بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰مهر

1) دیروز درحالی که به آینه نگاه می کردم دستی  توی موهام کشیدم که چشمم افتاد به خرمنی از موهای سفیدم.

ترس بَرَم داشت. خیلی زیاد شده بودن.

از اون موقع تو فکرشون بودم. بعد از 24 ساعت دوباره جرات کردم یه نگاهی به  آینه بندازم و دوباره وارسی شون کنم ببینم وضع چقدر خرابه.

این دفعه به نظرم خیلی زیاد نبودن. می شد باهاشون کنار اومد.

2) از دهم مهر تا الان 20 تا فیلم بهتون معرفی کردم. اما در مورد هیچ کدومشون اصراری نداشتم که حتما ببینید. با وجودی که تقریبا همه شون در زمان اکرانشون و گاها در زمان ما جزو بهترین ها بودن. اما این بار اصرار دارم که این فیلم رو ببینید.

little boy تا جایی که من می دونم جایزه ی خاصی نبرده و هرچی هم از گوگل محترم پرسیدم چیزِ قابل داری به من نشون نداد که بنویسم. حتی می تونم بگم ممکنه اواسط فیلم کمی هم کسل کننده باشه.

اما دلیل اصلیم برای دیدن فیلم دیالوگ ها و نحوه ی تعریف ایمان و خدا برای یه بچه ی 8-9 ساله اس. چیزی که همه ی ما توش لنگ می زنیم. و به احتمال خیلی زیاد همه ی ما در شرایطی قرار می گیریم که باید به سوالات مطرح شده توسط «پِپِر» جواب بدیم.

دیالوگ هایی که بین کشیش و هاشیموتو رد و بدل می شه و همین طور دیالوگ هایی که بین کشیش و پپر رد و بدل می شن، رو باید از بر باشیم ولی نیستیم.

این رو هم بگم از بین این 20 تا فیلم، فقط همین یکی تونست اشک منو دربیاره.


+ با تشکر از دوستی که این فیلمو معرفی کرد.




3) من فیلم ها رو با گوشی الی جوون می بینم. هم چون گردن درد نمی گیرم، هم چون کیفیتش خیلی خوبه.

ولی این کار من باعث شده بچه ام دو-سه ساعتی حریم شخصی نداشته باشه و می دونم این آزارش می ده چون خودم هم قبلا و گاها الان هم، همچین حسی داشتم و دارم.(لب تابم در دسترس کل خونواده اس. حتی تلگرامم هم رمزی نیست.)

گاهی واقعا ترجیح می دادم کسی به لب تابم دسترسی نداشته باشه. شاید بخوام سر بریده توش جا بدم اصلا.

اینه که امروز یهوعی یاد تب لت برادر جان افتادم. چون زمان درس و کلاسه فقط جمعه ها تب لت رو در اختیارش می زاریم و این یعنی می تونم بی دردسر ازش استفاده کنم و نگران حریم شخصی و این مسائل هم نباشم.

امروز موضوع رو باهاش در میون کذاشتم و ازش خواستم اجازه بده با تب لتش فیلم ببینم.

چنان گرخید که از گفته ام پشیمون شدم.

ولی آخرش اجازه شو می گیرم. یعنی به نظرم اندکی منت کشی ارزششو داره.

چند روز پیش هم بابت کاری می خواستم فلش الی جون رو قرض بگیرم، چنان با قاطعیت گفت:«نمی دم» که ترجیح دادم به همون فلش 8 گیگ زپرتی خودم قناعت کنم.

همچین برادر خواهری دارم من.

ولی خب به هر حال با هم کنار میایم.

:))


گمـــــــشده :)
۲۹مهر

1) در راستای پست قبل و برای این که برادر جانمان وقتی مردی شد و چشمش به این سطور افتاد، روح پر فتوح آبجی بزرگه رو قرین رحمت کلمات نکنه باید بگم که وقتی دیدم وضعش خیلی خرابه نشستم قشششششششنگ سر صبر چندین بار انجماد و ذوب رو براش توضیح دادم. بعدش هم به سختی فراوان مفهوم تبخیر رو جا انداختم. تا وقت خواب هم یکی دو بار ازش پرسیدم. و نتیجه این شد که یه مثبت گرفته بود و با کلی ذوق هم نخوه سوال جواب دادنشو برام تعریف می کرد.

2) فیلم خدایان مصر یه فیلم کاملا سرگرم کننده ست. به خصوص بعد از دیدن فیلم های پر از خونِ ترنتینو خیلی می چسبه. چون به جای خون، آب طلا از بدنشون می ریزه. نا سلامتی خدا بودن دیگه.

3) رفته بودم اداره پست کار داشتم. آخر وقت بود. قبل از هر کاری از خانمی که پاکتو ازش خریدم پرسیدم:

- تایم کاری تون تا چنده؟

+یک و نیم

و اون موقع 5 دقیقه مونده بود به یک و من بودم و 4 تا پاکت که باید ارسال می شد.

تا آدرس ها رو بنویسم ساعت شد یک و 5 دقیقه و در تمام این مدت مسئول باجه پست پیشتاز به جون من و دو نفر دیگه که اونا هم کارشون گیر بود،  غر زد که چرا کارمونو انداختیم آخر وقت و امروز پنجشنبه اس این حرف ها.

حوصله ی دعوا نداشتم.هر چی می گفت، جواب می دادم:

- من شرمنده ی شمام. حق دارین. ولی منم نتونستم زودتر از این بیام. وگرنه خدای نکرده قصد ازار نداشتم.

مشابه این جمله رو برای آقایی که مسئول تحویل پاکت ها به ماشین حمل، بود هم گفتم.

اما الان دارم اینجا خطاب به همون خانمه می گم:

دِ آخه بیشعور، تایم کاری تا یک و نیمه. داری بابت راه انداختن کار من حقوق می گیری. کارتو بکن و زِر اضافی هم نزن.

در حالت کلی اصلا دلم نمیاد خارج از وقت اداری از کسی بخوام کاری برام انجام بده چون خودم به شدت از این کار متنفرم. هر روز منتظرم ساعت 2 و 30 دقیقه رو نشون بده و من بزنم به چاک(تا این حد عاشق کارم هستم) اما خدا نیاره روزی رو که رئیس به فکر ارضای حس ریاست طلبیش بیفته.

اون وقته که از درون خودخوری می کنم و کاری هم از دستم برنمیاد.

اما کاری که من ازشون می خواستم در وقت اداری بود نه غیر اون.

4) سال دوم دبیرستان توی کتاب ادبیات یه بخشی داشتیم به اسم ادبیات مقاومت. و توی اون بخش یه شعری داشتیم از یه شاعری به اسم پابلو نرودا. یادمه اون زمان وقتی این شعرو خوندم دلم می خواست در مورد نرودا بیشتر بدونم. همین طوری الکی ازش خوشم اومده بود.

گذشت تا این که دو سال پیش کتاب «خاطرات پابلو نرودا» رو از پاتوق محبوبم پیدا کردم ولی هنوز همت نکردم بخونمش. انگار که با گذشت زمان دوست داشتنی هامون کمرنگ می شن و کم کم به طور کلی رنگ می بازن.

 امروز با دیدن فیلم COLONIA و شنیدن اسم شیلی و آلنده دوباره یاد نرودا افتادم.

داستان فیلم بر اساس واقعیته. ولی تو ذوقم خورد وقتی دیدم ادم بده قصه تازه سال 2004 دستگیر شد و سال 2010 تو زندان می میره.

حدود 40 سال خون مردومو تو شیشه بکنی بعد فقط 6 سال تو زندون بمونی؟ به عدالت خدا شک کردم اصلا.

+عکس رو از روی کتاب الی جوون گرفتم. پیدا کردن کتاب خودم کار حضرت فیل بود.

اون نقاشی کنار شعر هم خیلی جالبه. ازش خوشم میومد.

گمـــــــشده :)
۲۸مهر

اومد تو اتاق، کتاب علومشو کوبوند کنارم.

- من فردا پرسش علوم دارم باید ازم بپرسی!

+ باشه خب چرا می زنی! بیا تا بپرسم.

سوالای تکراری رو که قبلا براش توضیح داده بودمُ پرسیدم. همه رو بلد بود. رسیدم به بحث نافرم انجماد و ذوب.

هیچی نمی دونست

می گفتم مایع به جامد می شه انجماد.

یه جوری مظلوم نیگام می کرد که کباب شدم.

می گفتم مایع می دونی چیه؟

همین آبی که می خوریم.

جامد می دونی چیه؟ همین یخ یه جامده.

بازم یه جوری نیگام می کرد.

خلاصه یه دور ذوب و انجمادُ توضیح دادم. ولی حتی یه کلمه هم نفهمید.شایدم حالا یه دونه شو فهمیده باشه. نمی دونم.

یه پرسش هم کردم ولی بلد نبود. انجمادو جامد به مایع می گفت و مثالشو یخ بستن آب اونم در اثر گرما.

خواستم کتابو ببندم دیدم ای وای من!

تبخیر هم مونده.

عمرا اینو می فهمید.

گفتم بی خیال داداش. برو پیش بابا برات توضیح بده.

رفت.

یه نیم ساعت بعد برگشت. کتابشو کوبوند کنارم که بپرسم.

می گم انجماد چیه؟

+جامد مایع گاز

-ذوب رو تعریف کن.

+جامد مایع گاز

با دهانی باز شده میگم:

+برای انجماد مثال بزن

- مایع جامد گاز

+چه می گی بچه!!! همه اش که شد جامد مایع گاز!! دست کم دو تاشونو بگو شاید شانسی درست بیاد.

- بابا گفت هر چی پرسیدن بگم جامد مایع گاز.گفت نمی خواد کلمه ماده و تبدیل و اینا رو بگم. همینا رو بگم کافیه.

به جز پوکر فیس حالت دیگه ای رو می تونید تصور کنید؟

2) با دوست جانم رفته بودیم بیرون. می گم شرمنده چیزی نخریدم بخوری. نا سلامتی امروز بیست و هشتمه.

می گه: عه باشه خب دو روز دیگه میام با هم بریم بیرون.

3) دقت کردین آدم وقتی جیبش خالیه عینهو زن پا به ماه دلش همه چیییییز می خواد؟

اگه مجرد نبودم حتما به خودم شک می کردم که خبریه از بس با وجود یه دو تومنی تو جیبم ویارای عجیب غریب کردم.

4) رئیسم زنگ زده می گه: قراره کار بگیرم. کارا رو جمع و جور کن. ممکنه لازم باشه اضافه کاری هم بکنی. می خوام از خانمم هم بخوام که بیاد کمک.

6-7 ماهه در بازه های زمانی مختلف همینو می گه. دلم می خواست بگم: عزیزم تو یه روز که از در اومدی تو، در حالی که کار تو دستته برگه هاشو بکوب رو میز من و بگو بکش. نامرد که نمی شم ولی امکان نداره از ذوق زیاد یه روزه تمومش نکنم.

بلندپروازی و تفکر مثبت خوبه ولی نه اینقدر دیگه.

5) صبحی به مادرجان می گم: گردو نمی دی با پنیر بخورم برای صبحونه؟

می فرمایند که: صبحی یادم رفت به بابات بدم. تو هم نباید بخوری!!

استدلالش پیرم کرد.

6) بفرمایید زالزالک.

اون موقع که ما رفتیم هنوز نرسیده بودن. ولی فک کنم الان دیگه خوردنشون خیلی حال می ده. البته به شرطی که  درختی رو پیدا کنم که به طور طبیعی خوب آب خورده باشه. این طوری میوه هاش خوشمزه ترن.




گمـــــــشده :)
۲۸مهر

1)مدت هاست دارم فکر می کنم. به محض پیدا کردن کوچکترین فرصتی سیل افکار مختلف به سمتم هجوم میارن. افکاری که هیچ وقت به نتیجه نمی رسن.

زندگیم کاملا روتین شده و البته اینقدر عاقل هستم که بدونم به جز خودم کسی نمی تونه تغییرات سینوسی به روال زندگیم بده اما همیشه یک چیزی توی ذهنم مانع از حرکتم می شه و حتی مانع می شه که بخوام به حرکت فکر کنم.

2)حدودا سال گذشته با دوستی به طور اتفاقی آشنا شدم. خیلی زیاد کار می کرد. و برام جالب بود که خسته نمی شه با این حجم شدید کاری؟

در جواب سوالم گفت که به خودم انگیزه می دم. یعنی وقتایی که حس خستگی می کنم به خودم می گم فلان فلان شده این مسخره بازیا چیه درآوردی بچسب به کارت ابله .

البته من واژه هاشو خیلی مودبانه نوشتم وگرنه خیلی بدتر از اینا بودن.

چند وقتیه به صورت خیلی محدود از این شیوه استفاده می کنم و در کمال ناباوری می بینم که داره جواب می ده. مثل این که به نَفس نیومده باهاش مهربون باشیم.

3)حرف هام خیلی زیاده. تمام طول روز، هر زمان که بیکار باشم به جملاتی که قراره شب اینجا بنویسم فکر می کنم. خیلی هاشونو وقتی موقع نوشتنشون میشه از یاد می برم مثل همین الان که بیشترشونو فراموش کردم.


گمـــــــشده :)
۲۷مهر

1)دارم به این فکر می کنم که شماها با برادر، خواهرای کوچیکترتون چطوری رفتار می کنین که رفتار من تو پست قبل به نظرتون صبر زیادی می طلبید؟

2) حدودا 9 سالم بود و زمزمه های رسیدن به سن تکلیف و این حرف ها (خیلی دوست دارم از واژه خزعبلات استفاده کنم) از گوشه و کنار به گوش می رسید که در یک غروب تابستونی پدرجانمان موقعی که داشتیم با هم قلقلی بازی می کردیم یه سخنرانی غرا من باب محرم و نا محرم و غیره و ذلک برام کرد. منم همون طوری که داشتم توپو قل می دادم برای الی جوون که به زحمت 4 سالش شده بود، به حرف هاش گوش می کردم.

تموم حرف هاش آویزه گوشم شد چون خیلی صادقانه حرف می زد و لحنش طوری بود که انگار خیلی بزرگتر از سنم بودم.

حرف هاش هنوزم یادمه.

مدتیه وقتی به رفتار های برادر جان دقت می کنم، خلا های تربیتی کوچیک و بزرگ مختلفی می بینم. با وجودی که بیشتر از یه ساله هیچ دخالتی توی تربیتش نمی کنم اما امروز یهویی تصمیم گرفتم به شیوه پدرجانمان دو کلوم باهاش حرف بزنم و زدم.

دو حالت بیشتر نداره یا گوش می کنه یا نمی کنه!!

منتها مشکل اینه برای دیدن نتیجه اش باید خیلی صبر کنم.

منم که صبووووور!!

3)فکری ام Quentin Jerome Tarantino چرا اینقدر عاشق خونه!!

امشب از بس خون دیدم همه چیز جلو چشمام قرمزه.

جانگوی آزاد شده فیلم خوبی بود. خوشم اومد فقط زیادی خون داشت.

4) می گه دو ساله دارم فیلم می خرم و می بینم ولی ندیدم هیچ علاقه ای به آرشیو من نشون بدی. چرا چند وقته چسبیدی به ارشیو من؟

می گم: فقط می خوام فکر نکنم. البته امید دارم وقتی فیلم دیدن از چشمم افتاد میل به درس خوندنم زیاد بشه.

++سه تا چیز منو خیلی وسوسه می کنه. کتاب خوب. فیلم خوب. سومیشُ هم نمی گم.

امیدوارم سومی زمین گیرم نکنه.

:))



گمـــــــشده :)
۲۶مهر
دراز کشیده بودم و به گوشی با بک گراند سقف اتاقم نگاه می کردم و فیلم Melancholia رو می دیم که اومد تو اتاق و کنارم دراز کشید.
در حالی که کتابشو باز می کرد گفت:
-آجی برام علوم می گی؟ فردا می پرسه.
+ خب بخون دیگه.
-چی بخونم؟ چی می پرسه؟
یه نگاهی به کتابش کردم یه تعدا برگه های رنگی دیدم که روشون سوال و جواب نوشته بود. گفتم:
+ همین برگه ها رو بخون.
-چجوری؟ چطوری سوال می پرسه؟ مثلا باید «مواد غذایی چند نوع هستند رو حفظ کنم» یا« پروتئین ها- چربی ها- غلات- ویتامین ها»
آه از نهادم بلند شد. براش توضیح دادم که کدوم سواله و کدوم جواب. توضیح دادم که باید در واقع هر دوشونو یاد بگیره.
بعد از توضیحاتم می گم خب حالا بخونشون.
- یعنی برام نمی گی؟
+گفتم دیگه. حالا باید حفظشون کنی.
گویا توقع داشت جمجه شو باز کنم و هر چی تو کتابش بود رو بچپونم اون تو!!!
دو باره مشغول فیلم دیدن شدم. راستی این عروس های خارجی چقدر ساده ارایش می کنن. قیافه شون تو عروسی اصلا تفاوتی با قیافه شون در حالت عادی نداره. حتی گاها رژ لب ملایمی هم می زنن. تو فکر ظاهر جاستین به عنوان عروس بودم که برادر جان دوباره صدام زد.
- اجی اینو چطور باید بخونم؟
یه جمله با مداد بالای کتابش نوشته بود: خوردن نمک زیاد باعث فشار خون می شود.
براش توضیح دادم که باید هر دو کلمه نمک و فشار خون رو حفظ باشه. توضیح دادم که ممکنه از همین یه خط دو جور سوال پرسیده بشه.
وقتی مطمئن شدم حرفمو فهمیده دوباره فیلمو PLAY کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره با دست هاش تکونم داد و از فضای فیلم بیرون اومدم.
دیدم این طوری نمی شه. نشستم از اول تا اخر سوالا رو براش توضیح دادم و آخر کار با تحکم گفتم:
+حالا حفظشون کن.
کارش که تموم شد دوباره صدام زد.
دوباره فیلمو قطع کردم.
سوالا رو ازش پرسیدم. همه رو بلد بود.
موهاشو با دستام شونه کردم. ازش در مورد پرسش قرآن پرسیدم که امروز صبح قرار بود داشته باشه.
انگار که سر درد و دلش باز بشه گفت:
-آجی معلم ما دروغ می گه. هر روز می گه فردا از همه می پرسم. ولی هر روز فقط از 5 نفر می پرسه. بعد من مجبورم هر روز همه اینا رو دوباره بخونم.
(مبحث پرسش اذکار و سوره های نماز بود) خنده ام می گیره و با وجودی که دلیل کار معلمشو می دونم اما حس توضیح دادن ندارم. به بهانه ی این که اتاقمون سرده می فرستمش پیش پدر جانمان و دوباره فیلممو PLAY می کنم.
 
گمـــــــشده :)
۲۵مهر

1)به تجربه فهمیدم در مسیر زندگیم تنهایی کاری از پیش نمی برم. یا باید تکیه گاه کسی باشم که دووم بیارم یا باید تکیه گاهی داشته باشم که به خاطر اون ادامه بدم. اما از اون طرف به تجربه های دیگری فهمیدم در مسیر زندگیم مواقعی که تنهای تنهای تنها بودم و فقط خودم بودم و خودم بهترین موفقیت ها نصیبم شده طوری که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم  معدود نقاط  روشن زندگیمو  در همین زمان ها به دست آوردم.

این تناقض باید یه چوری معنا بشه. ولی معنایی براش ندارم.

2)فروشنده رو پرده سینمای شهرمه. ولی زمان  پخشش مقارنه با تاریکی هوا. مسیر سینما از خونه دوره. اون وقت شب هم تو مرکز شهر پرنده پر می زنه ولی تاکسی عمرا (حالا از سینما تا مرکز شهرو می شه یه کاریش کرد)

تو فکرم از پدر جان بخوام همراهیمون کنه ولی از این جلف بازیا خوشش نمیاد.

مسلما چون ازین جلف بازیا خوشش نمیاد دنبالمون هم نمیاد. نه که با رفتنمون مخالفت کنه ها ولی اسباب راحتی مون رو هم فراهم نمی کنه.

الان من می خوام فروشنده رو روی پرده سینما ببینم ولی نمی تونم. باید برم یقه ی کی رو بگیرم دقیقا؟

3) همین یه ساعت پیش دیدن فیلم revenant  رو تموم کردم. تو عمرم اینقده تیکه پاره شدن آدما رو یه جا ندیده بودم. حمله خرسش خیلی ترسناک نبود والا. بیشتر نحوه ی به جون هم افتادن آدما چندش اور بود.طوری که تمام اعضا و جوارح صورتم در هم می رفت.

اما برام سوالی پیش اومد دی کاپریو در انتهای فیلم زده طرف مقابلشو تیکه پاره کرده، طوری که اگه یه ساعت اون طوری رهاش می کرد، طرف خودش می مرد. بعد می دونید در اون حال چی می گه؟

می گه انتقام منو دست های خدا می گیرن.

نه واقعا شما فکر کنید؟ طرف همون طوری ولش می کرد همونجا راحت جون می داد بعد همون جنازه نیمه جونشو انداخت تو آب که مثلا یکی دیگه در دم بکشدش و اون شد دست های خدا.

:/

اینا هم یه چیزی شون می شه ها. با این فیلم هاشون

 


گمـــــــشده :)
۲۴مهر

1) امروز فیلم پل جاسوسان رو دیدم. برخلاف گفته ی ویکی پدیا که فیلم رو مهیج معرفی کرده از دید من هیجانی نداشت (البته اون گفته مهیج حقوقی) اما از فیلم خوشم اومد.  چون هم بر اساس داستان واقعی بود و همین طور از تام هنکس خوشم میاد و علاوه بر اون دو تا، پیام اخلاقیش قابل لمس بود.

البته کمی خسته کننده اس. ولی فقط کمی.

2) یکی از فوبیاهایی که داشتم این بود: گوشیم از تو جیبم بیفته و قلپی سربخوره توی کاسه دسشویی!!!

دو روز پیش حواسم نبود و این اتفاق افتاد. خوشبختانه فقط محافظ پشتش به فنا رفت و الان باطری و رم گوشیم لباس ندارن.

دو روزه دارم به بقیه فوبیاهام فکر می کنم و تو دلم از خدا می خوام در همین حد با ترس هام روبرو بشم.

3) در اقدامی محیرالعقول(!!!!!!) بعد از مدت ها 100 تا ایمیل نخونده جی میلمو باز کردم. صد ایمیلی که 89 تاش حداقل از طرف سایت محمدرضا شعباعلی بود.

اعتراف می کنم آقای شعبانعلی در زمینه کاری خودش استاده اما از بس همه چیز رو خوب و ارمانی می نویسه که میلی به خوندنش ندارم. این همه امید و تلاش و تکاپو در وجود یه نفر برام قابل هضم نیست. حسود هم خودتونید.

از طرف سایت ایشون هر هفته برای من ایمیل میاد ولی خداوکیلی اعتراف می کنم ده تا از ایمیل هاشو هم نخوندم. با وجودی به شدت معتقدم کارش درسته.

اگه وقت کردین حتما سری به متمم بزنید. هرچند فکر می کنم کمتر کسی باشه متمم رو نشناسه.

گمـــــــشده :)
۲۳مهر

1) کتاب جاناتان مرغ دریایی رو خوندم. خوندنش شاید 60 دقیقه وقت بگیره و در صورت دقت زیاد حداکثر می شه 90 دقیقه. اما بهتون اطمینان می دم که یا باعث می شه در خود فرو برید که چرا مثل جاناتان عمل نمی کنید یا نکردید یا باعث می شه برای خودتون ذوق کنید که مثل جاناتان دارید راه درست رو طی می کنید.

نمی دونم چرا من همیشه فکر می کردم نویسنده این کتاب باید تولستوی یا همچین کسی باشه اصلا ذهنم به ریچاردباخ قد نمی داد.

آقای سربه هوا هم در مورد کتاب توضیحاتی دادن که می تونید اینجا بخونید.

2)جدیدا یا شاید هم قدیما (یعنی چیزی که از قدیم هم مد بوده ولی من نمی دونستم) مد شده که وقتی کسی حس می کنه توی زندگیش رنج زیادی کشیده نسبت به بقیه فخرفروشی می کنه.
چون اونا همچین رنجی رو متحمل نشدن ولی اون شده.

خلاصه یه جوری از بالا به بقیه نگاه می کنن که آدم از خودش می مونه.

عرضم به حضورتون عزیزانم ممکنه طرف مقابلتون هم هم پای شما رنج کشیده باشه اما شما ندونید.

حتی اگه این طور نباشه باید بهتون بگم این شتریه که در خونه ی همه ماها می خوابه. این که امروز دوران خوشی و شادی فرد ایکسه دلیل نمی شه که فردا هم روزگارش به همین منوال سپری بشه. رنج کشیدن جزئی از زندگی همه ماست. و چیزی نیست که به خاطرش به همدیگه فخر بفروشیم.

البته از یه نظر قابل درکه. چون فرد در سطحی بالاتر از اطرافیانش قرار گرفته و دیگران نمی تونن جزئیات سختی هایی رو که کشیده درک کنن. مثلا من به طور کلی می تونم بفهمم یک فرد مبتلا به سرطان چه رنجی می کشه و درکش می کنم اما تا زمانی که خودم مبتلا به این بیماری نباشم و اون میزان رنج و درد رو حس نکنم نمی تونم بفهمم روزها از درد به خود پیچیدن و دم نزدن از ترس این که مبادا خاطر خونواده ات مکدر بشه یعنی چی!

خلاصه این که هر دو طرف حق دارن. اما نمی دونم راه حل چیه.

3) آدم باید یکی رو داشته باشه که وقتی حوصله اش سر می ره و با فیلم دیدن، کتاب خوندن، خرید کردن، بیرون رفتن، حرف زدن با خونواده و دوستان، بازی کردن، دیدن سریال های تکراری تلویزیون و خلاصه خیلی چیزای دیگه حوصله ی مبارک سرجاش برنگشت و حس و حال آدم خوب نشد، بتونه باهاش حرف بزنه و حال دلش خوب بشه.

کسی که مطمئن باشی از بودنش.

کسی که مطمئن باشی از حضورش.

باشد که یکی از این آدم ها نصیب مان شود. و خودمان هم یکی از این جور آدم ها برای کسی باشیم.

4)برادر جانمان سخت به تلاش و تکاپو افتاده. همچین با استرس درس می خونه که بیا و ببین. و من انچنان از معلم امسالش ممنونم که دلم می خواد برم دستشو ببوسم. (بزنم به تخته چشم نخوره)دو ساله این بچه مدرسه رفته جز خواندن و نوشتن و جمع و تفریق و اندک موادر دیگه ای چیزی بلد نیست که همین ها رو هم با حرص و جوش خوردن پدرجانمان بلده. دستم به معلم قبلیش برسه اسپری فلفل می پاشم تو چشماش. دو ساله ندیدم این بچه کتاب دستش بگیره.

فعلا همین ها

:))


گمـــــــشده :)
۲۲مهر

1) عظمتی که زینبیه زنجان برای من داره هیچ اجتماع عزاداری دیگه ای توی ایران نداره. دوست دارم یک بار بین اون جمعیت باشم.

2) امروز از بیکاری دلم می خواست دااااد بزنم. تا 11 خودمو با کارای الکی سرگرم کردم ولی فایده نداشت. به رئیس پیام دادم که می شه برم؟(یعنی همون مرخصی و اینا.) جواب نداد. یه ساعت بعدش اومد. اعتراف می کنم عین پدری که چراغ خونه اشو روشن می کنه از اومدنش خوشحال شدم.

خودش هم حال خوبی نداشت. هر وقت حال خوبی نداره حرف می زنه. و منم متاسفم که نمی تونم کلامی در همدردی باهاش بگم.

چون وضع خودم از اون بدتره.

جا داره بگم تف به بیکاری.

حداقل حداقل تا دو ماه دیگه وضعمون اینه.

3) الی جانمان با کلی ذوق از اتاقش اومده بیرون می گه بیا یه سورپرایز برات دارم.

با اون درجه از ذوقی که اون داشت مطمئن بودم برای خودش یه سورپرایز عالیه.

رفتم تو اتاقمون. دفترشو نشونم می ده و می گه: ببین یه شعر انگلیسی گفتم.

با ذوق زیادی می گه:بخونم برات؟

می گم بخون ولی متاسفم که هیچ اثری از درک شعری در من وجود نداره.

+الی جانمان شاعر بی نظیریه و حتی من بی سواد در این زمینه هم می تونم اینو تشخیص بدم اما اون درجه از درک و فهم رو ندارم که درست و حسابی براش ذوق کنم که تشویق بشه. (بی سوادی ام در حدی نیست که نتونم شعر خوب رو از بد تشخیص بدم دیگه)

4) امروز life is beautifull رو دیدم. هر قدر که از بازی گوئیدو (که علاوه بر بازیگری، کارگردانی و نوشتن فیلنامه فیلم رو هم خودش برعهده داشته) خوشم اومد و از دیدنش لذت بردم، بازی نقش مقابلش تو ذوقم می زد.

این فیلم انگار نسخه سینمایی inside out بود فقط با این تفاوت که قسمت تلخ قصه متناسب با مخاطباش نوشته شده.

ولی خدایی اگه ما مثل گوئیدو زندگی کنیم، گذران زندگی خیلی خیلی شیرین تر از اینی می شه که الان هست. دیگه با اصول تربیتی پسرش کاری ندارم که در نوع خودش از دید من بی نظیر بود.


گمـــــــشده :)