بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۹آبان

مربی شنا از وقتی استارت رو آموزش داده داره زورشو می زنه من یاد بگیرم که با کله برم تو آب. ولی من می ترسم. همین که لبه استخر با عمق 1.2 به حالت استارت می ایستم وحشت برم می داره. قفل می کنم. انگار که رو یه نردبان با ارتفاع چند متر از زمین گیر کرده باشم. باورش نمیشد من کوه می رم. می گفت واقعا کوه می ری?

می گم اون زمینه بابا. روی یه زمین ششیب دار راه می رم. حالا رو قله هم قصد پریدن ندارم که بترسم. اینجا چون قصد پریدنه بلافاصله صحنه گیر افتادن رو نردبان میاد تو ذهنم و قفل می کنم.

تا دلتون بخواد هولم داد تو آب ولی فعلا که افاقه نکرده. خودم روده بر میشم از خنده. هیچ فرقی با یه منگول ندارم در اون حالت.

تازه مربی جان امروز می گفت نقطه ضعفتو پیدا کردم و دیگه ول کن نیست.

:-(

گمـــــــشده :)
۲۶آبان

پشت پیشخوان نشسته بودم و سریال game of thrones  می دیدم که وارد شد. با لبخند ملیحی سلام کرد. جوابشو دادم. هندزفری از گوشم بیرون آوردم. دکمه stop سریال لمس کردم و خیره شدم به صورتش اما برق چشماش نمی ذاشت یه نگاه کلی و گذرا بهش بندازم.

برای تغییر نام تلفن خونه شون اومده بود. به سختی چشم ازش برداشتم. لبخند ملیحش بی اختیار باعث می شد منم لبخند بزنم. فرم ها رو براش آوردم. تا اون فرم هاشو پر کنه مدارکشو گرفتم.

حین پر کردن فرم ها با همون لبخند دیوانه کننده اش سوال می پرسید. لعنتی... دوست داشتم خفه شه تا مجبور نشم چهره شو ببینم.

سوالا شو خیلی جدی جواب دادم. خنده ام گرفته بود ولی نمی خندیدم. فکر کنم فهمیده بود درگیر یه مبارزه درونی ام و  برای همین اون لبخند لعنتیش چسبیده بود به لب هاش.

با خودم گفتم. اینقدرا خوش شانس نیستم. صد در صد متاهله.

شناسنامه شو برداشتم که کپی کنم. حواسش نبود. منم صفحاتشو خوب نگاه کردم. مجرد بود!

دوباره شروع کرد به پرسیدن. این دفعه ملایم تر جواب دادم. وقتی داشت فرمشو پر می کرد بهش نگاه کردم.  اونقدری زیبا نبود که احساس کمبود کنم. اونقدرها هم قد بلند نبود که اعتماد به نفس مو بگیره.

سرشو بلند کرد و باز چشم تو چشم شدیم.

این لعنتی چرا نمی رفت. تو ذهنم تاریخ ها رو مرور کردم. صد درصد عاشق پیشگی هامو به پی ام اس ربط می دم. ولی این دفعه تاریخ ها بهم می گفتن ربطی به پی ام اس نداره.

ازش خوشم اومده بود. لبخندش، ارامش فوق العاده اش و برق چشم هاش به دلم نشست. شماره همراه ش توی فرم فرم ها نوشته شده بود. با خودم گفتم باید شماره شو بردام.

چند تا مشتری دیگه اومدن. کارشونو انجام دادم. سعی کردم ذهنم روی مردی که پشت شیشه پیشخوان نشسته بود متمرکز نباشه. چون شدیدا دلم می خواست بغلش کنم.

عجیب ترین حسی که تو برخورد اول با یه نفر داشتم.

مشتری ها رفتن.

کار مرد هم تموم شد. برگه ها رو با همون لبخند لعنتیش تحویلم داد. هزینه رو با خنده حساب کردم. کارت کشیدم. آخرین حرف ها در مورد تغییرنام تلفنش رد و بدل شد و رفت.

و من هم چنان تو کف لبخند و برق نگاهش بودم.

کارم که تموم شد درها رو بستم و اومدم خونه. برای الی جون تعریف کردم. تازه یادم افتاد شماره شو برنداشتم. 

با خودم گفتم بی خیال. اینم مثل بقیه. ادما میان و میرن. اگه اونم مثل من بود حتما بازم برمی گشت.

* عنوان شعری از شهریار 

شعرش خیلی دلنشین بود


گمـــــــشده :)
۲۵آبان

1. مدت ها بود به تمام اعتقاداتم شک کرده بودم. کم کم و دونه به دونه اعمالی رو که با باور کامل از دوره نوجوونی انجام می دادم, کنار گذاشتم. بدون هیچ عذاب وجدانی. راستش به عبث بودن کارم پی برده بودم اما هنوزم به درستی کارها و اعمالی که به نظرم عبث بودن, باور داشتم. یعنی مثلا دیگه عزاداری محرم برام معنایی نداشت اما اصل شو زیر سوال نمی بردم. برای همین امید داشتم روزی به باورهای قبل برگردم.

خونواده من شیعه نبودن برای همین یکی از آرزوهای بچگیم این بود خونوادگی با هم سحرهای ماه رمضون با هم سر سفره سحری بشینیم نه تنها و همه با هم روزه باشیم.

توی خواب هم نمی دیدم یک روز همه با هم دور سفره افطار نشسته باشیم.

هیئت رفتن که دیگه جزو محالات بود.

اولین باری که دادامونو بردم هیئت اینقدر برام شیرین بود که هر شبشو تو وبلاگ می نوشتم.

حرفم اینه الکی نماز خون نشدم که الکی کنارش بذارم. اون اوایل که فامیل فهمیده بودن من نماز می خونم, یکی از خاله ها از روی دلسوزی این طوری نصیحتم کرد: "نخون. دیدی پارسال روزه گرفتی آب جوش ریخت رو دستت و جاش برای همیشه مونده.عموتُ یادته? اونم نماز خون بود. آخرش هم جوونمرگ شد. تو ام مثل اون میشی. این چیزا به ما نمی سازه خاله جون"

اون موقع 15 سالم بود. نه اونقدری بچه بودم که حرف هاشو باور کنم نه اونقدری بزرگ بودم که نترسم. جای سوختگی رو هنوز هم دارم. بعدِ حرف خاله خیلی کتاب خوندم, تحقیق کردم, سوال پرسیدم. و در نهایت به جوابم رسیدم.

شاید دلیل رها کردن واقعیت هایی که با مطالعه به دست آوردم, ناکامی های کوچیک و بزرگم بود. تو این مدت بدون خوندن حتی یک کتاب و فقط با نگاه کردن به آدما خیلی چیزا فهمیدم که نمی تونم در قالب جمله بیانش کنم. اما با وجود دانسته های الانم دلم می خواست داشته های قبلم رو هم به دست بیارم. دنبال یه دلیل بودم. دلیلی که باورهای گذشته ام رو هم در کنار دانسته های الانم داشته باشم.

امروز به خاطر بارون یه کوهنوردی سبک داشتیم. می دونستم تمام مدت بالا رفتن بارون همراهی مون می کنه. هم پانچوی سبز فسفری که بین پانچوهای دوستام خیلی حرفه ای محسوب میشه, همراهم بود و هم بادگیر آبیِ مشتی که با پوشیدن هر کدوم خیس نمی شدم. باد نمیومد و هوا هم زیاد سرد نبود. هیچ کدومو نپوشیدم. چند تا از بچه ها چتر هم آورده بودن و اتفاقا خیلی به کارشون اومد ولی من بارونو ترجیح می دادم. هر چه بیشتر پیش می رفتیم, بارون هم شدید تر می شد و من خیس تر. اما مهم نبود. داشتم لذت می بردم. یکی از پسرا با نزدیک 2 متر قد و حدود 90 کیلو وزن آهسته میومد. می دونستم به خاطر هیکل بزرگش خجالت می کشه از یه دختر عقب بیفته. پشت سرش بودم. چند قدم راه می رفت و چند ثانیه می ایستاد. بارش بارون تبدیل به بارش برف شد. توی مه کامل بودیم و بچه ها رو نمی دیدم. به خاطر مه و لباس خیسم داشت, سردم می شد و پسر هم لاک پشت وار حرکت می کرد. نمی تونستم بهش ایراد بگیرم از طرفی چون نفر آخر بودم, نمی تونستم به کس دیگه ای بسپارمش و سریع تر برم تا سردم نشه. پس بی خیالش شدم. گذاشتم به حال خودش باشه و منم تو حال خودم بودم. اطرافمو نگاه می کردم.

مه...

بارون...

برف...

صدای برخود برفاب روی برگ ها

بیستون زا که توی مه غرق شده بود و بیستون که اصلا دیده نمی شد

درختان زالزالک و ونوشک که برگ های قرمز و زردشون اطراف شون ریخته بود

طعم تک زالزاک مونده روی درخت که چند لحظه پیش خورده بودم و تا عمر دارم فراموش نمی کنم

کوه ها و صخره های اطراف کم کم سفید پوش می شدن

جنگلی که در مقابلم بود به خاطر بارون زیبا تر از همیشه خودنمایی می کرد

آسمون و رقص ابرهاش

چکه چکه بارون و برفی که روی صورتم می ریخت و باعث شده بود به زحمت چشم هامو باز نگه دارم

سرمایی که دست هامو کرخت کرده بود

پسر داشت غر می زد که توی مه چطور راهو پیدا کنیم

من به این فکر می کردم که بالاخره دلیل مو پیدا کردم

2.می خواستم عکس های امروزو بذارم اما پشیمون شدم. قابل توصیف نبود. خودتون تصورش کنین


گمـــــــشده :)
۲۱آبان

۱. سریال داستان ندیمه اونقدر قشنگ و دلنشین بود برام که تو کمتر از یه هفته تمام ۲۳قسمتشو دیدم و بی صبرانه منتطرم فصل سومش از راه برسه. داستانش جوری منو به خلسه برده بود که تا چند روز نمی تونستم هیچ فیلمی ببینم. از ترس این که نکنه شاید روزی مجازات کتاب خوندن تو این مملکت هم قطع انگشتان دست باشه شروع کردم به کتاب خوندن. دست کم به وقتش کمتر احساس حسرت کنم. 

۲. مدت ها بود دلم می خواست کتاب نغمه آتش و یخ رو بخونم و بعد از اون فیلم game of thrones رو ببینم. بلکه تجربه شیرین هری پاتر و اون استرس و هیجانات دوباره برام تکرار بشه.

کتابشو دانلود کردم و حدود ۵۰ صفحه شو خوندم. با وجودی که با ترجمه های اینترنتی حال نمی کنم اما ترجمه سحر مشیری خیلی روان و دلنشینه. ولی کتابی که دستت بگیری و لمسش کنی یه چیز دیگه اس. از طرفی با سانسورهایی که شامل  ترجمه ها میشه اصلا حال نمی کنم.

احتمالا بی خیال کتاب بشم و فقط فیلمو ببینم.

۳. الی جون هر چند وقت یه بار میشینه برام حرف می زنه. از هر دری سخنی. دیروز داشت در مورد زبان فارسی و اثرات تغییرات زبان در گذر دوران صحبت می کرد. 

بعد از تموم شدن حرف هاش حس کردم یه استاد دانشگاه با حداقل ۲۰سال سابقه تحقیقاتی و مطالعاتی برام حرف زده. 

بهش می گم احساس می کنم نه نیازی به خوندن کتاب های دیگران دارم نه شنیدن سخنرانی های بزرگان. نه حتی اگاهی از وضع سیاسی کشور. فقط باید روزی یک ساعت یه گوشه بشینم و به حرف های تو گوش کنم. همین.

میگه وقتی فهمیدم تو دوره خاتمی نویسنده ها رو مُثلِه کردن دیگه امیدی به این مملکت ندارم.

۴. عمیقا حس می کنم برای پیشرفت و اموزش بیشتر باید این شهر رو ترک کنم. مانعی ندارم جز خودم. قدرت ریسک و پذیرش شرایط جدید برای من خیلی کم شده و ندام با افکارم در حال جنگم.


گمـــــــشده :)
۱۹آبان

۱. هر کدوم از شما ها با قلم تون و تجربیات تون می تونین یک ایده رو تو ذهن خواننده ایجاد کنین. ایده سفر، ایده کار، ایده مطالعه، ایده برای دیدن و دیده شدن، برای تحمل بهتر رنج هایی که داریم، ایده برای داشتن یه روز بهتر و خیلی چیزهای دیگه.

ممکنه اتفاقات زیادی دخیل باشند تا شما بتونین ایده تون رو به بار بنشونید و فقط یک پست ساده میسر نباشه اما من ایمان دارم کار اصلی رو همیشه اولیین جرقه انجام میده. اولین جرقه ای که حواس شما رو نسبت به یک موضوع خاص هوشیار می کنه و باعث میشه شما به اون موصوع فکر کنین و بسته به شرایط خودتون برای عملی کردنش تلاش کنین. 

عمیقا و با شادی تمام بابت تمام ایده هایی که توی ذهنم ثبت کردین، ازتون سپاسگزارم. با تمام وجودم ازتون تشکر می کنم. 

۲. چند سالی میشه با شروع پاییز شدیدا دلم می خواد توی یک باغ پاییزی قدم بزنم و از دیرن ترکیب رنگ ها ذوق کنم. و البته تا حد خفگی عکس بگیرم.

احتمالا می تونستم توی جاده پاوه همچین چیزی پیدا کنم. و پیدا کردم. و این برام خیلی ارزشمند بود. آنقدر که دوست دارم اینجا ثبتش کنم که شما هم ببینید.





به خاطر حجم بالای این عکس عذر می خوام.







شاهوی نازنین که اولین برف سال جدید رو تجربه می کرد.



رنگین کمان. اولین بیاری بود که یک رنگین کمان رو با قوس کامل می دیدم. اگه دقت کنین قوس کاملشو میبینین.


تقریبا همه عکس ها از الی جونه.

پاییز جنگل های بلوط هم زیباست ولی این همه رنگ نداره. پوشش غالب این اطراف بلوطه اما پاییزشون یه جورایی کدر و تیره اس. و اون حس زیبایی و غرق شدن تو رنگ ها رو بهت القا نمی کنه. اما پاوه همیشه یه چیز دیگه اس. هم طبیعتش هم مردمانش.

چند سال پیش توی دیار مادری یه باغ میوه واقعا پاییزی دیدیم. اما هیچ کس گوشی همراه ش نبود و عکس ها و تصاویرش توی ذهنم کاملا ثبت شده.

گمـــــــشده :)
۱۸آبان

چند روزی میشد که رفته بود تو لاک خودش و ازونجایی که اولین روز تعطیلات;کوهنوردی دلچسبی داشتم; دلم می خواست لب های الی جون هم به خنده باز بشه. یاد جاده میانراهان افتادم و تک درختی که دفعه پیش نتونستم عکسشو ثبت کنم. همین طور کوچه باغ هایی که می دونستم الی جون بادیدنش حالش جا میاد.

هوا ابری بود و در آستانه حرکت بودیم که بارون گرفت. رفتن مون به تاخیر افتاد و چون نزدیک ناهار بود خونواده برای رفتن به شک افتاد. حوصله بحث نداشتم. کاپشنمو برداشتم و با الی جون زدیم بیرون. بابا نمی تونست بفهمه تو لاک خود فتن الی جون چقدر می تونه خطرناک و سخت باشه. خطرناک برای خودش و سخت برای من. تصمیم داشتم ببرمش پارک کوهستان و داخل غار دواَشکَفت. هم نزدیک بود هم می تونستیم بدون خیس شدن از هوای بارونی لذت ببریم و شهر رو تماشا کنیم هرچند میانراهان یه چیز دیگه بود. هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که مامان زنگ زد. مثل این که بالاخره تصمیم به رفتن گرفتن. ما هم باهاشون رفتیم. تو فکر بودم که از قبرستان امام زاده دوباره از بیستون عکس بگیرم. توی هوای بارونی بیستون خیلی دلبرتر شده بود. ولی قبرستان پر از آدم هایی سیاه پوشی بود که برای تشییع یه بنده خدایی جمع شده بودن. پس بدون توقف به درخواست من رفتیم سمت جاده میانراهان. توی راه چشمم به غار آوه زا افتاد و عظمت و زیباییش. حیف که نمی تونستم به الی جون نشونش بدم.

توی جاده میانراهان بودیم و من اطراف رو با دقت نگاه می کردم تا جایی باب میل الی جون پیدا کنم و البته حواسم بود تک درختی که دفعه پیش دیده بودم رو پیدا کنم. از وقتی دکتر میم عکس تک درخت شو گذاشته دنبال تک درختی به همون زیبایی اما همین نزدیکی ها گشتم و با دیدنش خیلی ذوق کردم. کمی دورترر از جاده چند تا درخت چنار با برگ های زرد پاییزی خودنمایی می کردن.  چنارها توی زمینی با مساحت کم و با فاصله کمی از هم جنگل های کوچولویی بودن که با برگ های زردشون انگار صدات می زدن. قبل از این که دیر بشه و پدر جان به بهانه دور بودن رفتن رو به ایستادن ترجیه بده یه جاده خاکی کوچیک که به چنارهای دلبر منتهی می شد پیدا کردم و از پدر جان خواستم که نگه داره.

3تایی با هم رفتیم سمت چنارها. جاده خاکی باریکی که به خاطر بارون کمی گلی شده بود اما نه اونقدر که گل هاش به کفش هامون بچسبه. به آخر جاده رسیدیم. چیزی تا چنارها نمونده بود اما سر راه مون یه کانال سیمانی با عرضی حدودا یک متری داشتیم. یک واقعیت انکار ناپذیر در مورد من اینه که از ارتفاع می ترسم; به خصوص اگه ارتفاع رو ببینم. یک متر باشه یا صد متر فرقی نمی کنه!در هر حال منو می ترسونه. دیروز هم می ترسیدم از روی کانالی با عرض یک متر بپرم.مثلا حس می کردم ممکنه پام سر بخوره و با زانو بخورم به دیواره کانال:-I

می خواستم به امیرحسین بگم که بی خیال چنارها بشیم و ا روی کانال نپره که دیدم وروی من و اون سمت کانال داره بهم می خنده. یه نگاه به الی جون کردم که حالا دیگه داخل کانال بود و در حال تلاش برای بالا اومدن از دیواره ی اون طرفی کانال!

انگار همه از من شجاع تر بودن. منم در نهایت پریدم و بالاخره به چنارها رسیدیم.

درباره چنارها بهتره با عکس حرف بزنم.

ویدئوی ۱۵ ثانیه ای

اون صدایی که میشنوید، صدای بارون نیست. قطرات بارون روی برگ ها جمع شدن وقتی باد به برگ ها می خوره و قطره ها جابه جا  میشن  صدای بارون تداعی میشه.

 





 ادامه مسیر بالاخره تک درخت دیدم ولی نشد توقف کنیم. شاید دفعه بعدی.

شاید این سطور و عکس ها برای شما معنی ویژه ای نداشته باشن اما در پایان روز من به خودم افتخار کردم که صدای خنده هاشو میشنیدم و مجبورم می کرد به حرف های فیلسوفانه اش گوش بدم. عکس ها رو هم خودش گرفته😁

گمـــــــشده :)
۱۵آبان

1. تو استخر دیدمش. داشت به یه دختر نوجوون شنا آموزش می داد. قبلا از بچه های کوه خیلی تعریفشو شنیده بودم. می گفتن کوهنورد خوبیه و تنها خانمیه که از بین کسانی که می شناختن به هیمالیا رفته بود. توی همون سفر با همسر فعلیش آشنا می شه و به جای یه موهبت، خدا بهش  موهبتی دو قلو می ده. یه دختر و یه پسر. که طبق تعریف بقیه از دیوار راست هم بالا می رن.

داشت با مربی من در مورد بچه هاش حرف می زد که شناختمش. با ذوق گفتم: شما "ب" هستین؟

و همین استارت حرف زدن مون شد. می گفت هفته ای دو بار کوه می رفته و الان پاگیر بچه ها شده. از ذوق و شوقش رو قله ها می گفت و خاطراتش. و همسرش که کوهنورد و سنگ نورده. می گفت تنها دلیلش برای ازدواج با همسرش، کوهنوردی بوده و پایه داشتن برای کوه.

می گم خیلی عالیه که. منم تو همین فکرم و می خندم.

می گه: کجاش خوبه؟ 6 ماه بعد از ازدواجم باردار شدم و تا الان گیر بچه هام.

می گم مدرسه برن راحت می شین.

می گه به خدا از وقتی به دنیا اومدن بقیه همین حرفا رو می زنن. وقتی نوزاد بودن می گفتن به غذا خوردن بیفتن راحت می شی، به غذا خوردن افتادن، گفتن به راه بیفتن، راحت می شی! به راه رفتن افتادن که 3-4سالشون بشه راحت می شی! الان داره 5 سالشون می شه و شما داری می گی مدرسه برن راحت می شم. ولی من می دونم وقتی مادر می شی دیگه هیچ وقت راحت نمی شی!

این جمله آخرو با حرص و خنده گفت و من عمیقا حس کردم که دلش برای کوه تنگ شده.

2. رفتم آموزش شنا. سخت تر از چیزیه که فکرشو می کردم. از هوای توام با کولر استخر بدم میاد.:|

3. امروز داشتم فکر می کردم من 70 درصد ایرادات رفتاری خودمو می دونم اما چرا هیچ تلاشی برای برطرف کردن شون نمی کنم؟

:|

گمـــــــشده :)
۱۴آبان

رییس جدید برخلاف رییس قبلی زیادی معتقده. رییس قبلی می رفت به جای شمال زمین جنوبشو نقشه برداری می کرد، بعد می داد دست من، می گفت شمالشو برام بکش. :|

آخر کار هم یه چیزی تحویل کارفرما می دادیم که خودشم نمی فهمید چیه و برای این که ضایع نشه تایید می کرد و نصف پول می داد و باقیشو می خورد.

اما این یکی یه جوری معتقده که حالم داره به هم می خوره. چپ می ره راست میاد، میگه: ما داریم از همه دفاتر کمتر پول می گیریم. فلان سیمکارت رایتل همه جا الان 8 هزارتومنه و من دارم 5 تومن می دم.  سیمکارت همراه اول همه جا ده تومنه من 6 تومن می دم. همه جا تغییرنام تلفن ده تومنه و من دارم 8 تومن می گیرم.

خلاصه جونم براتون بگه امروز دیگه زدم به سیم آخر از بس پز این قیمت های پایینشو داد. بعد از این که پز دادنش تموم شد، گفتم: خب شما چرا مثل همه پول نمی گیرین؟

جواب می ده: واقعیتش نمی خوام از بازرس تذکر بخورم.

دیگه خیلی بیشتر حالم به هم خورد. 3تا کارمند داره و جدیدا علاوه بر من یه نیروی دیگه هم اضافه کرده و به هر کسی حداکثر ماهی 400 تومن می ده. من که بعداز ظهر هستم به خاطر تایم کاری کمتر مسلما حقوقم کمتره. یکی نیست بگه آخه ابله ما گناه داریم یا تو که از ترست زیر ریش های نیم تراشیده ات قایم شدی!

بیشتر حالم به هم خورد چون فکر می کردم به خاطر اعتقاد زیادشه این قدر رعایت حال مردم می کنه وگرنه دیگه یه بدبخت آسمان جل هم براش فرقی نمی کنه بابت تعویض سیمکارت 500 تومان پرداخت کنه یا 1000 تومان!

کسی هم که سقفی بالا سرشه و برای تغییر نام تلفن خونه اش میاد چه 8000تومان روی پیشخوان بزاره چه ده هزار تومان ناقابل.

به حال اونا فرقی نداره چون ارزش پول انقدر پایینه که این ارقام اصلا به حساب نمیان. اما همین ارقام ریز باعث می شه سود دفتر کمی بیشتر از قبل بشه و به تبع اون حداقل حقوق دختری که 3 ساله داره اینجا زحمت میکشه صد تومن بیشتر بشه و بزنه به یه زخمی. اصلا زخم نه بره برای خودش حال کنه. والا به قرآن

گمـــــــشده :)
۱۳آبان

چند وقت پیش محض تنوع با یه گروه تو رنج سنی خودم کوه رفتم. نشسته بودیم به حرف زدن. یعنی اونا حرف می زدن من گوش می دادم.  با شوق و ذوق از کوه هایی که رفته بودن حرف می زدن و چند تا دختر نازی هم که کنار من بودن با شور زیاد گوش می دادن و "وااااو" و "اووووه" و "چه خفن" می گفتن. پسرا هم انگار چه کار مهمی انجام دادن، بادی به غبغب نداشتشون مینداختن و با شور بیشتر از قله ها می گفتن.

خنده ام گرفته بود. اما سعی کردم منم خودمو حالا نه علاقه مند، حداقل تحسین کننده نشون بدم. به تجربه هایی که داشتم فکر کردم و با حرف های پسره مقایسه می کردم. یه جوری بودم که انگار پسرم داره از تجربیات مدرسه اش برام می گه.

واقعیتش اینه وضعیت الانم مثل وضعیت سوباسا تو فصل دوم کارتون فوتبالیست هاست. اونجایی که تمام رقباشو شکست داده اما هنوز نه می تونه از ژاپن بره و نه می تونه توی فوتبال حریفی برای خودش پیدا کنه.

حالا من دنبال حریف نمی گردم راستش. ذات کوهنوردی حریف طلب نیست. یه هم قدم و همراه پایه می خوام. که بدون نگرانی های کاری و خانوادگی روزهای تعطیلش رو با هم بزنیم به کوه و کوهستان های اطراف مون رو کشف کنیم تا زمانی که بتونیم ما هم از ژاپنی که توش گیر افتادیم بزنیم بیرون.

گروه خودمون خیلی وقته بی رمق شده. برنامه گروه های دیگه رو چک می کنم یا انقدر پیشرفته ان که هر چند وقت یه بار از ژاپن شون می زنن بیرون یا انقدر بچه ان که با صعود پرآو تو یه روز و نیم و با شب مانی ذوق مرگ می شن. 

تلاش می کنم گروه خودمون دوباره دور هم جمع بشه اما تا حدی ممکن نیست. "و" و "م" نامزدی شونو به هم زدن. نوید کوچیکه به رسم دوستی توی گروه های دیگه با "و" همراهه. "س" توی دماوند از برخورد بقیه ناراحت شده و دیگه با ما کوه نمیاد. عمو زانوش آسیب دیده و تا اطلاع ثانوی ترک کوه کرده. "افی" بیشتر تو فکر برنامه های گلگشتیه تا کوه. 

"م" که به قول خودش ارتش تک نفره اس و گاها با دوستاش می ره و چون محدودیتی نداره دنبال کشف جاهای جدیده.

امین هم که از وقتی کوچولوش به دنیا اومده کلا بی خیال کوه شده البته منم کوچولو می داشتم بی خیال کوه بودم والا.

خلاصه نمی خوام امسال زمستون داغ کوه رفتن حسابی رو دلم بمونم. آدرنالین می خوام. هیجان زیاد تا چند ثانیه قبل از آسیب یا مرگ


گمـــــــشده :)
۰۶آبان

۱. تو دفتر نشسته بودم و سرگرم حساب کتاب. آخر وقت بود و منتظر سر دفتر بودم که جامونو عوض کنیم و برم خونه که یکهو در باز شد و سلام کرد.

سرمو بالا گرفتم و بعد از چند ثانیه حلاجی چهره اش تو ذهنم شناختمش. دکتر اختری استاد دروس آب دانشگاه بود. به محض شناختنش از ته دل لبخند زدم.از جام بلند شدم و از پشت باجه به سمتش حرکت کردم. چنان ذوق زده بودم که دکتر شوکه بود و فکر می کرد الانه که بیام بغلش کنم😂😂😂

ولی دو متر مونده به دکتر ایستادم و سلام و احوالپرسی مو که حین حرکت شروع کرده بودم ادامه بودم. خیلی ذوق کرده بودم از دیدنش و مطمئن بودم منو نمیشناسه و فقط از روی ادب داره تحویل می گیره و نهایت میگه یکی از دانشجوهامه.

کارشو انجام دادم و موقع رفتن گفت: ایشالا دفتر خودت.

خندیدم.

با رفتنش یه عالمه احساسات متناقض بهم هجوم آورد. خنده و گریه با هم. اومدم خونه. برای الی جون تعریف کردم و نتونستم جلوی خنده ها و گریه هامو بگیرم. 

نمی دونم شاید دوست داشتم در جای بهتر و موفق تر ببینمش. یعنی راستش اصلا تو فکر دیدن استاد دانشگاهم نبودم ولی با دیدارش انگار به روزهای رویایی گذشته وصل شدم. من خاطرات رو چه خوب باشن چه بد، میفرستم تو زوایا و خفایای ذهنم. دنبال مرور خاطرات هم نیستم. اما دیدن یکباره اش باعث شد یاد روزهایی بیفتم که چقدر بلندپروازانه و ایده آل به آینده نگاه می کردم و الان با پوچی همه اون افکار مواجه شدم.

احتمالا میشم یکی از نمونه های عبرت آموز که سرکلاسش تعریف می کنه.

گمـــــــشده :)