بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۴مرداد
آرزو می کنم هر باری که سکانس آخر انیمیشن آقای مهربان رو می بینم بغض کنم و اشکم در بیاد.
این طوری می تونم هنوز هم به خودم امیدوار باشم.
عید همگی تون مبارک.
لطفا به یاد همدیگه باشیم.
کلیپ آقای مهربان

images
گمـــــــشده :)
۲۲مرداد

اوایل ازدواجمان خیلی ذوق داشتم. صبح ها با شوق بیدار می شدم و برایش صبحانه حاضر می کردم. ولی بی تفاوت بود. می گفتم استرس کارش را دارد. به رو نمی آوردم. کشاورز بود و دست تنها. باید کارهای زمین خواهرها و مادرش را هم انجام می داد. سعی می کردم درکش کنم.
صبح علی الطلوع می رفت و شب برمی گشت. قبل از آمدنش به دور از چشم خواهرها و مادرش پنهانی به خودم می رسیدم. از پنجره نگاه می کردم ببینم ان تراکتور قژقژی اش کی به پیچ روستا می رسد. همین که می رسید ذوق زده می شدم و می رفتم دم در. در را باز می کردم و منتظر می شدم که صدای ناهنجار تراکتورش نزدیک و نزدیک تر شود.
از تراکتورش که پیاده می شد با لبخند سلامش می کردم. خشن جوابم را می داد. شاید هم نمی داد. صدای ناهنجار تراکتورش نمی گذاشت بفهمم. خودم را به نفهمی می زدم که لابد سلام کرده و من نشنیدم.
برایش صابون می بردم. حوله را هم از قبل اماده توی حمام می گذاشتم که صفایی به خودش بدهد. مدام جلویش رژه می رفتم بلکه ببیند به یادش بودم و تعریفی بکند. اما یا نمی فهمید یا اگر هم می فهمید چشم غره می رفت. یا بی اعتنا بود.
می گذاشتم به حساب تعصبش و محیط روستا و گاهی هم حضور خواهرهای مجردش.
تمام عمر هجده ساله ام را در شهر سپری کرده بودم. محیط روستا برایم غریب بود. نمی دانستم چطوری نان بپزم! یا شیر گاو را بدوشم. دستم که به آن زبان بسته ها می خورد چندشم می شد. غذا های معمولی می پختم اما به مذاقشان خوش نمی آمد. مدام خواهرهایش را به رخم می کشید.
چون خواهر کوچکش بلد بود علف های هرز باغ را خوب بچیند ولی من بلد نبودم.
چون خواهر بزرگش خوب نان می پخت ولی من نمی دانستم.
چون خواهر وسطی اش تند تند درو می کرد و به قول خودش تروفرز بود اما من هی من و من می کردم.
حرف ها و طعنه هایش را که می شنیدم لجم می گرفت. سعی می کردم درکش کنم اما نمی دانم چرا درکم نمی کرد. از ظرافت های زنانه چیزی نمی دانست. می خواستم یادش دهم ولی یاد نمی گرفت.
اوایل خواهرهایش همه کارها را می کردند. می شود گفت که حتی درکم می کردند. اما طعنه ها و رفتارهای برادرشان را که دیدند، جری شدند و با نیش زبان هایشان زخمم می زدند. از حرف هایشان تعجب می کردم. خاله زنک بودند. حرفی را از صغری می شنیدند و 4 تای دیگر اضافه اش می کردند و برای کبری  می گفتند. می شنیدم و دم نمی زدم. کار به جایی کشید که از من پیش برادرشان حرف می زدند. بدم را می گفتند. حسودی شان می شد. چون برادرشان را، تنها مرد زندگی شان را تصاحب کرده بودم. در واقع از ترشیدگی حسادت می کردند.
خیلی طول نکشید تا به انتخاب اشتباهم پی ببرم. نباید زنش می شدم. اما نمی توانستم به طلاق هم فکر کنم. یک تو راهی داشتم. نمی شد بچه ای را بی پدر، بزرگ کنم آن هم بدون درآمد. با کدام پشتوانه.
یک شب که غرق خواب بود یک دل سیرررر گریه کردم. سنگ هایم را با خودم وا کندم. نباید جا می زدم. این زندگی من بود. خوب یا بد باید می ساختمش.
فردای آن روز صبح زود بیدار شدم. آرد را الک کردم و با حالتی ناشیانه خمیر نان را ورز می دادم. نتیجه کارم زیاد بد نبود هرچند بیشتر نان ها سوختند یا فتیر شدند و کلا نانم بی نمک بود.
بعدش دیگ شیردوشی را برداشتم و رفتم سراغ گاوی که توی حیاط بود. زبانش که به دستم می خورد مورمورم می شد. ولی باید گوساله اش را به ستون چوبی داخل حیاط می بستم. حیوان بی تابی می کرد. حق داشت. زور می گفتم. می خواستم شیر مادرش را تمام و کمال نخورد و نصف بیشترش را به من بدهد. خودم هم نمی دانم به چه حقی این کار را می کردم. تا حدی ظالمانه بود.
نصف بیشتر شیر هدر رفت. بار اولم بود. تیکه های خواهرها را نشنیده گرفتم و همان چند قطره شیر را گذاشتم تا برای صبحانه شان بجوشد.
آن قدر ها که فکر می کردم راحت نبود ولی نباید کوتاه می امدم. حالا دیگر مادر یک بچه بودم.
خیلی طول نکشید که در انجام همه کارها استاد شدم. اما دیگر آن دختر سابق نبودم. دیگر برایم مهم نبود چه ساعتی برمی گردد. ناهارش را خورده یا نه؟ شب کی می رسد که قبل از آمدنش بروم گوشه ای و رژ لب زرشکی مورد علاقه ام را با دقت روی لبم بمالم. سنگ شده بودم درست مثل خودش.
فقط می دانستم که باید بچه ام را طوری تر و خشک کنم که مثل پدرش نشود. نمی خواستم او هم روزی برای یک زن تبدیل به مردی شود که مرده اش با زنده اش هیچ فرقی ندارد. آخر می دانید چند وقت پیش ها که بی پولی بدجوری عرصه را بهِمان تنگ کرده بود...
این را که گفت مکث کرد و رو به من گفت راستی شما کاری ندارید؟ سرتان را درد آوردم.
- نه چه کاری داشته باشم. منتظر اتوبوسم که بیاید. خوشحال می شوم ادامه ی حرف هایتان را بشنوم.
خوشحال شد. یک شال سبز سرش کرده بود که به پوست سبزه اش می آمد. نوزادی را در آغوش داشت و پسر 11 ساله ای که اصلا شباهتی به کسی که تمام 11 سال عمرش را زیر آفتاب روستا بزرگ شده باشد، نداشت، کنارش نشسته بود.
زن هم برخلاف دیده های قبلی من خیلی شیک پوش و مرتب بود و آثاری از شلختگی در چهره اش دیده نمی شد.
داشتم می گفتم: بی پولی که عرصه را بهِمان تنگ کرد، می گفت توی یکی از روستاهای سنندج دارند سد می سازند. شاید بتواند در انجا به عنوان کارگر مشغول شود. ولی نمی توانست 20 روز به 20 روز خانه بیاید. 
می خواست بداند مشکلی دارم یا نه!
خیلی خونسرد جوابش را دادم که برایم مهم نیست. همین که پسرها را در کنارم داشتم، کافی بود. دیگر هیچ احساسی نسبت به او نداشتم. فقط بودنش را کنارم تاب می آوردم چون نمی شد در بین مردم بی سایه ی سر زندگی کنم. اما خانم راستش را بخواهید دلم نمی خواهد زنی این حرف ها را به پسرم بگوید.
حرفش را تایید کردم. می خواستم ادامه بدهم که اتوبوسش امد. با خنده خداحافظی کرد و در حالی که دست پسرش را گرفته بود سوار شد و رفت.
****
وب جدید ویار تکلم
گمـــــــشده :)
۲۲مرداد

یکی از خوددرگیری های من وقتی دارم وبلاگ دوستانو می خونم اینه که حتما اون عدد نخونده هام حذف بشه. یعنی اون بالای مرکز مدیریت یه 30 یا 15 یا 14 نشون نده.

حالا قسمت خوب ماجرا اینه که مثلا 50 تا وب نخونده را می خونم و می رسم به عدد 2. ولی هر قدر کلیک میکنم اون 2 اون بالا حذف نمی شه.

وقتایی که که 1 می مونه دیگه بدتر.

اصلا یه جوری می شم.

می رم از نو دوباره روی تموم وبلاگ ها کلیک می کنم. ببینم کی از زیر دستم در رفته و نخوندمش. ولی بازم پیدا نمی شه.

به نظرتون اون دو نفر کی هستن؟

:))

گمـــــــشده :)
۲۱مرداد

دارم از ذوق می میرم. بالاخره بعد از نود و بوقی یک گروه کوه نوردی تو شهرم پیدا کردم.

با اشتیاق به سرپرستش زنگ زدم.

گفت یه بیست تومن برای بیمه می خواد. یه 30 تومن برای شهریه.

گل از گلم شکفت.

اما قیمت کفش و کوله کوهنوردی رو که دیدم آه از نهادم بلند شد.

چرا اینقده گرووون آخه..

مگه سرآوردن.

یعنی می شه یه روز پست کوهنوردی بنویسم؟

آیکون دست راستم زیر چونه و لبخند دلنشینی به لب چشم دو.خته به افق دور و سرگرم تصورات شیرین کوه پیمایی.

++در مورد گروه به پدر جان گفتم. می خواست مخالفت کنه. یک جمله گفتم که جفتمون سکوت معناداری کردیم:

«دارم وارد دهه سوم زندگیم می شم.»

فک کنم جمله تلخی بود.

+گروه این هفته می ره قله یخچال همدان ولی من نمی تونم برم.

:|

گمـــــــشده :)
۲۰مرداد

از سه روز پیش اعلام کرد که سه روز دیگه جلسه داریم. به فلانی و فلانی و بهمانی بگو فلان ساعت تو شرکت باشن. خودتون هم باید باشین.(یعنی من)

به فلانی و فلانی بهمانی خبر دادم که روز موعود تو دفتر باشن. اما از اون فلانی و فلانی بهمانی و خودش و من فقط من بودم و خودش و بهمانی.

با یک ساعت تاخیر رسید دفتر. اونم با سه تا آبمیوه  پاکتی بزرگ.

خسته و کوفته با اعصاب خراب. معلوم بود حسابی حالشو گرفتن.

جلسه رو بدون فلانی و فلانی شروع کرد در حالی که برای خودم و خودش و بهمانی توی لیوان های یک بار مصرف آبمیوه می ریخت.

از حرف هاش جیزی نفهمیدم چز این که لزوم حضور آبمیوه تو این جلسه واقعا چی بوده.

آبمیوه ای با طعم هفت میوه.

لابد برای پذیرایی از فلانی و فلانی...

یا برای این که موقع صحبت دهانش خشک نشه.

به هر حال چیزی که مسلمه بدون وجود آبمیوه ای با طعم هفت میوه جلسه با طعم ملس تموم نمی شد. چون می تونستم سر و گردنشو در خلاف جهت هم بچرخونم.

اعتبارش زیر سوال رفته بود برای ندانم کاری های خودش و حالا تازه به فکر جبران مافات افتاده

یک جلسه کاملا بی نتیجه.

مثل بقیه حرف ها...

یه مشت اراجیف

که تنها اجرا کننده اش من هستم و بس...

گمـــــــشده :)
۱۹مرداد

1) از دردناک ترین واقعیت های زندگی اینه که باید تنهایی بار خیلی از دردها رو به دوش بکشیم. اونم دردهایی که سخت می شه زیر سنگینی بارشون قدمی برداشت.

هنوز با این واقعیت کنار نیومدم.

2) هر کدوم از ورزشکارای المپیک که می بازند، پدرجانمان می فرمایندکه: «رفتن تجربه کسب کنن، عیب نداره. 4ساله دارن برای همین مسابقات پول مردمو خرجشون می کنن، الان که روز موعوده به راحتی می بازند. و درعین حال هم خبرنگار هی تاکیدمیکنه چیزی از ارزش های ما کم نمیشه یا نشده.»

ولی حتی پدر جاناینجانبهم از دیدن حال و روز بوکسورمون دلش سوخت.

3) فعلا همین

:))

گمـــــــشده :)
۱۷مرداد

دوست عزیزی که تا حالا افتخار آشناییشو نداشتم یک بازی جدید ترتیب دادن. خواستن که بلاگر تاپ رو معرفی کنیم.

حدود سه سال پیش که وب نویسی رو شروع کردم هیچ دیدی در مورد وب و وبلاگ نویسی یا بهتر بگم روزانه نویسی نداشتم. اصلا به عنوان یک سرگرمی به اینترنت نگاه نمی کردم. اینترنت برای من جایی بود که می تونستم کتاب های مورد علاقه ام رو پیدا کنم و بخونم. دنبال مسائلی که بعضا علمی هم بودن، بگردم و دانشم رو زیاد کنم. وبلاگ های بلاگفا به نظرم بچه گانه بودن. اون هم به خاطر ساختار قالبشون بود. به دلم نمی نشستن.

به تنها وبلاگی که سر می زدم وقت بودن جلیل سامان بود. آقای سامان و سریالش برای من حکم یک نوستالژی زودرس رو داشت. نوستالژی ای که با اخرین روزهای فارغ التحصیلیم گره خورد. اولین بار بود که نوشته های کارگردان سریال محبوبم رو می خوندم و خدا می دونه چقدر ذوق می کردم از خوندن پست هاش.

آقای سامان در اون روزها بلاگر تاپ من بودند.و در واقع تنها وبلاگی می خوندم.

یک روز که دنبال راهی بودم تا از درس خوندن برای ارشد فرار کنم، به وبلاگش برخوردم. خودش بارها و بارها داستانشو شنیده. ولی وقتی اسم وبلاگشو دیدم چنان ذوق زده شدم که دلم می خواست جیغ بکشم. اما فقط خندیدم. از ته قلبم بی صدا خندیدم.

مهندس که باشی هیچ اتفاقی نمیفته.

سودا اون روز و روزهای بعدش تا همین الان که مدت هاست نمی نویسه در کنار آقای سامان بلاگر تاپ من شد.

خوب یادمه اولین پست هایی که از وبلاگش خوندم در مورد روزهای پایانی نگارش پایان نامه ارشدش بود و خدا می دونه چقدر با نوشته هاش می خندیدم.

وبلاگ سودا برای من دریچه ای بود تا با تنها روحانی بلاگستان که از همه قشری خواننده اش بودن، اشنا بشم. وبلاگ مینیمال های حاج آقا اخوند روحانی در عین سادگی بی نظیر بود. یک تابو شکنی محض. ولی وقتی ازدواج کردن وبلاگشونو رها کردن.

ایشون هم در کنار دو وبلاگ قبلی بلاگر تاپ من شدند.

سودا یک همزاد داشت. همزادش زیاد اهل نوشتن نبود. اما خوش سلیقه بود. همیشه یک هدر جدید نشونت می داد که باعث می شد ذوق کنم.

ساره اروم بود. هر روز با سودا کل کل می کرد. و چه شب هایی که  با خندیدن به کل کل های وبلاگی این دو نفر سپری کردم.

ساره هم با هدر های قشنگش و شخصیت صبورش بلاگر تاپ من شد. اما حدود یه سال پیش کلا وبلاگشو حذف کرد.

توی کل کل های سودا و ساره با فرشید آشنا شدم. تمام وبلاگش رو از اول تا اخر در چند روز خوندم. بی نظیر بود این مرد. اما متاسفم که زندگی امونش نداد با وجودی که درد زیادی کشید و حقش بود مدتی هرچند اندک رو بدون درد توی این دنیا سپری کنه.

فرشید همیشه بلاگر تاپ من خواهد بود.

من حدود دو سال و اندی با این دوستان و سایر دوستان مشترکمون، که همه برای من تاپ بودند، زندگی کردم. و طبیعیه که حداقل تا زمانی که مشکلات زندگی تا حلقومم نرسیده، فراموششون نمی کنم و به یادشون هستم.
اما با تمام احترامی که براشون قائلم و تاپ بودنشون در حال حاضر علاوه بر اون ها و سایرینی که در مدت نبود دوستان قبلی ام شناختم مثل نیکولا ، ویار تکلم، آووکادو، خاتون، ثمین، مردی به نام شقایق، فاطیما، مترسک، آبلوموف و خیلی های دیگه که من نمی شناسم، خودم رو بلاگر تاپ می دونم.
چراشو نمی دونم. شاید چون در نبود بهترین دوستانم باز هم نوشتن تنها راه تخلیه احساساتم بود.



گمـــــــشده :)
۱۶مرداد

مستر هولدن یه بازی وبلاگی ترتیب دادن که برای من خیلی جالب بود چون مدتیه نمی دونم باید چه کتابی بخونم و با پست های دوستان کلی عنوان جدید پیدا کردم.

از طرفی هوس کردم بدون دعوت توی این بازی شرکت کنم. چیه مگه؟

:))

 در جوار خونواده:

1) یه لطفی کنید وقتی با خونواده میرین بیرون اون هدفون و گوشی تونو خونه جا بزارید. باور کنید هییییچ اتفاقی نمی افته.

مورد دارم به محض این که سوار ماشین می شه هدفونشو می زاره تو گوشش و آهنگ های گوشیشو پلی می کنه!!!! بعد بین راه می بینه یهو همه داریم می خندیم، خیلی شوکه شده هدفونو برمی داره و می گه: خبریه؟

این دفعه همه به اون می خندیم.

2) یه کم دقت کنین و ببینید مادرتون  یا اگه مثل من بیشتر خواهرتون به کارای خونه رسیدگی می کنه، انجام چه کاری براش سخته. یا بهتر بگم تو نظافت خونه کدوم کار هست که ماهی یه بار هم با کلی غرغر انجامش می ده. یه روز تعطیل که حوصله تون سر رفته اون کارو به جاش انجام بدین. باور کنید معجزه می کنه. محبوبیتتون چندین برابر می شه. نمونه اش این که اینجانب همین جمعه گذشته یخچال خونه رو این روز اولش نو و تمیز کردم. از دیروز جمیعا دارن قربون صدقه ام می رن منتها الان نمی دونم جا میوه ای شو چطوری جابندازم! :))

3)اگه توی خونه بچه ی کوچیک دارین و تنبلیتون میاد باهاش بازی کنید،(مثل من) با توجه به علایقش با همدیگه فیلم ببینید.

اگه بچه ی کوچیک ندارید با توجه به علایق بقیه اعضای خونواده باهاشون فیلم ببینید. گفتم علایق اونا نه خودتون. پدر و مادرا در این فیلم دیدن های دست جمعی خاطرات قشنگی رو برای بچه هاشون رقم می زنند. بیشتر حرف هایی که من و پدرم با هم می زدیم موقع دیدن همین برنامه ها بود.

4)یک زمانی رو در روز به خواهر و برادر بزرگتر یا کوچیکترتون اختصاص بدین و باهاشون حرف بزنید. یا اینکه فقط به حرفاشون گوش کنید.


در جوار کتاب:

جدیدا کتابی نخوندم که خیلی به دلم نشسته باشه ولی کافه پیانو یکی از کتاب های مورد علاقه ام بوده و هست.علاوه بر اون:

من او

ارمیا(اخرش یه جوری تموم شد ولی در کل قشنگ بود.)

هر دو از نوشته های رضا امیرخانی

آه

دخیل عشق

علاوه بر رمان از کتاب های زندگی نامه ای و تاریخی خیلی خوشم میاد.به خصوص در خصوص جنگ خودمون یا جنگ های خودشون.(که در مورد دومی چیز خاصی نخوندم فقط فیلم دیدم.)

نیمه پنهان ماه(چند جلد داره و در مورد شهدا از دید همسرانشون نوشته شده)

دوره درهای بسته (مشخصا جلد اولشو دوست داشتم.)

اینک شوکران (مشخصا جلد اول- منوچهر مدق)- این سری در کل 5 جلد داره.

سری کتاب های از چشم ها که همه شون به نظر من عالی هستن. «همان لبخند همیشگی، خدا می خواست زنده بمانی، مرگ از من فرار می کند، تو که آن بالا نشستی، رد خون روی برف، به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت، حمید باکری، مهدی باکری)

دختر شینا

لشکر خوبان

پایی که جا ماند

بین رمان های کلاسیک من از خوندن دزیره (آن ماری سلینکو) خیلی لذت بردم.50 صفحه اولش کمی خسته کننده اس. ولی شما ادامه بدین به جاهای خوب هم می رسید. و البته به خاطر تعصبم همیشه آوای وحش جک لندن رو معرفی می کنم.

و اما فیلم.

من خیلی فیلم نمی بینم. اما خواهرم(الی جوون) زیاد می بینه. برای همین ازش خواهش کردم یه لیست از بهترین فیلم هایی که دیده برام بنویسه. لازمه تاکید کنم این فیلم ها رو طی سه سال دیده. دی:


the god father(part 1,2,3)

pulp fiction

American beauty

The shawshank redemption

Fight club

Once upon a time in America

Schindlers list

The taxi driver

The reader

Black swan

Good fellas

Edward scissor hands

Bridg of spies

The hateful eight

Gladiator

Troy

Brave heart

Gravity

The martain

Annie hall

Heat
Django unchained

The green mile
The help

Awakenings

Catch me if you can

Eternal sunshine of the spotless mind

Forrest gump

Life is beautiful

Room
Amy (about amy winehouse)

The tree of life

Scent of a woman

Dog day afternoon
Scarface

And justice for all

Still alice

Indiana jones and the raiders of the last ark

V for Vendetta

The insider

American hustle

Bird man

Gone girl

Gravity

Inception

Insomnia

Scarecrow

Serpico

The curious case of Benjamin button

The pianist

The king of comedy

Dead poets society

The devils advocate

The hours

Argo

The good willhunting

The kings speech

The grand Budapest hotel

The great Gatsby

THE TRUMAN SHOW

Amilie

Titanic

 gone with the wind

Spotlight

Joy
No country for old men

Dances with wolves

The wolf of wall street

The big lebowski

Cold mountain

Silver linings play book


راستی دعوت یادم رفت:
من از فاطمه جانم(فاطمه تو رو نمی گم این فاطمه خانم دوست مجازیمه. دی:)، تاج بی بی جوونم، شاپرک ، نگین، علی اقا (حرف های خودمونی)و کلا هر کی حوصله شو داره دعوت می کنم.



گمـــــــشده :)
۱۶مرداد

امروز یهو دلم برای پدر و مادرم تنگ شد. با وجودی هر روز کنار هم هستیم و همدیگه رو می بینیم.

حتی مثل قبل جروبحث هم نداریم. همه چیز در صلح و صفاست.

شدیدا حس می کنم هیچ کاری تو زندگیم براشون نکردم.

خیلی دوست دارم یه بار همگی بریم سینما.

یا مثل بچگیام بریم یه بستنی فروشی و همون سفارش همیشگی رو داشته باشیم. بستنی سنتی و باقلوا. بابا خیلی کیف می کنه از خوردنش.

گمـــــــشده :)
۱۲مرداد
کنار خیابون منتظر ایستاده بودن تا خیابون خلوت بشه. چند ثانیه نگذشته بود که دختر با لبخندی که انگار به لبش چسبیده بود به مادرش و خانمی که در چند قدمیش بود، اشاره کرد که وقت رد شدن از خیابونه و همزمان دست مادرشو گرفت که با هم حرکت کنن. ولی مادرش هیچ حرکتی نکرد. مادر به ماشینی اشاره کرد که از دور دیده می شد.
دختر با همون لبخند و شیطنتی که توی چشماش بود دست مادرشو محکم تر از قبل کشید و کشون کشون به اون سمت خیابون برد. خانم سوم هم که دید، مادر و دختر به اواسط خیابون رسیدن، بدو بدو دنبالشون رفت.
چند ثانیه بعد از رسیدن اون ها به مقصد ماشین از اون قسمت رد شد.
با دیدن دختر هوس کردم یکی تو زندگیم پیدا بشه که بی توجه به ترس ها و حرف های صد من یه غازم دستمو بگیره و کشون کشون از خیابون های سر راهم رد کنه. بعد که خسته شد، من دستشو بگیرم و بدو بدو با هم بریم تا به جایی که باید، برسیم. اما لازمه داشتن همچین همراهی، وجود یک هدف مشترکه. که تقریبا نایابه. شاید هم کم یابه. شاید هم فراوونه و من نمی بینم.
:))


گمـــــــشده :)