پسرهای سوسانو از همسر قبلیش قصد ترور پسر جومونگ رو می کنن می گه(نقل به مضمون):

«تقصیر منه که پسرهام هنوز هدف زندگی شون رو پیدا نکردن. ما هدفی داشتیم و به خاطرش جنگیدیم بدون این که حقی رو نادیده بگیریم. می خوام به همراه فرزندانم از گوگوریو به جنوب سفر کنم تا شاید اون ها هم در این سفر هدفشون رو پیدا کنن و برای اون بجنگن بدون این که حقی رو نادیده بگیرن.»

به فرزندانتون کمک کنید هدف زندگی شونو پیدا کنن. فارغ از طبقه بندی هایی که جامعه و رسانه و در و همسایه داره به ما القا می کنه، کمکشون کنید. اما اول بفهمید که حتما نباید در جهت جریان آب شنا کرد. بعد خوب دقت کنین. حرکات و رفتارش رو زیر نظر بگیرید. همراهش باشید. حتی شده به صورت کلامی.

اگه پسر صغری خانوم با یک پدر رفتگر دکتر موفقی شده دلیلش اینه که هدف زندگیشو  می دونسته. اگه دختر کبری خانم بدون این که سایه پدر بالای سرش باشه داره یه تولیدی رو تنهایی می گردونه دلیلش اینه که هدف زندگیشو پیدا کرده.
کمکشون کنید هدف زندگی شونو، چیزی که برای انجامش به دنیا اومدن پیدا کنن. کمترین اثر این کمک تاینه که تازه توی 30 سالگی دچار یاس فلسفی و پوچی محض نمی شن.


گمـــــــشده :)
۲۶اسفند

1)چند نفر بودیم و در معیت هم حرکت می کردیم. بحث نمی دانم از کجا و چطور به مرگ کشیده شد. همه به اتفاق دلشان می خواست در کوه جان به جان آفرین تسلیم کنند و جسم بی جانشان همان جا بماند و حالش را ببرد. آنچنان با ذوق از این نوع مرگ حرف می زدند که سکوت را به مخالفت ترجیح دادم.

فکر می کنم یک کوهنورد درست و حسابی باید حواسش به خانواده ای که منتظرش هستند، هم باشد. فکرش را بکنید شما برای لذت خود اسباب زحمت خانواده تان شوید. خودخواهی محض است. کوه ها نعمت نیستند موهبتی جاودان اند. اگر با درایت و خضوع گام در دامنشان نهیم دلیلی نمی بینم که جان مبارک را در کوه حواله آن دنیا کنیم. گذشته از این، منی که در زندگی سودم به کسی نرسیده، دوست دارم مرگم زندگی بخش فرد دیگری باشد. پس اصلا دلم نمی خواهد قبرستانم کوهستان باشد. خاصه در زمستان.

2) به بن بست کاری خورده ام. نه که اوضاع کاری ام بد باشد. نه خدا را شکر که همین را هم دارم و ول معطل نیستم. اما حتما شما هم می دانید مانایی آدم را ناآرام می کند. افسرده می کند. فراری می دهد. حس کسی را دارم که در حال درجا زدن است. راه فرارهای متعددی هست ولی راستش را بخواهید چنگی به دلم نمی زنند. یا این که چنگی به دلم می زنند ولی دستم به عمل نمی رود.

عزیزی حدود ده ماه پیش (کمتر یا یشترش را نمی دانم،) برایم کامنتی گذاشت. نوشته بود:اگر سال بعد در این موقع  در آمدی معادل یک میلیون تومان نداشتی فقط و فقط خودت مقصری!!!!

این جمله اش مدام در سرم رژه می رود و بدجوری کلافه ام کرده. درست زده به وسط هدف. آدم تا وقتی دیگری را مقصر می داند زجر کمتری می کشد ولی وای به روزی که خودش مقصر باشد ...

3)الان سرکارم. حجم کارها خیلی کم شده. کمی دور و برم را نظافت کردم. سفره هفت سینی را که به حساب رئیس خریده بودم، روی میز چیدم. هر چند دقیقه یک بار تلگرام را باز و بسته می کنم و الان هم منتظرم ساعت دو و نیم بشود و به آشپزخانه ی منزل خودمان حمله کنم و سوراخ سمبه هایش را تمیز کنم. هر سال نظافت دم عید آشپزخانه با من است. امسال هم قرعه به نام خودم افتاد..:دی

4)این روزها حالم از هرچه زندگی متاهلی است به هم می خورد. راستش را بخواهید هر چه به رئیس و خانمش نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شوم که شرایط مجردی به مراتب خیلی خیلی بهتر از متاهلی است. علاوه بر این فکرش را بکنید یک آدم جدید با خواسته ها و تمایلات جدید، با اقوام و دوستان جدید، با علایق و افکار جدید،و با خیلی چیزهای دیگر جدید را باید در کنار خود داشته باشید و برای هضم و فهمیدن تمام این چیزهای جدید تلاش کنید. سخت ترین قسمتش می دانید کجاست؟

آنجا که اگر او بدمینتون دوست داشت و تو دوست نداشتی باید تلاش کنی بدمینتون را دوست داشته باشی و در بازی همراهش باشی. نه این که مانعش شوی یا دوست داشتنی اش را نادیده بگیری!!

5)هفتاد و اندی وبلاگ نخوانده دارم.

6)صلواتی نثار روح رفتگان لطفا...


گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

داشتم پروفایل های تلگرام را یکی یکی و تا اخرین عکس دید می زدم. بعضی ها در تمام پروفایل ها هیچ نشانی از خودشان نگذاشته بودند و فقط یکی از علایقشان را می دیدم. مثلا فردی که پروفایلش یا گل است یا پرنده از نظر من به گل و پرنده ها علاقمند است و گمان نمی کنم شما هم نظری خلاف نظر من داشته باشید چون یک امر بدیهی است.

یک سری هم علاوه بر عکس خودشان تصویر عزیزانشان را در بازه های زمانی کوتاه به عنوان پروفایل قرار می دهند. مثلا تصویر پدر یا مادرشان را. یا تصویر فرزندشان را.

پروفایل عده ای دیگر فقط شامل تصویر خودشان در موقعیت های مختلف می شود.

بعضی از پروفایل ها در عین حال که نشانی از صاحب پروفایل را در خود جای نداده اند، فقط شامل یکی از دوست داشتنی های دارنده اکانت می شوند. یعنی شما اصلا نمی دانید اصل کاری چه شکلی است اما شوهرش را می شناسید یا فرزندش را در سنین مختلف می بینید و به تبع دردنبای واقع در نگاه اول می شناسید.

با این دسته از پروفایل دار ها بدجوری مشکل دارم.

الان عرض می کنم چرا!

این جور اشخاص یا پدر هستند و یا مادر. و یا همسری که هنوز نقش پدر یا مادری را نپذیرفته. حالا با این مورد دوم کاری ندارم. اول زندگی است و شوهرش تمام عشقش محسوب می شود. خدا برای هم حفظشان کند. اما ان دسته اول بدجوری روی مخم راه می روند.

دلیل خوبی هم دارم. این که عکس پروفایل یک آقا یا خانم چهل ساله، تصویر فرزندش از یک ماهگی تا 15 سالگی باشد یعنی آن بچه برود گور خودش را بکند چون در طول زندگی اش مسلما یکی از موانع سد راه پیشرفتش همین پدر یا مادر هستند که عشق بیش از حدشان باعث جنون فرزند می شود. یکی از دلایل این عشق زیاد این است که  والدین تمام زندگی شان را خالصانه وقف فرزندشان کرده اند و عمیقا دوستش دارند چون ثمره ی تمام عمرشان است.

حالا پدری را در نظر بگیرید که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد اما در کنار ان میل زیادی هم به تحصیل دارد. می تواند به بهانه فرزندانش قید آرزوهای خود را بزند و تمام آمال خود را در آینده عزیزدردانه اش ببیند یا این که در کنار انجام مسئولیت های پدری به کار مورد علاقه اش هم برسد. همچین پدری سبک زندگی خاص خودش را در گذر زمان پیدا می کند. شما را نمی دانم اما من در گذر زمان درک کرده ام افرادی که سبک زندگی خاص خود را دارند فارغ از مقام و موقعیتشان در اجتماع همواره مورد احترام همه خواهند بود. برای همین است که گه گاه می بینیم یک فرد عامی بی سواد معتمد هزاران نفر می شود و یک تمام مردم یک شهر حتی به اسمش هم احترام می گذارند.

در واقع در جایی که آمال و آرزوهای والدین در فرزندان خلاصه می شود باید رسما فاتحه هر دو را خواند هم والدین و هم فرزندان.

سعی کردم مفهوم را برسانم. ببخشید اگر نتوانستم.

گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۲۶بهمن

1)شاهنامه را هنوز تمام نکرده ام. داستان ضحاک و فریدون و قصه ی زال و رودابه تمام شد. تولد رستم را هم خواندم. رستم هنوز دوران کودکی یا شاید نوجوانی اش را سپری می کند اما من در همان کودکی اش متوقف شده ام. ذهنم از بس درگیر مسائل مختلف است که تمرکزی برای رسیدن به انتخاب رخش و رسیدن به جوانی و هفت خانش و قصه ی سهراب و غیره و ذلک ندارم.

کتاب را مقابلم می گذارم اما خیلی کند پیش می روم.

2) زودرنج شده ام. یعنی راستش را بخواهید این روزها بیشتر از روزهای پیشین حس می کنم تک افتاده ام.

حس می کنم در جمع ها خیلی غریبه ام.

و این غریبگی و تک افتادن بدجوری آزارم می دهد. بدتر از قبل در خود فرو رفته ام.

گاهی فکر می کنم در نهایت این تک بودنم باعث می شود همه چیز را ول کنم و بنشینم یک گوشه و بی دردسر به روزمرگی های کسالت بارم بپردازم.

کاش می شد بدون در نظر گرفتن قالب هایی که برایمان ساخته اند زندگی کنیم.

3) چند روزی سرم را با تلگرام گرم کردم سعی کردم کمی توی گروه های مختلف فعالیت داشته باشم. همی مطالب خودم را آنجا کپی می کردم یا گاها بعضی مطالب شما را با ذکر منبع. اما راستش هیچ لذتی نداشت.

حتی با وجودی که آی دی بعضی از بلاگر ها را در تلگرام دارم اما باز هم وبلاگ لطف خودش را دارد.

هیچ اپلیکیشن جدیدی جای وبلاگ و شمایی که در پس پرده ی وب هایتان هستید را نمی گیرد. شمایی که خیلی هایتان را هرگز نمی بینم اما احتمالا ده سال یا بیست سال بعد، اگر زنده باشم، با دیدن یک صحنه  یا شنیدن یک کلام، یاد سطوری می افتم که این روزها خوانده ام و از خودم می پرسم:« الان نویسنده اش در چه حاله؟» و از صمیم قلبم آرزو می کنم که حال دلش خوب باشد و به ارزوهایی که این روزها گوشه ای از وبش نوشته رسیده باشد.

4)در عین حال که پر از حرفم میل به سکوتم سر به آسمان می ساید.


گمـــــــشده :)
۰۶بهمن

1) امروز حقوق گرفتم. بعد از برداشت هزینه های ثابت هر ماه یه راست دست الی جوون را گرفتم و رفتیم به سمت یه مغازه که از قبل آدرسش را می دانستیم. دخمه ای بود برای خودش. همان اول که درخواستم را مطرح کردم یک جفت خوشگلش را گذاشت کف دستم. ولی قیمتش برای جیب اینجانب کمی نجومی بود. قیمتش را که دیدم خیلی آهسته کناری گذاشتمش و جنسی هم نوا با جیبم را تقاضا کردم. این یکی در حدی بود که جرئت پوشیدنش را داشتم ولی گویا به مذاق پاهایم خوش نیامد. با هم جور نمی شدند. جفت دیگری درخواست کردم ولی نبود. انگار به من نیامده یک ماه را عین یک حقوق بگیر واقعی به انتها برسانم و هر ماه باید یک جوری در آستین مبارکم فرو رود. بی خیال جیبم شدم و همان اولی را امتحان کردم. لامذهب با روان پاهای مبارکم بازی می کرد. همان را برداشتم هرچند کفی اش یک جوری است و نمی دانم چرا نمی توانم باورش کنم. علی ایُ حال بالاخره بعد از حدود 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه انتظار اینجانب صاحب کفش کوهنوردی شدم.

باشد که مبارک گردد خیرش به صاحبش برسد و کله معلق نشوم.

2) سه شنبه تولد الی جوونِ من است و من مانده ام و موجودی اندک تا اخر ماه و تهدید های مادر جان که« عمرا اگه پول کم بیاری کرایه تو بدم» و هزینه های جاری دیگر. بعضی وقت ها حس می کنم برای خودم یک پا مرد خانواده شده ام، ان هم با چند سر عائله.

پیشنهادهای شیک و ارزان قیمت شما را پذیرا هستم.

3) یک سالی می شود فهمیده ام، می شود موقع برداشت پول از عابر بانک درخواست رسید نکرد و فقط به اطلاع رسانی پیامکی بانک اکتفا کرد. کلی هم برای خودم کیف می کنم که در مصرف کاغذ صرفه جویی می کنم. اما ان کاغذی که بابت نوبت بانک بیهوده هرز می رود بدجوری روی مخیله اینجانب راه می رود. یعنی چنان عذاب وجدانی می گیرم وقتی دکمه «دریافت نوبت» را فشار می دهم که گویی خودم تبر به دست گرفته و افتاده ام به جان جنگل های بلوط شهرمان.

4)جدیدا رئیس جانمان درخواست خبرچینی می کند. و این بدجوری به مذاق من خوشایند نیست. و قسمت تلخ قصه اینجاست که چند باری ندانسته و از روی حواس پرتی زبان به خبرچینی هم بازکرده ام.

پدرجانمان از بچگی به شدت اصرار داشت که نه مبصر شوم نه نماینده و خلاصه و هرچیزی که به این ها مربوط می شود. تنها به یک دلیل: «دوست ندارم آنتن باشی» دقیقا هم با همین جمله منظورش را می رساند و من از همان روزها دوست نداشتم آنتن باشم. نه مبصر شدم و نه نماینده و نه سمت هیچ سمتی که لازمه ی آن ها آنتن بودن- باشد، رفتم.


گمـــــــشده :)