بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۲بهمن

۱. تمام امروز رو خونه بودم. یادم نمیاد آخرین باری که تمام زک روز کاملو خونه بودم کی بود ولی امروز درست مثل روزای قبل، ساعت به ۷نرسیده بیدار شدم. گوشیمو دست گرفتم و چرخی تو تلگرام زدم. نه خوابم می برد نه حس بیدار شدن داشتم. شروع کردم به فیلم دیدن. 

تا همین الان که دارم برانون می نویسم ۳تا فیلم دیدم.

اولیش: the best of me

خیلی با این فیلم حال کردم. تمام فیلم از دید من خلاصه می شد در نامه ای که آخر فیلم آماندا از زبان داوسن می خونه و طلایی ترین دیالوگ فیلم که خیلی به دلم نشست و یه جورایی حال خودمو تعریف می کرد این بود:

"اگر هدفی تو زندگیم نیست، شاید دارم توی یه مسیر از قبل تعیین شده حرکت می کنم حتی با این که تا الان ندیدمش"

دومیش یه فیلم هندی بود. چیز خاصی نداشت نیازی به معرفی نداره اما این چند روزه از بس فیلم هندی دیدم دلم یه رقص حسابی می خواست. همون حالت قر تو کمرم فراوونه.

طرفا رو شستم. با برادر جان بعد از بوقی (دقیقا بوقی) فوتبال بازی کردم.  کنی ورزش کردم و بالا و پایین پریدم ولی هنوز قره داشت اذیتم می کرد. 

رفتم سراغ الی جون بلکه بیاد دو تا حرکت یادم بده و از این قر نهفته خلاص بشم وای لامصب بدنم خیلی خشکه. با آهنگ ریتم نمی گرفتم. کلا رقصیدن برام شده آرزو. سنگ نوردی هم برام شده فانتزی. فک کنم اگه برم کلاس رقص معلممو دیوونه می کنم چون حتی باید ابتدایی ترین حرکت ها رو هم یادم بده.

خلاصه کنی که انرژیم تخلیه شد فیلم سوم هم دیدم. اونم خیلی جالب نبود که معرفی کنم. فیلمای دیگه ای بوده که دیدم و خوشم اومده اما الان حضور ذهن ندارم.

۲.یکی از دوستان چند وقت بود می خواست باهام صحبت کنه. منم راستش فکر می کردم می خواد من به کسی برای آشنایی معرفی کنه و همه اش تو کف بودم چی می خواد بگه. بالاخره تلفنی گفت.

و در کنارش کلی نصیحت. حرفش چیزی نبود که من فکر می کردم اما نصیحت هاش خیلی آزارم داد. به بهانه این که دوستمه تمام ایرادات رو کوبید توی روم. و من هم حرفی برای گفتن نداشتم چون درست می گفت اما درست گفتن اون دلیل نمی شد که من حرف هاشو ندونم.

نمی فهمم چرا حتما باید در همه ی مکان های با آرایش ظاهر شد. خدا می دونه درک نمی کنم چرا مثلا نمیشه با مقنعه همه جا رفت و جامعه کاری ما فقط یه دختر شیک و آراسته و با روابط عمومی بالا رو می پذیره.

زیبایی و رعایت ادب و همه این چیزها درسته اما نمی فهمم ما چرا باید همیشه زیبا باشیم همیشه آراسته باشیم..همیشه همه چیزمون اکی باشه

دوست داشتم داد بزنم و بهش بگم عزیز من درسته که چشم چپم ده درصدی انحراف داره و مواقعی که تو فکرم و به یه گوشه خیره می شم این انحراف مشخص میشه. درسته که دندون جلوییم(همون که وقتی می خندیم کاملا مشخصه) شکسته و خب مسلما وقتی یه نفر می خواد یه دخترو زیر نظر بگیره یکی از ایرادات صریح و توچشم منه. درسته که بلد نیستم خیلی شیرین و تو دل برو صحبت کنم و نمی تونم موقع صحبت طرف مقابلم رو جذب کنم. خلاصه درسته که یه دختر cool و perfectنیستم و می دونم خیلی ها بهتر و زیبا تر از من هستن اما حقیقتا دلیلی نمی بینم که اینا رو مثل پتک بکوبی تو سرم و به عنوان ضعف ازشون یاد کنی. هرچند در موقعیت هدی مختلف واقعا ضعف محسوب می شن.

می دونم که هیچ وقت این خرفا رو بهش نمی زنم چون هیچ وقت درک نمی کنه که چه حسی داشتم و دارم و این حرفا همیشه رو دلم می مونه. اگر درک می کرد، اصلا حرفی نمی زد. 

بگذریم...

۳. دیروز رفتم خونه یکی از دوستام. ۶۰ و خورده ای سالشه. یه خانم فوق العاده متین و مودب. به شدت از هم صحبتی باهاش لذت می برم. خیلی دوست دارم کاری کنم مامان باهاش دوست بشه. مامان همیشه فاز منفیه. با این که سنی نداره همه اش آه و ناله می کنه. با وجودی که الی جوون ۶۰ درصد کار ها ی خونه رو انجام می ده اما بازم از کمبود وقت می ناله. خلاصه عصبیم می کنه. دوست دارم قوی باشه. به خودش اعتماد کنه و کاری که دوست داره انجام بده که بعدها شاهد غر زدنش نباشیم اما همیشه به بهانه های مختلف خودشو فراموش می کنه و باز روز از نو روزی از نو

بازم بگذریم...

اون خانم حرف خیلی قشنگی زد ...لابه لای حرفامون گفت: زن و شوهری وجود نداره، دختر و پسر باید با هم رفیق باشن. غیر این باشه زندگی خوب پیش نمی ره.

گمـــــــشده :)