بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹بهمن

در هر خانه ای باید یک پسر باشد تا دختر ها هم معنی کُری خوانی های فوتبالی را بفهمند (تا پیش از حضور برادر جان اصلا نمی دانستم کری خوانی ها چه مزه ای می دهند و الان می دانم چه سرگرمی جالبی را از دست داده ام در این سال ها)

باید یک پسر باشد که بی بهانه و به دور از محدودیت های معمول ذوق کند و صدای خنده و بپَر بِپَرهایش سر ذوقمان بیاورد

باید یک پسر باشد که تمام نتایچ بازی های فوتبال و فوتسال و بسکتبال و والیبال و هر چیزی که با ورزش مرتبط است را از بر باشد و دم به ساعت دقیق ترین و به روزترین اطلاعات را در اختیارت بگذارد و تو توی دلت برایش ذوق کنی و ندانی بالاخره با فوتبال بیشتر حال می کند یا شطرنج؟ با والیبال عشق می کند یا شنا؟ با کشتی کیف می کند یا ....

باید یک پسر باشد که خنده های سالانه ی پدرت را تبدیل به خنده های ماهانه کند. از همان خنده هایی که همیشه دلت می خواهد روی لب هایش باشد و با دیدنش حال دلت خوب می شود.

باید یک پسر باشد که پدرت را سر ذوق بیاورد و هر روز غروب ساعتی را با او در خانه گل کوچیک بازی کند و هر چند دقیقه یک بار با ذوق از لایی زدن هایش برایت تعریف کند.

باید یک پسر باشد که از کتاب خواندنش ذوق کنی و به خودت بقبولانی نباید هی مدام یک گیر اساسی حواله اش کنی. به خودت بقبولانی که دارد مرد می شود. اهسته آهسته مرد می شود.

باید یک پسر باشد که دل ببندی به بزرگ شدنش. به مرد شدنش. دل ببندی به این که 4-5 سال دیگر همراه خوبی برای تنهایی هایت می شود. همان طور که تو در کودکی همراهش بودی. همراه خوب و یا بدش بماند، وقتی بزرگ شد از خودش می پرسم.

++اعتراف می کنم بدجوری دل بسته ام به این که چند سال دیگر همراه کوه رفتن هایم باشد. حتی از الان به فکر افتاده ام پس انداز کنم و وسایلش را جلو جلو بخرم که یک موقع جلو کسی کم نیاورد. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برای بزرگ شدنش اینقدر ذوق داشته باشم. راستش کودکی اش را ترجیح می دادم.


گمـــــــشده :)
۲۷بهمن

موسیقی متن فیلم به تنهایی خیلی جذاب نیست اما در کنار سکانس های فیلم معنای دیگری دارد و غمی را در خود جا داده که هیچ جوره التیام نمی یابد. یکی از آن غم هایی که دو راه بیشتر برای التیامش سراغ  ندارم. یک ماشین زمان که زمان را به عقب برگرداند و اشتباه مرتکب شده را اصلاح کند. که متاسفانه همچین ماشینی نداریم.

راه دوم هم مرگ است و بس.

کیسی افلک بازیگر نقش اصلی فیلم به بهترین وجه ممکن این درماندگی را به بیننده نشان می دهد. درماندگی که هیچ جوره درست نمی شود و تلاش دیگران زخمش را بهبود نمی بخشد همین باعث می شود «لی» در گذر زمان به معنای واقعی کلمه با یک مرده ی متحرک فرقی نداشته باشد.

اوج فیلم و همین طور اوج موسیقی متنش حوالی دقیقه 55 اتفاق می افتد. جایی که «لی» برای همیشه تبدیل به مرده ای می شود که علائم حیاتی بدنش هنوز از کار نیفتاده است. جایی که دیگر نه آن آدم سابق است و نه آن آدم سابق می شود.

فکر کنم از امشب باید دست به دعا باشم که از این نقطه های سقوط در زندگی هیچ کس نباشد. خدا برای دشمنمان هم نخواهد.



گمـــــــشده :)
۲۶بهمن

1)شاهنامه را هنوز تمام نکرده ام. داستان ضحاک و فریدون و قصه ی زال و رودابه تمام شد. تولد رستم را هم خواندم. رستم هنوز دوران کودکی یا شاید نوجوانی اش را سپری می کند اما من در همان کودکی اش متوقف شده ام. ذهنم از بس درگیر مسائل مختلف است که تمرکزی برای رسیدن به انتخاب رخش و رسیدن به جوانی و هفت خانش و قصه ی سهراب و غیره و ذلک ندارم.

کتاب را مقابلم می گذارم اما خیلی کند پیش می روم.

2) زودرنج شده ام. یعنی راستش را بخواهید این روزها بیشتر از روزهای پیشین حس می کنم تک افتاده ام.

حس می کنم در جمع ها خیلی غریبه ام.

و این غریبگی و تک افتادن بدجوری آزارم می دهد. بدتر از قبل در خود فرو رفته ام.

گاهی فکر می کنم در نهایت این تک بودنم باعث می شود همه چیز را ول کنم و بنشینم یک گوشه و بی دردسر به روزمرگی های کسالت بارم بپردازم.

کاش می شد بدون در نظر گرفتن قالب هایی که برایمان ساخته اند زندگی کنیم.

3) چند روزی سرم را با تلگرام گرم کردم سعی کردم کمی توی گروه های مختلف فعالیت داشته باشم. همی مطالب خودم را آنجا کپی می کردم یا گاها بعضی مطالب شما را با ذکر منبع. اما راستش هیچ لذتی نداشت.

حتی با وجودی که آی دی بعضی از بلاگر ها را در تلگرام دارم اما باز هم وبلاگ لطف خودش را دارد.

هیچ اپلیکیشن جدیدی جای وبلاگ و شمایی که در پس پرده ی وب هایتان هستید را نمی گیرد. شمایی که خیلی هایتان را هرگز نمی بینم اما احتمالا ده سال یا بیست سال بعد، اگر زنده باشم، با دیدن یک صحنه  یا شنیدن یک کلام، یاد سطوری می افتم که این روزها خوانده ام و از خودم می پرسم:« الان نویسنده اش در چه حاله؟» و از صمیم قلبم آرزو می کنم که حال دلش خوب باشد و به ارزوهایی که این روزها گوشه ای از وبش نوشته رسیده باشد.

4)در عین حال که پر از حرفم میل به سکوتم سر به آسمان می ساید.


گمـــــــشده :)
۲۳بهمن

یک چیزهای جرو اصول زندگی اند

خدا و خرما با هم یک جا جمع نمی شوند

یا باید خانواده را بچسبی یا آرزوهایت را

تا زمانی که در بند خانواده باشم پیشرفت امکان ندارد

هیچ شکی در این مورد ندارم


گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

دلم می خواست چند بیت شعر متناسب با این عکس ها می دانستم. بی سوادی شعری هم چیز بدیست.




++دوستی می گفت: در احادیث امده است که خداوند پول عروسی و بچه و کوهنوردی را خودش می فرستد. من می گویم حدیث داریم که خداوند پول زن و فرزند و کوهنوردی و شهریه دانشگاه را خودش جور می کند. پس اینقدر بهانه نیاورید و اگر زن نمی گیرید دست کم کوه را دریابید.

+شما بگویید با 71 وبلاگ نخوانده چه کنم؟

:))


گمـــــــشده :)
۲۱بهمن

فریدون سه پسر داشت تور، سلم و ایرج. ایرج کوچکترین آن ها بود. وقتی فرزندانش به سن پادشاهی رسیدند، فریدون برای آنکه انگیزه اختلاف را از میان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهای غربی را به سلم که بزرگتر برادران بود واگذاشت. چین و ترکستان را به تور بخشید و ایران و عربستان را به ایرج سپرد.

سلم و تور هریک رهسپار کشور خود شدند و ایرج در ایران که برگزیده کشورهای فریدون بود به تخت شاهی نشست.

مدتی نگذشته بود که تور و سلم به ایرج به خاطر پادشاهی بر ایران حسادت کردند(چرایی اش را خودتان بخوانید هرچند حسادت شاخ و دم ندارد) پیکی سخندان با این پیام «باید یا تاج از سر ایرج باز گیری و او را چون ما به گوشه ای بفرستی و یا آماده نبرد باشی. اگر ایرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهی گران از ترکان و چینیان و رومیان به ایران خواهیم تاخت و دمار از روزگار ایرج برخواهیم آورد.»
نزد فریدون فرستادند.

فریدون از شنیدن پیام آشفته می شود، پیک را با نصایحی پدرانه به نزد اربابانش می فرستد و ایرج را فرا می خواند.

«تو باید که هوشیار باشی و اگر به کشور خود پای بندی در گنج را بگشائی و سپاه بیارائی و آماده بنشینی. چه اگر با بداندیشان مهرورزی کنی آنان را گستاخ تر کرده ای.»

اما ایرج مهربان و بی نیاز و پرآزرم بود.

«اگر شهریار بپذیرد من از تخت شاهی می گذردم و دل آنان را به راه می آورم و چندان مهربانی می کنم تا خشم و کین را از خاطر آنان بیرون کنم.»

***
ایرج با تنی چند از همراهان بسوی برادران رفت. وقتی نزدیک آنان رسید سلم و تور با سپاهی گران پیش آمدند. ایرج به مهربانی، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ایشان پُر کینه بود. با ایرج بدرون خیمه رفتند.


تور درشتی آغاز کرد که «ایرج، تو از ما هردو کهتری. چگونه است که باید تو صاحب تاج و تخت ایران شوی و گنج پدر را زیر نگین داشته باشی و ما که از تو مهتریم در چین و روم روزگار بگذرانیم؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها ترا گرامی شمرد و بر ما ستم ورزید.»

ایرج به مهربانی گفت «ای برادر، چرا خاطر خود را رنجه می داری. اگر کام تو شاهنشاهی ایران است من از تاج و تخت کیانی گذشتم و آنرا بتو سپردم.»


اما تور سرجنگ و آزار داشت. از مهربانی و آشتی جوئی ابرج خشمش افزون شد و درشتی از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد. هر دم از جای برمی خاست و بدین سوی و آن سوی گام برمی داشت و باز برجای می نشست. سرانجام خشم و بیداد چنان پرده شرمش را درید که برخاست و کرسی زرین را که برآن نشسته بود برگرفت و به خشم بر سر ایرج کوفت.

ایرج دانست که برادر قصد جان وی دارد. زنهار خواست و ناله برآورد که «از خدای نمی ترسی و از پدر پیر نیز شرم نداری؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن. چگونه دلت می پذیرد که جان از من بگیری؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.


پسندی و همداستانی کنی                    که‌جان داری و جان ستانی کنی؟
میازارموری که دانه کش است             که‌جان‌داردوجان‌شیرین‌خوشست

سیاه اندرون باشد و سنگدل                که خواهد که موری شود تنگدل


تور آن سخنان را شنید و پاسخ نداد. خنجری از کنار موزه ی خود بیرون کشید و پهلوی ایرج را با آن بدرید و با همان خنجر سر از تن برادر جدا کرد. سپس سر برادر را به مشک و عنبر آکنده کرد و نزد پدر فرستاد.

++عرضم این است که تا امروز چندین نفر را دیده ام که با عزیزترین هایشان شراکت کرده اند و دست بر قضا از همان عزیزترین ها ضربه خورده اند. به قول دوستی زمانی که بحث پول وسط می آید برادری هم کاری از پیش نمی برد. نتیجه ی اخلاقی این که برای استحکام روابط خانوادگی از کارهای شراکتی برحذر باشید.

+در داستان زال و رودابه زمانی که زال برای اولین بار به دیدار رودابه در قصرش می رود می خوانیم:

«چه بسیار شب ها که از خدای جهان دیدن روی تو را خواسته ام، اکنون چاره ی کار کن که تو در بامی و من در کوی»

رودابه بند از گیسوان گشود، ابریشم مشک بوی را فروریخت و از آن کمندی بافت خم اندر خم و مار بر مار. از کنگره بام فرو هشت و آواز داد: ای دلاور این کمند بگیر و به بام بیا.

مانده ام راونزل از ما تقلید کرده یا فردوسی از راپونزل؟ اسمش راپونزل بود دیگر نه؟

گمـــــــشده :)
۱۹بهمن

گوشی الی جانمان امروز شکست.

صفحه اش خورد شد.

فقط 7 ماهه از عمرش میگذره.و 9 ماه برای خریدش پول جمع کردم. تازه در نهایت هم با کمک پدرجانمان تونستیم بخریم. کلا چشم انداز های من 9 ماهه اس گویا.

:دی

دارم حرص فیلمایی رو می خورم که هفته ی پیش خریدیم و هنوز دو سه تاشونو دیدم. دوباره باید برگردم به صفحه مبارک لب تاب.

صفحه فول اچ دی گوشی کجا و این کجا.

هعیییییییییی.

+به نظرتون درست می شه؟

:|


گمـــــــشده :)
۱۸بهمن

هفته ی پیش با الی جانمان رفته بودیم بیرون. قصد خرید چند پوستر برای اتاقمان را داشت.

فروشنده ای را نشانم داد که دیوانه ی فیلم بود آن هم از آن قدیمی ها و زمان شاهی هایش. سنی هم نداشت اما در عالم خودش سیر می کرد. حصاری دور خودش کشیده بود که مصالحش خاطرات و نقش های فیلم های قدیمی بودند.

با دیدنش متاثر شدم. نمی دانم چرا

چیزی از ان فروشنده نصیبمان نشد. سراغ جای دیگری رفتیم. یک عالمه پوستر جلوی الی جانمان گذاشت و رفت.

او هم با پیدا کردن هر کدام از شخصیت های دلخواهش کلی ذوق می کرد و من از ذوق او ذوق مرک می شدم با این تفاوت که همزمان اه از نهادم بلند می شد.

هر پوستری که برمی داشت تماما خاکستری بود.

آل پاچینوی گرامی و رابرت دنیروی عزیز در معیت هم با یک لبخند دلنشین و البته صفحه تماما خاکستری و کت و شلوار مشکی

تام هنکس با یک لبخند ملیح و دستانی پر مو و البته با صفحه ای خاکستری و پیراهنی مشکی

چشمش که به پوستر آل و دنیرو و مارلون براندو در صحنه ای از پدرخوانده افتاد به پهنای صورتش خندید البته من هم کلی خوشحال شدم چون این یکی حداقل قهوه ای تیره بود نه خاکستری یک دست.

یک پوستر جذاب دیگر هم پیدا کرد. از همان ها که تصاویر کوچک مشاهیر بازیگری را یک جا در خود جا داده اند. از این یکی خیلی خوشش آمد. راستش را بخواهید من هم دوستش داشتم چون یکگ نوار نارنجی اطرافش بود و کمی امیدوار شدم به ترکیب رنگ اتاقمان.

به خانه که رسیدیم با خودم گفتم این ها را کجا اویزان کند که هر روز چشم در چشم یک عالمه خاکستری یک دست نباشم؟

تا بخواهم افکارم را مطرح کنم دقیقا جایی نصبشان کرده بود که هر روز با یک عالمه خاکستری یک دست مواجه شوم. یعنی درست در دیوار سمت چپ من.

حتی آن پوستری که نوار نارنجی دورَش بود را گذاشته بود پشت سرم باشد!! جایی که سالی یک بار هم چشمم به جمال آن نوارهای نارنجی روشن نمی شود.

این منظره ی سمت چپ من است از روی بالش مبارکم.

این هم ان پوستر با نوارهای نارنجی خوشگلش.

دارم به این فکر می کنم یک کمد کوچک بگیرم و رویش را پر کنم از لاک های رنگی رنگی. یا شاید هم عینهو خانه های قدیمی یک طاقچه برای اتاقمان ساختم که ارتفاعش هم زیاد نباشد و رویش رو پر کنم از لاک های رنگی رنگی.


گمـــــــشده :)
۱۵بهمن

قوری چای یکی از روستاهای شهرستان سنقر است که پارسال یا شاید هم سال قبلش کشفش کردیم روستایی چسبیده به سنقر با یک طبیعت بکر و دست نخورده به خصوص در زمستان ها جان می دهد برای برف بازی و سرسر بازی. البته همه روستاهای ان اطراف این ویژگی را دارند ولی ما با این یکی بیشتر حال می کنیم. یک جورهایی نوستالژیک است.

کرمانشاهی ها دریابید اینجا را.

++مصرع عنوان را در کتابی که در حال خواندنش هستم دیدم و عجیب بر دلم نشست. خدا وکیلی بدون آن که در نت سرچ کنید، اسم شاعرش را بنویسید

:دی

گمـــــــشده :)
۱۳بهمن

امشب لالا لند را دیدم. یک شروع طوفانی و زیبا داشت. امکان ندارد در هر وضعیتی که باشید با دیدن چند دقیقه ی ابندایی فیلم لبخند بر لبانتان ننشیند.

نیم ساعت ابتدایی فیلم راضی کننده است اما بعدش می رسیم به یک ریتم کند و کسالت بار.

این که بنشینم و یک ساعت سیر علاقه مند شدن دو نفر را به هم ببینم، برای من که کسل کننده بود ولی دلیل نمی شود برای شما هم کسالت بار باشد.

اگر دوام بیاورید و این لحظات کسالت بار را پشت سر بگذارید، 15 دقیقه پایانی فیلم برایتان یک سورپرایز خواهد داشت. تلخ و شیرینش بماند اما مسلما از ان پایان های به یادماندنی و تاثیرگذار است. جایی که تا لحظه آخر نمی دانید واقعا شاهد چه پایانی هستید!

با وجودی که فیلم موزیکال است اما به نسبت بینوایان و مولن روژ از این نظر ضعیف تر بود. و راستش من آن دو را بیشتر پسندیدم.

ویکی پدیا درباره لالالند نوشته:

در مراسم گلدن گلوب سال ۲۰۱۷ فیلم لالا لند رکورد شکست و برنده هفت جایزه از جمله بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه شد.[۳] تا به حال هیچ فیلمی در تاریخ به این موفقیت دست پیدا نکرده است. فیلم تا به حال از منتقدین نمره ۹۶/۱۰۰ را دریافت کرده و در لیست ۲۵۰ فیلم برتر سایت IMDB رتبه ۲۲ را دارد.

همچنین لا لا لند در صدر فهرست نامزدهای هشتاد و نهمین دوره اسکار قرار گرفت. این فیلم در ۱۴ رشته از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگران نقش اصلی نامزد شده است. نامزدی در ۱۴ رشته یک رکورد در تاریخ اسکار است.پیش از این فقط فیلم‌های همه چیز دربارهٔ ایو و تایتانیک به این افتخار دست پیدا کرده بودند.
راستش تمام این نامزدی ها به دیدن آن یک ربع آخرش می ارزد. یعنی فکر می کنم همان پایان غافلگیرکننده اش است که باعث شده همه بی خیال آن یک ساعت کسل کننده شوند و همه نامزدی ها و اکثر جوایز را یک جا تقدیمش کنند.
گمـــــــشده :)