بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸اسفند

۱) شنبه چک حقوق مو گرفتم و شاد و شنگول اول رفتم قسط هامو دادم. خرید هامو کردم و این کارا. 

یادمه دکتر میم یه بار یه پست نوشته بود با این مضمون که یه بار ۲۰۰ تومن کم داشته برای پولی که فرداش باید به کسی می داده. ساعت ۱۲شب به چند تا از دوستاش پیام می ده که مقدار مورد نیازشو بریزن به حسابش. و صبح خیلی بیشتر از اون مبلغ تو حسابشه. وقتی پستشو خوندم با خودم گفتم میشه منم یه روزی انقدر به آدمای اطرافم امیدوار باشم؟

بعد از نوشتن پست قبل چندین مورد پیشنهاد کمک داشتم توی همین دنیای مجازی. و خیلی دلگرمم کرد. خیلی بیشتر از این که ای سطور رو تعریف و تمجید و تشکر به حساب بیارید. عمیقا خوشحال شدم.

۲) خیلی از کارای شرکت هنوز مونده و همه شون موکول شدن به سال بعد. امیدوارم بتونم بدون استرس کار از تعطیلاتم لذت ببرم.

۳) خونه تکونی امسال و سال قبل تماما به عهده الی جون بود. واقعیتش اینه اگه اون نباشه من نمی تونم خیلی از کارایی که می خوام رو انجام بدم. برای همین ازش ممنونم.

۴) رفتم برای امیرحسین عیدی بخرم. هرچی فکر کردم نمی دونستم براش چی بخرم. علایقشو نمیشناسم یا میشناسم ولی وسع خریدشو ندارم. می خواستم طبق معمول براش کتاب بخرم که یاد ایم فیلما افتادم. همینا که همیشه یه کادوی ثابت هدیه می گیرن و خیلی ناراحت میشن.

با وجودی کلی تو انتخاب کتاب دقت کردم و باب میلم بود اما از خیر خریدش گذشتم و رفتم یه پازل ۶۰۰تیکه براش گرفتم. شاید خوشش بیاد.

۵) یکی از سرگرمی های این روزهام بازی " آمیرزا"ئه. یه سری حروف که باید باهاش کلمه بسازیم. من که دوست دارم. به نظرم جالبه. باعث میشه وقتایی که بیکارم به جای افکار بیهوده به ساخت کلمات فکر کنم. منتها بدیش اینه بیش از حد به گوشیم وابسته می شم.

۶) امروز خیلی دوست داشتم باهاتون حرف بزنم. هر چتد شروع کردم به نوشتن ولی نتونستم همه حرف هامو تبدیل به کلمه و جمله کنم. اما می خوام به همه شماهایی که می خونمتون و منت می گدارید و اینجا رو می خونید بگم ممنونم که هستین. 

۷) سال نوتون مبارک باشه عزیزان من. ان شالله برای همه مون پراز برکت و شادی و سلامتی باشه

گمـــــــشده :)
۱۷اسفند

1) اوضاع مالیم خوب نیست. تقریبا دو ماهه حقوق نگرفتم و آه در بساط ندارم. اگه مامان کرایه مو نده سرکار هم نمی تونم بیام. مامان لطف می کنه و شارژ اینترنتمم می ده(البته خودش نمی دونه دارم به بهانه کرایه ازش می گیرم.)

برای صرفه جویی تو هزینه ها و این که کمتر آویزون مامان بشم از الهه خواستم یه مقدار بهم پول بهم بده که نت گوشیمو شارژ کنم.

نداد. و خب خیلی برام سنگین بود.

راستش فهمیدم نمی شه هیچ وقت  برای کمک روش حساب کنم. این مورد به دفعات تکرار شده. و چیز خوبی نیست.

به همین دلایل پیش افتاده با وجودی که خیلی خواهرمو دوست دارم اما دلم نمی خواد هیچ وقت با الی جون کار شراکتی راه بندازم. هم چون عقاید و علایق متفاوت داریم و هم چون بحث پول که وسط میاد روابط ویران می شه.

بچه بزرگ بودن هم یه مصیبته.

2) چند وقت پیش اتفاقی به محله های قدیمی شهر سری زدیم. خیلی خوب بودن. اجرها و پنجره ها. اندرونی و بیرونی..کوچه های تنگ و باریک

مدرسه های قدیمی و بسته شده

یادم باشه یه بار با الی جون بریم بافت قدیمی شهر رو ببینیم و عکس بگیریم. به نظرم زیادی با شهرم غریبه ام.

جدیدا هوس کردم تو خیابون مدرس یه خونه از همین خونه های کلنگی داشته باشم. خیلی خوشگلن.

3) دیروز با الی جون بیرون بودم. چشمم خورد به کتابفروشی محبوبم.

نوجوون که بودم صد تومن صد تومن پول توجیبیامو جمع می کردم و می رفتم از کتیبه کتاب بخرم. البته فکر کنم فقط یه بار این اتفاق افتاد. و کتاب بریدا رو خریدم.

یادمه وقتی رسیدم جلوی کتاب فروشی و فهمیدم پولم کمتر از پول کتابه اشکم دراومد و کلی سر مامان غر زدم. مادر جان هم کسری پول کتابو بهم داد و رفتم خریدمش. 4هزار تومان بود. کل قیمت کتاب 4 هزار تومان شد.

روزای دیگه و همین طور روزهای قبلش با وجودی که وسعم نمی رسید از کتیبه کتاب بخرم اما همیشه وقتی از کنارش رد می شدم حتما یه نگاهی به کتاب هاش مینداختم. فروشنده اش خیلی مهربون نبود. جرات نمی کردم برم داخل مغازه. گاهی وقت ها هم می رفتم اما چیدمان مغازه طوری نبود که کتاب ها رو دید بزنم. فقط باید اسم کتابو می گفتی و می خریدی...

4) کل این زمستونو کوه رفتم و همه شون هم فرخشاد. خسته شدم واقعا. دوست داشتم یه کوه یه روزه پر رف حسابی برم که نشد متاسفانه. حتما خیری توش بوده. ولی اعتراف می کنم رو دلم موند.

5)زمستونو ندیدیم و بهار از راه رسید. نمی دونم خوشحال باشم  یا ناراحت.

تو شهر ما یه قله هست که از داخل شهر معلومه. بهش می گیم قُته چرمی.یعنی قله ای که همیشه سفیده.

حالا این قله ی همیشه سفید فقط زمستونا سفیده و از این می ترسم اینقدر عمرم به دنیا باشه که این قله همیشه سفید حتی زمستونا هم سفید نباشه.

:|

6) فاطمه از دوستای وبلاگی منه. اولین باری که با من کوه اومد ده دقیقه هم نتونست راه بیاد. از ترس همون اوایل مسیر نشستیم که نکنه اتفاقی براش بیفته. فکر نمی کردم دیگه بیاد. اما اومد. بارها و بارها اومد. الان نه تنها قله می ره بلکه از منم جلو می زنه.

براش خوشحالم. و خوشحال تر می شم یه روز پرآو رو هم در کنارش فتح کنم.

7)این مدت کارای خونه خیلی زیاد بودن و منم در کمال ناجوانمردی اصلا به مامان کمک نکردم. می دونم دختر خوبی نیستم. سعی می کنم جبران کنم.

8) قدر سلامتی مونو بدونیم و برای شفای بیمارها دعا کنیم.

9)مدت هاست کتاب نمی خونم.  :(




گمـــــــشده :)
۰۶اسفند

۱. پنجشنبه بعد از مدت ها تصمیممو گرفتم. کاملا مصمم بودم و هیچی نمی تونست منصرفم کنه. به محل کارم رسیدم. شروع کردم به انجام کارهای محول شده. رییسم زنگ زد یه بحث تلفنی با هم داشتیم که اصلا خوشایند نبود. بغض بدجوری فشار میاورد. توی شلوغی دفتر نمی شد بزنم زیر گریه. رفتم بیرون. پشت شرکت یه خیابون هست که به دانشکده آزاد پرستاری منتهی می شه. رفتم تو اون مسیر و یه بیست دقیقه ای یه دل خیلی سیر گریه کردم. انقدر گریه کردم که بغضام تموم بشه. دوباره برگشتم شرکت. چسبیدم به کار. رییس آمد. دوباره اون بغض ناشی از احساس حقارت به سراغم اومد. کنترلش کردم. حالا وقت گریه نبود. 

گداشتم شرکت خلوت بشه. فقط من موندم و اون. حرف زدیم و حرف زدیم.

گفتم می خوام برم. گفت باشه برو به سلامت. ولی تا وقتی که یه تفرو بیارم و راه و چاه نشونش بدی باید بمونی.

راستش زور داشت. حرفش از روی لجبازی بود. حالا نمی دونم جزو قوانین کاره این مورد یا نه.

چون خیلی کارا بود که توی خراب شدنشون نقش داشتم قبول کردم هرچند حقیقتا حس می کردم ناعادلانه اس.

گفتم رضایت نامه کاری می خوام. می گفت اصلا من همچین حرفی نزدم(در صورتی که بارها اینو بهم گفته بود) حالا یا از کارم رضایت نداشت یا واقعا یادش نبود.

حدف هاش بوی دلخوری می داد. نمی خواستم با دلخوری برم. دوباره نشستم به حرف زدن. تازه دوزاریش افتاده بود که واقعا قصدم رفتنه. حرفامون حدود ۴ساعت طول کشید. هر یه ساعت از یه دری وارد می شد که خودم بگم باشه هر چی شما می گی. من تا آخرش هستم.

ولی راستش حناش دیگه برام رنگ و بویی نداشت.

به خصوص که دلیل اصلی رفتنم رقم پایین حقوقم بود. و به گفته خودش حداکثر ۱۵درصد به حقوقم اضافه می کرد که میشد۶۰هزار تومن و این برای من خیلی نا امیدکننده بود. بهش گفتم من فکر می کردم حداقل۱۰۰تومنی اضافه میشه. با ۵۰ تومنو و ۶۰ تومن اونم سالی یه بار به هیچ جا نمی رسم.عادتشو می دونستم. میدونستم اهل پول دادن نیست و من پول می خواستم.

تمام حرف هاشو در طی دو سال گذشته بارها شنیده بودم. وعده هاش که یا اصلا عملی نمی شدن یا در صورت عملی شدن هم اون مدینه فاضله که خودش تو ذهن داشت نبود. یا خیلی دیر عملی می سدن.

وقتی وعده هاشو برام ردیف می کرد مدام به خودم می گفتم خر نشو این همون آدم پارسالیه. و نشدم.

هربار پایان حرف هاش می گفت اگه می خوای یکی رو میارم و منم می گفتم بله حتما دنبال یه نفرباشین. 

وقتی برای اخرین بار ازم پرسید باز همون جواب دادم.

طوری برخورد می کرد انگار بیرون از شرکت اون دیگه از گرسنگی می میرم. 

یا همه جا همین مقدار حقوق می دن که خب راست می گفت.

در نهایت گفت حقوقت بشه ماهی۵۰۰ ولی بمون با کار درست.

موندم.

تمام مدت حرف زدن گریه نکردم. دستاورد بی نظیری بود. اما خوشحال هم نبودم.

به این نتیجه رسیدم که یا باید شوهر کنم یا باید ارشد یه شهر دیگه قبول بشم که بتونم از این شرکت برم.

خلاصه این که امنیت مالی تاثیر زیادی توی رضایت کاری شما داره.

و دیگه این که خواهش می کنم اگه کارفرما هستین به کارکنانتون حقوقی بدین که شانشون حفظ بشه. تجربه کاری رو در نظر بگیرین. بهشون انگیزه واقعی بدین نه واهی.

هرکسی یه غروری داره. غرورشونو نشکنین.


گمـــــــشده :)