بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰اسفند

یکتای سقراطی

هشت حرفی کوهنورد(تازه کشف کردم ایشون هم کوه می رن و بسی خوشحال شدم و همین جا خواهش می کنم در مورد کوه رفتناشون بنویسن.)

پرستوی زاویه زیست

مرد بارانی با اون کلاه نافرمش:دی و البته قالب دوست داشتنیش

مهندس محمود یا ممود یا ماموت :دی

بهار خانم تنها و خوش صحبت

شباهنگ (نمی دونم بهش لقب پرحرف بدم یا خوش صحبت یا خاطره نگار بلاگستان. چون خداییش از خوندن متن های چند صفحه ایش لذت می برم.)

جناب تد عزیز

میرزای باسواد و خوش نویس(واژه بهتری برای نوشته های خوبش پیدا نکردم. داستان هاشون که عالیه)

مستر نیما با ساحل افکارش

کازیمو(که هنوز نمی دونم معنی اسمش چیه)

آووکادوی سبز سیز سبز

مترسک خوب و مهربون بلاگستان(امیدوارم دوره سربازیت بر وفق مرادت پیش بره.)

گمنام عزیز

خانوم سه حرفی(که تقریبا همیشه بی صدا می خونمتون و کیف می کنم از نوشته هاتون. قالب نو هم مبارک باشه.)

آقا سینای گل

فاطمه خانم شاد و سرزنده که دلم می خواد یه روز از نزدیک ملاقاتش کنم.

مستر محمد حسین که من همیشه اسمشو امیرحسین می خونم. :|

لافکادیو (خداییش خوب می نویسین. دست شما درد نکنه)

المی نازنین خودم (آرزو می کنم در سال جدید به بهترین آرزوت برسی عزیزم. از صمیم قلبم می خوام سال آینده به هدفت رسیده باشی.)

ماه نو (که هنوزم نمی دونم کدوم یکی از فاطمه های گروه تلگرامی مونه :دی)

توکای خوبم با سکانس های بی مخاطبش.شایدم مخاطب دارن ما نمی دونیم.

مستر هانی

حریری به رنگ ابان

هولدن کالفیلد حق گو

فاطمه عزیزم. همشهری گل خودم. منشا وفا و صمیمیته این بشر

7660

دکتر میم که جدیدا به دکتر بودنش ایمان پیدا کردم. قبلا فقط احتمال می دادم دکتر باشه.

مستر رامین

مریم زندگی بهتر

الی کا

مضراب نازنین

یک آشنای فنی(واقعا دوست دارم ببینمت و چیزایی که بلدی رو بهم یاد بدی)

زینب جان خودم(به مادرت سلام منو برسون)

نگین عزیزم با عکسای دلبرانه اش

دکتر سین (قالبتون خیلی باحاله واقعا)

آقای یگانه(یکی از بهترین بلاگرهایی که افتخار آشنایی باهاشونو رو داشتم. عالی هستن ایشون)

جولیک دوست داشتنی

حاج مهدی همون داداش مهدی سابق

نفس نقره ای (چقدر خوشحالم پست ها کمی کوتاه شده..:دی)

فاطمه دوست خودم (از صمیم قلب ارزو می کنم عید 97 سرخونه زندگی خودت باشی)

آقاگل نازنین

ریما جان بامحبت که همیشه با خوندن دعاهاش کیف می کنم

آجی فاطمه ناز خودم

ماهی خانم

سارا سادات

آقای فلاحی

موردات یک ملامتی (متن هاش فوق العاده هستن)

یلدا شیرازی

گل بهار خانم

بیتای عزیزم(که وب ندارن)

پاک باخته

گذرزندگی

میرزای زرد

آزیتا

مردی به نام شقایق

علی اقای حرفای خودمونی

پرتقال جان

عسلی بانو

زیزیگلو

خودنویس(صبا خانم گل)

و

و

و

و همه دوستانی که اسمشون جا مونده به دلیل سهل انگاری من

عزیزانم سال نو همگی مبارک باشه

آرزو می کنم دلتون شاد و تنتون سلامت باشه

سالی پرکار و پر پول و پر کوه باشه

:دی

++اسامی رو به ترتیب تاریخ اپ کردن نوشتم

ببخشید اسامی اخر لینک ندارن. خیلی دیر شد و باید برم به کانون خانواده بپیوندم.

البته در این مورد خاص دیگه باید برم بخوابم.

:))




گمـــــــشده :)
۲۶اسفند

1)چند نفر بودیم و در معیت هم حرکت می کردیم. بحث نمی دانم از کجا و چطور به مرگ کشیده شد. همه به اتفاق دلشان می خواست در کوه جان به جان آفرین تسلیم کنند و جسم بی جانشان همان جا بماند و حالش را ببرد. آنچنان با ذوق از این نوع مرگ حرف می زدند که سکوت را به مخالفت ترجیح دادم.

فکر می کنم یک کوهنورد درست و حسابی باید حواسش به خانواده ای که منتظرش هستند، هم باشد. فکرش را بکنید شما برای لذت خود اسباب زحمت خانواده تان شوید. خودخواهی محض است. کوه ها نعمت نیستند موهبتی جاودان اند. اگر با درایت و خضوع گام در دامنشان نهیم دلیلی نمی بینم که جان مبارک را در کوه حواله آن دنیا کنیم. گذشته از این، منی که در زندگی سودم به کسی نرسیده، دوست دارم مرگم زندگی بخش فرد دیگری باشد. پس اصلا دلم نمی خواهد قبرستانم کوهستان باشد. خاصه در زمستان.

2) به بن بست کاری خورده ام. نه که اوضاع کاری ام بد باشد. نه خدا را شکر که همین را هم دارم و ول معطل نیستم. اما حتما شما هم می دانید مانایی آدم را ناآرام می کند. افسرده می کند. فراری می دهد. حس کسی را دارم که در حال درجا زدن است. راه فرارهای متعددی هست ولی راستش را بخواهید چنگی به دلم نمی زنند. یا این که چنگی به دلم می زنند ولی دستم به عمل نمی رود.

عزیزی حدود ده ماه پیش (کمتر یا یشترش را نمی دانم،) برایم کامنتی گذاشت. نوشته بود:اگر سال بعد در این موقع  در آمدی معادل یک میلیون تومان نداشتی فقط و فقط خودت مقصری!!!!

این جمله اش مدام در سرم رژه می رود و بدجوری کلافه ام کرده. درست زده به وسط هدف. آدم تا وقتی دیگری را مقصر می داند زجر کمتری می کشد ولی وای به روزی که خودش مقصر باشد ...

3)الان سرکارم. حجم کارها خیلی کم شده. کمی دور و برم را نظافت کردم. سفره هفت سینی را که به حساب رئیس خریده بودم، روی میز چیدم. هر چند دقیقه یک بار تلگرام را باز و بسته می کنم و الان هم منتظرم ساعت دو و نیم بشود و به آشپزخانه ی منزل خودمان حمله کنم و سوراخ سمبه هایش را تمیز کنم. هر سال نظافت دم عید آشپزخانه با من است. امسال هم قرعه به نام خودم افتاد..:دی

4)این روزها حالم از هرچه زندگی متاهلی است به هم می خورد. راستش را بخواهید هر چه به رئیس و خانمش نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شوم که شرایط مجردی به مراتب خیلی خیلی بهتر از متاهلی است. علاوه بر این فکرش را بکنید یک آدم جدید با خواسته ها و تمایلات جدید، با اقوام و دوستان جدید، با علایق و افکار جدید،و با خیلی چیزهای دیگر جدید را باید در کنار خود داشته باشید و برای هضم و فهمیدن تمام این چیزهای جدید تلاش کنید. سخت ترین قسمتش می دانید کجاست؟

آنجا که اگر او بدمینتون دوست داشت و تو دوست نداشتی باید تلاش کنی بدمینتون را دوست داشته باشی و در بازی همراهش باشی. نه این که مانعش شوی یا دوست داشتنی اش را نادیده بگیری!!

5)هفتاد و اندی وبلاگ نخوانده دارم.

6)صلواتی نثار روح رفتگان لطفا...


گمـــــــشده :)
۱۸اسفند

سال گذشته به واسطه ی یکی از دوستان مشترک با او اشنا شدم. از همان ابتدا قرار بود یک روز قرار بگذارم که ببینمش. اما آن یک روز 18 ماه بعد هم نیامد. درگیری های مختلف اجازه نمی داد.

بماند که در چت های گاه و بی گاهمان حتی یک بار هم به روی مبارکم نیاورد از بس که خوب بود. و بماند که هر وقت غم و غصه عالم روی سرم تلنبار می شد می رفتم سراغش و از هر دری حرف می زدیم و کلی کیف می کردم از حرف زدن هایش و دلم باز می شد.

بماند که در این مدت همیشه خودش احوال پرس این بنده نافرم بوده و به شدت مرا شرمنده خودش کرده.

 امروز صبح که نیمه بیدار شده بودم و در ارزوی این که ساعت گوشی ام روی 6 باشد نه 7 و بتوانم اندکی دیگر بخوابم با پیامش مواجه شدم:«می تونی فردا بیای با هم بریم بیرون؟»

راستش را بخواهید من هم از خدا خواسته بودم. چه وقتی بهتر از امروز.

:))

گوشه ای نشسته بودم. منتظر دیدن دختری بودم با ابروهای پیوندی که دختری جلویم ظاهر شد بدون ابروهای پیوندی

:دی

نمی دانم از عکس های من چه دیده بود که در تصورش یک بشر دو متری نقش بسته بود. تا دلتان بخواهد به این تصورش خندیدم.

از هر دری حرف زدیم و گشتیم.

در یک کلام لذت بردم از بودن با او

در فکرم که پایه کوه رفتن هایم باشد. دوست دارم همه جاهایی را که دیده ام، او هم ببیند. تصور چهره اش هم در ان لحظات سر ذوقم می اورد.

باشد که بشود.

++آنالیز جان تو که تمام نظرات وبلاگت را بسته ای. اینجا می گویم: ممنونم بابت تمام روزهایی که حال بدی داشتم و تو خوبشان کردی.

امیدوارم نیمه گمشده ات عین خودم باشد از جنس مخالف ولی بالا خانه اش را مثل من اجاره نداده باشد.

:دی

گمـــــــشده :)
۱۶اسفند

دیشب یک فیلم دیدم ساخته 1959...

خودم هم داشتم شاخ درمی اوردم که برای دیدنش وقت می گذارم اما راستش را بخواهید زیاد هم بد نبود. حتی می توانم بگویم خوب بود.

این مرلین مونرو خداوکیلی تیکه ای بوده. تمام مدت میخ ناز و ادا و لباسش شده بودم. مشخصا لباسش به شدت امروزی و نو بود. یادم نمی اید  بازیگرهای الان هالیوود هم همچین لباس ساده و خیره کننده ای پوشیده باشند.

اگر کلاس آداب زندگی توی مدارس تدریس می شد. فیلم های همین خانم منبع مناسبی برای تدریس بودند.(نکشید مرا عزیزان. نظر شخصی ام بود. وگرنه می دانم می دانم....اما راستش بعضی چیزها را باید با زبان دیگری یاد داد. با زبان دین و سنت نمی شود یا می شود ولی ما بلد نیستیم.)

ویکی پدیا یک چیزک هایی درموردش نوشته. بد نیست بخوانید.اینجا

گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

داشتم پروفایل های تلگرام را یکی یکی و تا اخرین عکس دید می زدم. بعضی ها در تمام پروفایل ها هیچ نشانی از خودشان نگذاشته بودند و فقط یکی از علایقشان را می دیدم. مثلا فردی که پروفایلش یا گل است یا پرنده از نظر من به گل و پرنده ها علاقمند است و گمان نمی کنم شما هم نظری خلاف نظر من داشته باشید چون یک امر بدیهی است.

یک سری هم علاوه بر عکس خودشان تصویر عزیزانشان را در بازه های زمانی کوتاه به عنوان پروفایل قرار می دهند. مثلا تصویر پدر یا مادرشان را. یا تصویر فرزندشان را.

پروفایل عده ای دیگر فقط شامل تصویر خودشان در موقعیت های مختلف می شود.

بعضی از پروفایل ها در عین حال که نشانی از صاحب پروفایل را در خود جای نداده اند، فقط شامل یکی از دوست داشتنی های دارنده اکانت می شوند. یعنی شما اصلا نمی دانید اصل کاری چه شکلی است اما شوهرش را می شناسید یا فرزندش را در سنین مختلف می بینید و به تبع دردنبای واقع در نگاه اول می شناسید.

با این دسته از پروفایل دار ها بدجوری مشکل دارم.

الان عرض می کنم چرا!

این جور اشخاص یا پدر هستند و یا مادر. و یا همسری که هنوز نقش پدر یا مادری را نپذیرفته. حالا با این مورد دوم کاری ندارم. اول زندگی است و شوهرش تمام عشقش محسوب می شود. خدا برای هم حفظشان کند. اما ان دسته اول بدجوری روی مخم راه می روند.

دلیل خوبی هم دارم. این که عکس پروفایل یک آقا یا خانم چهل ساله، تصویر فرزندش از یک ماهگی تا 15 سالگی باشد یعنی آن بچه برود گور خودش را بکند چون در طول زندگی اش مسلما یکی از موانع سد راه پیشرفتش همین پدر یا مادر هستند که عشق بیش از حدشان باعث جنون فرزند می شود. یکی از دلایل این عشق زیاد این است که  والدین تمام زندگی شان را خالصانه وقف فرزندشان کرده اند و عمیقا دوستش دارند چون ثمره ی تمام عمرشان است.

حالا پدری را در نظر بگیرید که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد اما در کنار ان میل زیادی هم به تحصیل دارد. می تواند به بهانه فرزندانش قید آرزوهای خود را بزند و تمام آمال خود را در آینده عزیزدردانه اش ببیند یا این که در کنار انجام مسئولیت های پدری به کار مورد علاقه اش هم برسد. همچین پدری سبک زندگی خاص خودش را در گذر زمان پیدا می کند. شما را نمی دانم اما من در گذر زمان درک کرده ام افرادی که سبک زندگی خاص خود را دارند فارغ از مقام و موقعیتشان در اجتماع همواره مورد احترام همه خواهند بود. برای همین است که گه گاه می بینیم یک فرد عامی بی سواد معتمد هزاران نفر می شود و یک تمام مردم یک شهر حتی به اسمش هم احترام می گذارند.

در واقع در جایی که آمال و آرزوهای والدین در فرزندان خلاصه می شود باید رسما فاتحه هر دو را خواند هم والدین و هم فرزندان.

سعی کردم مفهوم را برسانم. ببخشید اگر نتوانستم.

گمـــــــشده :)
۰۸اسفند

خیلی فیلم قشنگی بود.

هرچند مطمئنم از تلویزین پخش شده.

هرچند چند تا نقطه مجهول تو ذهنم موند که بیلی تو اون نامه که به خانمه داده بود چی نوشته بود و اون گوئنام ابله کجا غیبش زد که همه چی به هم نریزه!!

هر چند دلم می خواست اخرش لطیف تر تموم می شد.

می گم این کارگردانا بیمارن؟ خب یه ذره لطیف تر فیلم بسازن چی می شه مگه! بعد از اون مهم تر حتما لازمه گلوله مبارک رو بزنن تو مغز طرف که مغزش بپاشه رو دیوار آدم چندشش بشه؟ چه وضعشه اخه!!

والا به خدا

توضیح فیلم در ویکی پدیا

گمـــــــشده :)
۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





گمـــــــشده :)
۰۱اسفند

1) کاش می شد یک تبصره برای کنکور ارشد می گذاشتند به این صورت که مثلا هر کس قله دماوند را تا روز کنکور طوری فتح کند که در یک روز 4بار از مسیرهای مختلف  به قله صعود کرده باشد ، در ازایش امکان انتخاب رشته در دوره ی روزانه ی همه دانشگاه های کشور را داشته باشد.

یا مثلا می گفتند هر کس در 5 ساعت به قله دماوند برسد می تواند بدون کنکور انتخاب رشته کند و به قبولی در دوره روزانه دانشگاه های تهران هم امیدوار باشد.

یعنی فکرش هم سرذوقم می آورد. واقعا کاش می شد.

خدا وکیلی انصاف نیست در این برهه از زندگی برای درس خواندن عمرم را تلف کنم آن هم تازه برای قبولی اش که معلوم نیست با این سوداهای ذهنی من بگیرد یا نگیرد.

2) امروز یک بنده خدایی به طور غافلگیرانه با من تماس گرفت. از بس رئیس جانمان وقت و بی وقت به من زنگ می زند و من هم بلافاصله بعد از سلام و یک دو جمله ی تعارفی دیگر می گویم:« جانم، امرتون؟»

امروز به این بنده خدا هم بلافاصله بعد از تعارفات معمول گفتم:«جانم؟»

غافل از این که بنده خدا دلش گرفته بود و می خواست دقایقی با کسی هم کلام شود.

خب اگر تلفن شما هم فقط وقتی زنگ بخورد که بقیه کارتان دارند همین می شود دیگر.

3)گوشی الی جانمان درست شد. آن هم با هزینه ای معادل سیصد تومان ناقابل.

دارم به این فکر می کنم که خیره به سقف فیلم های ندیده ام را ببینم یا این که لمیده رو بالش شاهنامه را بخوانم و در ذهنم رویای ارشد را در بپرورانم.

ای تف به این نظام دانشگاهی کشور ما که هر دوره اش یک مصیبت عظمایی است برای خودش

:))


گمـــــــشده :)