بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰شهریور

1)

الی جوون: می دونی چند ماهه دارم به این فکر می کنم برای تولدت چی بخرم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه. واقعا چی می خوای برات بگیرم؟

من: هیچ وقت به این فکر نکردم که دوست دارم بقیه برام چی بخرن.

الی جوون: بگو ولم کنین فقط هدیه پیش کش.

من: زدی به وسط هدف.

2) واقعیت اینه که وقتی خلاف اصول یک جمع عمل می کنیم خواه نا خواه تنها می شیم.

به تبع این، مسلما وقتی خلاف اصول خونواده عمل می کنیم حمایتشونو از دست می دیم.

حرکت برای پیشرفت اون هم بدون حامی خیلی سخته اما به هر حال هرکس باید راه خودشو بره. به نظرم سختی هایی که در ازاش می کشیم ارزشش رو داره.

3) از وقتی بچه بودم به خاطر تلقین سریال های تلویزیون همیشه از خدا می خواستم هیچ وقت از کسی خوشم نیاد که پدرم دوستش نداره. مثل این که از همون بچگی می دونستم جنبه عاشقی ندارم (دی:)

اما راستش الان برام اهمیتی نداره که مرد مورد علاقه من باب میل پدرم باشه یا نه. چون به هر حال هرکسی باید راه خودشو بره. نمی شه همه رو همیشه راضی نگه داشت.

4)مورد 3 فقط طرز فکرم بود. خبری نیست. دی:

گمـــــــشده :)
۳۰شهریور

1)از اونجایی که اکثر دوستان جدید هستن و آشنایی قبلی با هم نداریم

باز هم ازونجایی که صفحه درباره من رو تکمیل نکردم

و باز تر از اونجایی که اسم مستعارم خیلی توی زبون نمی چرخه می خواستم بگم:

اسمم «یُسرا» ست. با ضمه روی حرف «ی» و به شدت هم روی اون الف اخرش تعصب دارم. از ی مقصور هیچ وقت خوشم نیومده.

توی شناسنامه هم اسممو همین طوری نوشتن.

درست یا غلطش مهم نیست. من با این املا بیشتر دوستش دارم.

هرچند«یسری» با ی مقصور به نظرم خیلی پخته تر و کامل تره. و «یسرا» انگار هنوز نمی خواد بزرگ بشه و متکی به خودش باشه. انگار هنوز راه درازی در پیش داره.

اسمم از آیه «ان مع العسر یسری» گرفته شده و معنیش هم می شه آسانی.
در مجموع این کلمه در 5 سوره از قرآن اومده.(البته تحقیقات ناقص من به این نتیجه رسیده اگه اشتباهه خوشحال می شم اصلاح کنید).

2) عزیزانم لطفا کلمه «یه سری» یا «یک سری» رو به صورت«یسری» ننویسید. چون اولین چیزی که موقع خوندنش به ذهنم می رسه اینه: اسم من وسط این پست چیکار می کنه؟

حالا تا ذهنم بیاد تحلیل کنه که این من نیستم و همون یک سری هست طول می کشه. پس خواهشا منو از منگی برهانید.

3)عیدتون مبارک. به ویژه سیدهای نازنین

گمـــــــشده :)
۲۸شهریور

دیروز ناخواسته یک سوتی دادم که رئیس گرام رو بدجور عصبانی کرد.

گوشیم زنگ خورد. برداشتم. خودش بود. دیگه اینقدر با هم کار کردیم که لحن صداش رو وقتی خرابکاری می کنم، بشناسم.

گذاشتم تمام حرف هاشو بزنه. چیزی نگفتم. هرچی گفت سکوت کردم. آخرش برای این که مطمئن باشه گریه نمی کنم پرسید: کاری نداری خانم س؟

جواب دادم که: نه. شرمند اذیت شدین.

همین. با خودم گفتم به درک. ولش کن. فقط کاش امروز دفتر نیاد.

خرابکاری وارده کاملا سوتفاهمی بود و در اثر این که رئیس جان حرف هاشو نصفه نیمه می گه. بعضی حرف ها رو نمی گه بر این اساس که من می دونم اما من نمی دونم. که البته درستش اینه بعد از حدود یک سال بدونم.

داشتم می گفتم. با خودم گفتم کاش دفتر نیاد که زنگ درو زدن. صدای دزدگیر ماشینشو شنیدم. خودش بود. درو باز کردم.

اومد بالا.

سلام کردم.

جواب داد. داغون بود و خسته. اون چندهزار تا تار موی جلوی سرش کاملا به هم ریخته بود.

اوضاع خراب بود.

یک دقیقه نگذشت که شروع کرد به گله و شکایت.

گفت و گفت و گفت.

و تمام مدت گفتن هاش نگاهمو دوخته بودم به پایه های صندلی جلویی.

گاهگاهی برای این که فکر نکنه بغض کردم یه«باشه» ای تحویلش می دادم.

آروم بودم. خیلی آروم. جو خندیدن نبود وگرنه قاه قاه بهش می خندیدم.

گذاشتم حرف هاشو با عصبانیت تمام بزنه. بدون این که عکس العملی از من ببینه.

آرامش منو که دید کم کم حرارتش خوابید. تُن صداش پایین اومد. دستور اخرشو داد و رفت تو اتاقش.

کارم که تموم شد موقع رفتن دوباره سفارش کرد حواسمو جمع کنم. خندیدم و دوباره «باشه» ای تحویلش دادم و برگشتم سمت خونه.

امروز دوباره چند تا سوتی کوچیک از کارم گرفت.

نشست بالا سرم همه نقشه ها رو چک کرد. مو رو از ماست بیرون می کشید.

هر چی می گفت، انجام می دادم ولی کم کم داشتم خونسردیمو از دست می دادم.

خدا خدا می کردم زودتر بره دنبال کارش.

از شانس بدم پرینت یکی از مدارک شرکتو می خواست. هر قدر گشتم پیداش نکردم. هر چه به ذهنم فشار میاوردم بازم نشد. پوشه ها رو دونه دونه باز می کردم ولی نبود. انگار که غیب شده باشه.

دیرش شده بود. رفت برگه رو از کمد اتاقش اورد و داد اسکن بگیرم و بعدش پرینت.

به روی خودم نیاوردم.

رفت.

سوتی های کاری این روزهام دست خودم نیست. راستشو بخواین این روزا تنها مکانی که برام ارامش بخشه خونه است و کنج اتاقم.

انگیزه ام برای کار کم شده چون امیدی به آینده شغلیم ندارم. به هر دری که فکر می کنم نمی تونم بازش کنم. و از همه این ها مهم تر دخل و خرجم با هم نمی خونه. هر ماه لنگ می زنم. و خیلی بدتر و مهم تر از این ها این که خونواده ام که نمی تونم جز شادیشون، چیزدیگه ای ببینم، توقعشون از من بیش از توانمه.

خلاصه همه چیز دست به دست هم دادن که کنج اتاقم امن ترین جای دنیا برای من باشه.

بی هیچ تنشی و بی هیچ جار و جنجالی. (البته اگه مدام خونه باشم همین چند ساعت مامن دنج و بدون تنش رو هم نخواهم داشت.)


گمـــــــشده :)
۲۷شهریور

کارتون فوتبالیست ها که تموم شد دیگه عینهو مرغ سرکنده بودم.

نمی دونستم جمعه ها باید چیکار کنم. سفیدبرفی و هفت کوتوله جایگزین خوبی نبود. از دیدنش لذت نمی بردم. سیب زمینی ها و اسب های شاخدار هم خوب نبودن. زیادی تخیلی بود. دلم قهرمانی می خواست که باهاش هم ذات پنداری کنم.

به بیان دیگه قهرمان خونم کم شده بود. گاهی با کتاب های مختلف کمی به تعادل می رسوندمش ولی کافی نبود.

یه روز به طور اتفاقی کوتلاسو دیدم.

همه چیزش یک تم کاملا قهرمانانه داشت.

کوتلاسی که کاملا شبیه آدمک هایی بود که من توی نقاشی هام می کشیدم.

کوتلاس آدما رو می کشت ولی من احساس انزجار نمی کردم. خون می ریخت ولی ناراحت نمی شدم.

پیروز که می شد لبخند می زدم.

وقتی دوست صمیمیش جیم گاوچران مرد هم پای کوتلاس ناراحت شدم و غصه خوردم. خیلی دلم سوخت که جیم مرد.

با شنیدن تیتراژش تمام حس های مبارزه طلبانه درونیم زنده می شد.

کوتلاسی که فقط 6 قسمتش پخش شد و پر از سانسور و تغییر داستان بود و حتی یادم نمیاد همون 6 قسمت  سانسوری رو هم کامل دیده باشم، قهرمان خون من رو تامین می کرد. تا مدت ها به کوتلاس و کارهاش فکر می کردم. با خودم می گفتم کاش یکی پیدا بشه یه سریال راست راستکی درباره کوتلاس بسازه و من ببینم.

پ ن 1: اهنگ تیتراژ کوتلاس رو مطمئنم قبلا جایی شنیدم. جایی به جز در نقش تیتراژ این میکرو فیلم. اما نمی دونم کجا. شما می دونید؟

پ.ن2: چند سال پیش جایی از قول دکتر عباسی خوندم که: غربی ها فیلم قهرمانان درجه اولشون رو تماما ساختن. الان دیگه دارن روی فیلم های قهرمانان درجه دو و سه شون کار می کنن.

ما دقیقا کجای قصه ایم؟

پ.ن3: کوتلاس هر شب ساعت 9 و نیم از شبکه پویا پخش می شه. که احتمالا تا اخر هفته ادامه داشته باشه.

گمـــــــشده :)
۲۶شهریور

همین چند دقیقه ی پیش قسمت اخر بابا لنگ دراز از شبکه پویا پخش شد.

در معیت برادرجان درحال تماشا و به یاد اوردن خاطرات نوستالژیکم در گذشته، درست زمانی که این قسمت را می دیدم، بودم که رسید به قسمت معرفی جرویس پندلتون به عنوان پدر واقعی جودی.

فهمیدن این واقعیت همانا و سیل سوالات برادرجانمان همانا.

حالا خود نفس سوالاتش ایرادی نداشت. به هرحال بچه اس. براش سوال پیش میاد که که این جرویس مگه عموی جولیا نبود؟ پس الان چطوری شد بابای جودی؟ (مستحضر هستین که با اون عصا و کلاه منم با این سن و با وجودی که قبلا هم قسمت آخرشو دیده بودم، فکر می کردم بابا لنگ دراز باید یه پیرمرد رو به مرگ باشه، دیگه چه برسه به یه پسربچه 8 ساله)

در حقیقت من نگران اون لحظه ای بودم که داستان به عروسی جودی و جرویس ختم می شد. چون مسلما بعدش می پرسید:

آجی مگه میشه آدم با باباش ازدواج کنه؟ چرا جودی با باباش ازدواج کرد؟

این بود که آینده نگری کردم و در جواب این سوالش که جرویس چطوری شد بابای جودی؟

گفتم جرویس بابا نیست. حامی مالی جودیه.

حالا باید حامی مالی رو معنی کردم.

گفتم یعنی کسیه که خرج تحصیل جودی رو داده.

حالا براش سوال شد پس بابای جودی کجاس؟

(چون من برای جرویس یه نقش تازه به جز چیزی که جودی می گفت تعیین کرده بودم)

خلاصه اش کنم

خودمم نفهمیدم چی به خورد بچه دادم

فقط برام سوال شد عزیزان دوبلور و مترجم و سانسور چی و وزارت فرهنگ و ارشاد و غیره و ذلک و کوفت و زهرمار که کلاغو رنگ می کنن و جای قناری به ما نشون می دن، یه فکری هم برای این مورد می کردن دیگه.

قبلا هم با بن تن و دختر عموش برنامه داشتیم ما.

ما گفتیم این دختره خواهر بن تنه. یهو اخر کارتونه این دو تا با هم ازدواج کردن. حالا فیل بیار و هندونه بار کن.(اینجا)

:|


گمـــــــشده :)
۲۴شهریور

چند وقته حوصله بیرون رفتن ندارم.

آن تایم از سرکار برمی گردم. می خوابم. کمی اینترنت. سریال «دربرابرآینده» رو می بینم. بساط شام رو حاضر می کنم. سریال کره ای شبکه 3 رو در معیت خونواده میبینم. جودی آبوت رو در معیت برادرجان می بینم. بعدش هم دوباره میام نت. و همزمان با وب خوانی دورهمی یا خندوانه رو هم می بینم.

حدود 1 تا 2 شب هم می خوابم.

امروز حس هیچ کدوم اینا نبود. خوابمم نمی برد. مثل خیلی های دیگه وقتایی که فکرم مشغول باشه دیگه خواب از سرم می پره.

یاد انیمیشن inside outافتادم که از فرصتی استفاده می کرد تا خودشو شاد کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم. که چه فرقی داره شاد باشی یا یک گوشه نشسته باشی زل بزنی به روبرو. در هر حالت باید زمان بگذره تا همه چیز حل بشه.

ولی با خیره شدن به روبرو و در حالت بهتر سقف اتاقم هم چیزی حل نمی شد. یاد فیلم های الی جوون افتادم. خواستم از بین آرشیوش یه فیلم انتخاب کنه که ببینم.

با وسواس زیاد یکی رو انتخاب کرد. در برابرش من با اکراه قبول کردم. مدام بین حرف هاش می گفت این فیلم مختص خودته.

به هرحال حوصله انجام کار دیگه ای نداشتم.

فیلمش فوق العاده نبود ولی حال منو خوب کرد. توی یکی از صحنه های اولیه «ترمینال» وقتی تام هنکس به اصطلاح خودمون از اینجا رونده و از اونجا هم مونده می شه و نه راه پس داره و نه راه پیش، برای استراحتش با صندلی های سالن یه تخت درست می کنه و برق سالن ترمینال رو قطع می کنه و می خوابه.

یه لحظه خودمو توی شرایط اون فرض کردم. در اون شرایط حتما مدت زیادی گریه می کردم. بعد مدت زیاد تری به یک جا خیره می شدم. بعد دوباره گریه می کردم و بعد همونجا رو زمین ساکمو زیر سرم میذاشتم و می خوابیدم.


گمـــــــشده :)
۲۲شهریور

هان یادم اومد:

1) از جمله فواید تک مسافر جاده بودن اینه که میشه زلف بر باد دادن رو تجربه کنی بدون این که نگران این باشی، نکنه دین و دنیای کسی رو به باد بدی.

(به ما که اینجوری گفتن. دی:)

2) هیچ کس نپرسید صاحب این دست توی پست قبل کیه! خودم می گم. دست الی جوونمونه.

3) امروز بیرون رفتیم ولی سوژه خاصی پیدا نکردم. عکس زلف برباد دادن رو هم که نمی شه اینجا گذاشت. هرچند اصلا عکس نگرفتم. اینه که از سوژه های پیشین کمک می گیرم.

:))

به نظرتون اینا چیه رو زمین ریخته؟ (عکسه خیلی تابلوئه البته)


گمـــــــشده :)
۲۱شهریور

1) داشتم در معیت خونواده دور همی می دیدم که:

پدرم:هر شب ساعت 9 مدیری می ده؟

الی جون: بله پدرم

+(با تحکم) ما می خوایم ساعت 9 سریال ببینیم.(همین سریال کره ای که جدیدا داره از شبکه 3 پخش می شه)

الی جون: باشه خب. حالا بیا چشامو دربیار.

من: :)))

بابا: :/

الی جون: ^____^

2) تجربه دیگران به من ثابت کرده جنبه شکست عشقی ندارم. اینه که هر کس در مورد عشق دوران جونیش برام حرف می زنه که دست بر قضا به عشقش هم نرسیده ته دلم خالی می شه و البته در دم با خودم می گم همون که بعد از ازدواج به صورت کاملا سنتی به طرف مقابل عادت کنی و مجبور بشی دوستش داشته باشی شاید گزینه بهتری باشه.

3) یک عالمه عکس خوشگل دارم که دلم غنج می ره با دیدنشون. خیلی دوست دارم شماها هم ببینید. ولی فعلا امکاناتش نیست. ازین عکس های من و رفیقم همین الان یهویی نه ها. مثلا این. یا عکس های دو پست قبل. اصولا انگیزه من از مسافرت های آخر هفته همانا عکاسی و یافتن سوژه در طبیعت با دوربین گوشی الی جوون یا تب لت برادر جانمه. خیلی باحاله که خودم هنوز یه گوشی نرمال ندارم که بشه باهاش عکس گرفت و توی اینستا گذاشت.

4)یه ازمون استخدامی جدید در راهه. من که به عقلم نرسید ولی دوستان می گفتن حربه یا هربه ی انتخاباتی جدید رئیس جمهور عزیزمون برای رای اوردنه. حربه باشه یا هربه، هرچند دور از اخلاقیات هم باشه اما بدم نمیاد از این آب گل الود ماهی بگیرم. فقط دارم به این فکر می کنم این تعداد فرصت شغلی برای خانم ها توی جامعه ای که اکثر مردهاش دارن خیابون متر می کنن یعنی آمار ازدواج از این هم به تبع اش پایین تر میاد.

5) این روزا حس می کنم در اینده دور یا شایدم نزدیک به خودم افتخار می کنم. دارم از الان به خاطر اون روزها به خودم تشویقی می دم. دی:

6) یه بنده خدایی عضو شورای شهر یکی از شهرستان های کرمانشاه بود. داشت می گفت که: به نظر شما بهتر نیست به جای این که خون بریزیم درخت بکاریم؟ حتما باید یه موجود رو بکشیم؟

و خلاصه خیلی خزعبلات دیگه. چون قبلش داشت در مورد فضای مجازی صحبت می کرد مطمئن بودم داره نقل به مضمون یکی از همین کانال های تازه به دوران رسیده رو برام نقل می کنه. به روش نیاوردم. ولی خب رو دلم موند بگم ما روز درختکاری هم داریم خب. حالا گیر دادین به این گوسفند زبون بسته؟ گذشته از این تجربه دیگران به من ثابت کرده ما هر کاری بکنیم حتی اگر تماما منفعت هم باشه باز هم یک عده روش فکر مآب پیدا می شن که چند ایراد براش پیدا کنن و یه عده هم تفکرشونو رواج بدن.

7)عیدتون مبارک.امیدوارم بهتون خوش بگذره.

8)امسال کسی دعتمون نکرد. وسع قربونی کردن رو هم نداشتیم و نداریم. دارم فکر می کنم فردا رو بریم کجا که برای عکاسی سوژه داشته باشم. هفته ی پیش اینجا بودیم. این پایینو می گم.

:))

گمـــــــشده :)
۲۱شهریور

خدایی، نه بینی و بین الله عمیق تر از این نگاه سراغ ندارین؟

غرق تفکر

سرشار از امید و در عین حال ناامیدی

حتی نگاه عاقل اندر سفیه رو هم در خودش جای داده(این عکس مال اول صبحه و این زبون بسته هم گرسنه بود. چون ما تازه وارد بودیم می دونست چیزی از ما عایدش نمی شه اما هر بار یکی از ماها رو می دید این طوری بهمون زل می زد)

اینم از یه زاویه دیگه


گمـــــــشده :)
۱۹شهریور

خانم الف رهسپار زیارت هستن یا شاید هم شدن. خدا می دونه چقدر از دیدن اسمم در اینجا ذوق کردم.ممنونم ازشون. شکر بابتش.

و اما بعد:

فاطیما از نگاه من یک دختر اروم و بسیار بسیار باشخصیته. ازون دختر هایی که عمرن بتونی لجشو دربیاری. و همیشه یه لبخند خوشگل هم رو لبش داره. داشتن یک دوست با این مشخصات توی دنیای مجازیش هم غنیمته.

این پستش رو بخونید.

استاد ربط دادن موضوعات بی ربط رو هم که قبلا معرفی کردم. موندم این دو تا موردو چطوری به هم ربط داده: اینجا

هولدن ازون ادماییه که دوست دارم شخصیت مجازیش و واقعیش عین هم باشه. یعنی به نظرم جامعه ما از این شخصیت های رک و منطقی و البته با سواد کم داره.

این پستش رو بخونید.

اینقدر حس خوبی با خوندن پستش پیدا کردم که گفتن نداره: بخاری

یک وب ساده و سفید. با متنی دلنشین: نویسنده دنیای آزاد

خیلی دوست دارم یه فرصتی پیدا کنم و آرشیو این وبلاگ رو بخونم. به نظرم باید عالی باشه.


گمـــــــشده :)