بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۹ مطلب با موضوع «برای روزهای آینده باید یادم باشد.» ثبت شده است

۳۱مرداد

کلا ۳ بار برای تفریح با خونواده شمال رفتم. بار اولش دادامون خیلی کوچیک بود با ماشین دایی کوچیکه رفتیم. ۳ روزه بود و به شدت گرم. حتی با دایی کوچیکه دعوام شد.

بار دوم سال ۹۴ رفتیم. سفرنامه شو تو وبلاگ نوشتم. قسمت شهریور۹۴. نمی تونم با گوشی لینک بدم. اون سفر خیلی بهم چسبید. انگار اولین بار بود چشمم به دریا می افتاد. اون سفر هم ۳ روزه بود و با مریضی اخوی جان و یه بارون مشدی به اتمام رسید.

بین سفر شیراز که عید لود و سفر شمال، شیراز خیلی بیشتر به دلم نشست با وجودی که این سفر شمال برای ما خیلی لاکچری تر بود نسبت به شیراز.

مقصد ما بندر انزلی بود که عکس های اسکله ی زیباشو تو پست قبل گذاشتم. من عاشق اسکله ام. وافعا دوست داشتم روی یکی از اون کشتی ها و یدک کش ها کار می کردم. 

جامون تو انزلی خیلی دوست داشتنی  بود و همون روز اول یه تن حسابی به دریا زدم. عالی بود ولی حیف که شنا بلد نیستم. اصلا این شنا بلد نبودن مثل یه خار رفته به چشمم. حتما باید یه فکری بکنم.

صبح روز بعد به امید دیدن طلوع از خونه زدم بیرون. کلی گشتم تا مسیر رسیدن به ساحل پیدا کردم. دیگه افتاب دراومده بود ولی هنوز یه چیزایی از پشت ابرا معلوم بود. با خودم گفتم فردا حتما به طلوع می رسم ولی فردا راس ۵ صبح با صدای چنان بارونی بیدار شدم که بیا و ببین. 

عاشق بارون های این فصل شمالم. گرم و با دونه های درشت و البته عینهو دوش حموم میریزه رو سرت. خیلی حال می ده خدایی.

خلاصه چون می دونستم هوا ابریه و احتمالا خورشید خانم معلوم نیست بی خیال طلوع شدم و تخت خوابیدم. 

غروب انزلی خیلی به من نچسبید. دوست داشتم خورشید بیفته وسط دریا ولی اونجایی که ما بودیم خورشید میفتاد سمت چپ و نزدیک ساحل و خلاصه منظره دلخواهم شکل نگرفت.

اما خب حیفه عکس اون طلوع نیمه کاره رو نبینید:


به امید دیدن یه اسکله دیگه به سمت آستارا رفتیم اما دریغ که اجازه ورود به اسکله رو به عموم نمی دن و حتی مثل انزلی نمی شد از دور اسکله رو واضح دید یا می شد و ما نمی دونستیم. اما یه مارک ساحلی خیلی زیبا داشت با آلاچیق های خیلی خوشگل برای شب مانی و چادر زدن. نن که عاشق اون آلاچیق ها شدم و دوست دارم حتما یه شب کنار دریا و توی اون آلاچیق ها بخوابم.

از آلاچیقا عکسی نگرفتم.

احساس می کنم تمام کادر بندی هام تکراریه. چیزی اون زمان به ذهنم نمی رسید. شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

قبل از آستارا و حدودا ۲۰کیلومتری تالش یه جاده فرعی به سمت ساحل گیسوم هست.

و اونحا بود که برای اولین بار توی حنگل قدم زدم. هرچند به خاطر احداث جاده ر.ی.د.ه بودن به جنگل به اون زیبایی ولی راه رفتن توی اون جنگل بارون خورده و سرسبز حس معرکه ای بود. با خودم عهد کردم حتما یه بار برای دیدن جنگلهای گرگان برم. جنگل های گرگان خیلی دوست دارم.

و البته مسیر اسالم به خلخال هم از بس گفتن قشنگه، دیدنش جزو آرزوهامه.


ساحل گیسوم خوب بود ولی نه به خوبی و تمیزی انزلی. امتیاز ویژه اش مسیر جنگلیش بود و سکوهای سیمانی که برای نشستن و چادر زدن کنار دریا تعبیه شده بود. 

گردنه حیران هم یکی از جاهایی بود که به خاطر تعریف هایی که شنیده بودم میل زیادی به دیدنش داشتم. خونواده خیلی از دیدنش لذت بردن به خصوص که تقریبا هم سطح ابرها بودیم ولی از نظر من فقط یه منظره معمولی بود. اینم از مضرات کوهنورد بودنه 😁


بعد از اردبیل یه سری هم به سرعین و چشمه های گرمش زدیم. بابا می گفت تصورم از چشمه آب گرم یه چاله بوده که قل قل از زمین می جوشه و دورشو حصار چوبی زدن و میشه دیدش عافل از این که داستان چیز دیگری ست😁

اینجا هم شنا بلد نبودنم خاری بود در چشمم. 

این که خیابونای سرعین به جای آسفالت، سنگ فرش بودن، بدجوری چشممو گرفت. خوشمان آمد و نمردیم و مایو ۵هزار تومانی هم دیدیم 😂😂

از سرعین رفتیم زنجان.

و حانم برایتان بگوید از حسینیه اعظم زنجان

خداییش دوست داشتم یه روزی تاسوعا و عاشورا اینجا رو می دیدم ولی همین طوری هم مو به تن من سیخ می کرد


ببخشید برعکس آپلود شده




و در پایان باید بگم گرما رو تو شهر خودم هم در مسیر رفت و هم مسیر برگشت به شدت حس کردم در حالی که همه جاهایی که رفتیم به خصوص زنجان و اردبیل فوق العاده خنک بود. من الان دوست دارم زنجانی باشم. نمیشه؟

و این هم حسن ختام



گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

پرده اول: 

ف اوایل دوران دانشجوییش عاشق میشه. کار به خواستگاری میرسه ولی پدر موافقت نمی کنه. اونم به یه دلیل کاملا نامربوط. مدتی با هم دوست می مونن اما در نهایت پسر می ره دنبال زندگیش و ف همچنان داره به زندگی لبخند می زنه. من چند سال بعد از پشت سر گذاشتن این بحران دیدمش. از من کوچکتره و شدیدا بهش غبطه می خورم چون با هیچی خوشحاله. 

غم دنیا رو نمی خوره با وجودی که وضعش به مراتب خیلی بدتر از منه.

آرامش خاصی داره و برخلاف من که در برابر ناملایمات بدجوری تند میشم بسیار آرامه و همین آرامشش و تواناییش برای حرف زدن برگ برنده شه.

یه روز ازش پرسیدم: پدرتو بخشیدی؟

گفت: آره. اوایل خیلی ازش متنفر بودم. نمی تونستم ببینمش. اما وقتی فهمیدم پسره الان از پس یه زندگی به خوبی برنمیاد حالم بهتره. جالبش اینه بعد از من پدرم با ازدواج خواهرم و پسرعمه ام که دوازده سال منتظر رضایت خونواده ما بودن راضی شد و من به تبع باید بیشتر ازش متنفر میشدم. گاهی فکر می کنم اگه ما با هم ازدواج کرده بودیم احتمالا می تونستیم یه زندگی موفق داشته باشیم.

پرده دوم:

ن توی یه خانواده متوسط الدرآمد زندگی می کنه. کارشناسی شو که گرفت پدرش فوت کرد. برای فرار از وضعیت ت.خ.م.ی.ش و جلوگیری از افسردگی حاد و بهبود شرایطش دوباره شروع کرد به درس خوندن و این بار توی آزمون ارشد رتبه ۳۰ رو تصاحب کرد. و بعدش می دونین چی شد؟ 

خونواده اش اجازه ندادن بره!

خواهر نون ده سال پیش جزو رتبه های برتر بود و به راحتی تو رشته حقوق پذیرفته میشد اما فقط چون باید به یه شهر دیگه می رفت و خونواده قبول نمی کردن به ادبیات رضایت داد و مدت هاست داره با چندرغاز پول حاصل از تدریس تو نهضت سواد آموزی روزگار میگذرونه!

نمی دونم درک می کنین یا نه اما یکی از فاجعه های زندگی هرکسی اینه که از چیزی یا کسی که دوستش داره جداش کنن. 

قبلا به نون که زنگ می زدم جزو واژه "بی خیال" حرفی نداشتم بهش بگم. الان که درکش می کنم فقط می تونم سکوت کنم و بی صدا به حال عقب ماندگی جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم اشک بریزم.

بعضی چیزها ارتباطی با قسمت ندارن و چیزی جز جهل نیستن. جهل ناشی از تعصب

تعصب ناشی از برداشت غلط از دین

دینی که خودش داره میگه سخت نگیرین

پرده سوم:

بچه های گروه رفتن دماوند. دیروز رفتن. و من یه هفته اس انگار یه چیزی گم کردم. عینهو مرغ سرکنده که کله شو جدا کردن و بال بال می زنه!

صرفا نرفتن به دماوند و جاماندن از گروه باعث القای حس ناامیدی بهم نشده. چیزی که داره نابودم می کنه اینه: مردها هنوزم فکر می کنن مالک زن ها و دخترانشون هستن.

تا امروز درک نمی کردم فمنیسم ها چرا و برای چی دارن مبارزه می کنن اما الان دارم می فهمم.

احساسم نسبت به مردها دقیقا مثل احساسیه که شخصیت های کتاب هری پاتر به دیوانه سازها داشتن‌. کسانی که به هر دلیلی با یک بوسه تمام شادی وجودت رو می مکن. فقط کافیه بهت شک کنن با احساس کنن خیلی خوشحالی و زیادی داری پیشرفت می کنن. 

از شنیدن جمله قسمت نبود متنفرم.

ف می تونست به مرد مورد علاقه اش برسه و الان احتمالا داشت برای دختر و یا پسرش مادری می کرد و تلاش می کرد با همسرش پیشرفت کنه نه این که به چندرغاز حقوق و جر و بحث های رییس ابله ام قناعت کنه!

ن و خواهرش می تونستن تحصیلات بهتر و به تبع موقعیت های بهتری برای زندگی داشته باشن...

من می تونستم الان در دامنه دماوند باشم اگه ....

اینا و صدها مورد دیگه ربطی به قسمت ندارن...جهل محض هستند

جاهل نباشید


گمـــــــشده :)
۲۰مرداد


از زمانی که یادم می آید کوه ها برای من پر از سرِّ نهفته بودند.  از جاده که رد می شدیم با حسرت نگاهشان می کردم و عمیقا می خواستم بدانم آن بالا چه خبر است!

هر جا که اطراق می کردیم تا بقیه سرگرم می شدند، من از دامنه تپه ی کناری بالا می رفتم، انقدر می رفتم تا با داد و فریاد و تهدید مجبور به پایین آمدنم کنند . هربار برای ترساندنم دست گریبان یک چیز می شدند: سگ ها و خرس ها و مار ها، دزد های احتمالی اسلحه به دست که در کوه مخفی شده اند و منتظر طعمه هستند، قاتل های زنجیره ای که بعد از کشتن چند نفر الان در کوه پنهان شده اند و از کشتن یک دختر تنها هم ابایی ندارند.

اما راستش همه این ها به نظرم خنده دار می آمد. تنها چیزی هم که باعث پایین آمدنم از نیمه راه بود نگاه سنگین و نگران پدر بود و لاغیر. اما باز هم در اخر هفته ی بعد که پدر جان کنار تپه ای یا کوهی اطراق می کرد، تا چشمشان را دور می دیدم می زدم به دامن کوه، تا پدر به خودش بیاید و اخم ها را در هم فرو کند من به نیمه راه می رسیدم. 

شاید آن روزها که با حسرت به قله ها چشم می دوختم و در اولین فرصت نفس نفس زنان خود را به دامنه شان می رساندم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بتوانم بر بلندای همان قله ها بایستم و اطراف را ببینم. اصلا خوابش را هم نمی دیدم که روزی بر بلندای بام ایران قدم بزنم و بخندم. یا نگاه های اشک آلودم به پرآو از خیابان های شهر به نظاره کردن شهر از فراز پرآو برسد.

این روزها افکار زیادی به ذهنم هجوم می آورند اما می دانم روزی فرا می رسد که آرزوهای الانم داشته های فردایم خواهند بود فقط باید صبور باشم. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می افتد.


گمـــــــشده :)
۲۷خرداد
کوهستان پراو چند قله معروف داره که بلندترین اونا درواقع اسمش "شیخ علی خان" هست اما همه جا به اسم پرآو میشناسنش. در همسایه گی شیخ علی خان قله ای داریم به اسم نمازگاه. از نوک قله پراو به سمت چپ که نگاه می کنی نمازگاه دیده میشه. فاصله شون خیلی نزدیک به همه. طوری که از پناهگاه پراو میشه به نمازگاه هم صعود کرد. و مسیر صعودشون تقریبا مشترکه. سمت چپ نمازگاه هم با فاصله نسبتا کمی قله شاودالان قرار گرفته.
دیروز به نیت صعود به نمازگاه پرآو ساعت ۴صبح از خونه بیرون زدم. زود رفتیم که به بازی فوتبال ایران و مراکش هم برسیم. حتی فاطمه می خواست به عروسی که شب دعوت بود برسه. امین (پدر تهمتن)با ۱۴ کیلو اضافه وزن و بعد از ۳ ماه دوباره داشت باهامون کوه میومد. با وزن ۱۱۷ کیلو!
این بار از مسیر پنج پله بالا رفتیم. توی سنگ نوردی مشکل دارم. حس می کنم باید دست و پاهامو مثل فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی بزارم تو دستگاه شکلات کشی بلکه کمی کش بیام. نمی فهمم چرا فاصله بین حلقه ها توی سنگ نوردی انقدر دور از همه.
به هرحال ۸صبح چشمه دوزری بودیم و یه صبحانه مفصل خوردیم. مطمئن بودم تا ۳ و ۴بعدازطهر خبری از غذا نیست. با یه گروه تهرانی برخورد کردیم که شب رو تو پناهگاه پراو خوابیده بودن و شاکی بودن که چرا پناهگاه یه پریز برای خاموش کردن لامپ نداره!
این که وظیفه کوهنوردای همون شهره که مناهگاه شون رو آباد کنن.
اعتراض شون به جا بود و برای خودمم سوال شد. از امین پرسیدم که واقعا چرا؟
جواب خوبی داد. اما از طاقت این متن خارجه. 
از کنار خرسنگ (یه سنگ بزرگ که اوایل دشت و نزدیک چشمه اس) رفتیم سمت قله.
اوایل شیب خیلی زیاد نبود. اما کم کم داشت سخت میشد. معین می گفت اگه به فلان ارتفاع برسیم کارمون راحت میشه و دیگه مشکلی نداریم.
با یه مسیر شن اسکی مواجه شدیم با شیب خیلی زیاد. هر قدم که به جلو برمی داشتی نیم قدم به عقب برمی گشتی. اما بالاخره تموم شد. مثلا قسمت سخت مسیر تموم شده بود اما حالا تازه یه کوه دیگه جلو رومون بود. 
شروع کردیم به بالا رفتن.
توی راه یه یخچال دیدیم. جالب بود برام. یه چاله خیلی بزرگ که برف داخلش بود توی اون گرما.
به خط الراس کوه دوم رسیدیم ولی یه کوه دیگه ام جلومون بود.
واقعا نمی دونم چند تا کوه رو پشت سر گذاشتیم ولی می دونم از لحظه شروعش تا رسیدن به قله سخت بود و جایی نبود که حس کنم سختی مسیر برام کم شده.
فقط سختی مسیر نبود که آزارمون می داد. 
مشکل اول آب بود. باید طوری آب مصرف می کردیم که تا ساعت ۷ غروب برامون کافی باشه( البته به خیال ما این طور بود)
مشکل دوم مسیر برگشت مون بود. هر اندازه به مسیری که طی می کردم،  بیشتر دقت می کردم،  بیشتر مطمئن می شدم که برگشت از این مسیر با همچین شیبی کار عاقلانه ای نیست.
ساعت ۱۲ ظهر بود.  ۳ساعت بود بی وقفه بالا میومدیم. 
از معین می پرسم: چقدر دیگه مونده؟
جوابش کاری کرد نابود شم: با سرعتی که ما داریم، حداقل ۳ ساعت
( با احتساب مسیر صبح میشد ۸ساعت خالص فقط صعود)
خانم اسماعیلی زانوش مشکل داشت نمی تونست سریع تر بیاد. امین سنگین بود و دور از جوانمردی بود که بیشتر از تلاشی که می کرد ازش توقع داشته باشیم.
ویدا عالی بود. نسبت به ۶ ماه پیش ۱۲ کیلو کم کرده بود و مثل اهو بالا می رفت. تمام این مدت در خفا با معین تمرین کرده بودن تا به ایده ال برسن. و الان برای ما حکم راهنما داشتن.
ساعت ۳ بعدازظهر به قله رسیدیم. فقط ما بودیم و ۲ تا عقاب و تعداد زیادی کفشدوزک. چون هوا دیر تاریک می شد بی خیال قانون برگشت قبل از ساعت ۲ شدیم. علاوه بر این مطمئن بودم همه داریم به این جمله فکر می کنیم: عمرا دیگه قدمی بعد از این به سمت این قله بردارم!
می خواستیم یک بار برای همیشه ببینیمش و پرونده شو ببندیم. 
قله و نزدیکی های اون پر از کفشدوزک بود. نمی دونم چرا ولی مثل مورچه فراوون بودن.
در واقع ما تنها کوهنوردان اون قسمت بودیم. به لصافه چند عقاب و کفشدوزک ها.


اگه روی تصویر زوم کنید پناهگاه پراو رو از فراز نمازگاه میبینین. 
اون تیکه برف رو تو عکس می بینید؟ اون هم میشه قله پرآو معروف.


همونجا نزدیک قله ناهار خوردیم.  ساعت ۴ بعدازظهر فرآیند برگشت شروع شد. 
قرار شد از مسیر خط الراس نمازگاه به شاودالان و از اونجا به سمت چشمه پونه و در نهایت کنار مینی بوس بریم.
مسیر خط الراس رو اولین بار بود می دیدم. هر قدر مناظر اطراف نمازگاه تو ذوقم زده بودن مسیر خط الراس و شاودالان مبهوتم کردن. زیبا بود و با ابهت. ترسناک بود و مهربان. نمی دونستم بترسم از این ابهت یا از دیدن این زیبایی لذت ببرم. سعی کردم بیشتر نگاه کنم تا عکاسی. راستش یه دوربین با کیفیت می خواست و یه عکاس ماهر. من فثط انثدری وقت داشتم که ببینم و ثبت کنم و لذت ببرم


بالاخره رسیدیم به جایی که یک ساعت با قله شاودالان فاصله داشت. و ساعت ۶ غروب بود و ما تازه در ارتفاع ۳۰۰۰بودیم.
امین می گفت: پاهام دیگه مثل وقتی شده که خانمی کفش پاشنه بلندشو بعد از یه عروسی پر فعالیت در میاره و می گه: پاهام دیگه جزیی از بدنم نیست!
هر کسی چند قلپ آب با احتیاط و اهسته  خورد و کمی آذوقه. دوباره شروع کردیم به برگشت.
از مسیرهای شن اسکی متنفرم. شاید چون هنوز خوب یاد نگرفتم چطور با اطمینان ازشون پایین بیام. بعد از دو ساعت راه رفتن توی یه مسیر شن اسکی رسیدیم به جایی که گندم هاش به اندازه قدِ من رشد کرده بودن.
یک ساعت تمام توی زمین هایی راه رفتیم که ارتفاع گندم هاش با قد من برابری می کرد. امین و نوید و معین حساسیت گرفتن و هر چند ثانیه یه بار عطسه می زدن.
نگاهم به فاطمه بود. انگار انرژی مضاعف گرفته باشه قدم هاشو محکم بر می داشت. اونم بعد از ۱۳ساعت پیاده روی!ته دلم تحسینش کردم. به نظرم واقعا کارش عالی بود. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوب عمل کنه. شگفت زده شدم.
ساعت ۹ شب بود. و ما ۳ ساعت دیگه راه پیش رومون داشتیم. ولی حداقل می دونستیم داریم کجا می ریم.
نتیجه بازی رو تلفنی پرسیدیم و کلی جیغ و هورا کشیدیم.
ساعت ده شب آخرین استراحت به خودمون دادیم و اخرین قطرات آب خورده شد. حتی به گوجه هم رحم نکردیم ولی برای این که کمی آب به بدنمون برسه با ولع می خوردیمش.
از ترس نیش عقرب جرات نشستن نداشتم.
و مدام خودمو سرزنش می کردم چرا دور اندیشی نکردم و چراغ پیشانی مو خونه جا گذاشتم. خوب یادمه دیشب موقع جمع کردن وسایل یه نگاه به هد لایت انداختم و به خودم گفتم زود می ریم که زود برگردیم دیگه. پس نمی برم.
۲ساعت دیگه مونده بود.
با احتیاط و آهسته می رفتیم. خانم اسماعیلی نمی تونست تند تر بره و راستش ما هم نمی تونستیم. اما این آهسته رفتن باعث شده بود که راه کِش بیاد. انگار هرچی می رفتیم راه درازتر می شد.
اون یه ساعت اخر دیگه جز صدای قدم ها و سکوت شب که با برخورد عصاهامون به سنگ ها شکسته می شد، صدای دیگه ای نبود. اعتراف می کنم دیگه خونسردی مو از دست داده بودم. خستگی و فشار عصبی و تشنگی داشت کار خودشو می کرد که بالاخره تموم شد.
۱۷ ساعت بعد از لحظه پیاده شدن از مینی بوس دوباره به جای اولمون رسیدیم. امین رفت تو نگهبانی و ازشون خواست بهمون آب بدن. انگار که دوباره زنده شده باشیم. 
ساعت ۱۲ و نیم شب سوار مینی بوس شدیم و یک و ده دقیقه خونه بودم.
یه دوش گرفتم و بعدش خوابیدم.
و الان دارم به این فکر می کنم که هر کس گفته پرآو یا همون شیخ علی خان سخته، خیلی گ....ه خورده. بیاد بره نمازگاه تا بفهمه سخت یعنی چی! خدا شاهده حتی دماوند هم در مقابلش برام هیچ شده.
راستش خودم یکی از کسانی بودم که باور داشتم سخت تر از پرآو نداریم. اما زهی خیال باطل که دست بالای دست زیاده.
الحمدالله همه سالم برگشتیم ولی دهانمان سرویس گشت😁
گمـــــــشده :)
۱۸تیر

قول داده بودم یک پست پراو شناسی بنویسم. الوعده وفا.

کوهستان پراو چندین قله داره که بلندترینِ اون ها قله شیخ علی خان یا همان پراو است.

ساعت 4 صبح از خونه زدم بیرون. 4 دقیقه پیاده روی داشتم تا رسیدن به مینی بوس. از دور که چراغ های روشنش رو دیدم دلم قرص شد. یعنی به شدت خوشحال شدم.من اولین مسافر بودم. سوار شدم و راه افتادیم.



تا همه رو سوار کنیم یه ساعتی طول کشید. از کرمانشاه تا جاده چالابه کمتر از 20 دقیقه راهه. به دوربرگردان نزدیک کارخانه ی سیمان که می رسیم دور می زنیم به سمت کرمانشاه. تابلوی چالابه کاملا مشخصه. کمی که توی جاده فرعی پیش می ریم به نقطه استارت صعور می رسیم.

ساعت 5 و نیم صعود ما شروع شد.

راه منتهی به پناهگاه روی سنگ ها علامت گذاری شده. البته انگار طرف حوصله نداشته به جای کشیدن فلش روی سنگ ها همین طوری رنگ سفید رو پاشیده روشون.

ما از راه معمول نرفتیم. راه جدید که محلی ها بیشتر از اون استفاده می کردن شیب کمتری داشت.

متاسفانه مسیر صعود طوریه که شما پشت به افتاب هستین و حضور کوه ها هم مانع از دیدن طلوع آفتاب می شه.

ساعت 7 صبح به جایی رسیدیم که منظره مقابلمون تصویر زیر بود:

دشت دوزَری

سیاه چادر ها رو می بینید؟

این دشت به علت چشمه آب 4فصلش محل مناسبی برای سیاه چادرهاست. متاسفانه فرصت نشد از چشمه عکس بگیرم.

ساعت 7 و نیم صبح کنار چشمه بودیم. بعد از یه آب گیری و استراحت نیم ساعته دوباره راه افتادیم.

مسیر مقابلمون بعد از گذر از دشت دو راه داشت. یک راه شن اسکی. و یک راه با شیب نسبتا زیاد. معمولا تا قسمتی از راه رو از مسیر شن اسکی می رن و با رسیدن به راه مالرو به سمت راست متمایل می شن. اما خب اگه توانایی حرکت روی شن اسکی رو دارین، مسیرش کوتاه تره.

ما از مسیر مالرو صعود رو ادامه دادیم تا به غار یک شبه رسیدیم.


جای جالبی بود. کف غار رو تخت بود و مناسب برای شب مانی و در امان ماندن از سرمای زمستان.

الی جانمان مدت زیادیه که دندون درد داره. منم به طور اتفاقی فهمیدم که گیاه «تشنه داری» برای عفونت موثره. و توی ارتفاعات پراو هم تا دلتون بخواد از این گیاه می بینید. دو تا کیسه برنج رو پر کردم.:دی

ساعت ده صبح رسیدیم به «خسته نباشید1»

رسیدن به این جا یعنی یک سوم خیلی سخت مسیر طی شده. بیشتر هم حتی.

یه سنگ بزرگ اونجا هست که در سایه اش صبحانه خوردیم. اون قسمتی که توی عکس با فلش مشخص شده معروف به مسیر زمستونیه. یعنی چون تمام مسیر شن اسکیه و اطرافش دره و پرتگاه نیست برای صعود زمستانه مسیر مناسبیه.

اما قسمت سمت چپ یک مسیر تقریبا مالرو هست معروف به بیولوژی. چون دو دانشجوی رشته ی بیولوژی توی این قسمت کشته شدن این اسمو روش گذاشتن. بیولوژی دره و پرتگاه داره برای همین ممکنه توی زمستون خطرناک باشه. اما برای فصل های بی برف سال یه مسیر عالیه. زمان لازم گذشتن از بیولوژی و رسیدن به پناهگاه پرآو حدودا 50 دقیقه زمان می بره.

مسیر بیولوژی توی تصویر با فلش مشخص شده


اینم از پناهگاه. پناهگاه پرآو خیلی خوب و تمیزه. تنها بدیش اینه که اب نداره. تنها چشمه اون اطراف همون چشمه دوزریه. که از پناهگاه سه ساعت فاصله داره.

ساعت ده دقیقه به دوازده پناهگاه بودیم.

ساعت دوازده و نیم به سمت قله حرکت کردیم. و یک ساعت بعد قله بودیم.شیب منتهی به قله نسبتا زیاده و در بعضی جاها دست به سنگ هم هست. اما ارزشش رو داره. توی زمستون باید یه مسر مستقیم رو برای رسیدن به قله طی کنید.

دهانه غار پرآو رو می شد در حین صعود دید.


این هم گیاه بومادران. تا دلتون بخواد از اینا تو مسیر بود


دو تا عکس از داخل پناهگاه


مسیر برگشت حدودا 5 ساعت طول کشید

وقتی به چشمه رسیدیم همه حسابی هلاک بودیم. عشایر داشتن فعالیت روزانه شونو انجام می دادن. کلی پتو . ظرف شسته بودن

زندگی سختی دارن. خیلی سخت. اصلا دلم نمی خواد جاشون باشم.

کنار چشمه دو تا بچه مراقب الاغشون بودن تا مادرشون کارشون تموم بشه و دبه های اب رو با الاغ به چادر ببرن.


9 کنار مینی بوس بودیم و حدود 10 شب خونه بودم. و یه راست رفتم حموم.:دی


و در نهایت:


گمـــــــشده :)
۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

گمـــــــشده :)
۲۴آذر
چند روز است از بیکاری های اجباری سرکار استفاده می کنم و چند تا فایل صوتی قدیمی که در مورد طب سنتی از گوشه و کنار جمع آوری کردم، گوش می دهم.
یکی‌شان حدودا دو ساعت و نیم زمان می برد. مدرسش خیلی خوب همه چیز را توضیح می داد. برای تجویز نسخه برای تمام بیماری هایی که اسمشان را می آورد، اول یک توصیه می کرد:
حذف فرآورده های حیوانی و مشخصا لبنیات و تخم مرغ(به مدت 15 تا 40 روز)
حذف خوراکی های ممنوعه مثل قند و شکر و چای و روغن نباتی و هر چیزی که این مواد را دارد در خودش.
حذف فرآورده های صنعتی
و در انتهای این سه توصیه هم توضیح می دهد که حذف فرآورده های حیوانی برای یک مدت مشخص، بدن را مجبور می کند از زائدات خودش استفاده کند.
در کنار این ها به شدت توصیه می کرد از خوردن مرغ ماشینی پرهیز کنیم.
راستش از بس روی این موارد تاکید کرده، دلم نمی‌آمد به شام امشب که مرغ بود نگاه کنم. خوردم‌ها، ولی هر لقمه که می خوردم حس می کردم دارم سم به خوردِ خودم می دهم.
گذشته از این، از فکر این که یک روز مجبور باشم شکر و کیک و شیرینی مصرف نکنم چهار ستون بدنم می لرزد. اگر کسی بخواهد عذابم دهد، کافی‌ست از خوردن شیرینی و کاپ کیک و این چیزهای خوشمزه محرومم کند.
ظلم است به خدا.

+ جناب میرزا لطف کردن متن را ویرایش نمودن. اینجانب هم متن ویرایش شده ی ایشان را جایگزین کردم. باشد که یاد بگیریم این گونه بنویسیم.

سخته خدایی

:|


گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۲۴شهریور

چند وقته حوصله بیرون رفتن ندارم.

آن تایم از سرکار برمی گردم. می خوابم. کمی اینترنت. سریال «دربرابرآینده» رو می بینم. بساط شام رو حاضر می کنم. سریال کره ای شبکه 3 رو در معیت خونواده میبینم. جودی آبوت رو در معیت برادرجان می بینم. بعدش هم دوباره میام نت. و همزمان با وب خوانی دورهمی یا خندوانه رو هم می بینم.

حدود 1 تا 2 شب هم می خوابم.

امروز حس هیچ کدوم اینا نبود. خوابمم نمی برد. مثل خیلی های دیگه وقتایی که فکرم مشغول باشه دیگه خواب از سرم می پره.

یاد انیمیشن inside outافتادم که از فرصتی استفاده می کرد تا خودشو شاد کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم. که چه فرقی داره شاد باشی یا یک گوشه نشسته باشی زل بزنی به روبرو. در هر حالت باید زمان بگذره تا همه چیز حل بشه.

ولی با خیره شدن به روبرو و در حالت بهتر سقف اتاقم هم چیزی حل نمی شد. یاد فیلم های الی جوون افتادم. خواستم از بین آرشیوش یه فیلم انتخاب کنه که ببینم.

با وسواس زیاد یکی رو انتخاب کرد. در برابرش من با اکراه قبول کردم. مدام بین حرف هاش می گفت این فیلم مختص خودته.

به هرحال حوصله انجام کار دیگه ای نداشتم.

فیلمش فوق العاده نبود ولی حال منو خوب کرد. توی یکی از صحنه های اولیه «ترمینال» وقتی تام هنکس به اصطلاح خودمون از اینجا رونده و از اونجا هم مونده می شه و نه راه پس داره و نه راه پیش، برای استراحتش با صندلی های سالن یه تخت درست می کنه و برق سالن ترمینال رو قطع می کنه و می خوابه.

یه لحظه خودمو توی شرایط اون فرض کردم. در اون شرایط حتما مدت زیادی گریه می کردم. بعد مدت زیاد تری به یک جا خیره می شدم. بعد دوباره گریه می کردم و بعد همونجا رو زمین ساکمو زیر سرم میذاشتم و می خوابیدم.


گمـــــــشده :)