بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱فروردين

داشتم تو دلم می گفتم خدایا عاقبتشو به خیر کن و از این حرف ها که نفر پشت سریم گفت:

«پدرم می گه هر جا گیر کردی یه لا حول و لا قوة الا بالله بگو یا یه یاعلی. حتما گیر کارت رفع می شه»

خیلی کلید اسراری بود تو اون وقت و تو اون مکان...توی کوه و حوالی غروب با یه نسیم خنک و آسمون ریبا

++مسابقه عکس دکتر میم. هنوز خودم عکسامو ندیدم. ولی شما برید به همه رای بدین.

زحمت زیادی براش کشیده شده. خسته نباشی آقای ساربان.

گمـــــــشده :)
۲۸فروردين

میل به قانون شکنی و انجام رفتار های نابه هنجار معمولا تو سن نوجوونی دیده می شه.

یا حتی شور جوانی و کله شقی هاش هم مربوط می شه به همون اوایل 18-19 سالگی. نهایتا 23 سالگی.

اما فک کنم باد بهاری بدجوری خورده به کله ام چون به طرز وحشتناکی می تونم تمام قوانین و عرف های معمول جامعه رو زیر پا بزارم.

خیلی دلم می خواد یه کلنگ برمی داشتم و از صبح تا شب دیوار های نیمه فرو ریخته یه خرابه رو می کوبیدم. بلکه انرژیم تخلیه بشه و شب راحت و بدون فکر به خرابکاری های روز  بخوابم.

اگه همین روزا یه برنامه فشرده و پرازهیجان برای خودم دست و پا نکنم حتما یه گَندی می زنم که نشه جمعش کرد. از قدیم گفتن یه دیوونه سنگی تو چاه میندازه و صد تا عاقل نمی تونن دربیارن.

بدجوری رَم کردم این روزا. هم اسب درونم رم کرده هم خر درونم. جفتشون دارن جفتک پرونی می کنن. زورم هم به هیچ کدومشون نمی رسه. دخترک درونم هم نشسته یه گوشه و جفتک اندازیای این دو تا رو تماشا می کنه.



گمـــــــشده :)
۲۶فروردين

داشتم یک سری از خاطرات کوهنوردی هامو توی یه دفتر می نوشتم که یادگاری بمونه. بعضی جاها با یاداوری صحنه ها و جملات خیلی خنده ام می گرفت و دلم می خواست این خنده ی ذهنیم رو یه جوری توی کاغذ بنویسم. ولی نمی تونستم بنویسم:خخخخخخخخخخ

چون خیلی وقت می بره . فک کنین با خودکار چند تا خ پشت سر هم بنویسین. وقت می بره واقعا.

شکلک خنده گذاشتنش هم عذابیه.

خلاصه این که ثبت خاطرات توی یه سالنامه یا دفتر خوشگل لذت بزرگیه. از این لذت نگذرید. به خصوص این دفترهای جدید که یه کاغذهای کاهی رنگ و خیلی لطیف دارن. یعنی یه عشقی می کنم روی اون کاغذها می نویسم که بیا و ببین.

وبلاگ خوبه ولی همه چیز رو نمی شه اینجا نوشت. اشخاص و شخصیت های ذهن من رو شما نمیشناسید برای همین نوشتن در مورد اون ها براتون جذاب نخواهد بود.


گمـــــــشده :)
۲۶فروردين

چند وقته دارم به دور و برم نگاه می کنم

هر چی بیشتر می بینم کمتر به نتیجه می رسم

چیزی که بیشتر به چشمم میاد اینه که اکثر مردها دیگه میلی به ازدواج ندارن. واقعا میلی ندارن.

دوستی با پسرش اومده کوه. هر چی به پدر 60 و اندی ساله نگاه می کردم اگه وضع مالی خوبی داشت حتما 4 همسری می شد. ولی هر چی به پسر حدودا 30 ساله اش نگاه می کردم مطمئن تر می شدم که تا ده سال دیگه هم میلی به ازدواج با بنی بشری از خانم های جامعه را نخواهد داشت.

پدرش می گفت پسرهای این دوره مسئولیت یک زندگی رو قبول نمی کنن. داشته هاشون رو مد نظر قرار نمی دن. فقط نداشته هاشون به چشمشون میاد.

اما سوای پسرهای جامعه هر چی دارم به خودم نگاه می کنم، می بینم زندگی بدون داشتن هدف پشیزی نمی ارزه. پوچی محضه. یه سراب واهی.

++چند روز پیش یکی از همکارهای تقریبا هم سن و سالم داشت نصیحتم می کرد!!!

این که چرا به خودش اجازه داد نصیحتم کنه رو نمی دونم. چون حرف هاش باعث شد خیلی خجالت بکشم.

می گفت: «شما دارین درجا می زنین. به فکر یه کار بهتر باشین.باید برین از اینجا.منتظر شوهر هم نباشین. کسی به فکر ازدواج نیست. من خودم تو سن ازدواجم. و امکان نداره تا ده سال دیگه به زن گرفتن حتی فکر کنم چه برسه به عملی کردنش.»

حرفش کاملا درست و منطقی بود. یعنی داشت چیزی رو می گفت که بیشتر از یک ساله دارم بهش فکر می کنم. و تنها راه فرار از نتایج افکارم پناه بردن به کوهه.

++قصه رو عشقیش نکنید لطفا. این جملات افکار این روزهای منه که شدیدا ذهنمو درگیر کرده. نمی خواستم اینجا بنویسم اما نمی دونستم باید چطوری ذهنمو خالی کنم.

قبول کنید خیلی مهمه ادم یه هدف تو زندگیش داشته باشه و برای رسیدن به هدفش تلاش کنه و در این مسیر اگه موقعیت مناسبی برای ازدواج پیش اومد از دستش نده.

قبول کنید داشتن یک شریک زندگی مناسب و متناسب با خودمون یکی از مهم ترین عوامل خوشحالی و خوشبختی ما در ادامه مسیر زندگی مونه.



گمـــــــشده :)
۲۴فروردين
برای رفتن به ابشار پیران دو مسیر وجود داره. یکی از مسیر ریژاو(که ریجاب میگن) و یکی از مسیر سرپل ذهاب.
واقعا نمی تونم بگم کدوم مسیر قشنگ تره. مسیر ریژاو پر از باغ های انجیره که دو سمت جاده، عین جاده رویاهای ان شرلی، یه سایه ی دلچسب و خنک ایجاد کرده. عکس های این مسیر توی پست های قبل هست.
و مسیر سرپل توی این فصل پر از باغ های گوجه سبزه. فکرش هم دهنمو اب میندازه با وجودی که علاقه ای به گوجه سبز ندارم. و البته باغ انجیر هم تا دلتون بخواد. حتی همون کنار ابشار چند تا درخت انجیر قشنگ بود که متاسفانه به دلیل نارس بودن میوه هاش نشد مستفیض بشم. ولی یه دل سیر گوجه سبز خوردم.
:دی
پارسال تابستون از مسیر ریژاو برای دیدن ابشار رفتیم. و حاصل اون سفر یک روزه عکس های زیر بود که تا الان توی وب نذاشتم:

پیران-ریژاو1

ساعت 2 بعدازظهر رسیدیم این قسمت. هوا به شدت گررررم بود. اونم گرمای تابستون. کدوم ماهش یادم نمیاد.

پیران-ریژاو2

پیران-ریژاو3

پیران-ریژاو4

پیران-ریژاو5

اما از مسیر سرپل. سرپل ذهاب جزو مناطق گرمسیر کرمانشاهه. و از گرمای هواش همین قدر بگم که ارتفاع مزارع گندمش به زانوی من می رسید در حالی که در اطراف خود کرمانشاه گندم ها به زحمت ده سانت رشد کردن.
پیران-مزرعه گندم


می دونم قبلا مشابه این عکس رو تو وب گذاشتم. ولی خداییش شما می تونید از مزرعه گندم صرف نظر کنید؟ تنها جایی که از یه مزرعه گندم برای من ارامش بخش تره فقط کوهه و بس.
یران-گندم2

توی مسیر به باغ های گوجه سبز و انجیر برخوردیم. الی جوون خیلی اتفاقی یه جاده فرعی کوچیک که به باغ ها منتهی می شد پیدا کرد. در نوع خودش بهشت بی نظیری بود.
باغ گوجه سبز

گوجه سبز2

خوردن گوجه سبز نرسیده اونم از درختش، خیلی کیف می ده. نصیبتون بشه به زودی ان شالله.

مسیر منتهی به ابشار بعد از روستا سنگ فرشه. و خیلی هم زیباست.
مسیر پیران2

مسیرپیران1

م3

م4

خیلی شبیه چهره ی یه ادمه. نیست؟
غار5

تقریبا اواخر مسیر سنگ فرش شده با این منظره مواجه می شین. درست مقابل آبشار پیران یه ابشار دیگه هم هست منتها با ارتفاع کمتر و لی از همون ارتفاع.



و بعد از دیدن دو تا ابشار کوچیک که صداشون آدمو به وجد میاره می رسین به ابشار اصلی.


خیلی تلاش کردم که بتونم کل ارتفاع آبشار روی تو یه عکس جا بدم و قشنگ متوجه ارتفاعش بشین. ولی نشد.
اون طبقه اول ابشار خوراک کوهنورد هاست. یادمه یکی از دوستان قدیمی وبلاگی عکس کوهنوردی رو گذاشته بود که با طناب از ابشار پایین میومد. این کار تو تابستون باید خیلی لذت بخش باشه.نه؟


منظره ی مقابل اشار و درختان انجیر. حیف هنوز نرسیده بودند.
این هم یه فیلم کوتاه 15ثانیه ای از ابشار. لینک


گمـــــــشده :)
۲۱فروردين

1) برای شادی روح همه ی پدرانی که در بین ما نیستن فاتحه ای بخونید لطفا.
2) من و مامی و الی و اخوی برای پدرجان کادو گرففتیم یعنی پولشو دادیم خودش بره بخره. خرید ولی یه چیزی هم گذاشت روی پوله چون کم بود. بعدش هم یه پولی هم داد بریم بستنی بگیریم. بعدش هم رفت یه عالمه خرید کرد. حساب کردم تا الان تقریبا دوبرابر پولی که دادیم برای خودش کادو بگیره، خرج کرده.
3) رودربایسی عظیمی بین من و پدرم وجود داره که بدجوری کلافه ام کرده. بر خودم واضح و مبرهن است که خودم باید پیش قدم باشم و حرف بزنم و باهاش گرم بگیرم اما راستش من زیادی شبیه خودش هستم. همون قدر که اون میل به سکوت داره من هم میل به سکوت دارم. و همین سکوت شده یک دیوار عظیم بین ما دو نفر.
گمـــــــشده :)
۱۷فروردين

 منم بخوام عین یه دختر خوب بچسبم به کار و درسم صدای این پرنده های پرجنب و جوش نمی زاره. لامصب پنجره رو که باز می زاری و صداشون به گوشِت می خوره فقط دلت می خواد کوله تو برداری و کفشاتو بپوشی و بدوی...بدون مقصد

+البته شاید به شما یه حس دیگه بدن

:دی

+چرا پنل مدیریت من گزینه خروج نداره؟

:/



گمـــــــشده :)
۱۶فروردين

گاهی وقت ها رسیدن به پوچی به خاطر ناامیدی نیست. دلیلش روبرو شدن با واقعیت های موجوده.

شاید بد نباشه آدم همیشه تو رویا و با رویا زندگی کنه.


گمـــــــشده :)
۱۳فروردين

گاهی فکر می کنم جامعه کوچکی مثل مدرسه، ما یا در مقیاس کوچکتر من نوعی رو با مذهب سرگرم کرده. دقت کنین نگفتم پایه و اساس قوی مذهبی ایجاد کرده، گفتم با مذهب سرمونو گرم کرده.
از اونجایی که شادی بخش جدا نشدنیه زندگیه تا زمانی که همون مذهب برای من به هر شکلی شادی ایجاد می کرد به دنبالش بودم و اعمال مستخبی مختلف رو با شوق انجام می دادم. اما به محض این که راه بهتر و سریع تری برای شادی پیدا کردم کم کم اون بازی های مذهبی هم کم رنگ شدند و رنگ باختند. و در نهایت در انجام همین واجبات معمول هم می مونم.
این جملات به معنی نهی نیمچه کامل دین و ادعیه های مناسبتی و دعا کردن و غیره و ذلک نیست. چیزیه که این روزها دارم خیلی بهش فکر می کنم.

گمـــــــشده :)
۱۱فروردين
همیشه شهر پاوه رو دوست داشتم. و مشخصا به خاطر اون خونه های پلکانی روی هم.





نمای شهر پاوه از روی جاده کمربندی. با گوشی الی جون می شه پانوراما گرفت ولی مثل اونایی که دکتر میم می گیره نمی شه. برای همین اگه دو تا عکس رو کنار هم بزاریم میشه نمای کلی شهر از روبرو. :دی
پاوه رو بارها دیده بودم ولی روستای هجیج رو نه.
امروز به قصد این روستا از خونه زدیم بیرون.
بین راه مناظر فوق العاده زیبایی داشت. از جمله چشمه زیر که برادر جانمان کنارش ایستاده.



یا تصویر زیر که حرفی برای گفتن نمی زاره. دارم فکر می کنم می شه قله ی اون کوه رو لمس کرد یا نه!!


بعد از رد کردن یکی دو تا تونل نه چندان کوتاه می رسیم به قسمت سرریز سد داریان. بی نظیر بود این قسمت. آب با چنان فشاری از سد سرریز می شد که ذرات آب روی هوا معلق می شدن و مثل بارون روی سر ما می ریختن. با وجودی که فاصله مون با سد کم نبود. تمام لباس هامون خیس خیس شدن. انگار ماشین رو برده بودیم کارواش. :دی
از این تیکه یه فیلم 15 ثانیه ای دارم. حجمش 34 مگه. اگه دوست داشتین ببینید. چون بهتر از این نمی تونم توصیف کنم. و عکس هم شیره ی تصویر ذهنی مو نمی رسونه.
لینک: سد داریان. روستای هجیج
یه کم پایین تر از سرریز سد یا شاید قبل ترش درست در مقابل ما و اون طرف رودخانه و سد  یه ابشار کوتاه چند متری قرار گرفته بود که حسرت دیدنش از نزدیک به دلمون موند چون نتونستیم و وقت هم نبود که جاده دسترسیش رو پیدا کنیم. عکسش خیلی خوب در نمیومد برای همین فقط ترجیح دادم یه دل سیر نگاه کنم بلکه توی ذهنم ثبت بشه.
چند کیلومتر بعد می رسیم به روستا...
ما به اسم امام زاده اش اومدیم ولی تنها چیزی که اصلا نقشی در جذب گردگشر نداشت همین امام زاده بود. فضای خیلی کوچیکی داشت. طوری که با وجود ضریح 4 نفر می تونستن توش نماز بخونن.


از معماری روستا واقعا نمی دونم چی بگم. شاید بهتر باشه خودتون ببینید.







باز هم به همون سبک پانوراما عکس ها رو کنار هم بچینید.:دی
اون خانم هم الی جون معروفه.




اکثرا حتی کفش هاشون رو داخل نبرده بودن و همون پشت در و در محل رفت و امد مردم بود. خیلی جالبه که وقتی سرتو از خونه میاری بیرون عینهو اپارتمان با خانم همسایه مواجه بشی!




کوچه بهتر از این؟
:دی



یه میانبر برای دسترسی راحت تر به خونه شون.





باغ کوچیکی که روی خونه ها بود.البته روی ردیف اخر خونه ها.

جالب تر از معماری روستا باید به عرضتون برسونم که یه دونه زباله ناچیز هم توی کوچه پس کوچه های این روستا پیدا نکردم. حتی یه مورد محض مثال...
++محض اطلاعتون می گم بعد از روستای هجیج یه آبشار هست که تعریفشو زیاد شنیدم ولی نشد که ببینم. آبشار بل.

گمـــــــشده :)