بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۷خرداد
کوهستان پراو چند قله معروف داره که بلندترین اونا درواقع اسمش "شیخ علی خان" هست اما همه جا به اسم پرآو میشناسنش. در همسایه گی شیخ علی خان قله ای داریم به اسم نمازگاه. از نوک قله پراو به سمت چپ که نگاه می کنی نمازگاه دیده میشه. فاصله شون خیلی نزدیک به همه. طوری که از پناهگاه پراو میشه به نمازگاه هم صعود کرد. و مسیر صعودشون تقریبا مشترکه. سمت چپ نمازگاه هم با فاصله نسبتا کمی قله شاودالان قرار گرفته.
دیروز به نیت صعود به نمازگاه پرآو ساعت ۴صبح از خونه بیرون زدم. زود رفتیم که به بازی فوتبال ایران و مراکش هم برسیم. حتی فاطمه می خواست به عروسی که شب دعوت بود برسه. امین (پدر تهمتن)با ۱۴ کیلو اضافه وزن و بعد از ۳ ماه دوباره داشت باهامون کوه میومد. با وزن ۱۱۷ کیلو!
این بار از مسیر پنج پله بالا رفتیم. توی سنگ نوردی مشکل دارم. حس می کنم باید دست و پاهامو مثل فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی بزارم تو دستگاه شکلات کشی بلکه کمی کش بیام. نمی فهمم چرا فاصله بین حلقه ها توی سنگ نوردی انقدر دور از همه.
به هرحال ۸صبح چشمه دوزری بودیم و یه صبحانه مفصل خوردیم. مطمئن بودم تا ۳ و ۴بعدازطهر خبری از غذا نیست. با یه گروه تهرانی برخورد کردیم که شب رو تو پناهگاه پراو خوابیده بودن و شاکی بودن که چرا پناهگاه یه پریز برای خاموش کردن لامپ نداره!
این که وظیفه کوهنوردای همون شهره که مناهگاه شون رو آباد کنن.
اعتراض شون به جا بود و برای خودمم سوال شد. از امین پرسیدم که واقعا چرا؟
جواب خوبی داد. اما از طاقت این متن خارجه. 
از کنار خرسنگ (یه سنگ بزرگ که اوایل دشت و نزدیک چشمه اس) رفتیم سمت قله.
اوایل شیب خیلی زیاد نبود. اما کم کم داشت سخت میشد. معین می گفت اگه به فلان ارتفاع برسیم کارمون راحت میشه و دیگه مشکلی نداریم.
با یه مسیر شن اسکی مواجه شدیم با شیب خیلی زیاد. هر قدم که به جلو برمی داشتی نیم قدم به عقب برمی گشتی. اما بالاخره تموم شد. مثلا قسمت سخت مسیر تموم شده بود اما حالا تازه یه کوه دیگه جلو رومون بود. 
شروع کردیم به بالا رفتن.
توی راه یه یخچال دیدیم. جالب بود برام. یه چاله خیلی بزرگ که برف داخلش بود توی اون گرما.
به خط الراس کوه دوم رسیدیم ولی یه کوه دیگه ام جلومون بود.
واقعا نمی دونم چند تا کوه رو پشت سر گذاشتیم ولی می دونم از لحظه شروعش تا رسیدن به قله سخت بود و جایی نبود که حس کنم سختی مسیر برام کم شده.
فقط سختی مسیر نبود که آزارمون می داد. 
مشکل اول آب بود. باید طوری آب مصرف می کردیم که تا ساعت ۷ غروب برامون کافی باشه( البته به خیال ما این طور بود)
مشکل دوم مسیر برگشت مون بود. هر اندازه به مسیری که طی می کردم،  بیشتر دقت می کردم،  بیشتر مطمئن می شدم که برگشت از این مسیر با همچین شیبی کار عاقلانه ای نیست.
ساعت ۱۲ ظهر بود.  ۳ساعت بود بی وقفه بالا میومدیم. 
از معین می پرسم: چقدر دیگه مونده؟
جوابش کاری کرد نابود شم: با سرعتی که ما داریم، حداقل ۳ ساعت
( با احتساب مسیر صبح میشد ۸ساعت خالص فقط صعود)
خانم اسماعیلی زانوش مشکل داشت نمی تونست سریع تر بیاد. امین سنگین بود و دور از جوانمردی بود که بیشتر از تلاشی که می کرد ازش توقع داشته باشیم.
ویدا عالی بود. نسبت به ۶ ماه پیش ۱۲ کیلو کم کرده بود و مثل اهو بالا می رفت. تمام این مدت در خفا با معین تمرین کرده بودن تا به ایده ال برسن. و الان برای ما حکم راهنما داشتن.
ساعت ۳ بعدازظهر به قله رسیدیم. فقط ما بودیم و ۲ تا عقاب و تعداد زیادی کفشدوزک. چون هوا دیر تاریک می شد بی خیال قانون برگشت قبل از ساعت ۲ شدیم. علاوه بر این مطمئن بودم همه داریم به این جمله فکر می کنیم: عمرا دیگه قدمی بعد از این به سمت این قله بردارم!
می خواستیم یک بار برای همیشه ببینیمش و پرونده شو ببندیم. 
قله و نزدیکی های اون پر از کفشدوزک بود. نمی دونم چرا ولی مثل مورچه فراوون بودن.
در واقع ما تنها کوهنوردان اون قسمت بودیم. به لصافه چند عقاب و کفشدوزک ها.


اگه روی تصویر زوم کنید پناهگاه پراو رو از فراز نمازگاه میبینین. 
اون تیکه برف رو تو عکس می بینید؟ اون هم میشه قله پرآو معروف.


همونجا نزدیک قله ناهار خوردیم.  ساعت ۴ بعدازظهر فرآیند برگشت شروع شد. 
قرار شد از مسیر خط الراس نمازگاه به شاودالان و از اونجا به سمت چشمه پونه و در نهایت کنار مینی بوس بریم.
مسیر خط الراس رو اولین بار بود می دیدم. هر قدر مناظر اطراف نمازگاه تو ذوقم زده بودن مسیر خط الراس و شاودالان مبهوتم کردن. زیبا بود و با ابهت. ترسناک بود و مهربان. نمی دونستم بترسم از این ابهت یا از دیدن این زیبایی لذت ببرم. سعی کردم بیشتر نگاه کنم تا عکاسی. راستش یه دوربین با کیفیت می خواست و یه عکاس ماهر. من فثط انثدری وقت داشتم که ببینم و ثبت کنم و لذت ببرم


بالاخره رسیدیم به جایی که یک ساعت با قله شاودالان فاصله داشت. و ساعت ۶ غروب بود و ما تازه در ارتفاع ۳۰۰۰بودیم.
امین می گفت: پاهام دیگه مثل وقتی شده که خانمی کفش پاشنه بلندشو بعد از یه عروسی پر فعالیت در میاره و می گه: پاهام دیگه جزیی از بدنم نیست!
هر کسی چند قلپ آب با احتیاط و اهسته  خورد و کمی آذوقه. دوباره شروع کردیم به برگشت.
از مسیرهای شن اسکی متنفرم. شاید چون هنوز خوب یاد نگرفتم چطور با اطمینان ازشون پایین بیام. بعد از دو ساعت راه رفتن توی یه مسیر شن اسکی رسیدیم به جایی که گندم هاش به اندازه قدِ من رشد کرده بودن.
یک ساعت تمام توی زمین هایی راه رفتیم که ارتفاع گندم هاش با قد من برابری می کرد. امین و نوید و معین حساسیت گرفتن و هر چند ثانیه یه بار عطسه می زدن.
نگاهم به فاطمه بود. انگار انرژی مضاعف گرفته باشه قدم هاشو محکم بر می داشت. اونم بعد از ۱۳ساعت پیاده روی!ته دلم تحسینش کردم. به نظرم واقعا کارش عالی بود. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوب عمل کنه. شگفت زده شدم.
ساعت ۹ شب بود. و ما ۳ ساعت دیگه راه پیش رومون داشتیم. ولی حداقل می دونستیم داریم کجا می ریم.
نتیجه بازی رو تلفنی پرسیدیم و کلی جیغ و هورا کشیدیم.
ساعت ده شب آخرین استراحت به خودمون دادیم و اخرین قطرات آب خورده شد. حتی به گوجه هم رحم نکردیم ولی برای این که کمی آب به بدنمون برسه با ولع می خوردیمش.
از ترس نیش عقرب جرات نشستن نداشتم.
و مدام خودمو سرزنش می کردم چرا دور اندیشی نکردم و چراغ پیشانی مو خونه جا گذاشتم. خوب یادمه دیشب موقع جمع کردن وسایل یه نگاه به هد لایت انداختم و به خودم گفتم زود می ریم که زود برگردیم دیگه. پس نمی برم.
۲ساعت دیگه مونده بود.
با احتیاط و آهسته می رفتیم. خانم اسماعیلی نمی تونست تند تر بره و راستش ما هم نمی تونستیم. اما این آهسته رفتن باعث شده بود که راه کِش بیاد. انگار هرچی می رفتیم راه درازتر می شد.
اون یه ساعت اخر دیگه جز صدای قدم ها و سکوت شب که با برخورد عصاهامون به سنگ ها شکسته می شد، صدای دیگه ای نبود. اعتراف می کنم دیگه خونسردی مو از دست داده بودم. خستگی و فشار عصبی و تشنگی داشت کار خودشو می کرد که بالاخره تموم شد.
۱۷ ساعت بعد از لحظه پیاده شدن از مینی بوس دوباره به جای اولمون رسیدیم. امین رفت تو نگهبانی و ازشون خواست بهمون آب بدن. انگار که دوباره زنده شده باشیم. 
ساعت ۱۲ و نیم شب سوار مینی بوس شدیم و یک و ده دقیقه خونه بودم.
یه دوش گرفتم و بعدش خوابیدم.
و الان دارم به این فکر می کنم که هر کس گفته پرآو یا همون شیخ علی خان سخته، خیلی گ....ه خورده. بیاد بره نمازگاه تا بفهمه سخت یعنی چی! خدا شاهده حتی دماوند هم در مقابلش برام هیچ شده.
راستش خودم یکی از کسانی بودم که باور داشتم سخت تر از پرآو نداریم. اما زهی خیال باطل که دست بالای دست زیاده.
الحمدالله همه سالم برگشتیم ولی دهانمان سرویس گشت😁
گمـــــــشده :)
۲۳خرداد

بچه بودیم. یفنی راستش نسبت به الانمان بچه محسوب می شدیم. پشت سر من و در سمت مخالفم می نشست. طوری که وقتی بر می گشتم می توانستیم راحت باهم حرف بزنیم. نمی دانم راهنمایی بودیم یا دبیرستان. واقعا یادم نمی آید. از دو روز پیش دارم فکر می کنم راهنمایی بودیم یا دبیرستان؟

اما حتما دبیرستان بودیم. چون در دوره راهنمایی کنار هم می نشستیم و هم این که این قدرها توی فکر کادوی تولد نبودیم.

می دانست کتاب زیاد می خوانم. یک روز قبل از این که معلم وارد شود و مخ مان را تیلیت نماید به بهانه این که کتاب های چه نویسنده ای را بخواند کلی از من سوال پرسید. جواب همه را با ذوق دادم. می دانستم حاضر است برای ۵۰ نفر اشپزی کند ولی یک صفحه کتاب نخواند اما به رویش نیاوردم. تمام سوال هایش را جواب دادم. خلاصه این که اسم نویسنده محبوبم را از زیر زبانم بیرون کشید. 

معلم آمد. کلاس ساکت شد و درس شروع.

***

روز تولدم یک کتاب به من هدیه داد. از همان نویسنده محبوبم. می گفت پدرش وقتی روی جلد کتاب "چاپ هفتم" را دیده، تازه نسبت به خرید کتاب روی خوش نشان داده، چون به نظرش کتابی که ۷ بار تجدید چاپ شود حتما کتاب خوبی است.

به خاطر هدیه ام خیلی خوشحال بودم. با لذت می خواندمش. سطر به سطرش را با لذت می خواندم. 

داستانش بدجوری به مذاقم خوش آمد.

***

کتابخانه که خریدیم دنبال آن کتاب محبوبم گشتم. انا هرچه بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. دلم بدحوری هوای کتاب را کرده بود ولی نبود که نبود.

دیروز توی کتابفروشی گشت می زدم که چشمم به جمال زیبایش روشن شد. با همان طرح روی جلد. خریدمش. ۱۷هزارتومان ناقابل.

ان بین ها چشمم به کتاب تام هنکس هم افتاد. اما کتاب نوستالژیک خودم را برداشتم و بیرون آمدم.  

الان دارمش. چند صفحه اولش را با لذت خواندم. دلم نمی اید ادامه اش را بخوانم. می ترسم تمام شود. 

گمـــــــشده :)
۲۰خرداد

سلام. صبحتون بخیر 


این عکس هر قدر نگاه می کنم سیر نمی شم.

و خدایی که گندم زار را آفرید.😍



عکاسی از گل ها خیلی لذت بخشه.


گمـــــــشده :)
۱۰خرداد

۱)۸و نیم صبح اومد دفتر. فکر می کردم کارش دیروز درست شده ولی فقط ثبت نام اولیه انجام شده بود. رمز و مهر و امضای رییس داشتم. وارد سایت شدم. تا حالا مزایده شرکت نکرده بودم ولی به نظرم با مناقصه و استعلام فرقی نداشت. مزایده مورد نظرشو میدا کردم. ۶ میلیون و اندی ودیعه اش می شد. نقد همراهش بود. می خواست مستقیم به حساب مورد نظر مزایده وارد کنه اما خاطره حوبی از فیش بانکی نداشتم. گفتم بریزه حساب خودم الکترونیکی انتقال می دیم.

رفت بانک و برگشت. سیستمم مشکل داشت. توکن(امضای الکترونیکی) رییس رو شناسایی نمی کرد. سیستم رییس بود ولی رمز داشت. قبل چند بار به مشکل برخورده بودم ولی برای گرفتن رمز سیستمش حرفی نزدم. یه جوری گلیم خودمو از آب بیرون می کشیدم. کلا رییس به همه مشکوکه. شاید هم حق داره نمی دونم.

اما راهی نداشتم. یه ساعت وقت داشتم تا اسنادشو دانلود کنم. بهش پیام دادم و رمزو گرفتم.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت. توکن شناسایی شد. تمام مراحل درست بود. رفتم برای پرداخت.

اما یه شماره کارت توی قسمت پرداخت الکترونیکی به صورت پیش فرض ثبت شده بود و این یعنی پول باید توی اون کارت باشه.

حالا ساعت ۱۱و رب بود. دانلود اسناد بی خیال شدم. ثبت قیمت مزایده تا ۲ بعدازطهر وقت داشت.

رفتیم بانک. پول انتقال دادم به حساب شرکت.

همین که پول به حساب شرکت رفت از متصدی بانک پرسیدم: خانم حساب شرکت که شماره کارت نداره. این شماره کارت مجازیه. حالا من رمز دوم از کجا بیارم که پرداخت ثبت کنم؟

گفت: نمیشه رمز دوم بگیری چون اصلا کارتی وجود خارجی نداره.

مستاصل شدم. زنگ زدم به پشتیبانی ستاد( سایت مناقصات) مشکل شرح دادم. گفتن با حساب شخص حقیقی وارد بشم و شماره حساب جدید ثبت کنم. گفت انتقال که انجام دادم زنگ بزنم راهنماییم کنه.

. زنگ زدم به رییس. با هزار را تا قرآن و قسم پولو انتقال دادیم به حساب یه شخص حقیقی یعنی رییس. چون خودش حضور نداشت بانک سخت قبول کرد انتقال انجام بشه.

رفتم دفتر. نشستم پشت سیستم. همه مراحل رفتم رسیدم به پرداخت اما بازم نمیشد. شماره حساب جدید وارد کردم اما فعال نمی سد.

ساعت ۱۲ و نیم بود.زنگ زدم به پشتیبانی ستاد. از صبح بیشتر از ده بار زنگ زده بودم.

هرربار هم زنگ می زدم ۲نفر تو صف انتظار بودن و من حداقل پنج شش دقیقه منتظر می موندم. هر چی منتظر موندم وصل نشد. 

اقاهه عصبانی شد. خودش هم شماره ستاد گرفت. چند بار هم گرفت ولی همه اش وصل میشد به منشی تلفنی و منم همجنان در انتظار.

تعجب کردم جرا این طور شده. گوشیش رو بلندگو بود یه لحظه به حرف های منشی تلفنی گوش دادم. اه از نهادم بلند شد.

پشتیبانی ستاد تا ۱۲و نیم پاسخگو بود روزای پنجشنبه و امروزم پنجشنبه بود. 

یه نگاه بهش کردم مستاصل بود.

عقلم به جایی قد نمی داد. برای گرفتن پول باید رییس می بود و نبود.

رفتم چند تا کافی نت. به چند نفر زنگ زدم ولی هیچ کس نمی دونست. تمام درها بسته بود.

تمام مدتی که تو بانک و این ور اون ور در حال دوندگی بودیم با خودم می گفتم امروز میلاده. ماه رمضونه. حتما کارش راه میفته. ته دلم نگران نبودم.

ولی وقتی ساعت ۱شد و مطمئن بودم کافی نتی که ثبت شماره حساب برامون انجام داده بسته و دستم به جایی ام بند نیست، زنگ زدیم به آخرین تیری که توی کمان داشتیم. 

طرف اب پاکی ریخت روی دستم: خانم تو کرمانشاه کلا به تعداد انگشتان یه دست با این کار آشنان که اونم شما افتادی تو زمانی که الان تو این ساعت باید برم از تو خواب بعدازظهر بیدارشون کنم اونم اگه ادرسشونو داشته باشم.

گوشی رو قطع کردم. خیره شدم به صفحه. کمی باهاش ور رفتم. افاقه نمی کرد.

به جمله صبحم فکر کردم: مول بریزین به حساب الکترونیکی پرداخت می کنیم. 

مرده کلافه بود و مستاصل. 

منم درمانده.

تا ۱ و نیم نشست و رفت.

منم کارامو انجام دادم و اومدم خونه

اینو نوشتم که بگم..... نگفتنیه ...بی خیال

گمـــــــشده :)
۰۸خرداد

همیشه یادتون باشه کسی که بیشتر از همه ازتون تعریف می کنه و قربون صدقه تون می ره و دلش براتون آب می شه همون آدم اگه اشتباهی ازتون ببینه اولین نفریه که بدتر از بقیه زمین تون می زنه.

حواستون به این اصل مهم باشه.

به شدت بهش باور دارم و بارها مصداقشو دیدم.


گمـــــــشده :)
۰۷خرداد

کتاب رویای صعود برودپیک روایت اولین صعود تیم کارگران کشور به یک قله 8 هزار متری در تابستان سال 87 است. در کتاب ضمن شرح نحوه صعود و مشکلات پیش رو تجربیات جالبی هم مطرح شده. در قسمتی از مسیر سرپرست به همه ی اعضای تیم تاکید می کند که در صورت بروز مشکل در حین صعود خود فرد تصمیم گرفته و در کمپ بماند. چون هیچ کس تنها در مسیر رها نخواهد شد.

در حین صعود دو نفر از اعضای تیم 8 نفره به وضوح دچار مشکلات جسمی می شوند اما به صورتی که این مشکلات برای خودشان قابل تحمل بوده و فقط سرعت تیم را پایین می اورند. در کمپ دو یکی از این دو نفر از ادامه صعود انصراف می دهد و در کمپ می ماند. اما دیگری تا نزدیکی های قله تیم را همراهی می کند و در نهایت به دستور سرپرست و با همراهی دو نفر از اعضای تیم به در حالی که به قله فرعی برودپیک رسیده به کمپ بازگردانده می شود. در انتهای صعود موفقیت امیز که 4 نفر از 8 نفر موفق به انجام ان می شوند هرکس نقدو نظر خود را درباره برنامه مطرح می کند. خواندن  سخنان فرد بازگردانده شده و سرپرست در این مورد خالی از لطف نیست.

کامبیز بختیاری(عضو تیم و کسی که از قله فرعی به دستور سرپرست به کمپ بازگردانده می شود:)

در مورد مشکلی که در روز صعود نهایی بعد از کمپ 4 برای من پیش امد، توضیحی می دهم.چون اقای نجاریان(سرپرست) گفته بود:«بچه ها شما برسید کمپ 4 و بقیه اش با من» تصوری که داشتم این بود که خب من که تا کمپ 4 امده ام، پس به نحوی خود را به قله خواهم رساند و تیم هم به من کمک خواهد کرد. البته من شرایط خوبی نداشتم و این را هم خوب می دانستم.یک مرتبه اقای نجاریان گفت:آقای بختیاری شما دیگر بالا نیایید. خب این حرف کمی برایم سنگین بود. از ان طرف من مسئولیت تیمی هم داشتم.با خود می گفتم:« یعنی چی؟ چرا می گه برگرد؟یک ساعت و نیم به قله مانده بود. احساسم این بود که مشکلی ندارم اما سرپرست این کونه تشخیص داده بود. اما من فکر می کنم کار زیبا این بود که به من کمک میشد تا به قله برسم و این کار می توانست افتخار دیگری برای تیم باشد. من واقعا از حمید و مختار عذر می خواهم.اگر من مجبور به بازگشت نمی شدم شاید شما نیز در میان صعود کننده ها بودید. خیلی زیباست که آدم تا 8 هزار متری رفته باشد و وقتی سرپرست می گوید برگرد، از آن اطاعت کند.(قله فرعی برودپیک در ارتفاع 8هزار متری قرار دارد)

محمد حسن نجاریان(نویسنده کتاب و سرپرست تیم)

دوست عزیزم ما نماینده یک نفریا گروه خاصی نبودیم. بلکه ما نماینده کارگران کشور بودیم و نباید همه چیز را فدای یک نفر می کردیم. کامبیز عزیز! گفتی تا قله بیش از یک ساعت و نیم زمان نبود! کاش می گفتی بیش از شش ساعت. چون اگر من نیز مثل شما فکر می کردم الان اینجا کنار هم ننشسته بودیم. چند دلیل عمده که مرا بر آن داشت زیر قله فرعی برودپیک تصمیم بر بازگشت کامبیز با دو کوهنورد توامند بگیرم، این ها بود:

- در بعضی نقاط حساس و فنی مسیر صعود، طناب ثابت وجود نداشت.

-فردی همراه ما بود که قادر نبود از یومار و کارابینش درست استفاده کند.

-سطح هوشیاریش به مقدار قابل توجهی پایین آمده بود به طوری که حدود مسیر را تشخیص نمی داد.

-چیزی نمی خورد و نمی نوشید

-مسیر از قله فرعی به اصلی و از انجا برگشت به کمپ4 طولانی بود.

-نفرات فنی عمده در امداد نداشتم

تعدادی از این دلایل دقیقا همان عللی است که بنده و دوستانم در کمیسیون بررسی حوادث در ایران بارها شاهد آن بودیم که متاسفانه جان تعدادی از همنوردان خوبمان را گرفت و من حاضر به تکرار خطای دیگران نبودم. آقای بهتیاری این که می گویید این کار می توانست به یک پیروزی مضاعف تیمی تبدیل شود، نه نمی شد. زیرا این یک موفقیت نبود. واقعیت تلخی بود که ای کاش عمیق تر به آن نگاه می کردیم. من از رحیمی ممنونم که به موقع و بدون این که سربار تیم شود، تصمیم منطقی گرفت و برگشت. چون بدون قله برگشتن بهتر از هرگر بازنگشتن است.در صورت برگشت به موقع شما دوست عزیز، ما ان دو یار دیگر را نیز روی قله داشتیم. شاید در تاریخ فداکاری ها و همیاری ها را بنویسند اما از ان بیشتر از ان بیشتر اشتباهات و ندانم کاری ها را خواهند نوشت.

گمـــــــشده :)
۰۵خرداد

۱. سلام به همگی

۲. کوهستان پرآو یه جان پناه فلزی داره به اسم شنل که خیلی داره درب و داغون میشه. تو گوگل سرچ کنید عکس هاشو می بینید . من نمی تونم عکس ها رو آپلود کنم متاسفانه. بنویسید جان پناه شنل.می خوام رنگش کنم ولی پول ندارم. یعنی یه براورد کردم دیدم در حد وسع و توانم نیست. هزینه اش زیاد نمی شد ولی باز هم در حد من نبود. (تقریبا برابر با حقوق یه ماه منه)شاید به نظرتون کار بیخودی باشه ولی به نظر من نیست. با چند نفر مشورت کردم بیشتر ناامیدم کردن. اما می دونم اگه قوطی های رنگ و تینر و وسایل مورد نیازش رو حاضر و آماده جلوشون بزارم همه شون چشم هاشون برق می زنه و شروع می کنن به کار کردن. 

اگه دوست داشتین تو رنگ کردنش کمکم کنید خیلی خوشحال می شم. هر چند می دونم بلاگر جماعت اگه پول داشت که بلاگر نمی شد😀😀اما فکرش مثل خوره افتاده تو وجودم و نمی تونم بی خیالش بشم. برای همین اینجا نوشتم. شاید فرجی بشه.

می دونین به چی فکر می کنم، به این که دیدن یه مربع با سقف قوسی قرمز یا نارنجی از مسافت دور در حالی که همه جا رو برف پوشونده و هوا داره رو به خرابی می ره و چشم هاتُ به زحمت باز نگه داشتی و پاهاتو به زحمت دنبال خودت می کشی، چقدر می تونه امید بخش و شادی آور باشه. جایی که می تونی کمی بدون دغدغه استراحت کنی و امیدوار باشی که باز هم می تونی برگردی خونه.

یادمه اولین باری که پرآو رفتم موقع برگشت راه گم کردیم. هوا داشت تاریک می شد. تو یه مسیر سنگی و شیب دار گیر کرده بودیم که از هر طرف به پرتگاه ختم می شد. بدنم دیگه از من فرمان نمی گرفت. خوب یادمه اون موقع یکی از دوستام زانوش آسیب دیده بود و من از ترس اینکه نکنه زانوم خالی کنه و با کله زمین بخورم با هر قدم به پاهام التماس می کردم کم نیارن.

تو اون شرایط شنیدن صدای لیدرمون که از ما جدا شده بود و پیدا شدنش به معنای پیدا کردن راه بود، چنان باعث خوشحالی و شادیم شد که گفتنی نیست. دست کم می تونستم مطمئنم باشم با زانوی سالم می رسم خونه😁

این نقطه های امید در جاهایی که فقط خودت تنها هستی یک دنیا ارزش دارن

۳. عنوان اسم یه فیلم سینماییه که دیروز دیدم. از لحاظ سینمایی و بصری و کارگردانی چیز خاصی نداشت ولی خیلی به من چسبید.

گمـــــــشده :)