بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۰۴مهر

1)سلام. اینقدر دیر به دیر میام و نظرات رو دیر جواب می دم که واجبه بعد از هر بار اومدن بهتون سلام کنم.

سلام...

2)هیئت بچه های محله مون امسال هم به راهه. یادمه از همون روزهای اولی که اخوی جان رو می بردم هیئت خیلی نگران وابستگی بیش از حدّش بودم. وابستگیش به  حدی بود که باید تمام مدت یه لنگه پا جایی از هیئت می ایستادم که اخوی گرام منو ببینه. آرزوم بود یه روز بیاد بگه: آجی هر جا دلت می خواد وایسا. اصلا  خواستی برو. من هیئت تموم بشه خودم میام بیرون.

سال گذشته چقدرررر دعواش کردم و عصبانی شدم بابت این شدت وابستگیش.

امسال همین دو روز پیش بردمش هیئت. دو تایی، خواهر برادری تو هوای خنک اون شب می رفتیم سمت هیئت که اون جمله طلایی رو گفت:

« آجی تو اصلا نمی خواد دیگه بیای نفر اول وایسی. هر جا خواستی بشین. فقط بگو وقتی هیئت تمام شد بیام کجا وایسم که با هم بریم خانه»

چشم هام 4 تا شده بود. خیلیییی تعجب کردم. باورم نمی شد.

تا عملا به حرف هاش عمل نکرد باور نکردم.

الان دارم فکر می کنم اگر پارسال و سال قبلش و سال قبل ترش جسته گریخته دعواش نمی کرده و میذاشتم به حال خودش باشه بازم ممکن بود الان همین حرفا رو بزنه؟ یعنی منظورم اینه رفتارش در اثر گذشت زمان و تغییر افکارش  عوض شده و اعمال من هیچ اثری نداشته یا این که اون همه اوقات تلخی هم اندکی موثر بوده؟

3)  دقت کردین پاییز امسال زیادی پاییزه. و از همون روز اول هم باد میومد و هم غروب دلگیری داشت؟

4)یه سفر در پیش دارم دعا کنید ختم به خیر بشه.

5) شنبه یکی از دوستان دوران دبیرستانم رو دیدم. با هم بیرون رفتیم. و کلی حرف زدیم. خوبیش این بود که هیچ کدوم مون تغییر نکرده بودیم. همون آدم های ده سال پیش بودیم با چند تار موی سفید اضافه و احتمالا به اندازه ده سال تجربه بیشتر





گمـــــــشده :)