بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱تیر

این‌متنو‌با‌گوشی‌الی‌جون‌تایپ‌کردم.

اگه‌بگم‌اولین‌باره‌یه‌گوشی‌تا‌این‌حد‌با‌کلاس‌دستم‌می‌گیرم‌باورتون‌میشه؟

این‌گوشی‌ها‌هم‌عالمی‌دارند‌ها.

از‌وقتی‌گوشیشو‌خریده‌برای‌این‌که‌هوایی‌نشم‌به‌گوشیش‌دست‌نزدم‌ولی‌امروز‌اینترنتم.قطع‌شد‌و‌منم‌یک‌معتادم.‌می‌فهمید؟

تجربه‌جالبی‌بود‌به‌خصوص‌با‌تایپ‌کردنش‌حال‌می‌کنم.‌والبته‌اینکه‌راحت‌لم‌می‌دی‌رو‌بالش‌ووب‌ها‌رو‌می‌خونی‌‌و‌پست‌می‌زاری.‌کلا‌‌‌خیلی‌کیف‌داره.دی:

+حافظه‌لب‌تابم‌تا‌حد‌خفگی‌پر‌شده.‌چند‌ماهه‌که‌پر‌شده.‌هر‌ماه‌ازش‌خواهش‌کردم‌تا‌ماه‌دیگه‌تحمل‌کنه‌و‌قول‌دادم‌براش‌یه‌رم‌اکسترنال‌بگیرم.‌این‌ماه‌دیگه‌نفسش‌به‌زور‌در‌میاد‌جونم‌به‌جونش‌بسته‌اس‌یه‌آخ‌بگه‌به‌فنا‌رفتم.‌‌این‌ماه‌اگه‌خدا‌بخواد‌وبنده‌هاش‌هم‌بتخوان،‌می‌خوام‌یه‌رم‌براش‌بگیرم‌بلکه‌بچه‌ام‌یه‌کم‌نفس‌بکشه.‌به‌نظرتون‌یه‌رم‌۵۰۰‌گیگ‌مناسبه؟

گمـــــــشده :)
۳۰تیر

داشتیم با هم حرف می زدیم که بین صحبت هایش گفت:«تو خیلی هم خودساخته ای! فقط نمی دانم چرا همه چیزهایی که برای یک دختر مهم است برای تو کم اهمیت است!»

قسمت دوم جمله اش مثل این که زخم قدیمی ام را دوباره زنده کرده باشد اذیتم کرد. ولی با قسمت اولش دلم غنج رفت و ناخواسته لبخند زدم.

اگر احتمال نمی دادم لوس خطابم می کند، می گفتم روزی چند بار قبل یا بعد از هر وعده غذایی در گوشم بگوید:«تو شخصیت خودساخته ای داری.»

از گفتنش باک انرژی ام پر از سوخت می شود. کیف می کنم از شنیدنش.

 دلم خوش می شود که  یک چیزی دارم که به چشم عزیزانم بیاید.لبخندی  حاکی از خجالت و رضایت گوشه لبم می نشیند از همان لبخندهایی که وقتی کسی تحسینم می کند ناخواسته روی لبم نقش می بندد و راستش از نقش بستنش کلی خجالت می کشم.  انگار که ذوق کردن برای خودم جزو گناهان کبیره باشد، شرمنده می شوم.

++این ویدئو را ببینید. قدیمی است ولی در نوع خودش جالب است.

+این قدر رسمی و جدی حرف زدن جو سنگینی به وبلاگ داده. مگر نه؟ انگار مجبورم کرده اند این طور بنویسم. خودم هم نمی دانم چرا به این شیوه گیر داده ام. گاهی خودم هم احساس خفگی می کنم.


گمـــــــشده :)
۲۹تیر

لعنتی! باز هم چند تا از کلاس هایم در اوج گرمای  تیرماه برگزار می شد. نور خورشید چشمانم را اذیت می کرد. نمی توانستم خوب ببینم. وقتی به کلاس می رسیدم مدتی طول می کشید تا چشمانم به میزان نور محیط عادت کند. و تا مردمک چشمانم اندازه شان را تنظیم کنند ناخواسته تمام چهره ام در هم می رفت.

هر چیزی راه حلی دارد. عینک آفتابی برای همین مواقع بود دیگر.

اما نمی توانستم خودم را راضی کنم از آن عینک های تماما مشکی به چشمم بزنم. نمی شد. اصلا امکان نداشت.

بچه که بودم پدرم بی نهایت از جوان هایی که عینک دودی می زدند، بدش می آمد. با غریبه ها کاری نداشت. اما امان از روزی که کسی از آشنایان از ان عینک های تماما مشکی به چشم می زد. جلوی رویش چیزی نمی گفت. حتی نگاه بدی هم تحویلش نمی داد. ممکن بود از ظاهرش هم تعریف کند و کلی هندوانه زیر بغل آن بنده خدا بگذارد. اما همین که تنها می شدیم چنان حرف های درشتی نثارش می کرد که در عجب می ماندیم این همان مرد چند دقیقه پیش بود یا آن یکی را فضایی ها بردند و این یکی را جایش گذاشتند!

ما هم که دور از جان خر نبودیم. می دانستیم این ها را برای چه می گوید. داشت غیر مستقیم به بچه هایش که ما باشیم حالی می کرد که: «نبینم روزی از این کارها بکنید ها! به این چیز ها می گویند قرتی بازی! من را هم که می شناسید. اخلاقم سگی می شود وقتی چشمم به قرتی بازی های یک جوانک تازه به دوران رسیده می افتد. به خصوص اگر آن جوانک دختر خودم باشد. فهمیدید یا جور دیگری بگویم؟»

ما هم دستمان می امد که تا زمانی نامعلوم باید قید این یک مورد را بزنیم وگرنه همان رفتاری را با ما می کند که در نبود آن طرف از خودش نشان داد.

این بود که من هم قید خرید عینک دودی را زدم. البته پولش را هم نداشتم. این اواخر بدجوری فکری شده بودم  که نکند با جمع کردن چشمانم در اثر تابش نور مستقیم خورشید کم کم پوست اطراف چشمم چروک شود؟ هر شب جلوی آینه می ایستادم و صورتم را وارسی می کردم. مدام به خواهرم می گفتم که خوب صورتم را نگاه کند و مطمئنم کند هنوز چروکی اطراف چشمم ایجاد نشده. این فکر دیوانه ام کرده بود. برای این که با وسوسه  خرید عینک آفتابی مقاومت کنم، یک بهانه بزرگ برای خودم تراشیدم. می گفتم عینک دودی با آن شیشه های پهن و سیاهش با دماغ بزرگ و صورت گرد و کوچکم جور در نمی آید. یعنی اصلا قیافه ام ناجور می شود. و فرضیه انتخاب عینک مناسب با چهره ام را به کل نادیده می گرفتم.

وضع به همین منوال بود و کم کم داشتم با کابوس چروک دور چشمم کنار می آمدم،تا این که سه-چهار سال پیش دریک بعدازظهر تعطیل که همگی سوار ماشین پدرجان بودیم آفتاب باز هم بَنای اذیت کردن گذاشت.

در دلم گفتم رانندگی در این شرایط خیلی سخت است. بیچاره پدر. کاش این موقع روز بیرون نمی آمدیم.

 به خودم ناسزا می گفتم که چرا صبح، کمی زودتر از خواب ناز بیدار نشدم و...

که دیدم پدرم دست به داشبورد برد. بازش کرد. یک جلد عینک سیاه رنگ بیرون اورد. اندازه اش از  جلد عینک های طبی خیلی بزرگ تر بود.درش را که باز کرد یک عینک از همان ها که تماما سیاه هستند بیرون آورد و به چشمانش زد.

جا خوردم. ته دلم خالی شد. یاد روزهای کارآموزی افتادم که همه ی دوستانم با همین عینک ها چقدر آسوده خاطر بودند و من...

حس زنی را داشتم که شوهرش جلوی چشمش به او خیانت کرده باشد. باور کنید تا همین حد احساس شکست کردم.

خودش می دانست چه کرده برای همین مدت ها بود که خریدش را مسکوت گذاشته بود.

گمـــــــشده :)
۲۹تیر
بعضی سِن ها مثل بوق هشدار می مانند. مثل حالت تهوع و دردی که قبل از سکته قلبی سراغ آدم می اید. اگر به علائم توجه کنی ممکن است زنده بمانی. وگرنه خب به لقای حق می شتابی. البته در این مورد احتمالا دومی مورد پسند خیلی هاست.
از روزی که وارد اولین روزهای 27 سالگی ام شده ام صدای این بوق هشدار را به وضوح می شونم. بوق هشداری که مدام تاکید می کند نباید به کسی متکی باشم.
هر روز هشدار می دهد نباید توقع داشته باشم کسی حمایتم کند.
دینگ دینگ می کند که دیگر زمان بچه بازی گذشته. خودم باید برای بقیه یک تکیه گاه باشم.
مدام چشمک می زند که باید ادامه مسیر را تنها گز کنم. و در بهترین حالت ممکن به دعای خانواده دل ببندم.
تمام این هشدارها را می دانم. اصلا روزگاری جزو اصول زندگی ام بودند. اما آن موقع زیادی جوان بودم و کله خر. فکر می کردم می شود تنهایی اورست را هم فتح کرد. اما الان باور کرده ام که تنهایی دماغم را هم نمی توانم بالا بکشم چه برسد به پیشرفت و طی کردن پله های ترقی. خوبی ام این است که این یک مورد را جار نمی زنم. می گذارم بقیه فکر کنند که همه چیز معرکه است. ولی هر روز صبح مثل ماشین های قدیمی خارجی با هندل استارت می زنم و تنا شب هم خودم را به زور رو به جلو هل می دهم.
ترجیح می دادم به جای این که به خودم متکی باشم، بتوانم روزی چندثانیه هم که شده روی یک نفر ولو باشم و مطمئن باشم که نیازی نیست در آن چند ثانیه نگران چیزی باشم.
مثلا خیلی خوب می شد که در 26 سالگی هم مثل 6 سالگی بی دغدغه پدرت را بغل کنی و نگران چیزی نباشی. خودت را لوس کنی و مطمئن باشی که توی ذوقت نمی زند. خیلی خوب می شد نه؟
یک بار این حس را در هفت سالگی تجربه کردم. آنقدر به من مزه داد که همیشه با همان یک خاطره  بعد از هر دعوا و خطا و اشتباه دوباره به پدرم وصل می شوم.


گمـــــــشده :)
۲۸تیر

«باید صبور باشم. نمی شود که با همچین بادی زندگی ام بلرزد. حرف می زند که بزند. من نباید کلامی بگویم. جز این که حق با اوست. کاش می شد شوهرش بدهم، برود. 29 سالش شده. من هم سن او بودم یک بچه 9 ساله داشتم. حق دارد خب. تنهایی از صبح تا شب می چپد توی اتاقش. من هم بودم می زد به سرم و به همه گیر می دادم.

ولی باید خواستگاری باشد که بفرستمش برود. نمی شود که. کاش می شد یک نفر به دلم می نشست خودم می رفتم برای دخترم ازش خواستگاری می کردم. چه اشکالی داشت. اصلا پدرش را می فرستادم. مگر غیر از این است که پدر باید برای دخترش شوهر پیدا کند. آن وقت ها که دلمان برایش غنج می رفت و برای به دنیا آمدنش لحظه شماری می کردیم این روزهایش را نمی دیدیم. نمی شود که ولش کنم به حال خودش. شب و روزش شده اینترنت. نمی دانم توی آن کوفتی چه غلطی می کند! باز هم خدا رو شکر مطئنم خودش را حلق آویز نمی کند. همین که مثل همسایه سر کوچه مان یک روز که به خانه می روم با جنازه اش روبه رو نمی شوم خودش خیلی است! اما خانه را کرده میدان جنگ. اگر می شد کاری برایش دست و پا می کردم خیلی خوب می شد. ولی ان هم نیست. یقه ی کسی را که نمی شود گرفت. کلا قحطی شده. تا وقتی با خودش کنار بیاید باید صبوری کنم.

خودم هم تعریفی ندارم. اصلا چرا باید با این سن و سالم نماز صبحم قضا شود! معرکه سر پیری است یا بحران پنجاه سالگی!»

با صدای جیغ گربه ای به خودم  آمدم. داشتم بلند بلند با خودم حرف می زدم. همین یکی را کم داشتم. خدا رو شکرکسی در موسسه نیست. بهتر است خودم را با چیزی سرگرم کنم.

پشت میزم نشستم و مشغول نوشتن حساب کتاب های ماه شدم که صدای ورود کسی را شنیدم.

دختری دم در ایستاده بود و از همانجا سلام کرد.

صورتش از گرما سرخ شده بود و جوش های صورتش به وضوح توی ذوق می زد.

همان طور که کفش هایش را در می آورد تا داخل شود دستی به صورتش کشید تا عرقش را پاک کند.

جواب سلامش را دادم و خواستم که بنشیند.

تشکر کرد و بی مقدمه پرسید: مربی نمی خواهید؟

خسته تر از آن بود که «نه» بشنود. اما من هم مربی نمی خواستم. اگر با این حال راهی اش می کردم حتما یک دعوای حسابی با مادرش می کرد. زهرای من هم هر وقت نه می شنید دق دلی اش را سر من و پدرش خالی می کرد.

با کمی مکث واقعیت را گفتم. نمی شد همین طوری راهی اش کنم برود.

چند موسسه تازه تاسیس را معرفی کردم. خواستم به آن ها هم سری بزند. برایش حرف زدم که نمی شود با تدریس قرآن پول زیادی به دست اورد فوقش صد-صدوپنجاه تومان. بیشتر باید برای رضای خدا کار کرد.

کمی آرام تر شده بود. حرف هایم را تایید می کرد. می خندید.

تشکر کرد. لیست را گرفت و رفت. فکر کنم مادرش را از یک جروبحث حسابی نجات دادم.



گمـــــــشده :)
۲۷تیر

مثل همیشه به جای این که ساعت هفت و سی دقیقه از خانه بیرون بزنم با پنج دقیقه تاخیر سفر کوتاه روزانه ام شروع شد. آن پنج دقیقه برای من خیلی مهم است. با آن پنج دقیقه حداکثر تا ساعت هشت و پانزده دقیقه به مقصد رسیده ام و اگر کسی بپرسد چرا دیر آمدی ؟

می توانم در جوابش بگویم :همه یک ربع تاخیر را دارند.

ولی راستش تاخیر بیست دقیقه ای توی کَت خودم هم نمی رود چه برسد به بقیه.

هنوز از خیابان رد نشده بودم که تاکسی نگه داشت. سوار شدم.

چند دقیقه طول کشید تا به میدان برسیم. اما راننده نرسیده به میدان ایستاد.

-ببخشید بایداز اینجا دور بزنم.

پیاده شدم تا مسیر همیشگی را پیاده گز کنم.

دور میدان به طرز غیر معمولی شلوغ بود. اتوبوسی نیمه خالی وسط میدان ایستاده بود.

دنبال این بودم که بفهمم چرا راه را بند آورده که دیدم یکی دیگر هم کمی آن طرف تر متوقف شده. بیشتر که دقت کردم دیدم کلا  همه متوقف شده بودند.

چند پلیس در حال بستن خیابان با مانع بودند. کسانی که سوار اتوبوس بودند کم کم پیاده می شدند.

 به نظرم خیابان  شلوغ تر از روزهای پیش بود. آدم ها ی بیشتری در اطرافم بودند.

اما هنوز دلیلش را نمی دانستم.

بی خیال دلیل این ازدحام غیرمعمول با ذوق  از خیابان خالی از ماشین رد شدم و مسیرم را ادامه دادم.

تازه با دیدن بیلبوردهای بزرگی که به پل هوایی آویزان کرده بودند، فهمیدم قصه چیست!

امروز روز استقبال بود.

هرچه به استادیوم آزادی نزدیک تر می شدم ازدحام مردم هم بیشتر می شد.

خیلی ها همان نزدیکی های استادیوم  روی جدول کنار خیابان  نشسته بودند.

کمی آن طرف تر زن و شوهری قالیچه کهنه ای را هم زیرشان انداخته بودند که لابد لباسشان خاکی نشود.

جلوتر که رفتم خانمی که از روبرویم می آمد پرسید کجا می تواند نامه اش را تحویل دهد.

نمی دانستم و همین را هم گفتم. بی تفاوت از کنارم رد شد و رفت. راستی مگر نامه نوشتن فایده ای هم دارد؟ این حجم از امیدواری را درک نمی کردم! نمی فهمیدم یک نفر چطور می تواند این قدر امید داشته باشد که با نوشتن نامه ای که سرنوشت نامعلومی دارد، مشکلش حل می شود.

پیش تر که رفتم مردی را دیدم که ساکی روی دوشش بود. تعدادی پاکت نامه خودکار هم در دستش.

این هم از نان شب این بنده خدا. خوشم امد. مخش خوب کار می کرد. کاش به عقل من هم می رسید. به هر حال اخر ماه است دیگر!

به راهم ادامه دادم. دو دختر جوان حدودا بیست ساله با یک تیپ تقریبا معمولی در حالی که کوله های کوچکشان را به دوش انداخته بودند در حال حرف زدن با هم، راهشان را می رفتند که مرد جوان عینکی با کت و شلوار مشکی جلویشان را گرفت. کوله هایشان را بازدید کرد و بعد رهایشان کرد که بروند. دو دختر مات به هم نگاه کردند و دوباره مشغول حرف زدن شدند.

چیزی نمانده بود که مقصد برسم. کاروانی از روبرو به سمت استادیوم می آمد. سعی می کردند منظم حرکت کنند.از دور تصورم این بود که حتما دویست نفری هستند. نزدیک تر که شدم دیدم  روی هم رفته 40 نفر هم نمی شوند. به زبان محلی روی پلاکاردی به ریس جمهور خوشامد گفته بودند. لباس محلی هم به تن داشتند با سربندی که یک دستشان می کرد.

از دیدنشان خنده ام گرفت. خودشان هم می خندیدند.

نزدیکی های استادیوم بودم که صدای ساز و دُهل شنیدم. اما از بس شلوغ بود نتوانستم چیزی ببینم.

به راهم ادامه دادم.

باخودم فکر کردم اگر کار تعطیل می شد حتی  نمی توانستیم با دوستم یک روز سرگرم کننده داشته باشیم.

****

ساعت کاری که تمام  شد مثل همیشه از همان مسیر همیشگی برگشتم. دیگر خبری از شور و شوق صبح نبود. همه چیز به حالت عادی برگشته بود. نه پلیس ها بودند و نه لباس شخصی ها. نه  ساز دهل بود نه کاروان خوشامدگویی. به جای این ها تا دلتان بخواهد بطری های آب معدنی خالی و پرچم های کاغذی ایران در پیاده رو ها و اطراف خیابان دیده می شد. به علاوه لیوان های کاغذی بنفشی که مزین به نام تدبیر و امید بودند.

حرف هایش را از تلویزیون شنیدم اما همه اش فقط حرف بود و حرف.

یکی پرسید که جناب رئیس جمهور دست کم بگویید آمار بیکاری شهرما کی به فلان مقدار می رسد؟

جواب شنید که: یکی از الویت های ما کاهش درصد بیکاری است. من حتما به استاندار می سپارم که برای این زمینه برنامه ریزی کنند.

این سوال برایم ایجاد شد که یعنی هنوووز برنامه ریزی نکرده اند؟

پس ما را به دنبال چه می دوانند!

+گفته هایم فارغ از هیچ جهت گیری سیاسی بود. فقط آنچه را  که دیدم و شنیدم و برداشت کردم را مکتوب کردم.





گمـــــــشده :)
۲۷تیر
آن روز هم مثل همیشه بی هدف از خانه بیرون زدم. از 8 صبح تا حدود 2 بعداز ظهر. کسی هم نمی دانست کجا می روم.
یک خدا حافظ می گفتم و تمام.
تا مرکز شهر با اتوبوس می رفتم و مابقی مسیر ها را پیاده گز می کردم. بلکه پول کمتری خرج کنم.
نمی دانم می خواستم با یک دوره سه روزه ترجمه قرآن که هنوز مدرکش را هم نگرفته بودم، چه کنم! فقط می دانستم دیگر خانه نشینی به صلاحم نیست.
تک به تک خیابان ها را می گشتم، مهدقرآن ها را پیدا می کردم. وارد می شدم و درخواستم را شرح می دادم.
و همه هم بلااستثنا مودبانه یا نیمه مودبانه جوابم می کردند.
 یکی می گفت آموزش و پرورش اجازه نمی دهد نیروی آزاد بگیرند.
دیگری هم دنبال مربی با تجربه بود.
بعضی ها مهربان تر بودند و کمی امیدوارم می کردند. شماره ام را به همراه اسمم یادداشت می کردند و می گفتند اگر لازم شود تماس میگیرند. و همیشه هم قبلش می گفتند خانم ها خیلی میلی به یادگیری ترجمه و مفاهیم ندارند. بیشتر دنبال یادگیری صوت و روخوانی هستند.
این بود که به مورد اخر هم دل نمی بستم.
تمام محله های دور و نزدیک را بدون توجه به این که بعدها می خواهم پول کرایه رفت و امدم را چطور جور می کنم پیاده گز کردم. فقط می خواستم یک بار هم که شده یادگیری یک چیزی به کارم بیاید و بتوانم از آن استفاده کنم.
امروز باید به موسسه ای می رفتم که در یکی از گران ترین محله های شهر قرار گرفته بود. دیروز هم آنجا بودم ولی نتوانستم مدیر موسسه را ببینم.
حوالی ساعت 11 ظهر بود که به دارالقرآن رسیدم.
وارد شدم. ولی همانجا دم در ایستادم. این پا و آن پا می کردم. نمی دانم چرا همیشه استرس در بدترین زمان ممکن به سراغم می امد.
چند دقیقه نگذشته بود که خانمی به سراغم امد.
توضیح دادم که با مدیر موسسه کار دارم و برای کار امده ام.
-بله - من مدیر اینجا هستم.
شروع کردم به حرف زدن. نمی خواستم این بار هم «نه» بشنوم. ولی نمی شد. این استرس لعنتی اجازه نمی داد. چهره ی بی روح و حق به جانب مدیر هم آن را تشدید می کرد.
پرسید، می تواند مدرکم را ببیند؟
گفتم هنوز مدرکم را نگرفته ام.
انگار که بهانه را به دست اورده باشد، خیلی سرد و مغرور گفت که: «ما در این موسسه کتاب های آقای فلانی را تدریس می کنیم که از کتاب های مدنظر شما کامل تر و پربار تر است. شما هم بهتر است اول پی مدرکت باشی و بعد به فکر مکانی برای تدریس.»
یخ کردم. حرفش را تایید کردم. خداحافظی کردم و بیرون امدم. ولی بدجوری به غرورم برخورد. خیلی دوست داشتم در جواب ان خانم یک چیزی می گفتم تا عقده هایم خالی شود. یا حداقل بگویم: «بشر اگر وضتعیتم اورژانسی نبود که با ...ولش کن اصلا. من که عرضه ی گفتن این ها را نداشتم، پس بی خیال.
یادم امد که محله ی خودمان هم چندتایی دارالقرآن دارد. باید قبل از برگشت به آن ها هم سری می زدم.
اولی را راحت پیدا کردم. خانمی بود حدودا 50 ساله. پشت میزش نشسته بود و چیزی می نوشت.
سلام کردم. سرش را بلند کرد و جوابم را داد. خواست که بنشینم.
حوصله ی توضیح اضافه نداشتم. بی مقدمه گفتم مربی نمی خواهید؟
انگار فهمید بدجوری حالم را گرفته اند. مهربان تر شد. با حوصله حرف می زد. اما همان اول آب پاکی را ریخت روی دستم که جای خالی برای مربی جدید ندارد ولی چند مهد را می شناسد که تازه تاسیس شده اند. و بهتر است به انها هم سری بزنم.
آدرس همه را مهد ها را یادداشت کرد.
کاغذ را گرفتم. کمی امیدوار تر شدم. دست کم می توانستم فردا  هم به دنبال کار خیابان ها را گز کنم.
صبح روز بعد با عجله از خانه بیرون زدم. آدرس مهد را پیدا کردم. در زدم و وارد شدم. سلام کردم. روی صندلی نشستم. درخواستم را شرح دادم و منتظر جواب شدم.
خانمی که مقابلم نشسته بود تقریبا هم سن خودم بود. خیلی رک و روراست در چشمانم زل زد و گفت: ببینید خانم. تا حالا به این فکر کردید که چطور یک نفر می تونه توی سه روز مُدرِس بشه؟ دوره ای که شما گذروندید در واقع برای معلمانی برگزار می شه که سال هاست به صورت رسمی در حال تدریس هستند. و  گذروندن دوره علاوه بر این که براشون امتیاز داره در کار تدریس کمک حالشون هم هست.
راست می گفت. به این قسمت قصه فکر نکرده بود.
گمـــــــشده :)
۲۶تیر

«کلافه ام کرده. دو ماه است هر روز مرا به این پارک می کشاند. از آن سر شهر به این سر شهر. مهر امسال چهار سالش می شود. بعضی روزها می بردمش پارک های نزدیک خودمان. شاید گول بخورد و دست از اینجا بردارد اما نشد که نشد. انگار دریا مسحورش کرده. کم کم دارم نگران می شوم. امروز با برادرم امدم. دیگر توان ندارم پا به پایش این طرف و آن طرف بروم.»
زن جوان داشت این ها را برای خانم مسنی که کنارش نشسته بود تعریف می کرد. در نزدیکی شان دخترکی با سطل و بیلچه ی کوچکش شن بازی می کرد.
کمی آن طرف تر چند پسربچه با مردی  وسطی بازی می کردند. سروصدایشان ان قدر زیاد بود که دخترک دست از شن بازی کشید و به آن ها خیره شد.
بسرها با شوروشوق  زیاد مشغول بازی بودند که توپشان از مسیر منحرف شد و زیر پای دختری افتاد که به آهستگی در آن حوالی قدم می زد. دختر بی تفاوت به توپ به حرکتش ادامه داد. دخترک خوشحال شد. به سمت توپ رفت. ولی تا خواست بگیردش تلِپی زمین خورد. توپ کم کم قل خورد و از دخترک دور شد.
هنوز با نگاهش مسیر توپ را دنبال می کرد که یکی از پسرها توپ را برداشت و به سمت بقیه دوید. دخترک دوباره سراغ سطل و بیلچه اش رفت. با بیلچه شن ها را برمی داشت و با دقت داخل سطل کوچکش می ریخت. بعد با دست راستش شن ها را می کوبید  تا محکم به هم بچسبند. بابایی همیشه همین کار را می کرد. آن وقت ها که تمام روز را نمی خوابید با هم شن بازی می کردند. دخترک عاشق این کار بود. همیشه بعد از شن بازی با دستان شنی اش سر و صورت بابایی  را شنی می کرد تا دنبالش کند و الکی کتکش بزند. او هم الکی قهر می کرد و تا وقتی بابایی نازش را نمی کشید کوتاه نمی آمد.
مادرش هنوز داشت برای آن خانم مسن حرف می زد:
«همیشه با پدرش می آمدیم اینجا. اما این اواخر حال ندار بود. نمی توانست هوای من و بچه ام را داشته باشد. جسمش ضعیف شده بود.»

کمی آن طرف تر صدای خنده ی دخترکی را شنید. که تازه تاتی تاتی کردن را یاد گرفته بود. پدر و مادرش با فاصله از هم ایستاده بودند و دخترکشان را تشویق می کردند که راه برود. وقتی به پدرش می رسید هر سه  ذوق زده می شدند و می خندیدند. حالا باید همین مسیر را تا مادرش طی می کرد و دوباره از انجا پیش پدرش برمی گشت.
دخترک خیره به آن ها بود. به مرد نگاه می کرد که دستانش را برای در آغوش کشیدن دخترش باز کرده بود.
دخترش می خواست سریع تر به مرد برسد. پاهای کوچکش را تند تند با فاصله از هم روی شن های ساحل می گذاشت و دستانش را در هوا تاب می داد. ولی به نیمه راه نرسیده بود که زمین خورد. گریه اش گرفت. مرد خودش را به دخترش رساند. از زمین بلندش کرد. در آغوشش گرفت.  سرش را روی شانه اش گذاشت. آهسته در گوشش حرف می زد و او را می بوسید.
دخترک بغض کرده بود. دلش هوای بابایی خودش را کرد. همیشه با هم به اینجا می آمدند. همیشه هم نزدیکی های دسشویی می نشستند چون دخترک تا به دریا می رسید پی پی اش می گرفت. بابایی با خنده می گفت: دریا برای همه حکم قرص آرام بخش را دارد ولی برای دخترک من حکم ملین .

 معنی ملین را نمی دانست. اما همین که باعث می شد بابایی بخندد یعنی  حتما چیز خوبی است.
یک روز بابایی جلویش زانو زد. موهای فرفری جلوی پیشانی اش را پشت گوشش جمع کرد. به چشمانش خیره شد و یک عالمه برایش حرف زد.

همه ی حرف های آن روز بابایی را فراموش کرده بود. فقط یکی را یادش می آمد.
«اگر یک هو بابایی به سفر رفت و برنگشت قول بده همیشه به اینجا بیایی. این طوری هیچ وقت بابایی را فراموش نمی کنی.»

بعدش هم محکم بغلش کرد و بوسیدش.
مرد و دخترش از دخترک دور می شدند. دخترک هنوز با نگاهش دنبالشان می کرد. دلش می خواست با صدای بلند بزند زیر گریه. لب  هایش را جمع کرده بود. بغضش داشت می ترکید که کسی از پشت سر صدایش زد. به سمت صدا برگشت. دایی بود که برایش دست تکان می داد آن هم با بستنی مورد علاقه اش. حالا می توانستند با هم به پارک بازی بروند. از اداهای دایی خنده اش گرفت. به طرفش دوید و دستش را گرفت و شروع کرد به حرف زدن درباره ی پارک بازی و این که می توانست این بار هم سوار قصر بادی بشود یا باید فقط به تاب و سرسره رضایت می داد!

گمـــــــشده :)
۲۵تیر

از خانه  بیرون زدم. عصبانی بودم. بی هدف راه می رفتم.

  همیشه حرف حرف خودش است. یک سال است که دارم به هر دری می زنم تا من را هم ببیند. باور کند من هم آدمم. اما نمی دانم چرا نمی فهمد. نمی دانم کجای کارم اشکال دارد که رفتارش آزارم می دهد.

دیگر دهنم را سرویس کرده. نمی توانم تحملش کنم. طلاقش می دهم. یکی را طلاق داده ام. از پس این یکی هم بر می آیم. هیچ کس با تنهایی نمرده. یادش می دهم که حرف حرف من است نه او.

در این افکار بودم که سر از پارک ساحلی درآوردم. عاشق اینجا هستم. معرکه است. مدت هاست که فقط با آغوش این دریا زندگی ام را حفظ کرده ام و آرام گرفته ام. دریا مسحورم می کند.

روی ساحل در نزدیکی دریا چند کودک با هم بازی می کردند. پدرشان را صدا می زدند و و از سروکولش بالا می رفتند. با خودم فکر کردم کاش می شد یکی از آن پسربچه ها را برای خودم می داشتم. تا من کوهی می شدم که مرا فتح می کرد.*

پدر بودن حس شیرینی است. یا شایدمعرکه باشد. اصلا ولش کن. کی خواست پدر باشد.

همین طور که قدم می زدم اطرافم را نگاه کردم. روی نیمکتی در نزدیکی ام دختری به هم ریخته و شلخته نشسته بود. نرگس با همه خودخواهی اش همیشه شیک و شسته رفته است. هیچ وقت او را به اندازه این دختر شلخته ندیدم. نمی دانم می شود کنارش نشست یا نه!

معلوم است از اهالی اینجا نیست. شهرستانی است. مطمئنم اگر کنارش بنشینم دست و پایش را گم می کند. شاید کمی حرف زدن برای هردوی ما خوب باشد.

 کنارش نشستم.

گرم تماشای بازی پسربچه ها بودم و بی توجه به دختر. می خواستم خودش سرصحبت را باز کند. اما فقط به سمت چپش نگاه می کرد.

شاید بهتر باشد خودم سرصحبت را باز کنم.

دخترکی با موهای فرفری هم به جمع پسر بچه ها اضافه شد. و تاتی تاتی کنان دنبال توپی می دوید. تازه راه رفتن را یاد گرفته بود. از دور که نگاهش می کردی، حس می کردی هر آن ممکن است نقش زمین شود و بالاخره شد، ان هم درست وقتی که به توپش رسیده بود.

در فکر بودم با  چه جمله ای می شود سر حرف را با این دختر شلخته که کنارم نشسته بود، باز کنم که از جایش بلند شد و به سمت چپ ساحل رفت.

بی خیال به درک که رفت. او هم یکی است مثل بقیه.

کمی بعد از رفتنش به همان سمتی رفتم که او رفته بود. دوست داشتم در ساحل قدم بزنم. او هم در حال قدم زدن بود.

خیلی سنگین راه می رفت. ناراحت بود. کاش می شد کمکش کرد.

با فاصله از او به سمت ساحل رفتم. به نظر دختر ساده ای می آمد. از همان سادگی هایی که مرا شیفته می کرد. بدم نمی آمد کمی با هم وقت بگذرانیم. حرف زدن که کسی را نمی کشد.

فکر کنم مرا دید چون  به سمت نیمکت ها برگشت. و کنار نیمکتی به روبرویش خیره شد.

شکننده تر از آن چیزی بود که نشان می داد. به سادگی در برابر هر ناملایمتی خم می شد. نمی توانستم برایش پناهی باشم. اما کاش می شد که باشم.

نیمکت کنارش خالی بود. با خودم گفتم اگر بنشیند کنارش می نشینم و این بار حرف می زنم.

به دریا خیره شدم و گذاشتم تصمیمش را بگیرد.

بازی بچه ها دوباره توجهم را جلب کرد. همیشه دختربچه ها را بیشتر دوست داشتم اما نمی دانم چرا دوست دارم یک پسر داشته باشم. شاید چون نمی توانم بپذیرم که وقتی 20 سالش شد، حالا کمی بیشتر یا کمتر، او را به مرد دیگری بسپارم. نمی توانم بپذیرم که دخترکم مرد دیگری را جز من  قهرمان زندگی اش بداند.

یاد جمله ای افتادم که گوینده اش را نمی شناختم.

«یک مرد وقتی پدر می شود که پسری داشته باشد. اما اگر خدا به او دختری هدیه داد می شود بابایی. بابایی یعنی پدر تو همه کس منی. همه چیز منی.»

به قدر کافی برای تصمیم گرفتن وقت داشته. حالا می توانم برگردم.

رفته بود. در چند متری ام بود. با هر قدمش از من دور می شد. شاید بهتر بود راحتش بگذارم و همانجا روی نیمکت بنشینم.

دخترک موفرفری این بار دست پدرش را گرفته بود. و تاتی تاتی کنان به من نزدیک می شد. کاش نرگس اینجا بود. حتما از دیدنش ذوق می کرد.



گمـــــــشده :)
۲۴تیر

با پدرم بحثم شد. خودخواهی اش پدرم را در آورده. همیشه حرف، حرف خودش است. تا زمانی در دلش عزیزی که سرسپرده اش باشی. نه نگویی. اما همین که بخواهی خودت گلیمت را از آب بیرون بکشی ورق برمی گردد.

عصبانی بودم. از مدرسه زدم بیرون. چند قدمی دور شدم. به خواهر جان زنگ زدم:

- میای با هم بریم؟

+نه. نمیام.

گوشی را قطع کردم. به درک که نمی امد.

اما هر قدر هم که با خودم می گفتم به درک فایده نداشت. چون اشک هایم روان شده بودند.

به طرف پارک ساحلی رفتم. می دانستم در ان نزدیکی ها باید یک پارک باشد که مشرف به دریا هم بود. موقعی که می خواستیم مدرسه محل اقامتمان را پیدا کنیم دیده بودمش. همین را به پدرم گفتم. گفتم مسیرش نزدیک است. می شود تنها هم رفت. اطمینان دادم که اتفاقی نمی افتد. اما گوش نمی کرد. همیشه می ترسد. همیشه از اتفاقی که ممکن است رخ بدهد می ترسد.

یک ربعی پیاده راه رفتم و تمام مدت اشک امانم نمی داد.

خدا رو شکر کردم که آن موقع روز کسی آن اطراف نبود که اشک ریختن یک دختر گنده را ببیند.

لباس هایم هم  مناسب نبود. یک مانتوی سفید کهنه که خیلی بد دوخته شده بود با یک ساپورت مشکی رنگ و رو رفته. رنگ روسری ام یادم نیست اما می دانم همه چیز ظاهرم برای یک دختر به سن من افتضاح بود. وقتی با عصبانیت می زنی بیرون همین می شود.

چه اهمینتی داشت. به قول انیشتن اینجا که کسی مرا نمی شناسد.

بالاخره پارک را دیدم.

گل از گلم شکفت. فوق العاده بود.

برای من بی نظیر بود.

نیمکت های مشرف به دریا

یک نسیم خنک

ارامش وصف ناشدنی

در خواب هم همچین منظره ای را نمی دیدم.

مدتی ایستاده به مقابلم خیره شدم.

و فقط نگاه کردم.

کمی بعد در همان نزدیکی یک نیمکت خالی دیدم.

روی نیمکت نشستم. پای راستم را روی پای چپم انداختم. دست راستم را زیر چانه ام گذاشتم و به روبرو خیره شدم.

چند دقیقه بعد مردی در همان حوالی خیره به منظره روبرویش ایستاد.

می دانستم خیلی طول نمی کشد تا کنار من بنشیند. چون نیمکت دیگری آن اطراف نبود که جایی برای نشستن داشته باشد.  قیافه موجهی داشت. این را از لباس هایش فهمیدم. و مدل موهایش.

حدسم درست بود. همانجا روی نیمکت با کمی فاصله در سمت راستم نشست.

با نشستنش احساس راحتی نمی کردم.

در واقع اصلا نمیدانستم باید چه کنم؟

می توانستم بروم.

اما چرا؟ممکن بود از رفتارم ناراحت شود. کاری نکرده بود که. چرا با رفتارم کاری کنم که احساس بدی پیدا کند!

دلم می خواست سمت راستم را ببینم. دوست داشتم بدانم چه شکلی است. می دانستم او هم فقط خیره به روبرو است.

اما همچنان فقط سمت چپم را نگاه می کردم.

با خودم گفتم چرا امروز روسری پوشیدم؟ من همیشه با مقنعه راحت تر بودم. دست کم اینقدری اعتماد به نفس داشتم که نگاهی هم به سمت راستم  بیندازم.

از نگاه کردن که بگذریم سکوت نافرمی بینمان بود.

سکوتش اینقدر سنگین بود که می شد وزنش کرد.

نمی دانم این سکوت او را هم اذیت می کرد یانه ولی من را خیلی آزار می داد.

دوست داشتم یکی از ما سر حرف را باز کند.

می دانستم اگر بنشینم حتما حرف می زنم چون تحمل همچین سکوتی را نداشتم.

بالاخره بلند شدم. به سمت چپ پارک ساحلی رفتم.

از سنگ های کنار ساحل که پله پله روی هم سوار شده بودند پایین رفتم. کمی روی شن های ساحل قدم زدم.

یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم.

او هم برای قدم زدن روی شن ها آمده بود.

کاش می شد کمی با هم حرف بزنیم.

او به طرف دریا  می آمد و من به طرف نیمکت ها برگشتم.هنوز هم نمی دانستم واقعا چه شکلی است!

ایستاده اندکی به دریا خیره شدم. در نزدیکی ام تنها یک نیمکت خالی بود.

او هم به عمد یا غیر عمد در همان نزدیکی بود.

نمی دانم اگر روی نیمکت می نشستم باز هم کنارم می نشست یا نه!

اگر نمی نشست بدجوری توی ذوقم می خورد. دلم نمی خواست برای بار دوم گریه کنم.

بی خیال نشستن شدم و برگشتم.


پارک ساحلی-بندرانزلی-شهریور94




گمـــــــشده :)