بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱خرداد

1-برخلاف اون حس بدی که صبح امروز اون سوسک پست قبل به من تزریق کرد چند ساعت بعدش موفق شدم آخرین قسط شهریه کلاسمو واریز کنم به حساب.

و از این بابت بی نهایت خوشحالم.

خب این اولین باریه که تموم شهریه ی کلاسی رو که مدت ها بود دوست داشتم دوره شو بگذرونم، خودم پرداخت می کنم.

شهریه اش 450 هزار تومن بود. در دو قسط پرداختش کردم. بدون این که یه هزار تومنی هم تخفیف بگیرم. برام مهم بود که بدون تخفیف همه رو تا قرون آخر پرداخت کنم. چون استاد دوره آشنا بود و علاوه بر اون یکی بود تو مایه های خودم که با زحمت زیاد قطره قطره پول به دست می آورد.

البته خب این که بعد از بیست و شش و سال و یک ماه و 15 یا شاید هم 16 روز همچین حس لذت بخشی رو تجربه کردم جای سوال داره. می تونست زودتر اتفاق بیفته.

خیلی خیلی زودتر.

2-این روزها خیلی به دوندگی هام فکر می کنم. و به تبع اون به میزان درآمدی که از این دوندگی ها عایدم می شه بیشتر فکر می کنم.

به نیازهای خودم و خانواده ام. و به تبع اون به این که بدون مایه زندگی حقیقتا فتیره. مایه که نباشه به مرور زمان حتی محبت بین فرزند و والدین هم به فنا می ره چه برسه به موارد دیگه.

3- یه سوال مدتیه ذهنمو مشغول کرده. رؤسایی که از زیردستاشون توقع دارن تحت هر شرایطی و به هر قیمتی کارو به موقع تحویل بدن و خلاصه پدر اون بنده خدا به معنای واقعی کلمه برای تحویل به موقع کار درمیاد و در اخر ماه هم با همون حقوق همیشگی مواجه می شه، فازشون چیه؟

این روزها قشنگ دارم می فهمم که باید حق کارگر رو پیش از خشک شدن عرقش داد تا دلش شاد بشه و خستگی از تنش بیرون بیاد و انگیزه اش برای کار زیاد تر از قبل بشه.

دستمزد کارگر رو قبل از این که عرقش خشک بشه، تمام و کمال پرداخت کنید حتی اگه لازم باشه از نون سفره خودتون بزنید. مطمئن باشید جای دوری نمی ره.

3-دیدین  شبکه تهران قبل از اذون مراسم افطاری حرم امام رضا (ع) رو نشون می ده؟ دلم از اون افطاریا می خواد. نظمش، عظمتش،مکانش، هوای ازادش و با جمع بودنش خیلی لذت بخشه. امیدوارم روزی نصیبم بشه. اگر نصیبتون شد همه رو دعا کنید.


گمـــــــشده :)
۳۱خرداد

با اطمینان کامل می گم هیچی مثل دیدن جنازه ی یه سوسک ، اون هم به محض باز کردن در ورودی محل زندگیت حال یک خانم رو خراب نمی کنه و بدتر از اون زمانیه که در اثر باز شدن در شاخک هاش تکون می خوره و حس می کنی ممکنه زنده باشه و  حالت خراب  ترمی شه!

و احمقانه تر اینه که به جنازه ی مذکور کاری نداری و از کنارش می گذری و مسلما مجبوری مدتی با چشم های بسته اش  چشم تو چشم بشی.


گمـــــــشده :)
۲۹خرداد

پنجره رو که وا می کنی از حق نگذرم تا الان خوب بود. هوا خاکی بود ولی خیلی اذیت نمی کرد. یه خنکی محدودی هم داشت و هوای گرم رو قابل تحمل می کرد.

ولی الان دیگه گرم تر شده. پنجره باز کفایت نمی کنه. کولرو روشن کردم. ولی فکر کنم هر چی خاک اون بیرون هست داره send میشه داخل. باید با ماسک زیر باد کولر بشینم.

الان دقیقا تکلیف چیه؟

گرما رو تحمل کنم بهتره یا خاک بخورم؟

نظرم اینه با ماسک زیر باد کولر آبی بشینم بلکه رستگار شوم.

++دز خاکی بودن هوا واقعا بالاست. طوری که مزه  خاک تو دهان حس می شه. بعد موندم ساعت 8 صبح کدوم مادر عاقلی دلش میاد بچه دو ساله شو بدون ماسک اونم در حال پیاده روی و سلانه سلانه بیرون بیاره!!

:|

گمـــــــشده :)
۲۷خرداد

از وقتی ماه رمضون شروع شده اینقدررررررر خسته ام و کمبود خواب دارم که از اولین دقایق روز شنبه لحظه شماری می کنم تا جمعه برسه و تااااااا وقتی افتاب میاد وسط اسمون تخت بخوابم.

دوشنبه بود یا سه شنبه یادم نمیاد. ولی یادمه صبح که بیدار شدم با این امید رفتم سرکار که: فقط 3 روز دیگه مونده تا جمعه. فقط سه روز. دووم بیار.

روز بعدش هم با این امید بیدار شدم که فقز دو روز دیگه مونده تا جمعه.

امروز صبح از شوق این که آخرین روزه و فردا می تونم تا لنگ ظهر بخوابم تا خود ظهر بکوب کار کردم. و تمام لحظات امروزو با شووووق مضاعفی به امید خواب فردا گذروندم.

جالبه بیشتر این کمبود خواب به خاطر سحری خوردنه  که فوقش بخورم، می شه دو لقمه.

حالا پدر جان رو بیدار می کنم. می شینه سر سفره. همون دو لقمه رو هم نمی خوره.

موندم دیگه چرا اصلا بیدار می شه.

از اینا که بگذریم به افتخار خواب جمعه جیییییییییییییییییییییییییغ دستتتتتتتتتتتتت هورااااااااااااااااااا

:))

گمـــــــشده :)
۲۷خرداد

می گم دقت کردین تو تموم کارتون های بچگیمون شخصیت های اصلی فقط یک نوع لباس می پوشیدن؟

مثلا آنت و لوسین. از اول تا آخر سریال همین لباس تنشون بود.نهایتا تو زمستون و برف و بارون یه پالتو و کلاه و شال کردن می پوشیدن

این پسربچه هه یادتونه. من به اسم جکی و جیل میشناسمش. اسم پسره «رَن» بود فک کنم. فقط یه جلیقه قرمز تنش بود. از اول تا آخر.

ولی آن شرلی و جودی آبوت یه تنوعی به لباساشون می دادن. حنا هم همیشه یک دست لباس تنش بود.

 سباستین که عمرن. نمی دونم کت تنش پاره نشد؟

هایدی هم انگار اگه لباسشو عوض می کرد ما با کلارا اشتباهش می گرفتیم!


ولی در مورد کارتون مهاجران حق داشتن. چون واقعا اگه لباس ها عوض می شد دیگه لوسی با خواهراش قاطی می شدن.

حالا چرا اینا رو گفتم؟

نمی دونم والا. سر شبی داشتم درمعیت خانواده کارتون زنان کوچک رو می دیدم. این سوال برام پیش اومد که چرا از اول تا اخر هر شخصیت فقط یک دست لباس تنشه. و به ندرت لباس دیگه تنشون می بینیم.


گمـــــــشده :)
۲۶خرداد

درسته که در شرایط عادی  بهترین لحظه همون لحظه ایه که در اون قرار داریم.

درسته که نعمت های خدا برای هر فردی اینقدر زیاده که دیگه جایی برای فکر کردن به نداشته ها نیست.

درسته که داده های خدا اینقدر زیاده و اینقدر غرق نعمتیم که نه بلدیم و   نه می تونیم چطوری می شه از خدا تشکر کنیم!!

درسته که اگه خدا یه روز یا شب یا توی یه غروب یا بعدازظهر هوس کنه یه گوشمالی یا شایدم نوازشی نثارمون کنه و خدشه ای به یکی از داشته های الانمون وارد کنه، قطع به یقین به فنا رفتیم.

درسته که هر چیزی تاوانی داره....

کلا همه چیز درسته اما نمی دونم چرا بعضی وقت ها نداشته ها بدجوووووووری تو ذوق می زنن طوری که داشته ها رو چه بخوایم، چه نخوایم تحت الشعاع قرار می دن. و این طوریه که در عین حال که همه چییز خوبه، حال دلمون خوب نیست.

این روزا تو کف اون دسته از آدمایی موندم که با وجود نداشتن بزرگترین موهبت های خداوند، موهبت هایی که نبود هر کدوم باعث می شه تمام زندگیت تحت تاثیر قرار بگیره، اما باز هم با لبخند زندگی می کنند. و امیدوارند به بهتر شدن زندگی.

عمل کردن به این جمله های ساده ای که هر روز به هم دیگه می گیم و برای هم اس ام اس می کنیم یا در شبکه های مجازی لایک می کنیم و سند می کنیم برای بقیه و تا کسی برامون درد دل می کنه کلی جملات قلمبه سلمبه از همون دست تحویلش می دیم، کار خیلی خیلی سختیه.

آدم خودشو می خواد.



گمـــــــشده :)
۲۴خرداد

امروز بعد از حدود ده ماه تصمیم گرفتم یه غذایی درست کنم.

هوس کته کرده بودم. ازون کته هایی که مادربزرگم می پخت. بوی خیلی خوبی داشتن. مزه اش رو که دیگه نگووو. سیب زمینی های ریز شده اش تو دهانت آب می شدن.

مامانم گاهی یه مقدار ماکارونی هم بهش اضافه می کرد. من خوشم میومد.

بابا پیاز پخته دوست داره. مامان همیشه چند تا پیاز هم تو کته اش میندازه.

خلاصه عرضم به حضورتون که با رویای کته ی مادربزگ و در بدترین حالت کته ی مامان خودم راهی آشپزخونه شدم.

برنجو بار گذاشته بودم که وسطاش یادم افتاد ای دل غافل. مامان وقتی به کته ماکارونی اضافه می کرد که اصلا قصد نداشت کته درست کنه! در واقع کل محتویات قابلمه رو ابکش می کرد و بعد دم می کرد.

دیدم دیگه کار از کار گذاشته. به روال خودم ادامه دادم.

تا به خودم جنبیدم و سیب زمینی ها رو ریز ریز کردم، دیدم وامصیبتا همه ی اب برنجه دود شده و رفته هوا.

به روی مبارکم نیاوردم و با خودم گفتم یه ساعت برای پختن سیب زمینی ها و پیاز ها کافیه دیگه.

خلاصه همه رو ریختم تو قابلمه و درشو گذاشتم و رفتم به کارام برسم.

بعد از حدود یه ساعت و اندی که در قابلمه رو باز کردم با یک عدد قابلمه محتوی مقداری برنج شفته و ماکارونی خمیر شده و سیب زمینی ها و پیاز های نیم پزمواجه شدم.

یعنی پدرجانمان یه قاشق از این غذا می خورد تا چند روز باید از معده درد به خودش می پیچید. که البته خیلی گرسنه بود و خورد. و دست به دعام معده اش ارور نده.

به الی جانمان می گم: بدجوری گند زدم ها!

می فرمایند که: اصلا همون وقتی که گفتی می خوای خودت غذا درست کنی و ژست آشپز باشی گرفتی معلوم بود گند می زنی!

خداوکیلی نه خداییش این خواهره من دارم؟

:))

گمـــــــشده :)
۲۴خرداد

مدتیه دارم به این فکر می کنم که چطوری یه خانم که منشا همه خوبی هاییه که می تونید تصور کنید و تو عمرش یه بار هم خبطی نکرده حاضر می شه نفر سوم زندگی هم جنس خودش باشه!

توجه کنید منظورم کسانی نیستند که از روی غرض و مرض خودشونو میندازن وسط زندگی یه نفر دیگه.

این ها سرشون گرم زندگیشونه. کاری هم به کسی ندارند. ولی یهو یکی که دست برقضا متاهل هم هست یک دل نه صد دل، دل باخته شون می شه.

با خودم فکر می کردم چرا خودشونو کنار نمی کشن؟ و اجازه می دن روابط ادامه پیدا کنه.

حسادت یا خیانت نیست. چون طرف آدم خوبیه. اگر حسادت و خیانت هم باشه دُزِ شون اینقدر پایین هست که از پس شیطون وجودشون بربیان.

مساله اصلی حس خوب دوست داشته شدنه.  لذت پذیرفته شدن توسط فرد دیگه اینقدر زیاد هست که نشه به راحتی از خیرش گذشت.

گمـــــــشده :)
۲۱خرداد

بدجوری هوس آش کرده بودم. خیلی زیاد.

از کنار مغازه ها رد می شدم همچین بوی اش تا مغز استخونم نفوذ می کرد.

پول همراهم نبود. اگر هم بود نمی خریدم. نمی دونم چرا ولی حس می کنم اگه بخرم بابا ناراحت می شه. انگار که بهش بگم دیگه بهت نیازی ندارم.

برگشتم خونه. هنوز کفشامو در نیاوردم گفتم: مامان من اش می خوام.

ساعت 8 و نیم غروب بود. بیست دقیقه مونده به اذون از مامان هم کاری برنمی اومد.

رفتم تو اتاقم. جز 4 قرآنو گذاشتم با گوشی پخش بشه. توفیق خوندنشو ندارم. لااقل گوش بدیم شاید فرجی شد.

تو فکر بودم کاش بابا به ذهنش برسه و اش بخره.

بعدش با خودم گفتم چرا باید به ذهنش برسه که اش بخره؟ آخه این چه توقعیه! مگه بنده خدا عالم به غیبه!!

چرا من هیچ وقت چیزی از خونواده ام نمی خوام؟

چرا هیچ وقت نمی گم دردم چیه! چه مرگمه! حالا درد ها رو لازم نیست بگم ولی  چرا نمی تونم به بابام بگم یه کاسه آش بخره!!!!!!!!

کار سختی نیست. ولی برای من سخته.

یه پیام برای پدر جان فرستادم با این مضمون که: پدرم آش می خری؟

با یه شکلک قهقه اخرش.

و با اطمینان به این که اصلا پیاممو نمی بینه چون احتمالا الان در حال راننندگی کردن و نزدیک خونه اس.

ولی چند ثانیه بعدش زنگ زد و پرسید جایی رو سراغ دارم که آش داشته باشه؟

با خجالت بهش ادرس دادم. واقعا با خجالت بود. از بس که روم نمی شه چیزی ازَش بخوام. در حالی که بنده خدا در همون معدود موارد با کمال میل درخواستمو انجام داده.

آش بدجوری به من چسبید.

فکر کنم باید از این فکر احمقانه که بقیه خودشون می فهمن، من چی دوست دارم یا ندارم، دست بردارم.

بعضی وقت ها، درخواست خیلی چیزها اصلا اشکالی نداره. ممکنه خیلی هم لذت بخش باشه.

امیدوارم یادم بمونه. واقعا امیدوارم.




گمـــــــشده :)
۱۹خرداد

والدین گرامی لطفا وقتی جوون دم بخت (چه دختر و چه پسر) تو خونه دارین اینقده برای هم لاو نترکونید. اون بدبخت هم آدمه.دلش می خواد خب.

ضمن این که جوون نامبرده از 24 ساعت شبانه روز 12 ساعت رو در خارج خونه سپری می کنه. و فقط 4 ساعت در معیت شماست. لازمه حتما تو این 4 ساعت 400 تا جمله عاشقانه حواله هم بکنید؟ خب بزارین برای وقتی که نامبرده خونه نیست!

نمی دونم کدوم شیرپاک خورده ای  گفته دعوا و جیغ و ویغ کردن پدر و مادر با هم بَده؟ هر کی گفته بیاد تا من جوابشو بدم. اصلا خونه باید از صداشون عینهو موقعی که زمین لرزه میاد، بلرزه. طوری که روزی صد بار خدا رو شکر کنی که افتخار فرزندی شون رو داری.

دروغ می گم؟

++قواعد دوئیت من فقط همینو کم داشت که به پدر و مادرم حسودیم بشه.

:|

گمـــــــشده :)