بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۴ مطلب با موضوع «برای روزهای آینده باید یادم باشد.» ثبت شده است

۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

گمـــــــشده :)
۲۴آذر
چند روز است از بیکاری های اجباری سرکار استفاده می کنم و چند تا فایل صوتی قدیمی که در مورد طب سنتی از گوشه و کنار جمع آوری کردم، گوش می دهم.
یکی‌شان حدودا دو ساعت و نیم زمان می برد. مدرسش خیلی خوب همه چیز را توضیح می داد. برای تجویز نسخه برای تمام بیماری هایی که اسمشان را می آورد، اول یک توصیه می کرد:
حذف فرآورده های حیوانی و مشخصا لبنیات و تخم مرغ(به مدت 15 تا 40 روز)
حذف خوراکی های ممنوعه مثل قند و شکر و چای و روغن نباتی و هر چیزی که این مواد را دارد در خودش.
حذف فرآورده های صنعتی
و در انتهای این سه توصیه هم توضیح می دهد که حذف فرآورده های حیوانی برای یک مدت مشخص، بدن را مجبور می کند از زائدات خودش استفاده کند.
در کنار این ها به شدت توصیه می کرد از خوردن مرغ ماشینی پرهیز کنیم.
راستش از بس روی این موارد تاکید کرده، دلم نمی‌آمد به شام امشب که مرغ بود نگاه کنم. خوردم‌ها، ولی هر لقمه که می خوردم حس می کردم دارم سم به خوردِ خودم می دهم.
گذشته از این، از فکر این که یک روز مجبور باشم شکر و کیک و شیرینی مصرف نکنم چهار ستون بدنم می لرزد. اگر کسی بخواهد عذابم دهد، کافی‌ست از خوردن شیرینی و کاپ کیک و این چیزهای خوشمزه محرومم کند.
ظلم است به خدا.

+ جناب میرزا لطف کردن متن را ویرایش نمودن. اینجانب هم متن ویرایش شده ی ایشان را جایگزین کردم. باشد که یاد بگیریم این گونه بنویسیم.

سخته خدایی

:|


گمـــــــشده :)
۲۰آذر

1) این روزا سرم گرم خوندن کتاب هری پاتره. هری پاتر و قدیسان مرگ.

جلد اولشو تموم کردم و دارم جلد دومشو می خونم. خیال دارم کتاب که تموم شد دوباره و برای بار چندم فیلمشُ هم ببینم.

چرا؟

نمی دونم والا. دیدین گاهی آدم به صورت غریزی به یه چیزایی گیر می ده. منم صبر می کنم ببینم غریزه ام یا روحم یا هر چی که اسمش هست دلش چی می خواد بعد همون کارو انجام می دم.

جالبش اینه شدیدا حس می کنم کتاب رو هم قبلا خوندم. اونم کتاب الکترونیکیشُ و با کلی زحمت. اما مطمئن نیستم. یعنی یادم نمیاد خدایی.

دلیل این که این روزها کمتر نت میام همین کتابه.

از الان عزا گرفتم برای وقتی که کتاب تموم بشه چون روح یا غریزه یا حس ششم یا هر کوفتی که اسمش هست به شدت هوس کرده ارباب حلقه ها رو بخونم. و در نهایت سری کتاب های نغمه اتش و یخ. این اخری رو خیلی دوست دارم بخونم ولی متاسفانه خیلی گرونه. هر چند همون ارباب حلقه ها رو هم پیدا نکردم.

احتمالا در نهایت به گذروندن یه سیر مطالعاتی تاریخی رضایت بدم بلکه روح محترم دست از سر کچلم برداره و بزاره به زندگیم برسم.

2) جمعه یک روز رویایی و خیلی خوب بود. راستش حوصله ندارم توضیح بدم چون قبلا پستی مشابه همین رو اینجا نوشتم. از اونجایی که دارم به شدت به تکرار میفتم به نظرم بهتره مجموع و نتیجه اتفاقات رو بنویسم بلکه یه چیزیش هم به درد شما بخوره.

3) داشتم با همکارم صحبت می کردم. از ته دل گفت:« این که آدم کار کنه و ماحصل زحمتش در نهایت ماهی دو میلیون بشه اما کار، کارِ خودش باشه صد شرف داره به این که برای دیگری کار کنه و ماهی ده میلیون درآمد داشته باشه»

به همون اندازه که اون از ته قلبش این حرفو زد با تمام وجود حرفشو تایید می کنم.

من از اون دسته آدمایی هستم که ترجیح می دم بی خوابی ها و حرف شنیدن ها و زحمت هام برای کار خودم باشه نه دیگری.

باشد که نصیبمان شود.

4) پدرم دوست دارم. واقعا دوستش دارم. درکش می کنم. شدیدا هم درکش می کنم. چون خودم هم دختر بزرگ خونواده هستم و حس مادری نسبت به خواهر و برادرم به شدت در من قویه.

اما واقعا ترجیح می دم بعد از این که نصیحت هاشو کرد و حرف هاشو با فراغ بال زد. بعد از این که مطمئن شد تمام حرف هاشو شنیدم با لبخند یه گوشه بشینه و دعا کنه توی چاه نیفتم.

فهمیدن این که بچه ها باید راه خودشونو برن و زندگی خودشو بکنن واقعا اینقدر سخته؟

دعای خیر پدر خیلی گیراتر از نصیحت هاشه. به خدا راست می گم.

گمـــــــشده :)
۲۴شهریور

چند وقته حوصله بیرون رفتن ندارم.

آن تایم از سرکار برمی گردم. می خوابم. کمی اینترنت. سریال «دربرابرآینده» رو می بینم. بساط شام رو حاضر می کنم. سریال کره ای شبکه 3 رو در معیت خونواده میبینم. جودی آبوت رو در معیت برادرجان می بینم. بعدش هم دوباره میام نت. و همزمان با وب خوانی دورهمی یا خندوانه رو هم می بینم.

حدود 1 تا 2 شب هم می خوابم.

امروز حس هیچ کدوم اینا نبود. خوابمم نمی برد. مثل خیلی های دیگه وقتایی که فکرم مشغول باشه دیگه خواب از سرم می پره.

یاد انیمیشن inside outافتادم که از فرصتی استفاده می کرد تا خودشو شاد کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم. که چه فرقی داره شاد باشی یا یک گوشه نشسته باشی زل بزنی به روبرو. در هر حالت باید زمان بگذره تا همه چیز حل بشه.

ولی با خیره شدن به روبرو و در حالت بهتر سقف اتاقم هم چیزی حل نمی شد. یاد فیلم های الی جوون افتادم. خواستم از بین آرشیوش یه فیلم انتخاب کنه که ببینم.

با وسواس زیاد یکی رو انتخاب کرد. در برابرش من با اکراه قبول کردم. مدام بین حرف هاش می گفت این فیلم مختص خودته.

به هرحال حوصله انجام کار دیگه ای نداشتم.

فیلمش فوق العاده نبود ولی حال منو خوب کرد. توی یکی از صحنه های اولیه «ترمینال» وقتی تام هنکس به اصطلاح خودمون از اینجا رونده و از اونجا هم مونده می شه و نه راه پس داره و نه راه پیش، برای استراحتش با صندلی های سالن یه تخت درست می کنه و برق سالن ترمینال رو قطع می کنه و می خوابه.

یه لحظه خودمو توی شرایط اون فرض کردم. در اون شرایط حتما مدت زیادی گریه می کردم. بعد مدت زیاد تری به یک جا خیره می شدم. بعد دوباره گریه می کردم و بعد همونجا رو زمین ساکمو زیر سرم میذاشتم و می خوابیدم.


گمـــــــشده :)