بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸آبان

دو هفته پیش گروه مون رفتن پرآو برای شب مانی. نشد من برم. شب به یکی از هم نوردای آقا پیام دادم که فلانی فردا اگه کوه رفتین منم میام.

ایشان هم لطف کرد و اومد دنبالم. تو راه تعریف می کرد وه خانمم گفته"امین تنها تری ها"

گفتم"نه با خانم فلانی ام"

خیلی شاکی گفته که"اون کیه دیگه،"

منم گفتم "یسرا رو می گم بابا"

مثل بادکنکی که بادش خالی بشه گفته "عه خب عیب نداره برو"

راستش حس یه خواجه محرم بهم دست داد. ببخشیدا البته.

+بابا همیشه تاکید داشت هرچی میشه من نفر اول دستمو بالا می گیرم که اره من انجام می دم. منم باور نمی کردم واقعا این طور شخصیتی داشته باشم و همیشه کلی از این حرفش شاکی می شدم. 

دیروز توی موسسه مهرگان داشتیم کمکای مردمو بسته بندی می کردیم. سر و کارمون با لباس بچه و اسباب بازی و این چیزا بود و کای با دوستم ذوق می کردیم که یه دوستی کمک خواست‌. نمی دونم کی به درخواست کمکش  لبیک گفتم ولی به خودم که اومدم، دیدم وسط یه حیاط هستم با حدود ۶۰ لوله نایلون که باید همه رو در ابعاد مشخص برش می زدیم. نفرات زیاد بود ولی حجم کار و فضاش کوچیک بود. درنتیجه کند پیش می رفتیم. اصلا چشممون به طاقه های انبتر شده میفتاد آه می کشیدیم. تموم شدنی نبودن. آخه آدم عاقل عروسک و لباس بچه و اسباب بازی رو ول می کنه و میاد نایلون تیکه کنه؟ نه واقعا؟ غلط کردمو برای این وقتا گذاشتن ولی فقط برای تسکین روح 😐

++عزیزانی که کمک کردن دستشون درد نکنه. خیلی هم عالی..اجرتون با خدا ولی آخه عزیز دل بیمارم ش.و.ر.ت مردانه اونم استفاده شده رو میفرستن برای زلزله زده؟

لباس شب؟

جان من لباس عقد آخه؟

دیدم همه اینا رو ها

جوراب استفاده شده؟

اخه چرا؟

از اون بدتر ما بودیم که اجازه دادیم اون لباسا هم بره. یعنی یادش که میفتم به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم اون لباسا بره تو کیسه.  😑

راه های بهتری هم برای خالی کردن انبار خونه ها هست ها...والا

+++نشد که سرپل برم. یعنی نیروی کارامدی نبودم و برای همین با بدبختی ماندن و به رفتن ترجیح دادم. ولی خیلی سخت بود برام. به خصوص که می دیدم خیلی از دوستام از شهرهای دورتر میان و می رن بین مردم.

آی حسودیم می شد...

گمـــــــشده :)
۲۲آبان

دراز کشیده بودم و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بخوابم یا نه. الی جون کنارم دراز کشیده بود. داشت با گوشیش فیلم می دید. هدفون محبوبش هم روی گوشش بود. همیشه با یه فاصله یه متری از هم توی اتاق مون روی پتو های گرم و نرم مون می خوابیم. نمی دونم داشتم به چی فکر می کردم. فقط یادمه که لرزید. صدای نایلونی که روی نورگیر به جای شیشه کشیده بودیم که خاک طبقه نیمه ساز بالا وارد خونه مون نشه به شدت میومد. چشم هام گشاد شد. به الی جون خیره شدم. اون هم به من خیره شد. برای چند صدم ثانیه به هم خیره شدیم. انگار می خواستیم همدیگه رو مطمئن کنیم قصه همون چیزی نیست که داره تو ذهنمون حرقه می زنه. ولی نمی تونستیم منکر واقعیت بشیم.در یه لحظه هر دو با هم خیز برداشتیم به سمت در. اول الی بیرون رفت. منم دنبالش.

مامانو ندیدم. بابا داشت می رفت به سمت امیر حسین. دستشو گرفت. 

الی جون به بابا نگاه کرد.

+ بابا داره می لرزه 

بابا انگار تازه از شوک دراومده باشه داد زد

"همه برن بیرون"

دست مامان گرفتم. هنوزم نمی دونم کی اومد کنارم. طبقه هم کف بودیم. رسیدیم دم در هال که برق قطع شد.

صدای جیغ یه زن از بیرون می اومد. صدای همهمه....

توی تاریکی ماهان دنبال پله ها می گشت. نمی خواستم تو این اوضاع پام پیچ بخوره. چشمام هیچ جا رو نمی دید. دست مامان تو دستم بود. نگران بودم نکنه پاش دوباره پیچ بخوره. فقط ۳ تا پله بود.

هنوز داشت می لرزید. بدجور هم می لرزید.

بابا پرسید کسی گوشیش نیاورده؟

نیاورده بودیم. 

صداش می لرزید.

ترسیده بود.

ترسیده بودیم.

ذهنم خالی بود. تو اون لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم جز این آیه:

" حتی مادر هم فرزند خود را رها می کند"

رسیدیم توی حیاط. صدای جیغ زن شدیدتر شنیده می شد.

همهمه ها واضح تر و ترسناک تر بودن

گریه بچه 

نورهای گاه و بی گاه

بابا در حیاط و باز کرد. یه تی شرت تنم بود با شلوار بدون روسری

گفت همه بیاین تو کوچه

مامان رضایت نمی داد. می گفت بدون روسری بیرون نمیام. بابا اصرار می کرد. دستشو می کشید که بیاد بیرون. ما رو فرستاد بیرون ولی مامان رضا نمی داد. 

لرزش ها قطع شد.

امیرحسین زده بود زیر گریه.

الی جوون تو شوک بود.

مامان زیر لب بسم الله می گفت و دعا می کرد.

صدای جیغ زن رو اعصابم بود‌. معین پسرش داشت گریه می کرد.

بابا گوشی پسر همسایه رو گرفت تا بره از خونه روسری و کاپشن بیاره.

امیرحسین تا دید بابا می خواد برگرده داخل زد زیر گریه..و اصرار می کرد که بابا نره..

گوشی رو ازش گرفتم و خودم رفتم

یکی دنبالم اومد

یادم نیست مامان بود یا الی

یه مقدار لباس برداشتم و زدم بیرون..گوشی ها رو هم اوردم..

برق اومد 

زدیم بیرون

کنار پارک نزدیک خونه مون

همه با هم بودیم

بیرون منتظر بودیم داییم بیاد که با هم باشیم

یه خانم با سه تا بچه یه پسر و یه دختر و یه نوزاد تو بغلش اومدن پیش ما

با مامان حرف می زد

دختربچه اقریبا هم سن امیرحسین بود.

خنده از لبش نمی رفت

داشت برام از احساسش می گفت که لابلای حرفاش له کاپشنم اشاره کرد:

خانم یه چیزی بگم؟

+جانم بگو؟

++کاپشنتو نو تازه خریدین؟

با تعجب گفتم آره عزیزم چرا؟

گفت: آخه مارکش هنوز بعش وصله

اینو که گفت همه زدیم زیر خنده

بی محابا و با صدای بلند خندیدیم

به لحظه فکر کردم چقدر حیف می شد اگه چهره خندانش زیر آوار می موند

+عزیزانم ممنونم از احوال پرسیاتون. دعا کنید برای همه دعا کنید.

گمـــــــشده :)