بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۶مهر

یه گروه کوهنوردی جدید پیدا کردم که البته هنوز باهاشون نرفتم ولی خیلی تعریفشونو شنیدم. جمعه برنامه سنگ نوردی روی دیواره بیستون داشتن. وقتی لیدرشون گفت، اگه بخوام می تونم از دیواره بالا برم داشتم ذوق مرگ می شدم. هنوزم یادش میفتم ته دلم غنج می ره. خیلی دوست داشتم همراهشون باشم خصوصا که برای من هزینه ای نداشت ولی می دونستم باید بلوز و شلوار بپوشم و تنها دلیل نرفتنم همین بود.

روم نمیشه با بلوز و شلوار بگردم. تمام تمرکزمو می گیره. در صورتی که می دونم وقتی اون بالایی اون پایینیا سرشون گرمه و کاری با تو ندارن ولی بازم نتونستم. فکرشم می کردم می مردم از خجالت.

فعلا بی خیالش شدم..شاید بهتره از سالن شروع کنم ولی دلم می خواد سرمو بکوبونم تو دیوار. فرصت معرکه ای بود با هیجان زیاد و یه عالمه آدرنالین...اونم رایگان با یه استاد عالی🙄😥😭😭


گمـــــــشده :)
۲۵مهر

۱) ۱۵تیر بیکار شدم. خودم اومدم بیرون. دعوامون شد و منم دیگه از تحملم خارج بود و ول کردم. به همین راحتی. 

هنوز یه ماه حقوق به من بدهکاره ولی نه اون به روی خودش میاره و نه من چیزی می گم. اونایی که می گن حق گرفتنیه حتما تا حالا تحقیر نشدن. وقتی تحقیر بشی از جونتم میگذری چه برسه به پولت!

من دو ماه تمام به هر دری زدم. سعی کردم خوشحال باشم. فیلم می دیدم. کوه می رفتم. با الی جون بیشتر وقت می گذروندم. به دوستام رسیدگی می کردم. فوتبالیست ها می دیدم. ظرف میشستم. تا قبل از شکست فلسفی ناشی از نرفتن به دماوند هر روز بدون استثنا ورزش می کردم. خلاصه هرکاری می کردم اما کتاب نمی خوندم. 

هر روز صبح سایت های استخدامی رو چک می کردم و برای این که بتونم با پول کرایه ای که در طول هفته از خونواده می گیرم، کرایه کوه آخر هفته رو جور کنم اکثرا مسیرهای مصاحبه رو پیاده گز می کردم یا این که چند تا مصاحبه رو مینداختم توی یه روز.

این وسط چند تا کار پیدا کردم. دوتاشون طرف ناجور بود به نظرم. وقتی احساس امنیت جنسی نداشته باشی نمی تونی کار کنی. پس بی خیالشون شدم.

برای دو کار دیگه هم پذیرفته شدم اما وقتی بهم زنگ زدن سفر بودم. یکیش شمال بودم و اون یکی علم کوه..و چه آهی از نهادم برای هر دوش بلند شد اما خب حتما خیری درش بوده.

این وسط روز به روز یاس فلسفی شدیدی سراغم میومد. اگهی ها افتضاح بودن. من با ماهی ۳۵۰تومن اونم سه سال پیش سر کار رفتم ولی آگهی هایی که می دیدم پایه حقوق رو گذاشته بودن ۳۰۰ تومن. واقعا نمی دونستم چیکار کنم. کار از خنده و گریه گذشته. 

بالاخره یکی قبول کرد براش کار کنم..با یکی از همون حقوق های ناپلئونی. منتها ساعت کارش کم بود و تایم بعدازظهر.

خوشحال بودم که بالاخره در حد کرایه کوه و پرداخت قرض هام یه کار پیدا کردم. می تونستم به آموزش و به قول پویا ودایع به توسعه فردی فکر کنم هرچند نمی دونم چطوری اما به هر حال به من امید می داد.

دو هفته اس مشغول شدم. صبح ها می رم یاد می گیرم و بعدازظهرا می رم کار می کنم. دیروز از روی بد شانسی یه مشنری ناجور به پستم خورد اونم در حضور رییس.

خلاصه شرایط خوب نبود و همونجا تذکرشو شنیدم.

صبح روز بعد اولین کاری که کرد این بود: در حضور جمع دوباره تذکر داد با وجود دو همکار دیگه.

واقعیتشو بخواین من دیگه آدم ۳ سال پیش نیستم. دیگه صبور نیستم. تحمل دستور شنیدن ندارم.

به طرفه العینی بدون هیچ خجالتی اشکم در میاد. درست مثل سکانس آخر فیلم روح که شخصیت زن داستان با دیدن روح شوهرش عین ابر بهار گریه می کرد. با این تفاوت که گریه های من عصبی ان با لرزش بدن همراه ان. قابل کنترل نیست برام. باید حتما گریه کنم تا لرزش بدنم بخوابه و اشک هام زمانی بند میاد که حرفمو بزنم.

دیگه نمی تونم تو خودم نگه دارم و بگم بی خیال ولش کن. مهم نیست. 

چرا مهمه. منم آدمم. احساس دارم. قرار نیست کیسه بوکس بقیه باشم.

ترسی از بروز احساساتم ندارم. مردی که بعد از ۶۰ سال نمی دونه نباید جلوی جمع تذکر بده باید به روش آورد.

تنفر خاصی از مردها پیدا کردم که حتی در حد یه سلام خشک و خالی هم نمی تونم به روشون بخندم.

همه اینا رو به الی جون می گم، می گم حس می کنم دیگه واقعا خیلی حساس شدم و عصبی. این دز از حساسیت و حالت عصبی کمی برام عجیبه.

می گه تو عین کسی می مونی که روی تردمیل در حال دویدنه. می دوی و می جنگی ولی به چیزی که می خوای نمی رسی.

منم بالاخره یه روزی حق مو از این دنیا می گیرم. شاید هم گرفتم و خودم نمی دونم. شاید زندگیم همینه و باید باهاش بسازم. هر چی هست بالاخره یه روز تموم میشه ولی چیزی که برام مهمه اینه: وقتی به آخرش می رسم چیزی هم از روحم مونده؟

۲) دارم به حریر فکر می کنم و غلط های نگارشی که می تونه از متن من درلیاره😀

گمـــــــشده :)
۲۱مهر
هیچ وقت احساس خاصی از اتلاف و هدر رفتن استعدادهام نداشتم چون اساسا توانایی خاصی که بخوام برای نرسیدن بهش به زمین و زمان فحش بدم، نداشتم. اما مدت هاست وقتی می بینم استعداد ذاتی کسی که دوستش دارم و وقتی اشکشو می بینم دنیا برام تیره و تار میشه، در حال هدر رفتنه و دستم به جایی بند نیست قلبم درد می گیره و افکارم تاریک میشه حتی وقتی توی کوه و در یه هوای عالی دارم قدم می زنم.
بیستون فوق العاده اس. توی همه فصل ها عالیه
بیستون زا یه کوه کوچیک نرسیده به بیستون

و بیستون که داره از دور خودنمایی می کنه

درخت ونوشک که نمی دونم چرا میوه اش این شکلی شده بود.

گمـــــــشده :)
۱۸مهر

درست ورودی خیابون منتهی به محله مون چند تادصندلی و میز گذاشتن با یه کتابخونه با در شیشه ای و یه سری گل و گیاه و رنگ و لعاب. و البته یه نفرم گذاشتن مراقب کتابا باشه که کسی ندزده یا بارون که بارید به موقع در شیشه ای شو ببنده.

به خاطر وجود همچین مکانی خوشحال بودم. راستش احساس آدم بودن کردم. اما با دیدن اون نراقب نمی دونستم سرمو به کدوم دیوار بکوبم. 

به کتاب ها نگاهی انداختم خیلی جالب نبودن اما نفس کار عالی بود. میشد تجهیزش کرد.

گمـــــــشده :)
۱۵مهر

#تو اتوبوس نشسته بودم و در هر حالی که آهنگ Fernando از پلی لیست گوشیم پخش می شد بچه های کوچیک دبستانی رو می دیدم که از مدرسه ی تازه تعطیل شده شون بیرون میومدن. جلوی مدرسه غوغا بود. پدر و مادر ها و سرویس ها و دانش آموزا یه ازدحامی جلوی در مدرسه درست کرده بودن که آدمو یاد صف خرید جنس های کوپنی قدیم مینداخت. پسربچه ای با یونیفرم زرد و خط های قرمز دور آستین و یقه دست خواهر کوچیک ترشو گرفته بود و داشت برای مادرش حرف می زد. تو نگاهش یه حس "بزرگ شدم" خاصی بود که شاید از برادر بزرگ بودنش نشات می گرفت هرچند از دید من خودشم یه جوجه بود. یه پسر بچه ی دیگه با یونیفرم قرمز خیلی سر خوش قدم برمی داشت و کوله اش با هر قدم، روی شونه هاش بازی می کرد.
اتوبوس توی ایستگاه ایستاد و یه دختر شاید کلاس هفتم با یونیفرم سورمه ای و کوله ای با طرح برگ های پاییزی، همراه مادرش سوار شد.
از اتوبوس پیاده شدم. رفتم سمت خونه. یه دختر کلاس اول درست جلوی من از مینی بوس پیاده شد. بدون این که در سرویسو ببنده، رفت زنگ در خونه شونو بزنه. صدای اعتراض راننده بلند شد
که آهای درو ببند!
به سمت در رفتم که ببندمش، راننده خم شده بود که درو ببنده. با هم بستیمش و دخترک با لب خندان و اندکی شرمنده از این که فراموش کرده درو ببنده نگاهم می کرد. بهش لبخندی زدم و راهمو ادامه دادم.
آهنگ we are young رو گوش می دادم و به این فکر می کردم چطور تونستم دوازده سال از عمرمو، از بهترین سال های عمرمو پشت میز و نیمکت ها بگذرونم در حالی که دارم به خزعبلات یه نفر گوش می دم و بدتر از اون دانشگاه هم برم.
و این بچه ها چطور می تونن روزی چند ساعت از عمرشونو تو مدرسه بگذرونن و بقیه بهشون دیکته کنن که فلان ساعت فلان کارو انجام بدن. و نتونن کارهای مورد علاقه شونو انجام بدن.
اصلا دلم نمی خواد به دورانی برگردم که توی مدرسه و دانشگاه سپری کردم. بیهوده ترین اوقات عمرم همون روزها بودن.
# دور هم نشسته بودیم داشت از خرید n تومنی خودش از طلا و خرید 3nتومنی پسرش از دلار پونزده هزار تومنی و خرید 2n تومنی دوستش از طلا صحبت می کرد و از سود چند میلیونی احتمالی شون می گفت و من چون لنگ n/1000 این مبلغ بودم و مدت هاست دارم ریاضت می کشم، دوست داشتم بزنم تو دهنش و دندوناشو خورد کنم ولی چون می دونستم ناراحت میشه فقط لبخند کمرنگی زدم.
در کل ملت هر دم بیلی داریم و واقعیت شو بخواین منم اگه n میلیون پول داشتم حتما می زدم تو کار طلا و دلار...اخ و پوف نکنید. شما هم اگه n میلیون داشتین وسوسه می شدین. سفره ی مفت و بی زحمتی پهن شده! چرا نباید n میلیون تونو به n×n میلیون تبدیل نکنید!
اگه میبینید یه عده طلا و دلار نمی خرن به خاطر درک بدیِ این کار نیست، پول ندارن که نمی خرن. و همون طور که گفتم منم اگه پول داشتم درصدی از پولمو طلا یا دلار می خریدم، به دو دلیل:
الف:هنوز درک نکردم که این خرید و فروش ها دقیقا چه کسانی رو بدبخت می کنه و تیشه به ریشه کدوم بخت برگشته ای می زنه!
ب: از اونجایی که وقتی تا این سن نتونستم گ...ه خاصی بخورم؛ در آینده هم اتفاق خاصی نخواهد افتاد و مسلما اگه یهو پول هنگفتی دستمو بگیره صد در صد از ترس برگشت به روزهای بد بی پولی به فکر افزایش پولم در کوتاه ترین زمان میفتم و بیست میلیون تومن پول ناچیزو تو یه تولیدی کوچیک سرمایه گذاری نمی کنم که شاید بگیره یا نگیره.
###برای برادر جان یه کتاب خریدم بعد از مدت ها. می دونستم کتاب به تنهایی راضیش نمی کنه برای همین یه پفک هم خریدم. اول پفک بهش دادم بعد رفتم تو اتاق. چند دقیقه بعد صداش زدم که بیاد. می گم: چشماتو ببند!
بعدش دستمو با کتاب زیر پتو نگه می دارم و با ذوق می گم: باز کن ..داداااااا
اون دادا رو هم خوب می کشم و البته باید بگم یه آوای صوتیه برای نشون دادن شدت ذوق و به معنی داداش نیست.
کتاب میگیره و تشکر می کنه. نگاهی بهش میندازه و میگه: فکر کردم بازم برام چیپس و پفک خریدی!😶
و من دلم می خواست کله مو بکوبونم تو دیوار. گاهی واقعا نمی دونم باید در مورد اخوی جان چه کنم🤔

ببخشید عکس بر عکس افتاده 

گمـــــــشده :)