بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰ارديبهشت

اولا باید به اطلاعتون برسونم که عظیم قیچی ساز بالاخره قله لوتسه رو فتح کرد و به باشگاه هشت هزار متری ها پیوست. اون هم بدون اکسیژن. به نظرم افتخار بزرگی برای ماست. در کل دنیا 37 نفر تونستن 14 قله بالای 8000متر رو فتح کنن و از اون 37 نفر 17 نفر تونستن این قله ها رو بدون اکسیژن فتح کنن. و حالا با تلاش های پی در پی عظیم، ایران هم به فاتحان قله های بیش از 8000متر پیوست.

دوما باید حضور انورتان برسانم که از صبح کوه بودم. کوه چندان جالبی نبود. بیشتر برای شناخت منطقه رفتم. اما اعتراف می کنم چاه آب گوارایی داشت.چون فتح قله ای درکار نبود. حدود 8 و نیم برگشتم. رفتم یه مدرسه پیدا کردم برای رای دیدن. تا دلتون بخواد شلووووغ.از ساعت 9 و نیم شب تا 12 و ده دقیقه توی صف بودم و درست وقتی که فقط سه نفر با درب ورودی فاصله داشتم مسئول حوزه اعلام کرد که دیگه حق ثبت رأی ندارند و رای گیری تموم شده.

حس خیلی بدی دارم. دیگه نمی تونم اگه کاندیدای مورد نظرم رای نیاره اعتراض کنم(برداشت بد نکنین حس و حال توضیح بیشتر ندارم، منظورم از این جمله چیزی که شما فکر می کنید نیست.)

اولین باره که برام مهم بود حرفمو بزنم و رای ام ثبت بشه و الان که نشده انگار چیز مهمی رو از دست دادم.

باشد که هر آنچه خیر است رقم بخورد

:))


گمـــــــشده :)
۲۶ارديبهشت

نمی دونم چرا برای انتخابات این دوره استرس شدیدی گرفتم.

برام قابل هضم نیست طرف مقابلم رای بیاره.

حس می کنم اگه رای بیاره سال های ترسناکی رو پیش رو خواهیم داشت.

حتی چهره آرومش هم نمی تونه آروم یا امیدوارم کنه.

:/

گمـــــــشده :)
۲۱ارديبهشت

بالاخره بعد از مدت ها یک کتاب را کامل خواندم. از بعد شاهنامه که هنوز نیمه کاره مانده کتابی را به انتها نرساندم. ولی این یکی را تمام کردم.

گفته بودم که دیگر میلی به خواندن ابلوموف و جنگ و صلح و مادام بوآری و خلاصه هر چه که به ادبیات کلاسیک اروپا و امریکا و استرالیا و غیره ذلک مربوط می شود، ندارم. حتی علاقه ای به کتاب های صادق و بزرگ علوی و همین محمود دولت آبادی خودمان هم ندارم. اصلا اسم محمود که می آید چهار ستون بدنم می لرزد. زیادی با ابهت است. به خصوص که سر یک کنجکاوی در مورد «کلنل» عکسش را هم دیدم. راستش بیشتر ایمان پیدا کردم که کتابش را نخوانم بهتر است. نه که بد باشد ها. نه ابدا. منتها یک جوری به دوربین خیره شده بود که حس کردم با یک دانای کل طرفم. از داناهای کل، که زیادی می دانند خوشم نمی آید. با عباس معروفی هم حال نمی کنم. یکی  از کتاب هایش را برای این خواندم که یکی از همکلاسی هایم که دست بر قضا اصفهانی بود و دست بر قضا تر دوستش می داشتم، سمفونی مردگان معروفی را سر کلاس های تحلیل سازه دستش می گرفت و می خواند.

یک کتاب دیگرش را هم این اواخر خواندم. اواخر که می گویم یعنی مثلا دو سال پیش. فکر کنم برای این خواندم که در ایران ممنوع الچاپ بود. یا یک همچین چیزی.

معروفی انگار لقمه را دور سرش می چرخاند و بعد یک دور هم دور سر خواننده گرسنه می چرخاند و در آخر هم لقمه را حوالی دهان مبارک خودش می کند نه خواننده بخت برگشته. نثرش را نپسندیدم. برای این که حس فضولی تان فرو بنشیند باید بگویم همکلاسی اصفهانی هم مرا نپسندید و ترم 6 که بودیم درس و دانشگاه را ول کرد و رفت شهرشان. البته نه به خاطر من. که اصلا خبری از این علاقه ی یک طرفه نداشت. به خاطر آرمان های خودش رفت. آن روزها کله همه مان داغ بود. جوانی بود دیگر. جوان که باشی گاهی آرمان هایی که الان برایت مفت نمی ارزند می شوند دلیل زندگی ات. آن موقع ها منم مثل او بودم.

بگذریم.

داشتم از کتابی می گفتم که همین یک ساعت پیش تمامش کردم.

نویسنده کتاب خانم سارا عرفانی است. همه چیز را جز به جز برایت تعریف می کند. منهای بعضی قسمت ها که می خواهد به زور آداب زیارت یادت بدهد، و کتابش تبدیل می شود به کلاس فلسفه ناشیرینی که فهمش کمی سخت است، باقی قسمت های کتاب نثر روان و قابل تحملی دارد.

برخلاف کتاب هایی که تا الان خواندم با داستان خاصی مواجه نیستم. در واقع قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. داستان یک گره بیشتر ندارد و شما صد صفحه ی اول کتاب و شاید هم 150 صفحه اولش را برای باز شدن  همان یک گره می خوانید اما خانم عرفانی مدام صبرتان را محک می زند. و تا فصل یکی مانده به اخر چیزی نمی گوید. می نشیند آرام و سر صبر همه چیز را توصیف می  کند. نه که حرصتان دربیاید. نه. چون اینقدرها هم مهم نیست که بفهمید گره داستان چطوری باز می شود.

راستش بعضی کتاب ها یک حال خاصی دارند. ویژگی یا داستان معرکه ای را روایت نمی کنند اما همین که از جنس روزمره هایمان است به دلمان می نشیند.

پنجشنبه ی فیروزه ای به دلم نشست چون از جنس زندگی روزمره خیلی از ما ها بود. اوایلش خسته کننده است اما قول می دهم حدود 200 صفحه را که بخوانید 150 صفحه آخرش حرفی برای گفتن داشته باشد.

بس کنید دیگر. نق و نوق نداریم. کمی کتاب بخوانیم بد نیست به خدا. کتاب دزیره را خیلی دوست داشتم. اما حتی همان کتاب هم 100 صفحه اولش خسته کننده بود. حالا اینجا 100 صفحه شده 200 صفحه شاید هم 150 صفحه! مشکلی است؟

:))

پ.ن: امروز برای اولین بار برای نیمه شعبان به یک مولودی دعوت شدم. هرچند نمی توانم شرکت کنم اما باز هم خیلی خوشحال شدم. بوی آش رشته صاحبخانه بدجوری هوایی ام کرد.

عیدتان مبارک.


گمـــــــشده :)
۱۳ارديبهشت

1)این روزها خیلی شلوغه. شلوغ بد نه ها. شلوغ خوب. روزمرگی های خوب. نه که همه شون خنده باشه و شادی. نه، اصلا. بعضی روزها از شدت غم بغض کردم ولی هر کاری می کردم اشکم درنمیومد. دیگه حوصله گریه کردن هم نداشتم. یه جورایی بزرگ شدم. این که بابت هر اتفاق ساده ای اشکم در مشکم نیست یعنی فرق کردم.

2)این روزها بی تعارف دارم با کوهنوردی، نبود یک عشق رو تو زندگیم پر می کنم. کاملا بی تعارف. منتها ازونجایی که هیچ راهی بدون عیب نیست  دارم با یک جنگ درونی دست و پنجه نرم می کنم.

3) دوست داشتم یه پست پراو شناسی بنویسم. اما خب ترسیدم شاکی بشین که چرا همه اش در مورد کوه می نویسم. خب آدما در مورد چیزایی می نویسن که باهاش حال می کنن.کاملا بدیهیه. منتها خب خواننده شمایید. باید به شما هم احترام گذاشت.

چون اگه پست پرآو شناسی رو می نوشتم پشت بندش پست بیستون شناسی هم می نوشتم لابد.خخخخخخخ

4)روز کارگر و روز معلم مبارک باشه. دیروز برای روز معلم برای پدر جانمان کادو نگرفتم. از در که اومدم خونه رفتم باهاش دست دادم و ماچش کردم و بهش تبریک گفتم. خودم از کارم خوشم اومد. :دی

5)یه ساعت دیگه 27 سالگیم تموم می شه و می رسم به اولین روزهای 28 سالگی....

احساس خاصی ندارم. فقط در عجبم چرا صبرم در مقابل پدرم کم شده. مشکلات کوچک این روزهام زیاده ولی این یکی از همه پررنگ تره.

تولدم مبارک. برای این که به زحمت نیفتین و دونه دونه تولدمو تبریک بگین همینجا تو دلتون بگین و بی خیا. نمی خواد بنویسین.خخخخخخخ..ممنون از همه تون.(آیکون خود تحویل گیری..:دی)

6)مراسم پیرشالیار 15 اردیبهشت توی روستایی به همین نام در اورامان تخت برگزار می شه. دوست دارم مراسمشونو ببینم ولی احتمالا نشه. اگه در مورد این مراسم اطلاعاتی دارین یا حتی تا حالا این مراسم دیدین خوشحال می شم یه چیزایی در موردش بدونم.

7)جمعه تولد برادر جان منه. تولدش مبارک. تولد برادر جان هم تو دلتون تبریک بگین. من قبول دارم. همین جا هم از همه تون تشکر می کنم. ^____^

8)دوست دارم روز تولدم توی کوه باشم...اگه نشد دست کم روز بعدش...عنِ کوه رفتن رو هم در نیاوردم. والا...

9)8 روزه حرف نزدم توقع داشتین یه پست دو خطی بنویسم؟

:))


گمـــــــشده :)
۰۶ارديبهشت

اقا امروز صبح که بیدار شدم، دیدم دو تا جوش رو گونه راستم زدم. بسیار زشت. یک دانه باوِگ دارش (همون پدردار)هم روی گونه ی سمت چپ. این سمت چپیه به راحت یه بند انگشت زیر پوست ریشه داره😂😂بعد گفتم بزار یه امروز بدون آرایش برم بلکه جوش هام حساس نشن و به تبعش از این که هستم فرشته رو تر بِشم. من که تنهام به هر حال. مهم نیست. چشم مبارکتان روز بد نبینه از صبح هی دارن کرور کرور میان. از رییس گرفته تا ایل و تبارش.خخخخخ....ارباب رجوع که دیگه بماند.

این جانب هم با اعتماد به نفس بدون این که به روی مبارکم بیارم با دو گونه کاملا سرخ (از التهاب جوش البته) کارها رو انجام می دادم.

باشد که رستگار شویم.

:))

2)این روزا عکاسی به دلم نمی شینه. یعنی راستش اینقدر از ارتفاع میشه مناظر بکر و خارق العاده دید که دیگه دلم نمیاد از روی زمین از دارو درخت و گل و بلبل عکس بگیرم.


گمـــــــشده :)
۰۲ارديبهشت

فقط همین قدر بگم توی عمرم این حجم از استرس و ترس رو یک جا تجربه نکرده بودم.

اون هم به تنهایی.

اما بالاخره فتحش کردیم.

هر چند برای بالا رفتن از یه شیب نفس گیر و برفی صد بار مُردم و برای پایین اومدن از همون شیب صدها بار بیشتر از ترس مردم.

هر چند توی راه برگشت گم شدیم و به هر سمتی که می رفتیم به پرتگاه می رسیدیم.

هر چند کم اوردم. و داشت گریه ام می گرفت.

اما در نهایت تموم شد.

به خیر گذشت.

آدرنالین و هیجان خونم تا اطلاع ثانوی تامین شد.

الحمدالله علی کل حال.


گمـــــــشده :)