بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱مرداد

1) کلافه ام. هنوز جوشی که در منتها علیه سمت راست صورتم با مساحتی بالغ بر 5 میلی متر اونم با رنگ قرمز جیگری تیره خوب نشده که یه جوش با مساحتی در همون حدود در سمت چپ صورتم و درست روی استخون گونه ام داره رشد می کنه.

دیگه اعصابم به هم ریخته از دست این جوش ها.

ماه پیش که عروسی دعوت بودیم یه جوش با سر سفید با مساحتی بالغ بر 1.5 میلیمیتر درست روی دماغم و بین دو تا ابروهام در حال رشد بود. خدا شاهده اگه دروغ بگم.

جاش هنوز هم مونده و کامل محو نشده.

خوب شدن خود جوش یه بدبختیه و از بین رفتن کامل جاش هم یه پروسه چند ماهه.

شما باشین اعصاب می مونه براتون؟

اعتراف می کنم اعتماد به نفسمو به زیر صفر رسوندن.

کسی جز مراجعه به پزشک اگه پیشنهادیداره استقبال می کنم.

2) امروز رفته بودم کتابخونه. دنبال یک کتاب خاص می گشتم با کد 808. هرچی دنبال این کد گشتم پیداش نکردم. می دونستم تو بخش ادبیاته ولی هرقدر می گشتم کمتر پیدا می کردم.

به مسئول کتابخونه که خیلی خوشگله ولی خدا شاهده عینهو یک برج زهرمار می مونه گفتم ببخشین من این کدو پیدا نمی کنم/

فرمودن که: تو بخش ادبیاته.

عاجزانه گفتم: می دونم ولی نیست.

شونه هاشو با یه حالتی بی تفاوت بالا انداخت که یعنی به من چه! یا من نمی تونم کاری بکنم!

خیلی ناراحت شدم.

باید سرش داد می زدم که وظیفته. داد که نه البته. بلد نیستم داد بزنم. ولی دست کم باید یه اعتراضی میکردم.

تو فکر اعتراض بودم و قفسه ها رو دونه دونه می گشتم.

با خودم گفتم وقتی خوب گشتم و کد رو پیدا نکردم می رم حالشو می گیرم. تو همین فکر ها بودم که یهو قفسه مورد نظرمو پیدا کردم و ایضا کتاب رو.

اما شادی پیدا شدن کتاب باعث نشد طعم تلخ رفتارشو فراموش کنم. هنوزم به خاطر این که جواب حرکتشو ندادم از خودم عصبانی ام. نمی دونم تا کی می خوام در برابر رفتار ناشایست بقیه سکوت کنم.

3) یادم نمیاد توی تاریخ وب نویسیم که الان 901 روز شده برای یک پست 26 نظر(یکیش خصوصی بود) داشته باشم!

ازین بابت خوشحال شدم. یکی از مزیت هاش اینه دیگه به فاطیما و مترسک و ری را و بقیه حسودیم نمی شه.

مرسی از همگی.


گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

حدود یک سالی هست که از رفتن دوستان قدیمی مجازیم میگذره.

و حدود یک ساله که پروسه دوست یابی جدیدم طورل کشیده. اینقدر که تازه این اواخر (حدودا 3 ماهی) می شه که دارم تو وب های مختلف دیگه کامنت می زارم و وب های جدید رو دنبال می کنم. همچین دوست وفاداری هستم.

تو دنیای واقعیم هم همین طورم.

وقتی با یه نفر دوست می شم فقط با اون یه نفر دوست می مونم.

دیگه به این فکر نمی کنم ممکنه همون یه نفر یه روز بزاره و بره. دو نفر دیگه هم دور و بر خودم داشته باشم که دق نکنم از تنهایی.

راستش به نظرم دوستی مسئولیت میاره. لازمه طرفتو بشناسی که بتونی باهاش اوقات خوشی داشته باشی. و اوقات خوشی رو براش بسازی.

واقعی و مجازیش هم فرقی نمی کنه.

شاید هم می ترسم برای شناخت آدم های جدید وقت بزارم.

شاید هم منتظرم همون دوستان قدیمی دوباره برگردن و همه چیز دوباره تکرار بشه. ولی واقعیت اینه هیچ وقت هیچی مثل قبلش نمی شه.

بعضی روزای خوب فقط یه بار اتفاق میفتن.

+900 روزه شدم. فک می کنین تا 100 روز دیگه چه اتفاقایی میفته؟


گمـــــــشده :)
۳۰مرداد

هر روز صبح که می آید اول ماشینش را پارک می کند. بعدش سلام کرده و نکرده می زند بیرون. نیم ساعت بعد با نان سنگک برمی گردد. حتما برای این که صبحانه بخورند دیگر.

بعدش را نمی دانم چه می کند.  سرم گرم کارم می شود. ولی حوالی ساعت 11 دوباره می بینمش.

داخل محوطه با ماشینش ور می رود.

یک پژو405 شاید نوک مدادی. شاید هم رنگ دیگری است. به هر حال هیچ وقت اطلاع درستی از ماشین ها نداشتم. همین که می دانم 405 دارد، خودش خیلی است.

ماشینش را که شست یک چرخی آن اطراف می زند. احتمالا به باغچه انتهای محوطه رسیدگی می کند. راستش را بخواهید به آن قسمت ها دید ندارم.

فقط می توانم ببینم در شستن ماشینش دقت می کند. و همیشه مراقب است آب زیادی هدر نرود.

همیشه حوالی ظهر دوباره برمی گردد. هیچ وقت متوجه رفتنش نشدم. اما موقع برگشت روزنامه دستش است و با عجله راه می رود انگار که دیرش شده.

چهره ی مهربانی دارد. از آن هایی که دلت می خواهد بنشینی و برایش یک دل سیر حرف بزنی بی آنکه نگران چیزی باشی.

اولین باری که در محل کارم تنها بودم، نتوانستم درب خروجی را ببندم. مستاصل مانده بودم چه کنم که از پنجره خودش و ماشینش را دیدم. احتمالا می خواست به خانه برود. سریع خودم را بهِش رساندم و خواهش کردم در بستن در کمکم کند. قبول کرد ولی او هم نتوانست در را ببندد. وقتی حرف می زد لپش سرخ می شد. نمی دانم از استرس زیاد من بود یا کلا مدلش این طوری است. این که در را چطور بستم بماند اما این شد آغاز آشنایی مان.

از شروع تابستان باید حواسم به تانکر پشت بام باشد که وقتی پرشد آبش توی کوچه سرریز نشود. اما خب گاهی یادم می رود.

چند روز پیش به شدت گرم کارم بودم. باید یک فایل را تا ظهر می رساندم. هوا هم که قربانش بروم ناجوانمردانه بوی آفتاب می دهد. انگشتانم تند تند دکمه های سفت کیبورد را لمس می کرد که زنگ زد.

منتظر بودم کسی بالا بیاید. ولی کسی نبود.

دوباره زنگ زد. از پنجره نگاهی به بیرون کردم.

یک جوی آب توی کوچه راه افتاده بود. سریع آب را بستم و پایین رفتم.

خودش بود.

یک سطل از همان ها که نمی دانم جنسشان چیست، فقط فلزی هستند را زیر ناوردانی گذاشته بود و خیره نگاهش می کرد.

سلام کردم. و پیش از این که حرفی بزند پشت بندش عذرخواهی صادقانه ام را ضمیمه کردم.

در جوابم گفت: چرا درو همین طوری باز می کنین؟ شاید من نبودم یه ولگرد بود!

باز هم عذرخواهی کردم. خنده ام گرفته بود ولی او جدی بود. 

این روزها حواسم خیلی جمع است که نکند آب از ناودانی توی کوچه سرازیر شود ولی اگر هم شد دلم قرص است که  پیرمرد مهربان اداره کناری که هر روز از پنجره هوایش را دارم، هوایم را دارد.


گمـــــــشده :)
۲۹مرداد

بخوانید پست عینک دودی را از این بنده نگارنده در وبلاگخانم میم؛ و اگر دوستش داشتید به آن رأی دهید.

ارادتمند.

گمشده :)

29/5/95

+هر چی فکر گردم جمله مناسبی یادم نیومد که دعتتون کنم بهم رای بدین. متنی که آقاگل برای پست خودش نوشته بود رو کپی کردم. دی:
چقدر هم با کلاس دعوت کرده.
گمـــــــشده :)
۲۸مرداد

راس ساعت از خواب بیدار شد.

وضو گرفت و نمازش را خواند.

حال و حوصله ی ذکر بعد از نماز را نداشت. به تبع اون حس و حال بیدار ماندن و نصیب بردن از هوای پیش از طلوع خورشید هم نبود. دوباره خوابید.

و دوباره راس ساعت از خواب بیدار شد.

دوباره صورتش را شست. قبلش دسشویی هم رفت. دسشویی رفتن بعد از دوباره بیدار شدن حس بهتری داشت.

صبحانه ی همیشگی اش یک چایی شیرین شده با شکر بود و پنیر. مدت ها بود دلش می خواست همین را با نان سنگک داغ بخورد. کیفش بیشتر بود. ولی با نان روز قبل هم می شد خوردش. منتها باید به زور چایی از گلویش پایین می رفت.

سفره را گوشه ای گذاشت. هر کسی رفته بود پی کارش. خودش تنها بود.

ظرف ها را شست.

آشپزخانه را مرتب کرد.

بالش ها و پتوها را گوشه ی اتاق روی هم چید.

کاغذ پاره های حاصل از نُت برداری های پدرش را جمع کرد. جانمازی و چادر مادرش را برداشت. لباس های پدرش را آویزان کرد.

گرد و خاک نشسته روی تلویزیون و طاقچه و تابلوها رو پاک کرد. لکه های روی اجاق گاز و یخچال و کابینت ها را هم.

جاروبرقی را برداشت و با وجودی که هر چند دقیقه یک بار خرطومش از میله جدا می شد و باید دوباره آن ها را در هم فرو می کرد، تمام خانه را جارو زد.

ساعت 1 بعدازظهر بود ولی هنوز 4 ساعت وقت داشت.

بقیه به نوبت تا 3 برمی گشتند.

اول مادر برگشت.

تا بخواهد غر بزند که چرا ناهار حاضر نیست، قابلمه را بالا گذاشت و برنج را که باز هم یادش رفته بود در آب ولرم بخواباند، داخل ان ریخت.

تا وقتی پدر برگردد غذا هم حاضر شد.

طعم خاصی نداشت. هیچ وقت غذا پختنش به دلش نمی نشست. انگار همه غذاهایش یک چیزی کم داشتند که خودش هم نمی دانست چیست.

یک ساعت دیگر مانده بود.

می خواست کمی بخوابد.

ولی نمی توانست.

فکرش بیدار بود. به همه جا سرک می کشید.

گوشی اش را روشن کرد. گوشی اش را خاموش کرده بود که هوس نکند تمام طول روز چک اش کند.

گوشی را روشن کرد. خبری از پیام دلخواهش نبود.

تماس خاصی هم نداشت.

تلگرامش را باز کرد.

LAST SEEN YESTERDAY 5:30PM

هنوز نیم ساعت دیگر مانده بود تا آنلاین شود.

عادت داشت هر روز، زمان انلاین بودنش را چک کند. و تا وقتی که پیام LAST SEEN RECENTLY را می دید همان طور به پروفایلش خیره بماند.

آن روزها که با هم بودند، درست همین ساعت ها حرف هایشان گل می گرفت.


گمـــــــشده :)
۲۷مرداد

پرسید: می ترسی؟

بهانه آوردم که: نه! من و ترس؟ فقط دنبال حاشیه نیستم.

اما خودم هم خوب میدوم بزرگترین دروغ زندگیم به خودم و بقیه همین شجاع بودنمه. چیزی که واقعا نیستم. وبقیه هم بزرگی می کنن و به روم نمیارن.

من همیشه ترسیدم. هر قدمی که برداشتم با ترس همراه بوده. حتی شروع همین وبلاگ نویسی هم برام ترسناک بود.

کلاس اول دبستان که بودم تا مدت ها به خاطر همین ترس نتونستم با کسی دوست بشم.

زنگ های تفریح عین بچه خرخونا کیفمو دستم می گرفتم و در حالی که با کتاب باز توی حیاط راه می رفتم درس می خوندم.

این که چطوری دوست پیدا کردم یادم نیست اما خوب یادمه تا مدت ها برای این که از دستش ندم بهش باج می دادم.

حتی وقتی دوره راهنمایی هم بودم برای اینکه مثلا به دوستیمون لطمه نخوره ناخواسته بهشون باج می دادم.

دانشگاه که می رفتم مثلا به خیال خودم برای این که با دوستم دعوام نشه سکوت می کردم. اما واقعیتش این بود که می ترسیدم حرف بزنم. می ترسیدم اعتراض کنم. سرش داد بزنم. یا حتی باهاش دعوا کنم. صداش که از حد معمولی بلند تر می شد ناخواسته عقب نشینی می کردم.

الان هم می ترسم. می ترسم کارمو دیر تحویل بدم. در حالی که به عینه دیدم خیلی وقت ها سه چهار روز بعداز انجام کار ، اونو تحویل پیمانکار می دن. ولی من هنوزم می ترسم.

ترسی که از دید بقیه باعث شده نجیب به نظر بیام و آروم. ولی  گاهی واقعا دلم می خواد یه نه نجیب باشم نه آروم. دوست دارم مثل اسب جفتک بندازم ولی فقط نترسم.


گمـــــــشده :)
۲۶مرداد

نمی دونم گله گوسفندها رو موقع چرا دیدین یا نه!

گردنشون تماما خم شده و با پوزه هاشون دنبال علف مورد علاقه شون می گردن.

این روزا مهره های گردنم به حدی ناسازگاری می کنن که برای رسیدن به وضعیت دلخواهشون باید سرمو مثل همون گوسفند ها رو به پایین خم نگه دارم.

بلکه کمتر آزارم بده.

حس می کنم مهره های گردنم نمی تونن وزن گردنمو تحمل کنن. نیازمند یک چوپانم که مراقبم باشه کمتر پشت لب تاب بشینم.

+مناقصه رو باختیم. بد جور هم باختیم. مقصرش هم من بودم هم من نبودم.

رئیس از همون اول گفته بود که پاکت قیمت رو خودش می بنده. گفته بود برآورد قیمت رو می ده به کس دیگه ای که انجام بده. منم از خدا خواسته هر بندی که در مورد قیمت بود رو نادیده می گرفتم.

روز ارسال پاکت کاشف به عمل اومد که خود رئیس قراره برآورد قیمتو انجام بده. دیرتر از همیشه اومد سرکار. دیرتر از همیشه شروع کرد. دو ساعت مونده بود تا تحویل پاکت و ما هنوز قیمتی نداشتیم. توی اون دو ساعت نشست به برآورد کردن. با بدبختی و فلاکت یه قیمت به دست اومد که همه چیزش می خوند. هر چند همون رو هم وقتی دوباره حساب می کردیم یه سری اعداد دیگه به دست میومد. ولی چون زمانی برای اصلاح نبود همونو نوشتیم و تموم.

روز بازگشایی پاکت قیمت همون اولین نفر ردمون کردن. چون قیمتمون از حداقلی که برای مناقصه در نظر گرفته بودن پایین تر بود. شش میلیون اختلاف داشت.  بندی که بار ها خونده بودمش. اما نمی دونستم وقتی توی سند مناقصه در مورد یک بخشنامه صحبت می شه باید به اون بخشنامه رجوع بشه و طبق اون عمل کرد.

مثل دفعه پیش که نمی دونستم برای عدم سو پیشینه چه مدرکی باید ارائه داد.

یا دفعه قبلش که نمی دونستم منظور از کپی برابر اصل مدارک چیه؟

دارم به این فکر می کنم که دفعه بعد قراره چه سوتی بدم؟





گمـــــــشده :)
۲۶مرداد

و خداوند خیال را آفرید برای رهایی از اوقات بیکاری

حلال و باطل َش اما به خودتان بسته است.

گمـــــــشده :)
۲۵مرداد

بیدار که می شد بی صدا وضو می گرفت، نمازشو می خوند. زیر کتری آبو روشن می کرد. لباساشو می پوشید. چایی درست می کرد.

سفره پهن می کرد و ظرف کره و مربا و بسته نون رو از یخچال بیرون میاورد و می نشست به صبحانه خوردن.

تموم این کارها رو طوری انجام می داد که کسی بیدار نشه ولی من تمام مدت بیدار بودم. صبحونه شو که می خورد، موهاشو جلو آینه شونه می کرد و می رفت سرکار.

همه اون روزها دلم می خواست روزی برسه که من همه این کارها رو بی صدا انجام بدم و اون خواب باشه.

نمی دونم چرا این آرزو رو داشتم ولی کیف می کردم به همچین درجه ای برسم. اون موقع رسیدن به همچین درجه ای برام خیلی دور از ذهن بود.(حالا کسی ندونه فک می کنه دارم حقوق میلیاردی می گیرم از بس کار کار می کنم. والا)

الان به آرزوم رسیدم و فکری ام که قانون جذب چرا فقط  برای این آرزوم به ثمر نشسته!

یه مورد دیگه هم هست. رسیدن به همین آرزو با قانون جذب حداقل دوازده-سیزده ساال طول کشیده.

فکری ام وقتی به آرزوی 14 سالگیم رسیدم چرا هنوز به آرزوی 9 سالگیم نرسیدم؟ یا مثلا ممکنه آرزوی 4 سالگیم برآورده شده باشه و خودم ندونم؟

یا ممکنه از آخر به اول به آرزوهام برسم؟ یعنی اول آرزوی 14 سالگی، بعد آرزوی 13 سالگی، بعدش 12 سالگی و همین طور تا یک سالگی.

البته بعید می دونم اون موقع تو فکر آرزوهام بوده باشم.

به نظرتون اگه همین الان یه آرزو داشته باشم باید 12-13 سال صبر کنم تا تحقق پیدا کنه؟

توجه کردین آرزوهای بچگیامون خیلی انسانی تر و عام المنفعه تر از آرزوهای الانمونه؟

گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

مردهای من عاشق نمی شدند . دم دست بودند ولی مال من نبودند . با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند .

***

گفت : " تو دختر قشنگی هست . با شعوری . "
این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند .

***

یک جور بی دقتی در رفتار و پوشش داشت. هیچ وقت متوجه ظاهرش نبود انقدر که گاهی خشن به نظر می آمد. ولی پشت رفتار زمختش وجود یک طبیعت سرکش را احساس می کردی. خودش هم انگار این را می دانست که بعضی وقت ها آن قدر خشک و جدی می شد. می دانی این جور آدما مجبورند طبیعتشان را رام کنند، مبادا که رم کنند.


خوب نیست آدم خودشو توی کتابی پیدا کنه. یه جوریه. انگار داری با یه واقعیت تلخ شایدم شیرین مواجه می شی.

گمـــــــشده :)