بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹دی

اعتراف می کنم هیچ اطلاعات خاصی در مورد احمد متوسلیان ندارم و نداشتم.راستش میلی به سرچ های اینترنتی ندارم. یعنی بیزارم از اینکه تا تَقی به توقی می خورد فورا گوگل گرامی را باز کنم و جواب سوالم را بگیرم. ترجیح می دهم اموخته هایم را ذره ذره و در گذر زمان از لابه لای کتاب ها جمع کنم.

به جز یک کتاب و البته اشارات جسته گریخته در کتاب های دیگر  مطلبی در مورد متوسلیان ندیدم. آن یک کتاب  را هم دو سال پیش کشف کردم. که به دلیل حجم زیاد، خواندنش به اتمام نرسید.

اما ضربت متقابل را به شما معرفی می کنم باشد که یک نفر میلی به خواندنش پیدا کند. کتاب در اصل در مورد لشکر 27 محمد رسول الله است که حاج احمد یکی از بنیان گذارانش بوده.

این همه را برای این گفتم، چون ایستاده در غبار را دیدم.

چون از دیدن دیدن حاج احمدی که در نمایش شخصیتش غُلُو خاصی ندیدم، کیف کردم. حتی گاهی با یک فرمانده خاکستری هم مواجه می شدم.

چون وقتی در انتهای فیلم فهمیدم متوسلیان در بیروت مفقود شده نه در خاک خودمان خیلی جا خوردم. راستش تا همین یک ساعت پیش فکر می کردم در طی عملیاتی یا شناسایی یا چیز دیگری در جبهه های جنوب مفقود شده.

اما شاید می شد استیصالش را قشنگ تر  نمایش دهند. این که با 350 نفر به عملیات رفت و با 60 نفر برگشت.



گمـــــــشده :)
۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

گمـــــــشده :)
۲۶دی

اگه تلگرام مثل یاهو مسنجر استاتوس داشت الان یه همچین جمله ای براش می نوشتم:

«کی بیکاره بیاد یه کم حرف بزنیم دلمون وا شه!!»

+برای همچین مواقعی همیشه باید یکی رو تو آستین داشته باشیم.

:|

گمـــــــشده :)
۲۶دی

خدایی سر از کار خدا در نمی آورم.

توقعاتش زیادی بالاست.

در حالت نرمال وقتی کسی آزارتان می دهد ناخواسته دلتان می خواهد حالش را بگیرید. گاهی هم پیش می آید که طرف را می بخشید ولی گاهی طرف چنان دماری از روزگارتان در می آورد که نمی توانید ببخشید.

به فکر انتقام هم نیستید چون زورتان نمی رسد.

اما نمی بخشید. طبق معمولی که یادتان داده اند واگذارش می کنید به خدا و دنیا.

چرخش روزگار منتقم خوبی است.

اما این که با این وجود باز هم مانند همان روباهی که کشاورز از حرصش دمش را آتش زد و به تبع آن تمام محصولش به فنا رفت و در اثر حرکت روباه در زمین، گندمش سوخت، دامن خودتان هم گیر است یک جورهایی بو می دهد.

یعنی نمی توانم درک کنم که قصه دقیقا چیست!

رئیس این ماه قول افزایش حقوق داده بود. برای اولین بار روی حرفش حساب کردم که او هم نامردی نکرده و زد زیر قولش آن هم به یک دلیل نامربوط.

تمام برنامه های من به هم ریخت. ولی چیزی نگفتم. حتی به خدا هم واگذارش نکردم. فقط ته دلم گفتم «حتما این ماه یه ضرری می کنه.»

باور کنید همان را هم جدی نگفتم. یعنی تحت فشار بودم یک چیزی گفتم حالا.

اما بنده خدا به یک ماه نکشیده  ضرر کرده ولی ضرری که یک پای خودم هم گیرش است و بیم آن می رود که کلا عذرم را بخواهند.

الان دقیقا یکی برای من اصل انتقام و بخشش را جا بیندازد.

بلکه بفهمم خدا چه خوابی برایمان دیده.

:|

گمـــــــشده :)
۲۴دی

1) با اطمینان می گویم اگر روزی با خدا قهر کردید به هر دلیلی سری به نزدیک ترین کوه بزنید و از بدنش بالا بروید. هوای کوه کم کم قهر را از یادتان می برد و بی اختیار آشتی می کنید. خودتان هم نمی دانید دلتان کی نرم شد و در دل به جای این که غر بزنید شکر کردید.


2) امروز مهمان فرخشاد بودیم. شیب زیادی داشت و اعتراف می کنم موقع پایین آمدن به مشکل برخوردم. از ترس سر خوردن تمام مدت پایین آمدن که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سرم پایین بود که جای پای مناسب پیدا کنم. یکی از همراهانم وقتی ترس و لرزم را موقع گام برداشتن دید حرف جالبی زد: « اصطلاحی داریم تو کوهنوردی که می گه پا رو نترسون. بزار هر جا می خواد بره.»

با وجودی که حرفش وصف حالم بود و تمام طول راه هم دورادور هوایم را داشت و توصیه های به دردبخوری می کرد اما نمی توانستم پاهایم را نترسانم.


3) نمی دانم چیزی درباره ی قانون اول ها یا یک همچین چیزی شنیده اید یا نه. راستش خودم هم چیز زیادی نشنیده ام فقط می دانم وقتی کاری را برای اولین بار انجام می دهید شانس موفقیت در آن کار خیلی زیاد است.

و از آن طرف یک اصلی داریم که نمی دانم کدامیک از «شیخنا» ها فرموده اند: «هیچ آداب و ترتیبی مجو»

وقتی این دو اصل را به هم ربط دادم به این باور رسیدم که می شود بدون تجهیزات و با دست خالی و از صفر مطلق کاری را شروع کنم و مطمئن باشم که موفق می شوم. راستش را بخواهید در بسیاری از موارد هم این تابوهای ترسناک ناشی از تبلیغات بقیه است که مانع پیش روی می شود وگرنه یکی مثل من که نصف تعطیلات عمرش را روی کوه و تپه های اطراف شهر و روستا سپری کرده، دیگر برای صعود به یکی از قله های شهر خودش نباید مشکل حادی داشته باشد. به قول دوستی باید با صندل هم از پسش بربیایم.

اما لازم است متذکر شوم این دو اصل به حکم عقل هم نیاز دارند. مسلما با صندل نمی شود بدن دماوند یا پرآو را فتح کرد. حتی اگر اولین بار باشد.


++فرخشاد با ارتفاع: 2930 و در قسمت شمال کرمانشاه در نزدیکی آثار باستانی طاقبستان و با فاصله ی اندکی از مزار شهدای گمنام

زمان لازم برای صعود حدودا دو ساعت و نیم.

مانند یک کیک لایه لایه بود. از نظر من 5 لایه داشت. لایه اول سنگی و شیب زیاد. لایه دوم تخت بود با اندکی شیب. لایه سوم شیب نفس گیرهر لحظه هم می ترسیدم لیز بخورم.) لایه چهارم سنگی و سب ملایم. لایه پنجم فقط سنگی تا قله.


+ببخشید اگر عکس ها یک جورهایی مشابه هستند(ولی نیستند) نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. همه را گذاشتم ببینید. عکس ها به ترتیب منظره مقابل و پشت سرم را نشان می دهند.


گمـــــــشده :)
۲۲دی

1) نمی دانم چقدر احتمال دارد یکی از 8 فرش موجود در یک خانه اثر سوختگی ناشی از افتادن شمع روشن روی سفره ی عید و در نهایت سوزاندن فرش را داشته باشد. و بیشتر نمی دانم چقدر احتمال دارد که آن فرش در اتاق من جا خوش کند. اما خوب می دانم که فقط یک هزارم درصد احتمال دارد کسی به غیر از من روی یک فرش 12 متری عکس بگیرد و دقیقا روی همان محل سوختگی باشد. و دو روز بعد هم بفهمد چه خرابکاری کرده.

عکس اول پست قبل را می گویم. همان که کتاب شاهنامه را معرفی کرده/ سوختگی زیر کتاب کاملا مشخص است.

2) دیروز فروشنده را دیدیم. و برایم شدیدا سوال شد که این همه موج ضد اصغرفرهادی برای چه راه افتاده؟ چرا گیر داده اند که ایران را طوری نشان داده که انگار همه تشنه تجاوز اند و این جور چیزها.

سوای این که در لایه های زیرین و در پس پرده، ایران هم مثل خیلی از کشورها از این مقوله بی بهره نیست ولی قهرمان فیلم از دید من شهاب حسینی بود و واقعا از  برخورد و رفتار او در مقابل این موضوع سنجیده تر ندیدم. یعنی اصلا باورم نمی شود کسی تا این حد در شرایط بحرانی خودش را کنترل کند.

دقیقا فرهادی برای شخصیت پردازی حسینی چکار باید می کرد که نکرده؟

3) به پدرجانمان گفتم صدهزار تومانی برای شرکت در کنسرت ناظری و پسرش به من و الی جان قرض دهد که بعدا برَش گردانیم. فرمودند که:

- حالا اگه کنسرتش یه طوری بود که می شد برین ناظری رو بغل کنین و یه ماچ هم نثارش کنین حاضر بودم صد تومن بابتش حروم کنم ولی با وجود اراذل و اوباش اون تو عمرا.

در نتیجه جملگی سکوت پیشه کردیم البته بعد از خنده های بسیار.


گمـــــــشده :)
۲۰دی

داشتم لای کتاب ها چرخ می زدم که چشمم به کتابی که عکسش را می بینید، افتاد. مانده بودم که چطور تا به امروز ندیده بودمش. بی معطلی برَش داشتم.راستش این روزها عزا گرفته بودم چطور همپای برادر جان صبر کنم و شاهنامه بخوانم. تازه ان کتاب مختص سن او بود نه من.

یک کتاب دیگر هم می توانستم انتخاب کنم. قفسه ها را دانه به دانه نگاه می کردم اما هیچ کدام فریبنده نبودند.

چشمم به دو تا از کتاب های کارلوس فوئنتوس افتاد. از آن تازه رسیده های کتابخانه بودند. نوِ نو. اما بوی نویی نمی دادند. چرایش را هم نمی دانم. یکی «مرگ آرتیمو کروز» و دیگری«پوست انداختن».

کارلوس فوئنتوس را از اینجا شناختم. موقعی که داشتم دو کتاب را ورانداز می کردم کل وبلاگ دکتر هم جلوی چشمم رژه رفت. با خودم گفتم احتمالا داستانش پلیسی-جنایی  است و من هم راستش را بخواهید دل خوشی از این ژانر ندارم.(نمی دانم استفاده از کلمه ی «ژانر» در اینجا درست است یا نه.)
«پوست انداختن» را به خاطر اسمش دوست داشتم. چون مدت هاست در حال «پوست انداختن» هستم. یک جورهایی دوست داشتم به خاطر اسمش بخوانمش. اما حجمش زیاد بود و خواندن دو کتاب حجیم در یک سری را در توانم نمی دیدم. مرگ آرتیمو کروز کمی بهتر بود. البته از نظر تعداد صفحات. 200صفحه ای با هم توفیر داشتند.

کمی آن طرف تر در قفسه ای دیگر چشمم به «طلسم گمشده» دن براون خالق «رمز داوینچی» افتاد. این که دن براون خالق راز داوینچی است را پشت کتاب نوشته بودند و برایم سوال شد چرا کسی که رفته برای کتابخانه کتاب های جدید بخرد طلسم گمشده را خریده ولی آن یکی را نه!!!

البته انتقادات دیگری هم به این فرد دارم که در ادامه می نویسم.

داشتم می گفتم. مانده بودم بین طلسم گمشده و مرگ آتیمو کروز کدام را بردارم! چون انتخاب برایم سخت بود سری به قفسه ی دفاع مقدس زدم اما چیز جدیدی که چشمم را بگیرد نداشت. کمی آن طرف تر، آن پشت تر ها قفسه کودک و نوجوان را هم نگاهی انداختم. راستش انگیزه ام دیدن کتاب های جدید احتمالی اش بود. خوشحال شدم این قفسه هم بی نصیب نمانده. لابه لای کتاب های جوراجور چشمم به کتاب زیر افتاد.

راستش دلم نیامد برای برادر جان نیاورمَش. هرچند هنوز در داستان قارن و سام شاهنامه و به دنیا آمدن زال مانده ایم و پیشرفتی نداشتیم.

بی معطلی بی خیال کارلوس فوئنتوس و دن براون شدم. و 12 افسانه ی قدیمی جهان را برداشتم.

تصویرگری اش در ابتدا به نظرم جالب بود اما کمی بیشتر که ورق زدم کمی پشیمان شدم چون در مقایسه با تصاویری که والت دیزنی نشانمان داده بودند سفیدبرفی و سیندرلا و زیبای خفته و راپونزل و هانسل و گرتل زیباتر هم بودند.بد نیست چند تا از عکس هایش را ببینید:

این یکی سیندرلا است.وقتی فرشته مهربان جادویش می کند. آن پایینی هم سیندرلا با شوهرش.


دیو و دلبر:


 

راپونزل

این هم سفیدبرفی. خدا رو شکر واقعا در نظرش سفید بوده.

بگذریم. همین طور که داشتم کتاب را ورانداز می کردم چشمم به قیمتش افتاد. و راستش را بخواهید برق به کلی از سرم پرید. قیمتش 65 هزار تومان نا قابل بود. فکرش را بکنید!!! 65 هزار تومن ناقابل فقط برای یک کتاب نهایتا دویست صفحه ای.

راستش دستم به آن مسئول خرید کتاب های جدید برای کتابخانه برسد بابت همین یک کتاب حالش را می گیرم. نه که کتاب بدی باشد. اتفاقا خیلی هم خوب بود ولی به اصطلاح سرش به تنش نمی ارزید. آخر آن لامصب یا به عبارت صحیح تر لامذهب از دایره المعارف هالیوود هم گران تر بود. (خودم در نمایشگاه قیمت کردم. قیمت اصلی اش 48  هزار تومان می شد. آن هم یک کتاب قطور و تمام گلاسه)

از همه این ها که بگذریم خوشحالم که مسئول خرید کتاب ها همچین خبطی کرده چون مدت ها بود داشتم دنبال قصه هایی می گشتم که خودم در کودکی خوانده ام ولی برادرجانمان هنوز نخوانده است.

گمـــــــشده :)
۱۹دی

چند هفته ای می شود که مشغول خواندن کتابی هستم. از همین کتاب های زندگی نامه ای که اسرا و رزمنده ها درباره ی دفاع مقدس می نویسند. چیزی فراتر ازکتاب های پیشین برایم نداشت جز این که از سرنوشت آن بیست و سه نفر مطلع شدم.

به خاطر یک اعتقاد که نمی دانم درست است یا غلط، دوست دارم تمام کتاب های موجود در این باره را بخوانم. بلکه بشود سره را از ناسره تشخیص داد و به یک باور غیرقابل تغییر رسید. باوری که با دیدن امتیازات ویژه و برخورد های نافرم و سفسطه های ناجور تغییر نکند. تا اینجایش هم به یک چیزهایی رسیده ام ولی راستش را بخواهید همه اش فقط به درد خودم می خورد و نمی توانم کسی را متقاعدد کنم که وقتی پیکر شهدای گمنام را یرای تشییع به شهر می آورند و می گوید:« .....» متقاعدش کنم که:«.......»

نه فقط در این مورد، در خیلی از موارد دیگر هم وضعم همین است. خودم می فهمم اما توانایی انتقالش را ندارم. در جواب چرایی اش، می توانم بگویم: شاید چون معتقدم یک سری چیزها را آدم خودش باید بفهمد. نمی شود مغزش را با یک سری جمله قشنگ پر کرد.

اما واقعیتش این است از حرف زدن می توسم. می ترسم نفر مقابلم خیلی بهتر از من سفسطه های رایج را بلد باشد و به جای این که ابرویش را درست کنم بزنم چشمش را هم کور کنم.

کتابم دیروز تمام شد. امروز به جای کتاب، یک فیلم دیدم که بدجوری حالم را گرفت. مسخره و بچگانه بود. لیست ده فیلم برتر 2016 را نوشتم که به محض گرفتن حقوق مبارکم سهم الفیلمم را به الی جان پرداخت کنم و روانه اش کنم برای خرید فیلم های جدید.


گمـــــــشده :)
۱۸دی

این روزها به دردی دچار شده ام که شنیدنی ست.

هر روز که پشت سیستمم می نشینم اول سری به وبلاگ می زنم و بعدش یکی از صفحات گوگل را باز می کنم و می نویسم:فال حافظ

بعد هم در دلم نمی دانم برای کدام بزغاله یا شاید هم کره اسب یا نه کره خری نیَتَکی می کنم و با موس عبارت «کلیک کنید» را فشار می دهم تا ببینم حافظ جان چه گفته است.

روزهای شنبه سرم شلوغ تر است. چون فال هفتگی مجله رنگی رنگی هم روی سایت می آید. و من یک نگاه کلی به کل هفته ی پیش رویم پیدا می کنم. هرچند هنوز هم نمی دانم این که مشتری در خانه ونوس است یا عطارد دارد دور زمین می رقصد یعنی چه!

به نیمه ماه که می رسیم یاد مجله موفقیت و فال های نیم ماهانه اش می افتم.  تا یکی دو ماه پیش پیدا کردن فال این مجله از جانب گوگل در موعد خودش ممکن نبود. یعنی کسی فال مجله را روی سایت نمی گذاشت که همچو منی آن را بخواند. اما چند هفته ایست سایتی پیدا کرده ام که فال های مجله موفقیت را به موقع روی سایت می گذارد و من با خوشحالی می خوانمشان. هرچند موفقیتی ها دست در دست هم گذاشته اند تا یک عالمه نصیحت بارمان کنند همان که حافظ می کند.

امروز محض کنجکاوی سری به فال عشق و تالوت زدم. از آن 5 کارتی هایش. باز هم نمی دانستم برای کدامین بزغاله دارم کلیک موس را فشار می دهم اما نتیجه اش یک قلب بود با تیر سه شعبه.

به گمانم طرف هنوز نیامده می خواهد برود.

موفقیت امروز به من گفت که صبور باشم. اما صبر هم به خون جگر حاصل می شود.

یادم نیست حافظ چه تحویلم داد. راستش آن قلب با تیر سه شعبه اش و دم از جدایی زدنش بدجوری ذهنم را مشغول کرده.

فال مجله رنگی رنگی هم هنوز مانده روی سایت بیاید.

با این اوئصاف فکر می کنم باید شاکر باشم که جیب مبارکم به نیمه ماه نرسیده خالی می شود وگرنه همین طور بگذرد بعید نیست مبالغ هنگفتی را صرف رمال و فال گیر و غیب بین کنم.

گمـــــــشده :)
۱۶دی

هر روز که تلگرامم را باز می کنم تعداد پیام های رسیده اینقدر زیاد است که دیگر از 4 رقم هم بالا می زند.

بیشتر از 100 گروه دارم که بعضی هایشان را هفته ای یک بار هم نگاه نمی کنم و یکهو با 1000 کامنت خوانده نشده مواجه می شوم. حالا فکر می کنید بعد از یک هفته می نشینم همه ی ان هزارتا یا مثلا تعدادی از آن ها را می خوانم؟

نچ!

اشتباه به عرضتان رسانده اند.

به جز یکی دو گروه و تنی چند از دوستان که سرنوشتشان برایم مهم است و هرازگاهی سرکی در زندگی هم می کشیم در حقیقت مابقی گروهک ها و کانال ها همگی اضافی اند اما نمی دانم چرا از همه لفت نمی دهم و همچنان یکی از سرگرمی هایم صفر کردن کامنت های رسیده شان است.

راستش تلگرام و گروهک ها و کانال هایش آنقدر خز شده که نمی توانم به هیچ کدام از مطالبشان اعتماد کنم. پایه و اساس درست حسابی ندارند. نه از منبعی خبری است نه از دلیلی دال بر این که مطمئن باشم مطلب منتشر شده موثق است. نه که همه غلط باشند. نه! اما این قدر حق و باطلش قاطی شده اند که در سواد من یکی نیست سره را از ناسره تشخیص دهم و وقت و حوصله اش را هم ندارم که بنشینم و در گوگل جان صحت و سُقم گفته ها را جستجو کنم. این گونه می شود که گروهک ها و کانال ها همچنان از لطف این جانب بی بهره مانده اند.

اما سوای این گروهک ها و کانال های علمی و عشقی و سیاسی و غیره و ذلک یک سری گروه ها هستند که جمعی از دوستان و آشنایان تشکیل داده و مرا هم از سر لطف دعوت کرده اند.

درستش این است که وقتی به جایی دعوت می شوی یک عملی عکس العمی چیزی داشته باشی. اما اینجانب فقط همان سلام و خوشامد گویی اول کار را دارم و بعد از آن غیبم می زند.

آخر وقتی اطمینانی به مطالب منتشر شده ندارم چرا باید آن ها را برای دیگران فوروارد کنم؟

دلیلم برای حرف نزدن و شرکت نکردن در بحث ها هم کاملا منطقی است. مگر دیدار حضوری و در لِوِل پایین تر تلفن را از آدم گرفته اند که به تلگرام متوصل شوم؟

درست است که در کل آدم کم حرفی هستم و واقعا در اکثر شرایط حرف برای گفتن کم می اورم و اصلا یکی از ایراد های بزرگ اجتماعی ام همین است ولی راستش را بخواهید ترجیح می دهم وقتی دلم هوای دوستم را کرد و یا نگرانش شدم به جای تلگرام گوشی نوکیای فکستنی ام را که همین دو ماه پیش حفاظ پشتش هم افتاد داخل چاه دسشویی، را بردارم و پیامکی حاوی این جملات:«سلام. خوبی؟ در چه حالی؟ خوش میگذره؟ فقط خواستم احوالی ازت بگیرم.» را برایش فوروارد کنم.

علی ای حال شما که غریبه نیستید. از گروه بچه های دانشگاه به این خاطر لفت نمی دهم که نکند دوستم که مدیر گروه است، ناراحت شود.

از گروه کتاب خوانی لفت نمی دادم تا دوست جانم که در همین مجازی خانه با هم آشنا شدیم ناراحت نشود اخرش هم بنده خداها آدرس گروه را عوض کردند و دوست جانم که از فعالیت بنده ناامید شده بود دیگر قید دعوتم را زد.

از گروه آن یکی دوستم لفت نمی دهم چون...

راستش نمی دانم چرا لفت نمی دهم. اسمش را هم گذاشته اند گروه دخملا. 6 نفر هم بیشتر نیستند. بیش از یک سال است که عضو گروهشان هستم و یادم نمی آید ده جمله در گروهشان حرفی زده باشم اما همین هفته ی پیش به صورت کاملا اتفاقی دیدمشان. با هم بستنی خوردیم و خیلی هم خوش گذشت.

یا گروه بچه های دبیرستان که عمر عضویتم از دو سال هم می گذرد اما دریغ از کلامی حرف یا همدردی. فکر کنم تا الان خبر فوت چند نفر از همکلاسی هایمان را در گروه زده اند اما من همچنان روی سایلنت هستم و عکس العملی ندارم.

خلاصه خواستم بگویم اگر توی گروهتان عضو هستم و حرکتی از جانبم نمی بینید ناراحت نشوید. مدلم همین است. همیشه روی سایلِنت هستم.


گمـــــــشده :)