بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰آبان

1) الی جانمان یه لیست 17 تایی فیلم خریده که از سال 1952 شروع می شه. مسلما برای دیدنشون چالش بزرگی در پیش دارم.

2) little miss sunshine یه فیلم خنده دار، سرگرم کننده و دیدنیه. چیزی که در مورد خارجیا برام خیلی جالبه نحوه برخوردشون با مرگ عزیزانشونه. یعنی حال می کنم وقتی می بینم جنازه پدربزرگ خونواده یه گوشه اس بعد همگی دارن شام می خورن مثلا. فیلم کاملا خونوادگیه. و به جز خود مسابقه که همه دختر بچه هستن چیز خاصی نداره که مانع دیدن با خونواده بشه.

3)کتاب رویای نیمه شب رو تموم کردم.راستش یاد کتاب قصه های بچگیامون افتادم که همه چیز به خیر و خوشی تموم میشد. یاد داستان علی بابا و چهل دزد بغداد افتادم. خوندنش حس خوبی داشت ولی خیلی از دست هاشم حرص خوردم. خیلی خنگ بود. نمی دونم دختره دیگه باید چیکار می کرد!!!

اگه می خواید به طور تخصصی در مورد مسائل مورد اختلاف شیعه و سنی تحقیق کنید علاوه بر این کتاب که به صورت محدود به بعضی مسائل اشاره کرده، کتاب شب های پیشاور خیلی کتاب مناسبیه.

4)فیلم دوران مهرورزی هم فیلم قابلیه. من که خوشم اومد. منتها این یکی رو نمی شه با خونواده دید.

جدیدا دارم خودمو تو شخصیت  فیلم ها پیدا می کنم. بازی جالبیه. امتحان کنید البته اگه تا حالا امتحان نکردین.

5)بعد از دیدن دو تا فیلم و تموم کردن یه کتاب حس یه انسان فرزانه رو پیدا کردم. هر سوالی دارید می تونید بپرسید (:دی)





گمـــــــشده :)
۲۹آبان

مدتیه تو زندگیم استاد نداشتم

کسی که حرفشو قبول داشته باشم

سبک زندگیش یه الگو باشه

آدمای مختلفُ می بینم. نوشته های افراد مختلفُ می خونم

ولی هنوزم در پی یه استاد هستم که هر وقت چیزی پرسیدم یه جواب درست داشته باشه

خوش به حالتون اگه همچین کسی دور و برتون هست. قدرشو بدونید.

++مرشد خونم کم شده.

گمـــــــشده :)
۲۹آبان

روی سخنم با همه ی خانمای شاغلیه که دارن با درآمد کم به اندازه ی یه مرد کار می کنن ولی نصف اون هم حقوق نمی گیرن:

بیاین همگی برای اعتراض به این کار اعتصاب کنیم و از فردا، نه فردا که تعطیله از پس فردا سرکار نریم.

حداقل فایده اش اینه مجبور می شن کارمند مرد استخدام کنن و حقوق و مزایای حداقل اداره کار رو بهشون بدن. من کمتر حرص می خورم این طوری.

++امروز رفته بودم برای یه مصاحبه ی کاری. با منشی که صحبت می کردم سر درد و دلش باز شد. می گفت از بس بیکار زیاده دیگه ارزش وقت خودشونو نمی دونن. با حداقل ترین دستمزد حاضر می شن کار کنن و بدترین شرایط.

حرف منشی رو تایید کردم اما خانم های تازه کار رو هم درک می کنم.



گمـــــــشده :)
۲۸آبان

این یه هفته که مادر جانمان نبود من و الی با هم کارا رو روبراه می کردیم.

صبحونه و بدرقه ی پدر و اخوی جانمان با من بود.

ناهار و پیشواز ظهرشون با الی چوون.

شام و میوه ی بعد از شامشون با من بود.

نظافت و گردگیری خونه و غذا درست کردن با الی جوون بود. شستن ظرف ها با من.

سهمیه محبت صبح و شب برادر جان رو من تامین می کردم.

سهمیه مخبت ظهرشو الی جوون.

من به کارم رسیدم. اونم به دانشگاهش رسید. این وسط تونستیم یه سری هم به نمایشگاه کتاب بزنیم.

شب ها من هوای پدر جان رو داشتم و چند کلمه با هم، هم کلام می شدیم و سریال می دیدیم و اون می تونست تا وقت خواب یه فیلم سینمایی ببینه.

و در آخر نه من خسته و کلافه شدم نه اون. همه چیز به خوبی مدیریت شد. خدا رو شکراتفاق خاصی هم نیفتاد.

اینا رو نوشتم که بگم خیلی خوب می شد اگه تو همه ی بحران های زندگی یکی این طوری کنار آدم باشه. فرق نمی کنه خواهرت باشه یا برادرت. همسرت یا پدر و مادرت. کسی که پشتت بهش گرم باشه و مطمئن باشی اگه جایی کم بیاری یا کم بزاری کسی هست که بی منت اشتباهتو جبران کنه تا تجدید قوا کنی و بشی همون آدم سابق.

++فهمیدم میزان خالی بودن جیبم رابطه معکوسی با میزان دلتنگیم داره. یعنی هرچه جیبم خالی تر باشه دلتنگیم بیشتره. هر چی جیبم پرتر باشه دلتنگیم کمتره.

+توجه بیشتر به جزئیات اعتماد به نفس رو زیاد می کنه. موافقید؟



گمـــــــشده :)
۲۷آبان

1) شدیدا هوایی شدم. دلم می خواد توی یه باغ با برگ های رنگی رنگی قدم بزنم و صدای خش خش برگ ها رو بشنوم. هر از چند گاهی هم افتادن یه برگ زرد و نارنجی رو از درخت ها ببینم. حدودا یک ماه پیش همچین سعادتی نصیبمون شد. کاملا اتفاقی و کاملا سورپرایز گونه در دیار مادری. چون باغ های اونجا به این زودی ها برگشون ززد نمی شه. یا تعدادشون اونقدری نیست که دیدنش جذاب باشه. اما این یکی معرکه بود. انگار یه تیکه ی جدا از اون بهشت باشه با قانون های خودش.

تا تونستیم قدم زدیم و به خش خش برگ ها گوش دادیم. فقط می تونم بگم بی نظیر بود و غیر قابل توصیف. و جالب این که 5 نفر آدم گنده یه گوشی حسابی همراهمون نبود برای عکس گرفتن و داغ عکس های بی نظیری که می شد از اونجا گرفت رو دلم موند.

الان واقعا دلم می خواد بازم می شد توی همچین باغی قدم زد. یاد تصاویر بی نظیرش که میفتم دلم غنج می ره.

تفریح لازمم شدید. خوش سفرم هستم. یعنی نق و نوق و اینا نداریم. کسی همسفر نمی خواد؟

می گن پاوه باغ های پاییزی قشنگی داره. ولی ندیدم راستش. تو این فصل گذرم به اون حوالی نخورده.

3) ظرفیت آپلود عکس هام توی بیان تموم شده. باید کدوم امکانات رو خریداری کنم تا دوباره بتونم تو بیان عکس آپلود کنم؟ راهنمایی لطفا.

4) فیلم «بهتر از این نمیشه» یکی از بی نظیر های سینماست. یعنی من که خیلی خوشم اومد. بیشتر از بازی جک نیکلسون  با بازی هلن هانت حال کردم. حس خوبی رو منتقل می کرد. خدا خیرش بده. :دی

گمـــــــشده :)
۲۶آبان

نمایشگاه کتاب تو شهرمون از دیروز شروع شده.

بحثی از بن نمی کنم. که 80 تومن باید از جیب ما بره و 20 تومن باید از جیب دولت.

این که اون پشت مشت ها چه سیاستی خوابیده رو نمی دونم.

فقط می دونم همه چیز واقعا گروووون بود. اینو بی خجالت می گم. هیچی با جیبم هم خونی نداشت. دقیقا قیمت هیچ کدوم از کتاب های مورد نیازم با جیبم هم خونی نداشت. و وقتی با جیب یه جوون کاملا معمولی هم خونی نداره با جیب بقیه هم هم خونی نداره. پس از همین تریبون اعلام می کنم اینقدر نگین چرا ملت کتاب نمی خَرن. گروونه خب. خیلی از کتاب ها بودن که دوست دارم تو آرشیوم داشته باشم که گه گاهی با نگاه کردن به صفحاتشون و خوندن چند صفحه ازشون حال دلم خوب بشه. ولی چشمم به قیمتش میفتاد بی خیال حال خوب می شدم. نمی ارزید. واقعا نمی ارزید.

حالا خودم مهم نبودم. به هر حال عمریه دارم خوراک روحمو از کتابخونه تامین می کنم. نشد از دوستان. نشد بی خیالش می شم. :دی

ولی خیلی برام مهم بود که برای اخوی گرام کتاب هایی رو بخرم که خودم توی بچگی هام خوندم. کتاب هایی مثل پیتر پن، سفیدبرفی و هفت کوتوله، دختر کبریت فروش، شنل قرمزی و حتی دیو و دلبر. خرید یه کتاب کودک با برگه های معمولی و اندازه معمول کتاب کودک حداکثر 3 هزار تومن می شه. می دونم نویسنده های خوبی در زمینه کودک داریم ولی دلم می خواست کتاب هایی رو که خودم خوندم، براش بخونم. یا برام بخونه و نظرشو بدونم.

ولی ناشران عزیز تمام کتاب های مد نظر من رو با کاغذ گلاسه و در قطع بزرگ و یا حتی مصور چاپ کرده بودن. حتی نتونستم یه چاپ معمولی پیدا کنم. نه تنها تو این نمایشگاه بلکه در گشت و گذارهای قبلی هم تو کتابفروشی های مختلف ندیدم.

در عوض تا دلتون بخواد از این کتاب های حسنی نگو بلا بگو با چاپ معمولی موجوده. که من واقعا منتفرم از این کتاب ها. خیلی مسخره نوشته شدن. و اصلا به دلم نمی شینن.

کل غرفه ها رو دونه به دونه گشتم. بالاخره به غرفه ی زیر رسیدم. خودم همیشه دوست داشتم و دارم قصه های قدیمی رو به زبان ساده بخونم. به هر حال انتخاب بدی برای برادر جان نبودن.


اما بریم سر وقت عشق خودم. همون اول گشت زنی هام چشمم خورد به نازنینی که در زیر می بینید.

دو جلده. چیزی نبودا. همه اش 110 تومن. با تخفیف می شد 98 تومن.

به شدت برای بهبود کارم بهش نیاز داشتم. ولی موجودیم معادل قیمت یه جلدش بود. تازه با تخفیف.

برای این که به خریدنش فکر کنم رفتم بیرون دو کاسه آش خوردم به علاوه ی لقمه هایی که الی جون برام آورده بود. بعد این که احساس سیری کردم کمی عقلم سرجاش اومد. دیدم فعلا با وضع موجود کار عاقلانه ای نیست. یعنی بود ها. ولی خب راه نداره فعلا. اینه که از همین تریبون اعلام می کنم هر کی می خواد برای تولدم کادو بخره گزینه مناسبیه ها. تا اردیبهشت هم وقت دارین. مطمئن باشین با دیدنش ذوق مرگ می شم

:دی

این که کتاب ها رو جوری چاپ می کنن که جذابیت بصریشون برای بیننده زیاد بشه و مردم ترغیب بشن به خریدن خیلی خوبه مثلا کتاب های زیر جون می دن برای کتابخونه های تزیینی.

برای جبران ناکامی ناشی از نخریدن کتاب مدنظرم برای خودم «رویای نیمه شب» رو گرفتم. به این امید که برای کتابخونه ای که احتمالا در اینده خواهم داشت آرشیو خاطره انگیزی جمع کنم. هرچند کتاب تو دستم نمی مونه و چون خودم برای پیدا کردن کتاب مورد علاقه ام کلی دردسر می کشم هر کی درخواست کنه با کمال میل بهش می دم. برای اخوی هم دو تا کتاب گرفتم به این امید که از تب لت دور بشه ولی فقط یه نگاه بهشون کرد و گذاشتشون سر طاقچه. خوشحال شد ولی جذابیت بازی های تب لت هنوز هم بیشتره.

نمی دونم چرا هرجا چشمم به کرگدن میفته یاد ایشون میفتم. :دی

خیلی دوست داشتم ناطور دشت رو هم بخرم. اما فقط یه ترجمه تو نمایشگاه به اون بزرگی دیدم. و راستش اسامی لیست سلینجر شاسی هولدن هم یادم نبود که بدونم این مترجم خوبه یا نه. اینه که بی خیال خریدنش شدم.

گمـــــــشده :)
۲۶آبان
از جمله معایب دعا کردن اینه که هر قدر هم با خلوص نیت باشه باید بعد گفتنش بری یه دوری بزنی که سرت گرم باشه تا زمان برآورده شدنش.
بعد از اون طرف جرات داری یه جمله ای، فکری، خبطی چه می دونم هر چی خلاف اصول خداییش انجام بده. چنان سریع می زنه پس کله ات که ندونی از کجا خوردی!
الان این انصافه؟
نه خداییش؟

گمـــــــشده :)
۲۵آبان

دیروز یکی از جاهایی که قبلا برای کار درخواست داده بودم، تماس گرفتن.

میلی نداشتم برم. ولی نمی شد نرفت. به امید این که پدر گرام مخالفت می کنه و منم راحت می شم، شرایط کارو براش توضیح دادم و منتظر بودم بگه نمی خواد. بشین سرجات بچه و ازین جور جملات نغز که در کمال ناباوری من و در عین خونسردی و بی خیالی فرمودن که: برو

قشنگ به فنا رفتم.

فکر کنم جیغ چیغ های دو سال پیشم بدجوری روش تاثیر گذاشته چون این طوری پیش بره اگه بگم می خوام برای کار تو سیتی سنتِر جهنم آبنبات چوبی بفروشم مخالفت نمی کنه.

++این روزا خیلی داره دیر  دیر میگذره. هیچ وقت فکر نمی کردم اگه مامانم یه هفته خونه نباشه دلم براش تنگ بشه. ولی بدجوری دلم تنگ شده.

پس این جمعه ی لعنتی چرا نمیاد؟ می تونم بدون اغراق بگم سرعت گذشت زمان توی این چند روز دو برابر روزهای پیشین بوده.

+قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم.

اینم بگم و می رم:

برای ثبت نام به بنده خدایی به مدارکش نیاز داشتم. هربار بهش زنگ می زدم می گفت فردا میارم و نمی آورد. امروز خیلی شاکی شماره شو گرفتم و شاکی تر گفتم: آقای فلانی چرا مدارکتو نمیاری کارتو انجام بدم؟

خیلی مظلوم گفت: خانم شرمنده. قسمت شد بیام کربلا. اگه زنده برگردم حتما میارم.

هم جا خوردم هم خوشحال شدم. تا حالا با کسی از کربلا تماس تلفنی نداشتم. البته احتمالا هنوز از کشور خارج نشده. ولی همین قدر هم برام جالب بود.

باشد که سال بعد نوبت ماها برسه.


گمـــــــشده :)
۲۳آبان

1)گاوروش رو یادتونه. گاوروش کارتون بینوایان رو می گم. من خیلی کارتونشو دوست نداشتم. ولی گاوروش فرق می کرد. قیافه نداشت ولی شخصیتش دوست داشتنی بود.

گاوروش در جایی از کارتون به کوزت می گه: «اونا پدر و مادر من هستن. می دونم آدم های خوبی نیستن اما به هر حال پدر و مادر من هستن. نمی تونم تنهاشون بذارم.»

یادمه وقتی گاوروش این جمله رو گفت جا خوردم. اصلا فکر نمی کردم از همچون پدر و مادری همچین پسر مهربونی پا به هستی بزاره!! و با وجودی که سال ها از شنیدن این جمله میگذره هنوزم وقتی یادش میفتم گاوروش رو تحسین می کنم. چون مدتی زجر کشید اما بعد ها عذاب وجدان نداشت. تمام سختی های زندگی یه طرف اون عذاب وجدان لعنتی هم یه طرف. باور کنید جدی می گم.

2) مادر جانمان برای مراسم ختم مادر جان خدا بیامرزش (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) رفته دیار مادری.  برای همین دیروز به جای مادر جان رفته بودم دنبال اخوی گرام که از مدرسه برگشته بود.

توی راه کیفشو داد دستم. یه کم براش نگه داشتم دیدم خیلی سنگینه. حواله کردم به خودش. گفتم کیفت سنگینه نمی تونم بردارم.

به نیمه  های راه که رسیدیم گفت کیفمو برام می گیری؟

گفتم نه.

گفت: مامان همیشه تا خونه برام میاورد.

گفتم: من که مامان نیستم. خواهرتم.

هیچی نگفت.

الان انگ نامهربونی بهم نزنید. هدف دارم . به تجربه فهمیدم توی خونواده ای با شرایط خونواده ی ما( یعنی اختلاف سنی فرزند بزرگ با فرزند کوچیک خیلی زیاده و یه جورایی بچه ی بزرگ خونواده برای ته تغاری خونه حکم پدر یا مادرو پیدا می کنه.) مهمه که ته تغاری خونه فرق بین خواهر و برادر بزرگتر با پدر و مادرش رو بفهمه. ساده ترین نتیجه این فهم اینه که قدر والدینش رو بیشتر می دونه. می فهمه که یه سری کارها هست که فقط مادرشه که می تونه انجام بده نه خواهرش.

اما حالا فرض کنید من تمام محبت هایی که مادرم نثار این بچه می کنه توی این یه هفته غیبت به خورد اخوی گرام بدم. بهتون قول می دم با برگشت مادرم  انتظار همون سرویس ها رو از دو نفر داره. و اگه یکی مون به هر دلیلی نخوایم بهش سرویس ندیم می ره سراغ نفر بعدی. و این یک فاجعه اس.

3) کارتون نیلو و فلاندی رو می بینید؟ ساعت 6 و نیم غروب از شبکه پویا پخش می شه. شما هم قبول دارین غمی که تو چهره ی نیلوئه یه مرد رو از پا در میاره؟


گمـــــــشده :)
۲۳آبان

خیلی وقته از این پست هایی که به طرف التماس می کنن برگرد و ما به خاطر تو این جا رو می خونیم و خلاصه از این جور چیزها نمی نویسم.

هر اومدنی یه رفتنی داره به هرحال.

اصلا گفتن این که فلانی نرو کار مسخره ایه. خب دلش می خواد می ره. دلش نخواد می مونه.

اما مش مترسک عرضم به حضورتون که با همه اینا دارم می گم شما اگه می خوای یه مدت ننویسی عیبی نداره می تونی یه مدت غیب بشی.

خیلیا می رن و برمی گردن. آب هم از آب تکون نمی  خوره.

منم گاهی رفتم ولی دوباره برگشتم.

الان دقیقا چرا وبتو اون شکلی کردی؟

الان حقیقتا مشمول قانون کلت می شی!

خونت حلال شد از نظر من.

از همین جا اعلام می کنم هرکس ایشونو دید می تونه با مسئولیت من قانون کلت رو در موردش اجرا کنه. گناهش هم گردن من.

:|

++بعضیا اینقد صاف و صادق هستن که از کیلومترها فاصله هم حس خوبی به آدم می دن.

گمـــــــشده :)