بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۶تیر

شهر خدا

فیلم خوبیه

همین

یعنی من فقط همینو می تونم بگم. الی جانمان هم این فیلمو دیده بود. نظرشو در مورد فیلم پرسیدم.

می گه:والا خیلی خوب بود.

ولی من می گم فیلم خوبیه. همین.

راستش من از فیلمای قهرمان محور خوشم میاد حتی اگه این قهرمان نقش کوچیکی داشته باشه یا حتی اگه همه شخصیت ها یه جورهایی قهرمان باشند.

تو این فیلم هر کس داستانی داشت. ولی قهرمان دلخواه منو نداشت. اما فیلم خوبی بود.

خداییش این دفعه دیگه داستان لو ندادم.

:))



گمـــــــشده :)
۲۴تیر
عنوان اسم فیلمیه که امروز عصر دیدم. فیلمی حدودا 2 ساعته بدون قتل و خونریزی و حتی عملی کردن تهدیدها.
کلا میشه تشخیص داد همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شه اما بازی خوب ارین اجازه نمی ده فیلم رو رها کنید.
من از ارین خوشم اومد. کاملا مطابق میل خودش فارغ از نظر مردم زندگی می کرد.
می خواستم بیشتر توضیح بدم ولی داستان لو می ره. اگه دوست داشتین ببینید فیلم رو.

گمـــــــشده :)
۲۲تیر

آخرین باری که برای کسی هدیه گرفتم برمی گرده به 12 بهمن و تولد الی جانمان.

همکار جدید هفته ی پیش تولدش بود منم از اونجایی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم به کسی هدیه بدم رفتم براش یه گلدون کوزه ای گرفتم و از مادر جان خواستم یه گل توش بکاره.

نتیجه اش بدک نشد:


علاوه بر این دیروز برای اولین بار در عمرم رفتم برای حجامت. جوش های صورتم خیلی وخیم بودن. تجربه جالبی بود. بازم می رم. توی راه برگشت یه خانمی کنار خیابون عروسک می بافت. خیلی قشنگ و سریع هم می بافت. یکی شو برای برادرجان خریدم.دیشب عروسکشو گذاشت کنار بالشش و خوابید.

برای الی جون هم یه فکرهایی دارم ولی فعلا باید صبر کنم.

عکس تار افتاده واقعا یا من چشم هام تار می بینم؟

گمـــــــشده :)
۱۹تیر

یکی دو ماه پیش می رفتم توی پارکی برای دویدن. برادر جانمان هم زیادی چاق شده بود. با من میومد.

قبل اون بارها به پدر گرام گفتم یه باشگاه ثبت نامش کنه. گوش نکرد.

دو سه بار که با من اومد، پدرگرام توی باشگاه ورزشی ثبت نامش کرد.

:/

الی جانمان دندان درد شدیدی داشت. چندین بار به پدر جان گفت و گفتیم که رفتن به دندان پزشکی لازمه. ولی پشت گوش انداخت.

یه گیاه دارویی به اسم «تشنه داری» پیدا کردم که دردشو تسکین می داد. روز جمعه برای جمع کردنشون کلی دردسر کشیدم. پدر جان که این حجم از گیاه دارویی رو دید و ذوق زیاد خواهر جانمان رو، براش نوبت دکتر گرفت.

فکر کنم حس می کنه واگیری- چیزی دارم و بهتره اون دو تا بچه شو از من دور نگه داره.

:))

گمـــــــشده :)
۱۸تیر

قول داده بودم یک پست پراو شناسی بنویسم. الوعده وفا.

کوهستان پراو چندین قله داره که بلندترینِ اون ها قله شیخ علی خان یا همان پراو است.

ساعت 4 صبح از خونه زدم بیرون. 4 دقیقه پیاده روی داشتم تا رسیدن به مینی بوس. از دور که چراغ های روشنش رو دیدم دلم قرص شد. یعنی به شدت خوشحال شدم.من اولین مسافر بودم. سوار شدم و راه افتادیم.



تا همه رو سوار کنیم یه ساعتی طول کشید. از کرمانشاه تا جاده چالابه کمتر از 20 دقیقه راهه. به دوربرگردان نزدیک کارخانه ی سیمان که می رسیم دور می زنیم به سمت کرمانشاه. تابلوی چالابه کاملا مشخصه. کمی که توی جاده فرعی پیش می ریم به نقطه استارت صعور می رسیم.

ساعت 5 و نیم صعود ما شروع شد.

راه منتهی به پناهگاه روی سنگ ها علامت گذاری شده. البته انگار طرف حوصله نداشته به جای کشیدن فلش روی سنگ ها همین طوری رنگ سفید رو پاشیده روشون.

ما از راه معمول نرفتیم. راه جدید که محلی ها بیشتر از اون استفاده می کردن شیب کمتری داشت.

متاسفانه مسیر صعود طوریه که شما پشت به افتاب هستین و حضور کوه ها هم مانع از دیدن طلوع آفتاب می شه.

ساعت 7 صبح به جایی رسیدیم که منظره مقابلمون تصویر زیر بود:

دشت دوزَری

سیاه چادر ها رو می بینید؟

این دشت به علت چشمه آب 4فصلش محل مناسبی برای سیاه چادرهاست. متاسفانه فرصت نشد از چشمه عکس بگیرم.

ساعت 7 و نیم صبح کنار چشمه بودیم. بعد از یه آب گیری و استراحت نیم ساعته دوباره راه افتادیم.

مسیر مقابلمون بعد از گذر از دشت دو راه داشت. یک راه شن اسکی. و یک راه با شیب نسبتا زیاد. معمولا تا قسمتی از راه رو از مسیر شن اسکی می رن و با رسیدن به راه مالرو به سمت راست متمایل می شن. اما خب اگه توانایی حرکت روی شن اسکی رو دارین، مسیرش کوتاه تره.

ما از مسیر مالرو صعود رو ادامه دادیم تا به غار یک شبه رسیدیم.


جای جالبی بود. کف غار رو تخت بود و مناسب برای شب مانی و در امان ماندن از سرمای زمستان.

الی جانمان مدت زیادیه که دندون درد داره. منم به طور اتفاقی فهمیدم که گیاه «تشنه داری» برای عفونت موثره. و توی ارتفاعات پراو هم تا دلتون بخواد از این گیاه می بینید. دو تا کیسه برنج رو پر کردم.:دی

ساعت ده صبح رسیدیم به «خسته نباشید1»

رسیدن به این جا یعنی یک سوم خیلی سخت مسیر طی شده. بیشتر هم حتی.

یه سنگ بزرگ اونجا هست که در سایه اش صبحانه خوردیم. اون قسمتی که توی عکس با فلش مشخص شده معروف به مسیر زمستونیه. یعنی چون تمام مسیر شن اسکیه و اطرافش دره و پرتگاه نیست برای صعود زمستانه مسیر مناسبیه.

اما قسمت سمت چپ یک مسیر تقریبا مالرو هست معروف به بیولوژی. چون دو دانشجوی رشته ی بیولوژی توی این قسمت کشته شدن این اسمو روش گذاشتن. بیولوژی دره و پرتگاه داره برای همین ممکنه توی زمستون خطرناک باشه. اما برای فصل های بی برف سال یه مسیر عالیه. زمان لازم گذشتن از بیولوژی و رسیدن به پناهگاه پرآو حدودا 50 دقیقه زمان می بره.

مسیر بیولوژی توی تصویر با فلش مشخص شده


اینم از پناهگاه. پناهگاه پرآو خیلی خوب و تمیزه. تنها بدیش اینه که اب نداره. تنها چشمه اون اطراف همون چشمه دوزریه. که از پناهگاه سه ساعت فاصله داره.

ساعت ده دقیقه به دوازده پناهگاه بودیم.

ساعت دوازده و نیم به سمت قله حرکت کردیم. و یک ساعت بعد قله بودیم.شیب منتهی به قله نسبتا زیاده و در بعضی جاها دست به سنگ هم هست. اما ارزشش رو داره. توی زمستون باید یه مسر مستقیم رو برای رسیدن به قله طی کنید.

دهانه غار پرآو رو می شد در حین صعود دید.


این هم گیاه بومادران. تا دلتون بخواد از اینا تو مسیر بود


دو تا عکس از داخل پناهگاه


مسیر برگشت حدودا 5 ساعت طول کشید

وقتی به چشمه رسیدیم همه حسابی هلاک بودیم. عشایر داشتن فعالیت روزانه شونو انجام می دادن. کلی پتو . ظرف شسته بودن

زندگی سختی دارن. خیلی سخت. اصلا دلم نمی خواد جاشون باشم.

کنار چشمه دو تا بچه مراقب الاغشون بودن تا مادرشون کارشون تموم بشه و دبه های اب رو با الاغ به چادر ببرن.


9 کنار مینی بوس بودیم و حدود 10 شب خونه بودم. و یه راست رفتم حموم.:دی


و در نهایت:


گمـــــــشده :)
۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

گمـــــــشده :)
۰۵تیر


+عیدتون مبارک. ان شالله که تنتون همیشه سلامت و دلتون همیشه شاد باشه. طاعاتتون قبول درگاه حق.

++اخوی جانمان صبح بیدار شد. تلویزیونو روشن کرد. شبکه ها رو عوض کرد. روی یه فیلم انیمیشن که از شبکه دو پخش می شد متوقف شد. یه کم نگاه کرد بعد گفت:«آجی دیگه هر چی تلویزیون پخش می کنه دیدم. همممممممه اششش تکراریه. فک کنم باید دوباره از اول به دنیا بیام تا این فیلما برام تکراری نباشن.»

+عروسی مسی قبلا 20ژوئن بود الان جدیدا اعلام کردن افتاده 30 ژوئن. اخوی جانمان از وقتی فهمیده اصرار داره که توی عروسی بازیکن محبوبش شرکت کنیم. به نظرتون ما رو هم دعوت می کنن؟

:دی


گمـــــــشده :)
۰۲تیر

این روزها موضوع برای نوشتن زیاده. منتها نمی دونم چرا اتفاقات توی ذهنم خیلی سخت تبدیل به کلمه می شن.

مثلا دیروز نه پریروز یک اتفاق مهم برام افتاد. برای اولین بار در تاریخ عمرم تا اون روز بیمه شدم و طبق قوانین این مملکت در جرگه ی آدمیان به حسابم آوردند. البته دوره ی بیمه شدنم کوتاهه. شاید در حد دو ماه. اما خب همونم خوبه بعد از بیش از یک سال.

یا این که همکار جدید فوق العاده خوش صحبت و پرحرفه. طوری که در روز بیشتر یک ساعت رو به حرف های تموم نشدنیش گوش می دم. و همین باعث شده وقت خیلی سریع بگذره و به تبعش به موقع کارهامو انجام ندم.

و این که بعد از مدت ها گوشی خریدم. اون هم بدون یک قرون پول. این هم از تسهیلات ویژه فرهنگیانه که می شه بدون داشتن یه دونه یک تومانی جنس بخری ولی در عوضش از حلقومت در میارن. به این صورت که گوشی 700 هزار تومانی رو فروختن یک میلیون ودویست هزار تومان. در اقساط 20 ماهه و ماهی 61500 تومان. این که چقدر فرو کردن تو آستینمون رو نمی دونم ولی دوست داشتم یه گوشی برای خودم داشته باشم. هر چند کارم با همین لب تاب هم راه می افتاد و هر چند هنوز حتی تنظیماتشو انجام ندادم و فقط در حد زنگ و پیامک ازش استفاده می کنم. گوشی قبلیم یه نوکیای قدیمی بود. از اینا

دیگه چی بگم براتون.آها یادآوری می کنم که اون تسهیلات ویژه هم متعلق به پدر گرام بود وگرنه اینجانب کارگری بیش نیستم.

بازم حرف دارم منتها گفتنشون به صرفه نیست. حوصله تون سر می ره. دارم یه کتاب در مورد صعود تیم کارگران کشور به قله برودپیک می خونم. خیلی برام جالبه. تموم که شد حتما در موردش می نویسم.


گمـــــــشده :)