بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹آذر

۱. عرض کنم خدمتتون که اول این ماه روزی که حقوقمو گرفتم تا تنور داغ بود بدو بدو رفتم از دکه محبوب و نوستالژیک روزنامه فروشی مرکز شهر یه داستان همشهری خریدم. 

شاید چند صفحه بیشترشو نخونده باشم اما هر روز بوش می کنم...لای مجله رو باز می کنم و توی صفحاتش نفس عمییییییق می کشم. بوی کاغذ نو عجیب حالمو خوب می کنه. خیلی عالی و دلنشینه.

۲. گفته بودم قصد دارم شعر حفظ کنم؟ تو پست های قبل اشارتی کردم.

از اون موقع یه بیت حفظ کردم:

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی 

ازین باد ار مدد خواهی چراغ رل برافروزی

خیلی تلاش می کنم بیت دومش یادم بیاد ولی نمیشه.😐

به عبارتی بهتره بگم حافظه ام ریده😁

۳. رییس زنگ زده می گه کارت به کل غلطه‌ آبرمون رفته و فلان و بهمان...

سکوت کردم..

می گه چرا چیزی نمی گی 

می گم آخه شما یه جوری داری می گی حدود ۴۰کیلومتر نقشه و حاصل یه ماه استرس و کار ما اشتباهه و ایراد داره که من ماندم چه بگم!

می گه: نه خب توی فلان روستا فلان ایراد هست. برای پل ها هم جوی اب بزنید. در ادامه هم می گه: شما دو سال اینجایی خانم. دیگه من نباید این جیزا رو بگم.

می دونین چیه!خیلی از خودم عصبانی ام. چون نمی تونم حرف دلمو بزنم و بکوبم تو روی مبارکش که چطور موقع کار که میشه من با تجربه ام و همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه. ولی موقع پول گرفتن که میشه فرقی با بقیه ندارم‌.

صبور بودن و خودخوری همیشه خوب نیست. گاهی مثل الان باعث ایجاد یه خشم نهفته میشه. طوری که حقیقتا اگه توان و امکان شو داشتم حال رییسمو می گرفتم. والا😐

۴. رضا موزونی بر اساس تحقیقاتش می گه در فرهنگ کرد، شب یلدا نداریم. به جاش شب چله داریم. و یه سری توضیحات دیگه که الان یادم نیست. شب چله یا شب یلدا تون مبارک.(می دونم فرداس)

گمـــــــشده :)
۲۶آذر

۱. ثبت نام ارشد امروز تموم شد. می خواستم شرکت نکنم ولی بعد دیدم ممکنه توی چند ماه آینده هر اتفاقی بیفته و موقعیت درس خوندن پیش بیاد و خدا رو چه دیدی شاید یه روزی تنها سرگرمیم درس خوندن باشه. خلاصه ثبت نام کردم. اما گفتم بزار یه تنوعی بدم و به جای رشته اصلیم یه رشته شناور شرکت کنم.

من همین امروز برای ثبت نام اقدام کردم و دفترچه رو هم همین امروز دیدم و به تبع لیست رشته ها رو. 

مدیریت جهانگردی گزینه خوبی بود اما یه سرچ تو اینترنت کردم و پشیمون شدم. چون منیع مشخصی براش ذکر نشده بود و از طرفی منم باید نیم نگاهی به جیبم می کردم. خلاصه این گزینه رد شد.

سنجش از راه دور هم بد نبود. شاید میشد با انجام پروژه های جی آی اس یه کار شخصی برای خودم راه بندازم اما نمی دونم چرا اون موقع خیلی بهش فکر نکردم. 

حتی به طراحی صنعتی هم فکر کردم. از وقتی یکی از دوستان وبلاگی توی این رشته قبول شده آشنایی محدودی با این رشته داشتم ولی یاد اون دوست وبلاگی و سختی ها و طرح های هنری که می زد، افتادم و خیلی راحت پشیمون شدم. من و چه به هنر آخه!

چشمم خورد به رشته مهندسی در سوانح طبیعی

یه کم در موردش سرچ کردم. پیش زمینه اش همین عمران بود و تقریبا منابع مشترک داشت. خب تا اینجا بد نبود. بدِقصه اینجاست که در کل کشور فقط ۱۸ نفر در دوره روزانه پذیرش داره.

خب عمران رو می تونستم با رتبه ۲۰۰۰راحت روزانه قبول بشم و نمی خوندم لااقل اینو اگه قبول نشم میگم پذیرشش خیلی کم بوده تو کشور. مثلا یه کلاسی هم می ذارم.😁

همینو انتخاب کردم.

محض تنوع فقط.

۲. سوار ماشین مدر جان بودیم. امیرحسین درو محکم روی هم کوبید. بابا ناراجت شد بهش تذکر داد. الی جانمان از تذکر بابا ناراحت شد و یه همچین تیکه ای نثار پدر جان کرد: آخه در لامبورگینی رو بسته انگار

پدر جان از تیکه دختر محبوبش ناراحت شد و همچین تیکه ای نثارمون کرد: ماحصل عمر من همینه که میبینی. تو هم برو کار کن و پول دربیار برو لامبرگینی بخر.

جز سکوت و خیره شدن به افق کاری از دستمون بر نمیومد. تیکه ی سنگینی بود.

خیلی سنگین

این روزا حس می کنم پدرجانمان خسته شده 

خسته شده از این که همیشه بار تمام هزینه ها روی دوش خودشه و به شدت از این بابت درکش می کنم اما واقعا کمکی از دستم بدنمیاد.

هیچ کمکی

۳.عنوان از فروغ

گمـــــــشده :)
۲۴آذر

سحر توسی را توی اینستا دنبال می کنم. یکی از دوستان معرفی اش کرد. یک دختر شاد و پرتلاش. چهره اش به دل می نشیند و مهم تر از همه شوق به زندگی در آن موج می زند. اصلا سحر را که می بینم دلم می خواهد با تمام توان زندگی کنم.

سحر موهای بلند قهوه ای دارد که دنباله اش را هم آبی و گاها سبز کرده. آن دنباله آبی موهایش بدجوری به دلم نشست. موهای بلند را که داشتم فقط کمی رنگ می خواست و بی رنگ کننده.

به یاری الی جوون آستین های مبارک را بالا زدیم. یک بار رنگ کردم، نشد.

دکبار بی رنگ کردم و بعدش رنگ زدم نشد.

سه بار بی رنگ کردم و نتیجه خوب نشد.

بعدش خوردیم به زلزله و رنگ از یادها برفت.

تا دو روز پیش که زمزمه های مراسم عروسی یکی از اقام به مشامم رسید دوباره آستین های مبارک را بالا زدم و به کمک الی جوون دوباره بی رنگش کردم.

موخایم سفید شده بودند. با امید۳ زیاد رنگش کردم.

اای جانماناز بس خسته شده بود از این رنگ و بی رنگ پی در پی که می گفت: اگه اینبار رنگ نگیره خودم کبریت می گیرم زیر موهات هوس آبی تا آخر عمر از سرت بپره.

شما نمی دانید اما خودم میدانستم که راست می گفت.

رنگش کردم اما اینبار هم نشد.

عاجزانه مدت بیشتری موهایم را همان حالت نگه داشتم بلکه معجزه ای شود ولی افاقه نکرد. خوشبختانه الی جانمان خواب بود و صبح هم قبل از این وه بیدار شود من رفته بودم.

بی رنگ کردن پی در پی موهایم را نابود کرد. بلافاصله بعداز کار یکراست رفتم آرایشگاه و بی هیچ شوی کوتاهشان کردم. راه دیگری نداشتم.

کاهی حین کوتاه کردن به سرم می زد از آرایشکر بخواهم یک مدل کوتاه کوتاه کاملا پسرانه را روی کله مبارکم پیاده کند ولی خب تقوا پیشه کردم و نگفتم. جرایش را هم نمی دانم. چونالان هم عقده داشتن موهای آبی را دارم و هم عقده ی داشتن موهای کوتاه کوتاه در حد مدل های پسرانه!

خلاصه این که الان نویسنده این سطور موهایش کوتاه شده.

نگرتن این هم نیستم که اگر یک هو تقی به توقی خورد و زن کسی شدم حسرت موی بلند بخورم. این قدر از این موها کوتاه کرده ام و بلند شده و طرف نیامده که مسلما این یکی هم بلند می شود و نمی آید.

😁


گمـــــــشده :)
۱۶آذر

شیرین ترین دوران زندگی من و خواهر جان در دیارمادری گذشت. آن وقت ها نسبت به روستای پدری خیلی پیشرفته تر بود و امکانات داشت. مثلا یک مغازه درست پشت منزل ننه جانمان بود که به نام صاحبش، مغازه حشمت می خواندیمش.  کلا در آن زمان ها که خیلی هم دور نیست همین وجود مغازه در روستا خیلی خاص بود و یک جورهایی روستای مادری خیلی لاکچری بود. حالا این آقا حشمت که به نظر من مرد باهوشی هم بود یک تلفن، از آن قدیمی ها که صدای زنگشان روی اعصاب آدم ویراژ می داد و رنگش هم یادم نمی آمد توی مغازه اش داشت و در واقع تلفن چی روستا محسوب می شد. یک بلندگو داشت. در طول روز بارها و بارها توی بلندگویش اسم افراد مختلف را صدا می زد تا بیایند و با اقوامشان صحبت کنند. اصلا صدای بلندگوی مغازه حشمت در کنار صدای گاو و گوسفندو مرغ و خروس و پرنده ها و سگ ها و آدم ها و آب چشمه وسط روستا نشان می داد که زندگی در روستا جریان دارد.  حشمت در مغازه اش که چسب خانه اش هم بود یک تیغه داشت که در آن یک سوراخ طاقچه مانند برای قرار دادن تلفن محبوبش درست کرده بود. این طوری امثال خاله من که با یک سلام کردن صورتشان گل می انداخت خیلی راحت می توانستند در اتاقک کوچک کناری با بستن در و به دور از هیاهوی مرد های کنار مغازه هر چه دلشان می خواهد حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند.

چند روز پیش که گذرمان به دیارمادری افتاد سری به مغازه حشمت زدم. اعتراف می کنم وقتی با ویرانه های مغازه اش مواجه شدم جا خوردم. انگار که بخشی از کودکی ام ویران شده باشد. و تازه یادم آمد که حشمت چند سال پیش خودکشی کرد. شاید دلش برای صدای بلندگوی مغازه اش تنگ شده و مردن را ترجیح داده به زنده ماندن.


۲) یکی از دلایل کم نوشتنم اینه که بودجه ام نمی رسه هم اینترنت گوشی خودمو تامین کنم و هم اینترنت گوشی خواهر جان و هم اینترنت خونه. با توجه به شناختی که از خودم و خواهر جان دارم هزینه این سه تا روی هم برای من ماهی ۶۰تومن آب می خوره و از اونجایی که هنوز مودمم وای فای نیست و فعلا هم بودجه تغییر مودم ندارم نهایتا از خیر اینترنت خونه گذشتم. و خب مستحضر هستین که نوشتن توی وب با گوشی کمی سخته.  سوای اینا بهتره بگم دهرم زر می زنم. آدم به چیزی علاقه مند باشه به سخت ترین شیوه های ممکن هم بهش می رسه. اینا بهانه اس. 

به هرحال اگه نگارشم مشکل داره و متن نازیبا هست عذر می خوام. اگه عکس ها حجمشون زیاده و نچرخوندمشون عذر می خوام. این کارا با لب تاب راحت تره تا گوشی.

۳) چند وقته پیش با اکیپی کوه بودم‌. آقایی همراهمون بود که تمام مسیر صعود و فرود از کوه یعنی تقریبا تمام روز برامون شعر خوند. حقیقتا برام جالب بود و تحسینش کردم از ته دل. شغلش چی بود؟ مغازه تعویض روغنی داشت. اما به شدت علاقه مند به شعر بود و مسائل اجتماعی. 

راستش از شعر خوانی های پی در پی ایشان خسته شدم و یه تیکه نابجا گفتم. یکی دیگه از دوستان حرفی زد که عین پتک خورد توی کله ی مبارک.  گفت:کسی که شعر بلد نیست نمی تونه سلیس و روان صحبت کنه. تپق می زنه.

حرفش برام سنگین بود اما متاسفانه درست می گفت. یاد طرز صحبت کردن خودم می افتادم و نمی تونستم جوابی برای حرفش پیدا کنم.

اما قصه به همین جا ختم نمیشه. وقتی اومدم خونه و داستان رو برای الی جون تعریف کردم اون هم جواب دندان شکنی داد: شعر خود زندگیه. چطور می تونی از خوندنش لذت نبری!

نابود شدم. 

از اون روز از یک دید دیگه به شعر نگاه می کنم. به نظرم خیلی هم ناشیرین نیست و برعکس زیبا هم هست.

۴) امروز هوای شهر فوق العاده و بارانی بود. چند تا عکس گرفتم. شاید شما هم خوشتون بیاد.





از بعد زلزله هر صدای بلندی که میشنوم فک می کنم زلزله اس. از صدای تیک آف هواپیما گرفته تا عبور ماشین سنگین از خیابون...


گمـــــــشده :)